ویتگنشتاین،بازی های زبانی و ایمان گروی

 

 

براي فهم دقيق انديشههاي ويتگنشتاين، اطلاعي دقيق از زندگي نامه او لازم است. ويتگنشتاين در سال 1889 در اتريش متولد ميشود، او براي ادامه تحصيل به منچستر ميرود و در رشته مهندسي شروع به تحصيل ميكند. توجه او به طرحهاي مهندسي،‌او را به سمت طراحي يك موتور جت و ارتباط با اين مسأله او را به سمت رياضيات سوق ميدهد. او سپس مطالعه كتاب مباني رياضيات راسل را آغاز ميكند. با مطالعه كتاب با فرگه آشنا ميشود و لذا با توجه به شناختي كه از فرگه پيدا ميكند، در سال 1911، به سمت ينا در آلمان - آنجايي كه فرگه در دانشگاه تدريس ميكرده است - حركت ميكند. در ديدار با فرگه، فرگه او را تشويق ميكند كه نزد راسل برود و مباحث رياضي و منطق را نزد او مطالعه كند. لذا ويتگنشتاين در سال 1913 به تشويق فرگه به كالج كمبريج، جايي كه راسل تدريس ميكرد، ميرود و در سالهاي 1912 و 1913، در آنجا مشغول مطالعه فلسفه ميشود. ويتگنشتاين پنج ترم را در نزد راسل و مور به تحصيل فلسفه ميپردازد. در پنج ترمي كه در كمبريج درس ميخواند، تأثيري شگرف بر استادانش راسل و مور ميگذارد. به گونهاي كه مور خود در كلاسهاي ويتگنشتاين شركت ميكرد . مور ميگويد: وقتي من كم كم ويتگنشتاين را شناختم احساس كردم كه او در فلسفه از من باهوشتر و دقيقتر است. راسل هم در جايي از ويتگنشتاين چنين تعبير كرده است كه ويتگنشتاين مجسمه نبوغ است؛ او فردي است با علاقه، عميق و مسلط كه توجه دقيقي به فلسفه دارد. علّت اثر گذاري هم، همان طور كه كه آير گفته، شخصيت خيلي قوي ويتگنشتاين است. ويتگنشتاين درسال 1913، بدون اينكه مدركي بگيرد، كمبريج را رها ميكند و به نروژ ميرود و در كلبة محقري زندگي ميكند.

با شروع جنگ، ويتگنشتاين به اتريش ميرود و در ردة تيربارچي در ارتش شروع به كار ميكند. او در فاصله سالهاي 1914 تا 1918 كتابي را تنظيم ميكند كه يكي از مهمترين كتابهايي است كه در قرن بيستم در زمينه فلسفه نوشته شده است. هنگامي كه جنگ به پايان ميرسد، ملاقاتهايي را با راسل در شهر لاهة هلند ترتيب ميدهد، تا در زمينه كتاب خود او بحث كنند. كتاب او به زبان آلماني در سال 1919 منتشر ميشود و در سال 1922 مجدداً به زبان انگليسي ترجمه و با مقدمه راسل منتشر ميشود. اين كتاب در حدود دو هزار كلمه است. وقتي كتاب چاپ ميشود، تصور ويتگنشتاين بر اين است كه مشكلات فلسفه را حل كرده است و به همين دليل فيلسوفي است كه به انديشههاي خود پايبند است. لذا فلسفه را رها ميكند و به مدت 6 سال به شغل معلمي در مدارس ابتدايي ميپردازد.

او در سال 1927 با موريس شليك كه مؤسس حلقه وين است، آشنا ميشود حلقه وين در سال 1922 به صورت جدي در وين ايجاد ميشود و افراد معروفي چون شليك، وايزمان و كارناپ در اين حلقه شركت داشتند. حلقه وين از كتاب ويتگنشتاين استفاده زيادي ميكردند و كتاب او را مرامنامه خود قرار داده بودند. لذا آشنايي آنها با ويتگنشتاين قبل از 1927 است. اما از 1927 تا 1929 ويتگنشتاين جلساتي با شليك، وايزمان وكارناپ برگزار ميكند.

