چرا آمريكا فقط ۲ حزب بزرگ دارد

 

 

 

 

نظام سياسى و انتخاباتى پيچيده ايالات متحده آمريكا منتقدان ليبرال دموكراسى را بارها تحريك كرده كه چنين نظمى را غيردموكراتيك بخوانند. گردش قدرت ميان دو حزب سياسى بزرگ، فقدان جنبش روشنفكرى و دانشجويى راديكال، نفوذ بلامنازع اشكال مختلف سرمايه دارى بر حيات اقتصادى مردم آمريكا و نبود نهضت كارگرى يا دهقانى قدرتمند، استيلاى رسانه هاى فراگير بر ذهن مخاطبان همه از جمله دلايل مخالفان ليبرال دموكراسى آمريكا براى مخالفت با اين تجربه سياسى است. از اين ميان آنچه به خصوص در ايام انتخابات رياست جمهورى آمريكا برجسته تر مى شود گردش قدرت ميان دو حزب سياسى بزرگ است. گويى در تاريخ ايالات متحده هرگز صدايى ديگرى به هنگام انتخابات به گوش نرسيده است. اين در حالى است كه رقابت هاى حزبى در دموكراسى هاى و شبه دموكراسى هاى جهان همواره گرم و پررونق بوده است. در بريتانيا گرچه نظامى كم و بيش دو حزبى وجود دارد اما قدرت حزب دوم عموماً ميان دو حزب كارگر و ليبرال جابه جا شده است. در فرانسه دو جناح رقيب گليست و سوسياليست مجبور به ائتلاف با احزاب كوچك هستند. در آلمان اصولاً دو ائتلاف مسيحى (دموكرات مسيحى ها و سوسيال مسيحى ها) و چپ (سوسيال دموكرات ها و سبزها) به رقابت با هم مى پردازند. در ايتاليا تعداد احزاب عموماً تا آنجا پيش رفته كه دولت هاى پارلمانى ايتاليا در نيم قرن گذشته به دليل ائتلاف هاى شكننده عمرى كوتاه و ناپايدار يافته اند. گذشته از دموكراسى ها در شبه دموكراسى ها يا دموكراسى هاى يك شبه (كه معمولاً بر اثر انقلاب به وجود مى آيند) تكثر حزبى فوق العاده زياد است.

ايالات متحده آمريكا اما نظام حزبى دارد. در آمريكا برخلاف باورهاى موجود تعداد احزاب به ۲ حزب بزرگ محدود نيست. دست كم ۲۳ حزب اقليت در اين كشور فعاليت مى كنند اما هرگز نتوانسته اند يكى از ۴۴ رئيس جمهور آمريكا را از ميان خود انتخاب كنند. دلايل اين ناتوانى روشن است؛ ساخت سياسى ايالات متحده آمريكا ادامه منطقى ساخت اجتماعى آن است. در طراحى نظام هاى سياسى مى توان دو شكاف اجتماعى را راهنما و محور رده بندى قرار داد؛ شكاف افقى كه از گذشته مى آيد و شكاف عمودى كه در حال متولد مى شود. شكاف اول را مى توان محور سنت نام نهاد و شكاف دوم را محور تجدد خواند. خانواده اى كه در آن متولد مى شويم، مذهبى كه به آن اعتقاد داريم، اخلاقى كه به آن عمل مى كنيم همه ميراث هاى سنتى ما هستند در مقابل خانواده اى كه تشكيل مى دهيم، اعتقاداتى كه در ما تغيير مى كند و اخلاقى كه به تبع اعتقاداتمان دگرگون مى شوند نشانه هاى زندگى جديد ما هستند. سنت هاى بشر تاريخ او را تشكيل مى دهند و موقعيت كنونى او در جهان مدرن ايدئولوژى انسان ها را مى سازد. در جوامع اروپايى تاريخ و ايدئولوژى دو محور مخالفند كه هر لحظه از يكديگر دور مى شوند. سوسياليست ها، سوسياليست به دنيا نمى آيند، دموكرات مسيحى ها، دموكرات مسيحى به دنيا نمى آيند. سنت همواره در ستيز با تجدد بوده است. ورود به حوزه سياست مدرن مساوى با خداحافظى از ديانت سنتى است. از اين رو احزاب اروپايى هيچ گاه براى جلب راى مردم خويش نيازى به پيوند با سنت نمى يابند. در جوامع آسيايى تاريخ و ايدئولوژى دو محور مخالفند كه هر لحظه به يكديگر نزديك مى شوند. برخلاف اروپايى ها كه با اختراع سكولاريسم كوشيده اند اين دو محور را از يكديگر دور كنند در آسيا تمايل بسيارى براى ادغام اين دو محور وجود دارد. يا تاريخ ايدئولوژيك مى شود يا ايدئولوژى تاريخى. يا دين دولتى ايجاد مى شود يا دولت دينى. دولت لائيك تركيه تلاش مى كند دين را دولتى كند و دولت اسلامى ايران مى كوشد دولت را دينى. همين تجربه در شرق دور در جمهورى چين نيز تكرار مى شود؛ آنگاه كه ايدئولوژى كمونيسم به تاريخ چين پيوند مى خورد چاره اى نيست جز آنكه كمونيسم كنفوسيوسى شود. بدين ترتيب در حالى كه نظام سياسى در اروپا بدون توجه به حوزه خصوصى افراد امكان رشد يا ارتقا آنان را فراهم مى آورد، نظام سياسى در آسيا تنها با توجه به حوزه خصوصى افراد است كه چنين امكانى را در اختيار آنان قرار مى دهد. پرسش از خانواده، اخلاق، مذهب و معيشت در نظام سياسى آسيايى نقشى اساسى بازى مى كند و اگرچه تجربه احزاب اروپايى مشرب در هند يا ژاپن براى غلبه بر اين سنت شرقى است اما هر از گاهى گروه هاى سياسى بنيادگرا سر بر مى آورند و براى پيوند سنت تاريخى و ايدئولوژى سياسى تلاش مى كنند. مشكل احزاب آسيايى اما از آن جا آغاز مى شود كه اين سنت تاريخى و آن ايدئولوژى سياسى نسبتى با هم ندارند. ايدئولوژى ها و احزاب پديده هاى جهان مدرنند و سنت ها و تاريخ ها ميراث جهان سنتى. مردانى از گرد راه تاريخ مى رسند كه انساب و اعقاب متفاوتى دارند اما به ايدئولوژى هاى واحدى اعتقاد دارند يا گمان مى كنند كه اين ايدئولوژى ها با آن سنت ها نسبت دارند. اينگونه مى شود كه برمبناى يك ايدئولوژى سياسى چند حزب شكل مى گيرد.

