عفو  هنر آغاز از نو

 

  از ماهنامه آلماني روانكاوي امروز  به قلم آكسل ولف

 

 ترجمه از:دكتر مسعود  

 

    در روابط ما با افراد ديگر همواره بي عدالتي و جراحت وجود دارد. گاه ما قرباني هستيم و گاه مقصر-  ما ديگران را ناراحت كرده و آنها هم موجب ناراحتي ما مي شوند، سرخورده مي شويم و سرخورده مي كنيم، خيانت مي كنيم و به ما خيانت مي شود. ما زندگي همديگر را با خشم و حسادت و فردپرستي تلخ مي كنيم. ما مأيوس مي شويم چون ديگري را ايده آليزه كرده و يا اميدي واهي به او بسته ايم. اما از آنجا كه همه اين امور غيرقابل پرهيز هستند ما نيازمند ميزان حداقلي از بردباري متقابل هستيم. بدون برخورداري از اين توان كه ديگري را ببخشيم، در كوتاه و يا درازمدت عاشقانه ترين رابطه همسري و محكم ترين دوستي و تنگ ترين پيوند خانوادگي از هم گسيخته مي شود.

   طبيعي است كه درجات جراحت و سرخوردگي  بسيارزيادند، و به همين ترتيب براي ما گاهي دشوار است كه ببخشيم: فراموش كردن تاريخ تولد يا يك بيان احمقانه را شايد بتوانيم ساده تر ببخشيم تا عدم كمك رساني به هنگام ضرورت و يا يك دسيسه كينه توزانه را. و برخي چيزها هم براي ما غير قابل گذشت به نظر مي رسند - از جمله رفتار شنيع، خيانت و يا بي وفائي.

   اين سوال همواره ما را عذاب مي دهد: چگونه ديگري مي تواند اين كار را با من انجام دهد؟ حتي هنگامي كه ما ارزيابي خود را ملايم هم كنيم -  به اين صورت كه مثلا" آنرا حاصل بي فكري يا عصبانيت قلمداد كنيم -  چنان عميقا" جريحه دار شده ايم كه يا  خود را كنار مي كشيم و يا در صدد حمله عصبي متقابل بر مي آئيم. در شرايط رعايت حال طرف مقابل، او را مورد بي محبتي يا سرزنش دائمي قرار داده و در شرايط حاد رابطه خود را با او كاملا" قطع مي كنيم.

   عجيب آنكه قطع رابطه هم غالبا" كمكي به تخفيف نمي كند. يك ناراحتي عميق به عنوان موضوعي خاتمه نيافته در مغز انسان ذخيره شده و همواره حضور خود را در روان ما اعلام مي كند. و گرچه يك رابطه، يك زناشوئي، يك دوستي را با وجود شكستن عهد يا ناراحتي سرپا نگاه مي داريم اما نمي توانيم عفو كنيم، در اينصورت اين كينه ما را اسير خود مي سازد.

چرا ما اينقدر لجوجانه بر اين احساس كه ديگري به ما ستم كرده، پافشاري مي كنيم؟ چرا ما تا اين حد از وجدان ناراحت و احساس گناه مقصر لذت مي بريم؟ چه ارضائي در اين تلخكامي و ناراحتي طرف مقابل نهفته است؟ چرا ما نمي توانيم خط پاياني بر موضوع كشيده و يك داستان ناخوش آيند را فراموش كنيم؟ 

   هيچ موضوعي به پيچيدگي و اهميت روانشناختي ديناميك عفو وجود ندارد. در اين موارد همواره عميق ترين احساسات ما كه عبارتند از عشق و نفرت درگيرهستند.  فقدان و يا كمبود توان عفو كردن در انسان نشانگر كيفيت زندگي اجتماعي ما بوده و تعيين كننده ميزان آرامش رواني ما است. در  عفو كردن وابستگي هاي ما و تصوير از خويش، عشق به خود و ميزان عصبي بودن ما  در محك آزمايش قرار مي گيرند.