در سال 1929 در پي ملاقات‌هايي با فرانك رمزي-‌كسي كه در سال 1923 در 20 سالگي نقدي بر كتاب ويتگنشتاين نوشت و حتي انديشههايش بر او اثر گذاشت- مجدداً به كمبريج مي‌برگردد. با هماهنگيهاي صورت گرفته با مور و راسل، ويتگنشتاين رساله منطقي- فلسفي خودش را تحت راهنمايي مور ارائه ميكند و به درجه دكتري ميرسد. ويتگنشتاين از سال 1930 شروع به تدريس در كمبريج ميكند. حاصل دوراني كه ويتگنشتاين در كمبريج باقي ميماند،‌كتابهاي متعددي است. از سال 1930 تا 1932 مباحثي كه وي مطرح ميكند تحت عنواننحو فلسفي phiosophica Grammer بعد از مرگش منتشرميشود. اين مجموعه بحثها در سال 1933 كامل ميشود و ويتگنشتاين آن را دوباره در سال 1934 بازبيني ميكند. همچنين وي از سال 1933 تا 1934 بحثهايي را در كلاس مطرح ميكند كه تحت عنوان كتاب آبي در Bue Book تنظيم ميشود. از سال 1934 تا 1935 مباحثي را به دو نفر از شاگردانش درس ميدهد كه تحت عنوانكتاب قهوهايBrown Book همراه كتاب آبي در 1958 منتشر ميشود . در سال 1945،‌بخش اول مهمترين كتابش، يعني كتابتحقيقات فلسفي Phiosophica Investigation را مينويسد كه آن را شمارهگذاري كرده و 693 پاراگراف است. از 1947 تا 1949 قسمت دوّم كتاب را مينويسد كه در سال 1953 تحت عنوان تحقيقات فلسفي منتشر ميشود. ويتگنشتاين كار ديگري را هم انجام ميدهد كه تحت عنوان كتابزتل به چاپ ميرسد. بعد از تحقيقات فلسفي مهمترين اثر او، كتابدربارة يقين است، كه دست نوشتههاي او را در اواخر عمرش تشكيل ميدهد و بعد از مرگ او منتشر ميشود.

در زماني كه آلمان، اتريش را در جنگ جهاني دوّم، اشغال ميكند ويتگنشتاين تابعيت انگليسي ميگيرد و در يك بيمارستان به عنوان باربر شروع به كار ميكند، بدون اين كه بگويد من يك پروفسور دانشگاه هستم وكسي هم او را نميشناخته است و بعد نيز در آزمايشگاهي مشغول كار ميشود. بعد از اتمام جنگ در سال 1947 از مقام استادي استعفا ميدهد، به ايرلند ميرود و مدتي را در آنجا به سر ميبرد. در ادامه گرفتار بيماري سرطان پروستات ميشود، به آمريكا ميرود و بعد دوباره به كمبريج باز ميگردد تا اين كه در سال 1951 از دنيا ميرود.

به جرأت ميتوان ادعا كرد كه ويتگنشتاين، تنها فيلسوفي است كه از قرن بيستم به قرن بيستويكم پا ميگذارد. ما بايد بين فلسفه و تاريخ فلسفه تمايز قائل شويم. بسياري از مباحثي كه در فلسفه مطرح ميشوند، در دوران خود زندهاند ولي پس از مدتي به بحثي مرده تبديل ميشوند و به عنوان تاريخ فلسفه به آنها نگاه ميشود؛ ولي ويتگنشتاين مباحثي را مطرح كرده است كه هنوز هم در حيطههاي مختلفي از جمله فلسفة منطق، فلسفه زبان، فلسفه ذهن، فلسفه رياضيات و ... مباحث زندهاي هستند و دربارة آنها بحث و گفت و گو ميشود. بحث ايمانگروي از مباحثي است كه ويتگنشتاين زنده كننده آن در دوران معاصر محسوب ميشود. بحث ايمان گروي ويتگنشتاين براي ما بسيار اهميت دارد. به دليل اينكه مباحث ايمانگرايانه ويتگنشتاين و نظرياتش در دورهاي مطرح ميشود كه پوزيتويستهاي منطقي، دين را از صحنه خارج كرده بودند و بحثهايي كه درباره معنا داري گزارههاي ديني مطرح شده بود، گزارههاي ديني را خالي از معنا كرده بود. آشنايي با انديشههاي ايمانگرايانه ويتگنشتاين سبب شد سلاحي در دست متدينان قرار بگيرد و بتوانند به آن اشكالات جواب دهند. لذا از اين جهت هم ديدگاه ايمان گروي ويتگنشتاين اهميت دارد.

