من كجا و جان ديويي كجا !

   

حقيقت اخلاقي يا رفاه ليبراليستي ؟ 

  روسيا روشن

فيلسوف عملگرا- در چهارچوب سرمايه داري

 

جان ديويي

John Dewey 1859 1952

 

  اگر روانشاد مادر ميدانست كه فرزند آواره اش روزي خودرا بانظرات جان ديويي مشغول ميكند، بقول آريايي هاي كهن،در شمال كره زمين ، لابد يك لغتی در آرامگاه گمنام خود ميزد !.

جان ديويي ، مهمترين نماينده پراگماتيسم (عملگرايي) آمريكايي، فيلسوف و نظريه پرداز تعليم وتربيت نيز بود. اوهدف فلسفه را رفاه ليبرالي درجامعه ونه جستجوي اخلاق و حقايق ايده آليستي ميدانست . ديويي تئوري پراگماتيسم (عمل گرايي) را به تعليم و آموزش كودكان و جوانان نيزعموميت داد . منقدين چپ ولي اورا يكي از مدافعان تئوري امپرياليسم آمريكا زير لفاف و پوشش ابزار گرايي بحساب مي آورند، چون روشهاي اوبه شناختي ميرسند كه فقط در روابط جامعه سرمايه داري قابل استفاده هستند. ديويي همچون ويليام جيمز ازنظريه پردازان ليبراليسم آمريكا نيز است،گرچه او مانند ماركس ميگويد كه حقيقت يك مقوله نظري نيست بلكه عمل است. امروزه درغرب ادعا ميشود كه ابزار گرايي استالينيستي دررابطه بافرد و جامعه شباهتي با فلسفه پراگماتيسم و عملگرايي آمريكايي داشت .

ديويي خلاف كانت، فلسفه را تكيه گاه دين ندانست بلكه آنرا وسيله اي براي بيان علايق زندگي انسانها بشمار مي آورد .او ميگفت كه هيچ دانش و شناختي:كامل ،نهايي و آرام نيست بلكه پروسه اي است زنده و پويا. فلسفه ديويي بجاي جهان و كهكشانها خودرا باانسان و تربيت او در چهارچوب نظام سرمايه داري سرگرم نمود .وي ميگفت كه تربيت يعني تعليم انسان براي دمكراسي ليبرالي. براي پراگماتيسم هاي آمريكايي، آن چيزي حقيقت دارد كه مفيد بوده و زندگي فردي و جمعي انسان راقدري تسهيل كند. ديويي ميگفت بجاي مفهوم حقيقت، بايد انسان دنبال تحقيق و جستجو برود . او همچون هگل كل واحد را هدف تحقيق و آزمايش انسان ميدانست، تئوري وحدت اجزا براي رسيدن به كل واحد او يادآور ديالكتيك هگل است . وي به انتقاد از مفهوم سنتي حقيقت  پرداخت و نوشت كه رئاليست كسي است كه عمل خودرا با واقعيات وفق دهد، ايده آليست كسي است كه از واقعيات عملي و عيني جدا گردد، محافظه كار كسي است كه نيازي به تغيير نمي بيند ، و ترقي خواه آن است كه تغييرات و نوگرايي را براي خود و جامعه مفيد بداند.

 ديويي با آموزش از نظرات ويليام جيمز و پريس ميگفت كه پراگماتيسم، فلسفه رفتار و عمل  است. جيمز پيش از او گفته بود كه فرهنگ انساني طبق نظر داروين، بخشي از غرايز و طبيعت بشر گرديده است و اگر از آن استفاده نشود، دوباره از بين ميرود. ديويي ادعا نمود كه هيچ واقعيت يا جهان مطلقي وجود ندارد كه با كمك آگاهي و عقل شناخته شود، فقط در عمل خلاق، هستي مدام دوباره قطعه اي نو ميگردد.براساي نظريه عملگرايان، هيچ دانش واقعي ذاتا نمي تواند مفيدباشد،مگر آنكه باكمك آن بتوان زندگي انسان راقدري آسانتر نمود، چون شانسي براي انسان وجود ندارد كه او بتواند به ذات ارزشهاي هميشه متغير، برسد . ديويي خودرا بدين دليل ترقيخواه ميدانست چون او ازطريق :عمل، رفتار، تجربه و جستجو، خالق نوگرايي شده و موجب گسترش افق دانش انسان ميگردد . وي ميگفت اين سنت قديمي آمريكايي است است كه هميشه خواهان عبور از مرزهاي خلاقيت و كشف شده پيشين، است. منتقدين مكتب پراگماتيسم مدعي هستند كه روش ابزارگرايي درفلسفه آمريكا، ميكوشد تا حقيقت عملي را بجاي حقيقت واقعي جا بزند .