  روانشناسان با اين مفهوم عفو  ، مشكل داشته ومدت مديدي آنرا به مذهبيون و فلاسفه سپرده بودند. اما جريان سكولاريزه و روانشناسانه شدن عفو با سرعت زيادي پيش مي رود.   

 پرهيز از انتقام يك اقدام تعيين كننده اما به ندرت تحقق يافته اي در زمينه انسان بودن است. در ادبيات داستايوفسكي در اثرش تحت عنوان ابله ،  الگوي كسي را كه همواره مي بخشد و رعايت ديگران را مي كند نشان مي دهد: عالي جناب شاهزاده ميشكين   كسي است كه اين خصلت نيك اش براي انسان هاي معمولي شناخته شده نيست. و در سياست نلسون ماندلا نشان داد كه يك عفو بزرگوارانه حتي در زمينه بدترين اعمال چه ديناميك مثبتي مي تواند داشته باشد.

   آيا توان عفو كردن يك پرنسيپ اخلاقي ديكته شده در رفتار بوده  و مخصوص افراد مقدس و نيك سرشتان است؟

 خشم و كينه احساس هاي اعلام خطر مهمي در انسان هستند. نفرتي كه در ما ايجاد مي شود را نبايد ناديده بيانگاريم. سركوب كردن فوري احساسات منفي و يا نفي وجودي آن عمل مخاطره آميزي است. ما از اينكه كسي مزاحم و مانع پيشرفت برنامه هاي ما شده و به علايق ما بي توجهي كرده و خسارتي به ما وارد كند عصباني شده  و زندگي متمدنانه مانع از آن مي شود كه ما فورا" ضربه متقابل بزنيم. اما ما در خيال او را مي دريم. و از طرق كم و بيش ظريفانه سعي مي كنيم علاقه انتقامجوئي را با عدالت رنگ كرده و آنرا تجربه كنيم: دوستاني كه ما را سرخورده كرده اند، همكاران بد و همسايه پر رو را. همسر قبلي را در جنگ انتقامجويانه در گير مي كنيم. براي برخي انتقام جوئي حتي محور زندگي آنان مي شود.

   گاه كساني را كه به آنها عشق مي ورزيم مي خواهيم بكشيم: والدين مي خواهند فرزند بد اخلاق خود را كه اعصاب باقي نگذارده و پر روئي مي كند، به ديوار بكوبند. و فرزندان مي خواهند والدين لجوج و فاقد تفاهم و محدود كننده خود را به كره ماه تبعيد كرده و درخيال مي خواهند سر به تن آنها نباشد.

    چنانچه نافي احساسات منفي شويم در اين صورت نمي توانيم آنها را شناسائي و تصفيه كرده و شايد مي بايست روزي آنها را در زندگي عيني تجربه كنيم. و ما همچنين قادر نيستيم كه اين احساسات انتقام جويانه را در ديگري شناخته و خطرشان را كاهش دهيم . . .

   هنگامي كه فردي به ما بي عدالتي كرده و يا ما را جريحه دار مي كند در درون ما يك برنامه رواني جريان پيدا مي كند كه به ميزان زيادي بستگي به تجربيات حاصل از پيوند هاي سابق ما دارد. هر نوع جراحت و يا بي عدالتي، هر بي عهدي يا بي تفاوتي كه ما در بزرگسالي تجربه مي كنيم همانند كبريتي است كه خفت ها، خسارت ها و يا حقارت هاي پيشين ما را شعله ور مي سازند. هيچ كس از اين تجربه ها رها نيست. ما از دوران كودكي داستاني را با خود حمل مي كنيم كه در آن به اندازه كافي قرباني و ناديده انگاشته و مورد خيانت واقع شده ايم. اين داستان هنگام رويكرد با جراحت هاي جديد معيار شناخت ما قرار مي گيرند.