ويتگنشتاين داراي دو فلسفه است: يكي فلسفهاي كه به صورت جدي در كتاب رساله منطقي فلسفي به آن اشاره شده و فلسفه دوّم، فلسفهاي است كه با بازگشت به كمبريج از سال 1929 و به صورت جدي از 1930 شروع به بيان آن ميكند. بسياري از اوقات چنين مطرح ميشود كه اين دو فلسفه، دو فلسفه كاملاً متمايز از يكديگر است و به همين خاطر وقتي درباره ويتگنشتاين صحبت ميشود از تعبير ويتگنشتاين متقدم (اوّل) و ويتگنشتاين متأخر (دوّم) استفاده ميشود؛ يعني گاهي اوقات چنان تمايز را بزرگ ميكنند كه انگار دو فيلسوف با دو نظريه كاملاً متفاوت و متمايز داريم. اما با توضيحاتي كه خواهد آمد، به نظر ميرسد كه هر چند از جهاتي اين تمايز قابل قبول است ولي از جهات ديگر، اين تمايزي كه تا اين حد بزرگ شده است، حداقل در زمينه باورهاي ديني و ديدگاههاي ويتگنشتاين درباره دين، قابل قبول نيست.

ويتگنشتاين در كتاب مختصر رساله منطقي- فلسفي مباحث خودش را در ضمن هفت گزاره اصلي مطرح كرده است. روشش به اين گونه است كه هر گزارهاي را كه مطرح ميكند، چند زيرگزاره دارد و آن زير گزارهها نيز به نوبه خود گزارههاي فرعي و فرعيتر را مطرح ميكنند. در رساله منطقي فلسفي چند نكته اساسي وجود دارد. يكي از مهمترين مواردي كه در اين رساله مشاهده ميشود، تقسيم قضايا به تركيبي و تحليلي است. هيوم بين دو نوع قضيه تفاوت قائل ميشود: قضايايي كه توصيف كننده حقايق امور و قضايايي كه توصيفگر روابط منطقي هستند. ويتگنشتاين اين تقسيم را ميپذيرد ولي بر خلاف هيوم معتقد ميشود كه تنها قضاياي تركيبي معنا دارند و معنا داري قضاياي تحليلي را نميپذيرد.

از سوي ديگر در انديشه نخست ويتگنشتاين، رويكردي به زبان صوري ديده ميشود.فيلسوفان زباني، فيلسوفاني هستند كه ادعا ميكنند اگر بتوانيم زبان حاكم بر گفت و گو را به خوبي تشخيص دهيم و تحليل كنيم، مشكلات فلسفه حل خواهد شد. در واقع فيلسوفان زباني معتقدند كه مشكل فلسفه از كاربرد نادرست زبان نشأت گرفته است.

خود ويتگنشتاين در جايي بيان ميكند كه مسائل فلسفي وقتي ايجاد ميشود كه زبان به تعطيلات ميرود. راسل ب بيان نظريه خود درخصوص اوصاف خاصdefinite description در واقع تمايزي را قائل ميشود بين زبان عرفي natura anguage .كه مردم با آن صحبت ميكنند و زبان صوري (forma anguage) كه در آن سعي شده است دقت نظرها اعمال شود و از ابهامات زبان عرفي خالي باشد. رويكرد ويتگنشتاين در رساله منطقي فلسفي رويكرد زبان صوري است و براي تبيين رويكردش قائل به نظريه اتميسم منطقي ميشود. نظريه اتميسم منطقي در زبان صوري معنا پيدا ميكند.

در رويكرد زبان ايدهآل، جملات و قضايا به جملات ساده يا اتميك و جملات مركب تقسيم ميشوند. جملات مركب از تركيب جملات ساده، ساخته ميشوند؛ يعني اگر من بيايم و از اداتي مثل اگر، يا و .... استفاده كنم و جملات اتميك را به هم مرتبط كنم، جملهاي كه به دست ميآيد جمله مركب است. به همين منوال حقايق عالم به حقايق بسيط و حقايق مركب تقسيم ميشود. حقايق بسيط يك وضعيت امور هستند كه از ارتباط اشياء حاصل آمدهاند.