 جان ديويي درمباحث گوناگون زير تاثير متفكراني مانند برگسون، پيرس، هگل ، ويليام جيمز  و چارلز ساندرز بود . او از نظر منطق مقلد پريس است كه وحدت پوياي اش زير تاثير هگل است كه مخالف هرگونه اغراق دوئاليستي بود چون مقوله هاي : روح-جسم، جبر-آزادي، علت-معلول، سكولار-متافيزيكي، كه توجهي به تجربه ندارند ، ترقي فلسه را غيرممكن ميسازند. وي هدف ترقي و پيشرفت رامانند هگل وحدت پويا و زنده ميدانست و دانش را نتيجه يك پروسه عملي بشمار آورد. درنظراو واقعيت عيني نبايد فقط مورد توجه ذهن يا شخص قرار گيرد بلكه اين واقعيت را باكمك شناخت هر اثري دوباره خلق  نمايد.. ديويي خلاف فلسفه رياضي افلاتون و فيثاغورث دنبال مقوله هاي: حقيقت-گمراهي ، يا غلط-صحيح  نبود . چون از زمان افلاتون و فيثاغورث، رياضيات با كمك الاهيات ؤ تئوري شناخت، غالب فيلسوفان را تحت تاثير خودقرار داده بود. علاقه او بجاي رياضيات، بيشتر به علم زيست شناسي است. فلسفه ديويي مانند فلسفه نيچه ، فلسفه قدرت است ولي نه قدرت فردي، بلكه قدرت گروهي، و از اينكه مفهوم حقيقت زير مفهوم قدرت قرار گرفت، نه نيچه و نه فيشته مقصر بودند ، بلكه آن هيوم بود كه  حقيقت را دست بسته تحويل خواسته هاي انسان نمود و بجاي هستي شناسي، سراغ روانشناسي رفت . به ادعاي مورخين انديشه، اينگونه فلسفه، انسان را بياد ابزارگرايي استالينيستي مي اندازد!.

 درمجامع ليبرال ادعا ميشود كه ديويي غيراز فلسفه و تعليم و تربيت در شاخه هاي زيباشناسي ، تئوري سياسي و علوم اجتماعي نيزمؤثر بوده است . فلسفه تربيتي او متكي به تجربيات عملي است . ديويي در زندگي اجتماعي و عملي نيز فعال بود. وي غير از كوشش براي اصلاح سيستم آموزشي آمريكا، خواهان رفتار غيرخشونت آميز با سازمانهاي كارگري و كمك به محلات فقيرنشين آمريكا شد . فلسفه عملگرايي ديويي، يك تئوري تعليم و تربيت است،چون فلسفه، خلاف علوم ديگر تاكنون خودرا با خواسته ها و اهداف مشغول كرده و نه با نتايج، شناخت ها و علم چگونه زيستن . گروهي از صاحبنظران در غرب مدعي هستند كه قرن بيست قرن قدرت گرفتن آمريكا بود گرچه ارزشهاي آمريكايي مانند آزادي فرد، عبور از مرزهاي دمكراسي اجتماعي ، اميد و خوشبيني، با شكست روبرو شدند. ديويي كوشيد تا اينگونه ارزشها را نمايندگي نمايد، آنها بعدها بخشي از اخلاق و سياست ليبراليسم درآمريكا شدند.

 درنظر عملگرايان، ازمايش و زير سئوال بردن هر واقعيتي موجب توليد واقعيتي جديد ميشود. آنها بااشاره به هگل ميگفتند كه ذهن و عين در پروسه شناخت، سرانجام يكي شده ، و وظيفه اصلي تاريخ فلسفه، نشان دادن دليل جدايي و غلط بودن مقوله هاي : ذهن-عين ،آگاهي-شناخت، روح-ماده، است چون شناخت ابزاري براي نزديكي به ماهيت واقعيات نيست بلكه كوشش براي خلق و كشف واقعيتي جديد است . پراگماتيسم را نوع مدرن فلسفه قدرت ميدانند كه باكمك عين، عليه ذهن و شخص شورش كرده . راسل با طنز ميگفت كه اگر از يك انسان عملگرا سؤال شود كه قبلا چاي يا قهوه نوشيده ، او بايد پيش از جواب، به دوموضوع توجه كند ؛ اول اينكه جوابش باعث چه قضاوتي خواهد شد، و دوم اينكه آيا او خاطره اي از تاثير نوشيدن چاي يا قهوه دارد يا خير؟ ، در غير اينصورت ضرورتي ندارد كه  به نوشيدن اعتراف كند.

   از جمله آثار ديويي : دمكراسي و تربيت ، مدارس و زندگي اجتماعي ، كوشش براي نوگرايي فلسفه ، طبيعت انساني ماهيت و رفتار آن، علم منطق، و تجربه و طبيعت، هستند.

  جان ديويي بين سالهاي 1859 و 1952 درآمريكا زندگي نمود ،پدرش بازرگان بود . او پاياننامه دكتراي خودرا درباره روانشناسي كانت نوشت . ديويي سالها كوشيدهمراه همسرش به عملي نمودن اصول دمكراتيك تعليم و تربيت درمدارس آمريكا كمك كند . او يكي از پايه گذاران اتحاديه معلمان زمان خود بود . وي غير از سفر به ژاپن، تركيه و مكزيك ، به كشورهاي كمونيست آنزمان مانند چين و شوروي نيز براي تهيه گزارش سفر كرد و در طول محاكمه تروتسكي در شوروي كوشيد تا نمايشي بودن آن محاكمات را افشا نمايد، گرچه ميگفت كه اگر بجاي استالين، بعد از لنين، تروتسكي به قدرت ميرسيد، سرنوشت شوروي تغييري نيزنمي كرد .