   بيش از هرچيز خسارت ها و جراحت هاي هضم نشده دوران كودكي اينكا ر را براي ما دشوار مي كنند كه در قبال حملات نو به نحوي مناسب و بزرگسالانه عكس العمل نشان دهيم. ما اغلب به اين مكانيسم رفتار بچه گانه، كه تنها آنرا آموخته ايم رجعت  مي كنيم. اما اينها در كودكي هم به ما كمك چنداني نكرده و در عين حال به نحو متضاد و دو گانه اي مؤثر بوده اند: آنها به عنوان مثال ما را در جايگاه بسيار شيرين قرباني بودن قرار داده، مرگ خويش را در خيال مهيا كرده تا بدين وسيله والدين را تنبيه كنيم ( و باوجود التماس مكرر ما آنها را نمي بخشيديم). ما عبوس مي شديم يا لجاجت كرده و يا عصباني مي شديم و يا در افكار انتقام جويانه غرق مي شديم.

   اين مكانيسم ها يك وجه مشترك دارند: افكار و احساسات همواره و هميشه حول محور مقصر دور زده و قادر نيستيم خود را از قيد آن رها كنيم. اين كار انرژي رواني زيادي را به خود اختصاص داده و مانع رشد و ادامه حيات ما مي شود.

   پژوهش ها پيرامون توان عفو كردن نشان داده اند كه: احساس حقارت و عطش انتقام جوئي احساس هاي يدكي هستند- به كمك اين يدك ها ما قادر نمي شويم پيرامون  يك خسارت، يك جدائي و يا يك جراحت به غم خواري بپردازيم. ما از كناراحساس درد غمخواري دور مي زنيم و به عوض آن به مرثيه خواني دل خويش در نقش قرباني پرداخته و به خشونت و خشم مي گرائيم. بيش از هر چيز به دنبال مقصر گشتن و مقصر دانستن اين و آن، احساسات منفي ما را منحرف مي كنند. گاهي اين امر فاز غير قابل اجتنابي در جريان غم خواري است: بازماندگان دانش آموزاني كه چند سال قبل در ليتلتون  آمريكا به قتل رسيده بودند، والدين دانش آموزان قاتل را به عنوان مقصر متهم كردند. همچنين در موارد بسيار بي اهميت تري مي توان نحوه تأثير اين موضوع را مشاهده كرد: فرض كنيد درقسمت نامه هاي شركت شما سند مهمي گم شده و شما نمي دانيد كه عامل آن بي توجهي بوده و يا سوء نظري. عكس العمل شما چگونه است؟ آيا تمام مدت به دنبال مقصر مي رويد؟ شما دچار يأس شده و به كس ديگري اعتماد نمي كنيد؟ يا اينكه تلاش مي كنيد كه سند را هرچه زودتر جايگزين كنيد؟

  يا اين مورد: شما با كسي آشنا شده و عاشق او شده ايد، اما پس از چند ماه   به شما مي گويد فرد ديگري وارد زندگي او شده و در نظر دارد كه  با او زندگي كند. شما در اين حال چه رفتار تيپيك در پيش مي گيريد؟ آيا به سرزنش او پرداخته و رنج وجدان برايش بوجود مي آوريد؟ تلاش خود را جهت بازگرداندن او دوبرابر مي كنيد؟ آيا به دامان الكل پناه برده و يا در يأس عميق فرو مي رويد و يا اين كه اين تصميم را با همه دردناكي تأييد مي كنيد؟

   روانكاو روبرت كارن مي نويسد، وظيفه روان درماني اين است كه گرفتگي و افسردگي ها را كه در نتيجه سركوب و فرار از غم و عدم تجربه و هضم آن و يا ديگر احساسات ناشي از خسارات بوجود آمده، معالجه كند. به عوض آنكه رنج جدائي را ناديده گذارده و يا با الكل و دارو بر آن سرپوش گذاريم، اين جريان را انسان بايد لمس كرده و تجربه و هضم كند. ابتدا پس از غم خواري كافي مي توانيم آن انرژي بيمار كننده را رها كرده و خسارت را پشت سر گذارده و به آغاز جديدي برسيم.