ويتگنشتاين براساس نظريه اتميسم منطقي، نظريه تصويري معنا را مطرح ميكند. او معتقد است كه زبان تصويري است كه واقعيت را بازنمايي ميكند. همان گونه كه هر نقطه يك تصوير، جايگاهي دارد كه كل مجموعه نقاط كل تصوير را بازنمايي ميكنند، هر جملة اتميك به عنوان يك جزء در كنار ديگر جملات اتميك، قرار ميگيرد و جملات مركب و مركبتر را ايجاد ميكند و اين جملات مركب باز نماكننده واقعيت هستند.

در چنين ديدگاهي وظيفه فيلسوف چيست؟ ويتگنشتاين ميگويد وظيفه فيلسوف فهم دقيق زبان است. او ميگويد: كاري كه فيلسوف بايد انجام دهد، نقادي زبان است و اين همان بحثي بود كه از آن به فلسفه زباني تعبير كردم، يعني با فهم زبان ما توانايي آن را داريم كه مشكلات فلسفه را برطرف كنيم. ادعاي ويتگنشتاين اين است كه اگر زبان را خوب بفهميم از مشكلات زيادي كه گريبانگير فلسفه خواهد شد، نجات پيدا ميكنيم. اگر ما چنين ساختاري را قبول كنيم و بپذيريم كه كار زبان فقط اين است كه حقايق را توصيف كند، متوجه خواهيم شد كه زبان ما محدوديتهايي را پيدا ميكند و آن محدوديتها آن چيزي است كه در آخرين گزارههاي فرعي گزارة 6 رساله منطقي فلسفي و گزاره 7 كتاب، خودش را نشان ميدهد. مباحث متافيزيك، مسألة فلسفه حيات، مباحث مربوط به خداوند، مباحث مربوط به اخلاق، زيباشناسي، دين و ... همگي فراتر از زبان هستند. ويتگنشتاين اين حيطهها را مربوط به امور رازآلود ميداند كه زبان درباره آنها نميتواند اظهار نظري داشته باشد. در واقع همان محدوديتي كه كانت در باب عقل مطرح كرده است، ويتگنشتاين به نوعي ديگر در باب زبان مطرح ميكند.

اين كه ويتگنشتاين از محدوديتهاي زبان سخن مي‌گويد و بيان ميكند كه مباحث مربوط به خداوند، اخلاق، زيباشناسي و دين فراتر از زبان هستند به چه معناست؟

اعضاي حلقه وين، تصورشان اين بود كه ويتگنشتاين ميخواهد بگويد اينها در حد خرافات و اوهام هستند و وجودي ندارند و بيمعنا هستند؛ به تعبيري نفي اخلاق، دين و زيباشناسي؛ امّا به نظر ميرسد كه تلقي ويتگنشتاين اين نبوده است. شواهد مختلفي ميتوان اقامه كرد كه مقصود ويتگنشتاين آن چيزي كه اعضاي حلقه وين فهميدهاند، نبوده است. ويتگنشتاين نميخواسته بگويد كه اينها بي معنا هستند، بلكه ميخواسته بگويد زبان، گنجايش بيان اينها را ندارد؛ يعني اگر انسان بخواهد در اين راستا قدم بردارد، بايد از زبان بيرون بيايد و در ارتباط وجودي با اين مباحث قرار بگيرد؛ يعني در ارتباط فرا زباني با اين امور قرار بگيرد. ويتگنشتاين در جايي بيان ميكند كه من در 21 سالگي، نمايشنامهاي را در وين مشاهده كردم و در آنجا براي اوّلين بار فهميدم كه باورهاي ديني امكانپذير است. در يكي از بحثهايي كه با موريس شليك دارد، با اين سخن شليك كه دين براي دوران كودكي بشر است، مخالفت ميكند. در نامهاي كه در سال 1919 به فيكر نوشته است، ميگويد: رساله منطقي فلسفي در برگيرنده دو بخش است: آنچه در كتا ب مورد دقت قرار گرفته و آنچه هنوز آن را ننوشتهام، و بيان ميكند كه بخش دوّم مهمترين بخش است. در جايي به ويتگنشتاين ميگويند كه اعضاي حلقه وين چنين اعتقادي دارند، او در جواب ميگويد اينها حرفهاي شاعرانه است.