   پيش فرض قدرت عفو كردن آن است كه عشق به خويش را در درون خود تكامل بخشيده و از خودپرستي سالمي برخوردار باشيم: تنها زماني كه خود را با همه ضعف ها و اشتباهات مورد تأييد قرار دهيم، در درون خود تفاهم عميقي هم براي ديگران پيدا كرده و در قبال خطاي ديگران به عزت نفس بيشتري مي رسيم. در اين حال هم  در شرايطي قرار مي گيريم كه ديگران را آنگونه كه هستند بپذيريم و هم نسبت به تناسب احساسات و ميزان خوبي وبدي دركي پيدا مي كنيم. يك دست رد خوردن را فورا" به معناي نفي مطلق خويش تلقي نمي كنيم. انتقاد به كار ما و وضعيت ظاهري ما باعث رنجش مرگ آور ما نمي شود. ما حتي مي توانيم بي عدالتي، خشم و انتقاد ناعادلانه ديگري را راحت تر تحمل كنيم. 

   در مقابل، فردي كه مبتلا به خودپرستي بيمارگونه است دنيا را بر مبناي نيازهاي ناپخته خويش برش مي دهد: خودپرستي بيمار گونه مالكيت طلب است و خيلي زود رنجش پيدا كرده و نياز ممتد به توجه ديگران دارد. براي برآوردن اين مقصود او به   كنترل ديگران مي پردازد. از آنجا كه اين چنين افراد به سادگي اعتماد به نفس خويش را از دست مي دهند غالبا" جوياي قدرت هستند. اين قدرت خود هدف نبوده بلكه جهت دفع مخاطرات اعتماد به نفس متزلزل بكار مي رود. فردي كه همه چيز را تحت كنترل قرار مي دهد مي تواند از بروز احساس بي ارزشي يا منزوي شدن خويش پيشگيري كند. چنانچه قدرت خودپرستي بيمار گونه مورد سوال قرار گيرد اين ساختمان مقوائي فرو مي ريزد. هر فردي كه با خشم و رويكرد نامتناسب نسبت به هر نوع خيانتي، انتقادي و رنجشي واكنش نشان مي دهد، مي بايست از خود سوال كند ارزش شخصي او تا چه ميزان شكننده است.

   اينكه چگونه ما با رنجش ها و جراحت ها كنار مي آئيم، در كودكي شكل مي گيرد. هر طفلي مهمترين شخصيت مورد اتكاء خود  را كه مادر است در آغاز به صورت دو فرد كاملا" متمايز تجربه مي كند: اين طفل يك مادر خوب، تغذيه كننده و مراقب با محبت مي شناسد و يك مادر بدي كه او را ناديده مي انگارد. دنياي طفل شيرخوار به دو حوزه جدا از هم خوب و بد و زشت و زيبا تقسيم شده. اين بينش دوگانه نسبت به دنيا هرگز كاملا" محو نمي شود. ما در بزرگسالي هم در خطر ابتلاء به اين بيماري قرار داريم. حتي براي تكامل يافته ترين و خردمند ترين انسان اين بينش سياه و سفيد كردن گاهي ميدان جولان مطمئني در اين جهان شلوغ و با پيچيدگي هاي مخاطره آميز است. براي برخي اين بينش دوگانه الگوي زيربنائي ادراكات اجتماعي آنها است آنها يك عمر در جستجوي مقصر بوده و از باور اصيل دفاع مي كنند. شووينيسم و بيماري بدبيني نسبت به هرچيز ريشه در اين الگوي آغاز كودكي سياه و سفيد كردن دارد.

   حدود پايان اولين سال عمر،  كودك ياد مي گيرد كه هردو مادر يك نفر بيش نيست. خشم نسبت به مادر بد كه همه آرزوها را برآورده نمي كند حال متوجه مادر خوب هم مي شود. در اين حال طفل براي اول بار با احساسات مخلوط آشنا مي شود. او در يك زمان هم احساس تقصير كرده و هم پشيماني،  و اول بار عفو كردن  و نزديكي مجدد را تجربه كرده و دنيا برايش پيچيده مي شود.

   طفل خردسال ياد مي گيرد كه از اين نگرش دوگانه گذركرده و دو وجه مادر را در هم مي آميزد. اينكه مي توان همزمان به يك نفر هم عشق و هم نفرت داشت شناخت جديدي را در او موجب شده و بزودي شامل پدر و افراد ديگر هم مي شود.   وحدانيت احساسي يعني جمع احساسات كاملا" متضاد در يك فرد.

   اين بينش جديد در كودك باعث مي شود كه اعتراضات خويش را متناسب شكل دهد: او مي تواند در عين اعتراض نسبت به بي توجهي و رنجش والدين، نگران سلب محبت آنها نباشد. در اين فاز از زندگي والدين مي بايست به كودك نشان دهند كه آنها براي تمام طيف هاي احساسي او تفاهم دارند، به عنوان مثال به اين صورت كه عصبانيت و خشم آنها را فورا" سركوب نكرده يا مورد تنبيه قرار ندهيم. در يك فضاي احساسي تأييد آميز و انعطاف پذير، كودك درك مي كند كه جهان احساسي خود را موجه قلمداد كرده و تفاوت مهم مابين افكار منفي، خيالي و آرزوها و انجام اين عقايد را ياد مي گيرد. و در نهايت او به يادگيري ديناميك رنجش و آشتي مي پردازد: والدين نشان مي دهند انسانهائي كه نسبت به هم محبت دارند مي توانند باعث رنجش خاطر يكديگر نيز بشوند، آنها با رفتار خود نشان مي دهند كه صلح و آشتي مجدد امكانپذير بوده و در همه درگيري ها بزرگترين اصل اين است: رابطه همواره بايد برقرار بماند. هر اتفاقي هم كه بيافتد ما يكديگر را مورد عفو قرار داده و در كنار هم مي مانيم.

   رابطه والدين و فرزند در فازهاي بحراني آغاز كودكي بسيار تعيين كننده است: چگونه آنها كودك را جذب خود مي كنند؟ آنها چه ميزاني امنيت و مصونيت و آغوش گرم به كودك ارزاني مي دارند؟  در چه فضاي احساسي جريان گسستن از والدين و كسب استقلال صورت مي پذيرد؟ و اينكه كودك تا چه حد از فضاي باز جهت انكشاف جهان خارج از خانواده برخوردار است؟ تئوري پيوند  مبنا را بر اين مي گذارد كه فرد در قالب اين سئوالات ويژگي شخصيتي  كه با آن روابط اجتماعي خود را شكل مي دهد، به منصه ظهور مي رساند.

   پارادايم تئوري پيوند بر اساس آزمايشاتي چنين استوار است: كودكان يك ساله را با مادرشان در يك اطاق بازي مي برند. پس از زماني مادران اطاق را مدت 15 دقيقه ترك مي كنند. تقريبا" همه كودكان در قبال اين عمل احساس نا آرامي نشان داده، گريه مي كنند يا داد مي زنند. اما هنگامي كه مادران مراجعت مي كنند،  پژوهش گران طرُق رفتاري بسيار گوناگوني مشاهده مي كنند:

-  برخي از كودكان فورا" خود را در دامان مادر انداخته و دلجوئي آنها را تأييد كرده و زود آرام مي گيرند. تئوري پيوند نام اين گروه را مجذوب مطمئن مي گذارد: آنها خود را محبوب و در آغوش گرم احساس كرده و مي توانند احساس متروك ماندن را فراموش كنند. 

-  برخي ديگر دچار رنجش طولاني مي شوند: آنها در بغل مادر بي تابي كرده،  فرياد زده و قابل دلجوئي نيستند. به نظر مي رسد كه عصبانيت حاصل از متروك ماندن در آنها ادامه پيدا مي كند. اينها را كودكان مجذوب نامطمئن مي گويند.