ويتگنشتاين در دوره دوّم فلسفي ديدگاههايي را مطرح ميكند كه لُب اين ديدگاهها را در چند كتاب،خصوصاً كتاب تحقيقات فلسفي مشاهده ميكنيم. ديدگاههاي دوّم ويتگنشتاين، هنگامي كه دوباره در سال 1930 شروع به تدريس ميكند، از جهاتي با ديدگاه اوّلش متفاوت است و از جهاتي هم متفاوت نيست بلكه در راستاي آن است. تفاوتي كه ويتگنشتاين در دوره دوّم با دوره اوّل دارد، اين است كه اتميسم منطقي خودش را نفي ميكند و تئوري معنا داري جديدي را ارائه ميكند. امّا در باب گزارههاي ديني بايد بگوييم كه ويتگنشتاين كاري كه انجام ميدهد، در تعارض با ديدگاه اوّلش نيست، بلكه در راستا و تكميل كنندة آن است. ويتگنشتاين در دورة اول بيان ميكند كه زبان محدود است و توانايي كشش و بار كردن مفاهيم مربوط به خداوند، اخلاق و ... را ندارد. در واقع كاري كه ويتگنشتاين در دوره دوّم فلسفه خودش انجام ميدهد، توسعه دادن به حيطه زبان است؛ يعني قابليتهاي زبان را اضافه ميكند، به گونهاي كه اين زبان بتواند مفاهيم مربوط به دين، اخلاق و زيباشناسي را هم بيان كند؛ يعني اين طور نيست كه ويتگنشتاين در دورهاي بيان كند كه گزارههاي ديني بي معناست، بعد در دوره دوّم بگويد گزارههاي ديني با معناست. خير، ويتگنشتاين گزارههاي ديني را معنادار ميدانسته، امّا در دوره اوّل معتقد بوده كه نميتوان اينها را بيان كرد؛ در حالي كه در دورة دوّم ميگويد اينها قابليت بيان را دارند و اين كار را با توسعه دادن واضافه كردن قلمرو زبان انجام ميدهد.

اولين كاري كه او در دورة دوّم انجام ميدهد، نقد اتميسم منطقي است. به تعبيري اگر بخواهم دقيقتر صحبت كنم، نقد ذات گروي است. ويتگنشتاين در دوره اول فلسفياش، معتقد است كه هر اسمي براي شيئ خاصي وضع ميشود، اين يك نوع ذات گروي است؛ ويتگنشتاين در دوره دوم فلسفياش، اين ديدگاه را به نقد ميكشد. در اوّل كتاب تحقيقات فلسفي،عبارتي را از آگوستين نقل و نقد ميكند. نقد آن عبارت آگوستين، در واقع نقد تفكر اوّل فلسفي خودش است. او عبارت مهمي را بيان ميكند كه امروزه خيلي معروف است: معنا همان كاربرداست Meaning is use ودر كتاب Phiosophica Grammer بيان ميكند: شايد فهميدن يك لفظ به معناي دانستن چگونگي كاربرد آن يا توانايي به كارگيري آن باشد. من هنگامي معناي يك لفظ را ميدانم كه بتوانم از آن استفاده كنم. لفظ در كاربرد، معنا پيدا ميكند. در جاي ديگر ويتگنشتاين بيان ميكند كه فهميدن معناي يك كلمه به معناي دانستن راههاي ممكن دستور زباني كاربرد آن است. يعني من بدانم اين كلمه را در چه كاربردهايي ميتوانم استفاده كنم و در چه جايي نميتوانم از آن استفاده كنم. ويتگنشتاين با اين سخن از تفكر ذات گروي بيرون ميآيد و نظريه شباهت خانوادگي را ارائه ميكند؛ يعني اين طور نيست كه يك لفظ معناي مشخصي داشته باشد. بلكه مصاديق يك لفظ در طيفي قرار ميگيرند كه شباهت خانوادگي با هم دارند، همانند رنگ، در يك طيف رنگ. در طيف رنگ آن مرزي كه رنگ قرمز از رنگ نارنجي جدا ميشود، قابل تشخيص نيست و درعين حال در دو طرف طيف دو رنگ كاملاً متفاوت را مشاهده ميكنيم.