- گروه سوم پس از بازگشت مادر رفتار عجيبي دارند. هرچند كه در فقدان مادر آنها گريه مي كنند، اما پس از بازگشت خونسرد به نظر رسيده و به طرف او نمي روند. اما اين بي اعتنائي ظاهري است. گوئي اين اطفال آموخته اند كه نشان دادن نياز احساسي نسبت به مادر و يا اعتراض كردن و فاصله گرفتن بي فايده است. آنها جهت كاهش درد جدائي، مادر را كم اهميت جلوه مي دهند. در زندگي بعدي، اين افراد در زمينه كسب عشق و دلجوئي و ارائه آنها به ديگري دچار اشكال مي شوند.

   اين طرق رفتار و تجربيات هستند كه احساسات دروني ما را سامان مي دهند. ما اين الگوهاي رفتار كودكي را در روابط با ديگران به طرق مختلفي تكرار مي كنيم: من مجروح شده در شرايط گوناگوني خود را نشان مي دهد:

-  زماني كه انسان را از جمعي كنار گذارده اند، احساس نفي و بي تفاوتي از جانب والدين در خاطر انسان زنده مي شود.

-  زماني كه مقام انسان كاهش پيدا كرده و مورد بي مهري قرار مي گيرد، تجربيات پيوندهاي نامطمئن و دچار افسردگي در درام دروني اين احساس را به خاطر انسان مي آورد كه چگونه والدين به فرزند ديگر ارجحيت داده اند.

-  هنگامي كه فرد مورد بي احترامي قرار گرفته و ناعادلانه مورد انتقاد قرار مي گيرد، صداي سرزنش والدين به گوش او رسيده و منتظر دلجوئي شده و يا با گوشه گيري واكنش نشان مي دهد.

    ما در قبال اينكه مورد بي احترامي قرار گرفته، ناديده انگاشته شده و رنجيده خاطر شويم، داراي مصونيت نيستيم. اما درام دروني وضعيت را بدتر مي كند. ما در دام الگوهاي كودكانه در مي غلطيم. تجربيات در زمينه پيوندهاي ما همچنين مانع مي شوند كه به طور مناسبي به اعتراض بپردازيم. از آنجا كه محبت والدين در درون ما به اندازه كافي دروني نشده، از همه مصائب ناشي از رنجش، عصبانيت و ترس از جدائي در عذابيم.

 روانكاو اسكاتلندي رونالد فايوبايرن   معتقد است كه ما با وجود رنجي كه مي بريم معذالك نسبت به اين درام احساسي اسفناك رغبت نشان مي دهيم: زيرا كه در واقع اين تنها نوع غم خواري است كه مي شناسيم. اين بازي به ظاهرغيرقابل تغييربين عشق و نفرت، هيجاني براي ما ايجاد مي كند كه باعث نوعي لذت عجيبانه در ما مي شود. ما در زمينه رشد رواني دچار ركود هستيم، چرا كه قادر به عفو نيستيم -  و ترجيح مي دهيم در رنج قرباني بودن درجا بزنيم.

   ما در اين رشد متوقف شده ،  نياز شديدي نسبت به حواله كردن تقصير داريم: دنيا دوباره دوگانه مي شود، بالاخره فردي بايد مقصر و بد سرشت بوده باشد. به عنوان مثال ما درگير بازي بي انتهاي چه كسي ـ به چه كسي -  ظلم كرده در بين خواهران و برادران و همسران هستيم. براي كساني كه در خارج اين بازي هستند اين مسابقه نه تنها بچه گانه بلكه احمقانه به نظر مي رسد.

   لجبازي در حق به جانب بودن و نياز به حواله كردن تقصير، ما را از اينكه موضوعات را از نزديك ديده و به تحليل آنها بپردازيم ممانعت مي كنند، زيرا در اين صورت  شايد كه سهم خود را در درگيري بازشناخته و مي بايست مقداري تقصير را هم متوجه خود بدانيم.

    اين الگو در روابط اجتماعي كلان نيز مؤثر است: ما به معناي واقعي،  يك فرهنگ جستجوي مقصر و حقوقي كردن آن در زندگي اجتماعي به وجود آورده ايم. جستجوي بيمارگونه پارانويائي ، تصوير كردن دشمن در بين سياستمداران راست گرا،  و تنگ نظري سياسيون چپ در زمينه اصول گرائي سياسي  دو روي يك سكه اند. لجبازي ايدئولوژيك و بنيادگرائي و برگزاري دادگاه فوري علائم ديگر اين نوع منش است. حواله كردن تقصيرها و متهم كردن ها مي توانند تبديل به يك الگوي واكنشي  دائمي رفتاري در انسان شوند. جستجوي سريع و هيجاني مقصر در مورد دانش آموزي كه چندي پيش در مدرسۀ واقع در شهر ارفورت آلمان به كشتار معلم ها پرداخت نمونه خوبي است: بالاخره كسي بايد مقصر باشد!  حواله كردن تقصيرها اين وظيفه را از دوش اتهام زننده بر مي دارد كه براي مسائل پيچيده مي بايست به دنبال راه حل هاي پيچيده رفت. شما هدفي را براي خشم خويش نشان مي دهيد و در همان حال بيش از آن ناراحتي و شرمندگي را مجذوب مي كنيد. آن دانش آموز دبيرستان شهر ارفورت هم براي خود روشي جهت حواله تقصير پيدا كرد: نگاه كنيد كه چه برسر من آورده ايد! و من به خاطر شما ها به اين كار دست زده -  و به خاطر بي تفاوتي شما دست به خود كشي مي زنم!

  قرباني بودن و به هر قيمتي قرباني ماندن يك سرچشمه قدرت است، حتي زماني كه اين موقعيت در نهايت به نابودي فرد تمام شود. در نقش اثبات بي گناهي افراد انرژي هاي خطرناكي را بسيج مي كنند. بهتر است به جاي سندان بودن چكش شويم! ضربه وارد آوريم! و در اين حال دلايل اينكار ها در رده دوم اهميت قرار مي گيرند.

  فيلم هاي اكشن به نحو ايده آلي الگوي انتقام بدون احساس از قرباني را ارائه مي دهند: همانگونه كه رامبو مي تواند انتقام بي احترامي ها را بگيرد، اين فانتزي تنها مورد علاقه جوانان نبوده بلكه بزرگترها هم از آن لذت مي برند. عشق و نفرت در بيماري كاملا" محسوس پارانويا به صورت اصيل خود تجربه شده و راه حل هاي پيچيده ضروري نمي شوند.

   كنار گذاردن اين الگوي واكنشي بچه گانه، پذيرش آشتي يا رها كردن خود از قيد افكار انتقام جويانه كار ساده اي نيست. اما تلاش در اينكار ارزش دارد. چنانچه ما به دلايل اخلاقي و مذهبي نتوانيم عفو كنيم، اما با فهم آن و به خاطر خويشتن علاقمند به اين كار مي شويم. زيرا زماني كه ما عفو مي كنيم بارهاي سنگين و زائدي را از دوش خود زمين مي گذاريم: ما خواست برقراري مجدد و كامل حقانيت را و باور به يك جهان عادلانه و ايده آل را كه در آن انسان ها همانند رفتار مادران و دوستان خوب عمل مي كنند،  كنار مي گذاريم.

   چنانچه ما جاي هزينه رواني رنجش و ناراحتي را با اين تلاش ناچيز در زمينه آشتي و عفو كردن، عوض كنيم، در اين حال تكامل مي يابيم. قدم ها به سوي آشتي به اين معنا هستند:

-   ما براي خود آرامش رواني ايجاد مي كنيم.

-   ما روابطي را كه قابل نجات دادن هستند، نجات داده و يا روابط غير قابل نجات را به نحوي پايان مي دهيم كه بيش از آن ما را عذاب ندهند.

-   ما نقش قرباني بودن را كنار گذارده،  فعال شده و مجددا"  قادر مي شويم به وظايف ديگر زندگي بپردازيم. 