امّا مسأله ديگري كه در دوره دوّم فلسفه ويتگنشتاين براي ما اهميت دارد، نفي زبان خصوصي است. تئوريهاي معنا داري، تئوريهاي درونگرا است. معناچيزي است كه در ذهن قرار دارد. ما ميگوئيم لفظ بر مفهوم ذهني دلالت ميكند و مفهوم ذهني با عالم واقع مطابقت دارد؛ يعني ما وجودي ذهني براي مفاهيم قائل هستيم و معنا را امري درونيInternaميدانيم، در حالي كه ويتگنشتاين معتقد است اگر ما معنا را امري دروني بدانيم، عملاً راه آموزش زبان را سد ميكنيم و ميبنديم؛ ويتگنشتاين ميگويد: اگر ما معتقد باشيم كه معنا امري دروني است و نه امري عمومي و در دسترس همگان، گرفتار شكاكيت خواهيم شد؛ در واقع او مسأله را به صورت برهان خلف بيان ميكند. اگر معنا امري دروني باشد، راه آموزش زبان بسته خواهد شد و ما نميتوانيم با همديگر تعامل داشته باشيم و حرف همديگر را نخواهيم فهميد. امّا از آنجا كه ما حرف همديگر را ميفهميم و با هم تعامل ميكنيم، معلوم ميشود كه معنا امري ذهني و دروني نيست، بلكه امري عمومي است. ويتگنشتاين در اين باره دو استدلال بيان ميكند. پيروي از قواعد يكي از مفاهيم كليدي در فلسفه ويتگنشتاين است. او معتقد است نحوههاي مختلفي از زندگي وجود دارد و در هر نحوه زندگي قواعد معنادار خاصي حاكم است؛ يعني در هر جامعه زباني قواعد خاصي حاكم است كه با پيروي از آن قواعد، افراد ناخواسته الفاظ را ميآموزند. معناي يك لفظ را قاعدة حاكم بر كاربرد آن لفظ به دست ميدهد. ويتگنشتاين ميخواهد بگويد معنا همان كاربرد است و كاربرد هم قاعده ميخواهد و قاعده نيز در جامعه زباني به انسان آموخته ميشود.

امّا اگر زبان خصوصي نداريم، معناداري زبان چگونه خواهد بود؟ ويتگنشتاين از اصطلاح (Forms of ife) يعني نحوههاي زندگي استفاده ميكند. نحوههاي مختلفي از زندگي براي بشر وجود دارد. در هر حال با مسأله نحوههاي زندگي و با توجه به نفي زبان خصوصي، با محوري‎‎ترين اصطلاح ويتگنشتاين در فلسفه دومش به نام بازيهاي زباني آشنا ميشويم. زبان در فلسفه دوم ويتگنشتاين هنگامي كه به عنوان يك امر خصوصي نفي شد، امري عمومي محسوب ميشود و هنگامي كه امري عمومي محسوب شد، بدان معناست كه الفاظ با پيروي از قواعدي كه در يك جامعه زباني مورد پذيرش قرار گرفته، معنا دار ميشوند و چون جامعههاي زباني در نحوههاي مختلفي از زندگي قرار دارند، قواعدي كه حاكم بر جامعههاي زباني هست با همديگر متفاوت خواهند بود. از طرفي چون قواعد حاكم بر جامعههاي زباني با يكديگر متفاوت است و همين قواعد است كه معناي يك لفظ را در اختيار ما قرار ميدهد، يك لفظ به تعداد نحوههاي زندگي كه در آن كاربرد دارد، معنا خواهد داشت؛ مثلاً كلمه مادر در بيولوژي ممكن است يك معنا و براي صورت زندگي مادر فرزندي معناي ديگري داشته باشد. پس الفاظ، معاني مختلفي پيدا ميكنند. ويتگنشتاين در اينجا تعبيرanguage Gamesبازيهاي زباني را به كار ميبرد. در جاي ديگر از اصطلاح جعبه ابزار استفاده ميكند؛ در واقع او ميخواهد بگويد بازيهاي زباني كه زبان حاكم بر گفت وگوهاي ما در نحوههاي مختلف زندگي هستند، هيچ وجه اشتراك ذاتي با هم ندارند، كما اين كه بازيها هم هيچ وجه اشتراك ذاتي با هم ندارند و هر مقدار كه دقّت كنيد نميتوانيد وجه اشتراك ذاتي بين همة بازيها پيدا كنيد. بازي بهترين اصطلاحي است كه ويتگنشتاين براي نفي ذات گروي استفاده ميكند. اين كه ويتگنشتاين از كلمه بازي استفاده كرده، به اين علت است كه ميخواهد اشارهاي هم به مسأله عمل و اهميت آن داشته باشد.