-  برخورداري از توان عفو كردن و فراموش كردن نيازمند زمان است، اما تقريبا" هميشه خشم و سرزنش و آرزوي انتقام و بازگرداندن حق بر روند عفو كردن تقدم دارند: عفو كردن هرگز به معناي كنار گذاردن موضع انتقادي در قبال وارد كننده خسارت نيست .اينكار منتهي به نفرت و روند بخشش ناپذيري هم نمي شود. انسان مي تواند نسبت به يك متجاوز تنفر داشته باشد اما اين نبايد به يك بيماري منجر شود. هر فردي كه مي تواند عفو كند نبايد هويت خود را بر مبناي جراحت هائي كه بر او وارد مي شوند بنا كند.  براي اين كار انسان به عوض برخورداري از يك نقش كودكانه صرفا" دو گانه نگر و قرباني بودن غير قابل علاج،  نيازمند كسب يك زمينه احساسي دروني متنوع است. اين احساسات پيچيده تر را خوشبختانه فردي هم كه در كودكي نقش مجذوب نامطمئن ايفاء كرده مي تواند در خود رشد دهد.  زيرا عفو كردن تنها موضوعي احساسي نيست. آمادگي جهت عفو زماني ايجاد مي شود كه ما بتوانيم يك درگيري را روشنفكرانه مورد ارزيابي قرار داده و به تحليل ريشه الگوهاي واكنشي خود بپردازيم. عفو زماني امكان پذير مي شود كه خود را از تله هاي ايده آليزه كردن و غيرقابل عبور دانستن رها كرده و بتوانيم بگوئيم: اين فردي كه من به او عشق مي ورزم مي تواند مانند اره اعصاب را هم پاره كند. اما در عين حال به او عشق مي ورزم. يا اينكه : اين دوست، همسايه يا همكار رفتار مذمومانه اي داشته، اما من ابعاد خوب او را هم تأييد كرده و مي خواهم رابطه را حفظ كنم.  يا: من نمي دانم در قبال رفتاري كه او با من داشته آيا زماني مي توانم عفو كنم. اما بيش از اين نمي خواهم خود را با او مشغول كنم -  من تلاش مي كنم موضوع را خاتمه يافته تلقي كرده و از سر راه او كنار روم.

-   طبيعي است زماني كه متجاوز صادقانه اظهار پشيماني كرده و نشان دهد كه در صدد جبران است، عفو كردن بسيار سهل تر است. اما معذرت خواهي فرماليته و همراه سركشي مانند پوزش طلبي هلموت كوهل صدراعظم پيشين آلمان ( من كه معذرت خواهي كردم! اما حالا بايد به سرزنش ها خاتمه داد) عفو را دشوار مي كند. اما در عين حال در قبال اين متجاوزين هم بايد روزي انتظار عذرخواهي و اظهار پشيماني را كنار گذارد. عفو در اين حال بيشتر شكل بي تفاوتي به خود گرفته و ما خود را با انسانها و چيزهاي ديگر مشغول مي كنيم!

-  برخورداري از عفو به معناي ناديده انگاشتن خويش نيست . دقيقا" بالعكس: اين يك هنر است كه انسان بتواند خويشتن را مطرح كرده، اعتراض محق خودرا اعلام و احساسات منفي اي چون خشم و عصبانيت را به صورتي معقول ابراز كند. عفو كردن همچنين نبايد پيامي اخلاقي و مذهبي در بر داشته باشد. اين كار بيانگر پختگي رواني و حاصل اين حكمت است كه: هيچ يك از ما كامل نيست. انسانها جايزالخطا بوده و چنانچه ما با اين وجود بخواهيم با آنها زندگي كنيم مي بايست به خود اجازه آغازي نو را بدهيم،  به اين صورت كه  عفو كنيم. البته نه فورا" و نه هرانسان و نه هر اشتباهي را. اما اين آمادگي اصولي،  زندگي را براي ما قابل تحمل تر و صلح آميز تر مي كند.  و تنها در شرايط يك عفو كننده مي توانيم اين بيان هانا آرنت (Hannah Arndt) را كه تله غيرقابل اصلاح مي نامد،  تصور درك كنيم: آنچه را كه اتفاق افتاده نمي توان مرمت كرد و بدون عفو ما جاودانه اسير عواقب اين رفتارها مي شويم.