ايالات متحده آمريكا اما نه اروپايى است، نه آسيايى. در آمريكا نه چون اروپا احزاب بريده از تاريخ به تاريخ تجدد بسنده مى كنند و ريشه هاى قرون وسطايى را ناديده مى گيرند و نه غرق در قرون وسطى و سفلاى تاريخ خود همچون احزاب آسيايى به همزمانى در زمانه هاى متضاد تن مى دهند. دو محور تاريخ و ايدئولوژى در آمريكا نه هر روز از هم دورتر مى شوند و نه هر روز به هم نزديكتر بلكه همراه با هم پيش مى آيند. دموكرات هاى آمريكا دموكرات متولد مى شوند و جمهوريخواهان آن جمهوريخواه. دموكرات ها نه فقط ايدئولوژى كه خانواده، اخلاق، مذهب و زندگى خود را از حزب دموكرات دارند همچنان كه جمهوريخواهان چنين نسبتى با حزب خود برقرار مى كنند. احزاب آمريكايى فقط محل تجمع  نخبگان سياسى براى به دست آوردن قدرت سياسى نيست بلكه ادامه زندگى عوام جامعه نيز محسوب مى شود.

احزاب آمريكايى آرمان گرا يا ايدئولوژيك نيستند. كسى كه به عضويت حزب دموكرات يا جمهوريخواه درمى آيد قصد استعلا به اوج انسانيت و اعتقاد را ندارد، نمى خواهد از خود بگذرد تا جامعه راحت زندگى كند بلكه در پى راحت زندگى كردن خويش است. حزب دموكرات ريشه در همه مزرعه دارانى دارد كه هنوز معتقدند كشاورزى شيوه اصلى زندگى بشر است. از مزرعه هاى باز و بزرگ آمريكا دفاع مى كند اين حزب همچنين ريشه در مذهب كاتوليك دارد كه اگر چه نمى خواهد قدرت را به دست آورد اما اميدوار است حتى در حكومت اكثريت، آزادى اقليت تضمين شود. همان حسى كه يهوديان به حزب دموكرات دارند. حزب دموكرات همچنين حزب طبقه متوسط است. طبقه اى كه مى خواهد به حيات خود ادامه دهد. در مقابل حزب جمهوريخواه ريشه در آن كارخانه دارانى دارد كه به برترى صنعت باور دارند. پيرو مذهب پروتستان هستند و از طبقه مرفه دفاع مى كنند. آمريكايى ها تاريخ كوتاهى دارند اما در همين تاريخ كوتاه خود پاره اى نهاد هاى اجتماعى را حذف كرده اند. حذف طبقه محروم يا به حداقل رساندن آن سبب شده است تنها دو طبقه متوسط و مرفه با يكديگر رقابت كنند و در نتيجه فقط دو حزب ليبرال و محافظه كار، دموكرات و جمهوريخواه به وجود آيد. درست به همين دليل است كه هرگز حزب سوسياليست و يا كمونيست در آمريكا نمى تواند به عاملى تعيين كننده تبديل شود. حزبى كه طبقه ندارد تكيه گاه ندارد. از سوى ديگر آمريكا يى ها فاشيسم يا نازيسم را تجربه نكرده اند. فقدان نژاد خالص در آمريكا و درآميختگى نژاد ها سبب شد كه حركت هاى فاشيستى از نوع كوكلس كلان ها از تاريخ آمريكا حذف شوند و در دولت كاملاً محافظه كار بوش سياهان و رنگين پوستان به قدرت فوق العاده اى دست پيدا كنند. مردم ايالات متحده همچنين تن به احزاب بنياد گرا يا سكولار نداده اند. تقاطع مذهب (به عنوان سنت تاريخى آمريكا) و ايدئولوژى دموكراسى مانع از ايجاد دولت دينى يا دين دولتى در آمريكا شده است. نه تنها بوش محافظه كار مفتخر است كه خويش را مسيحى دوباره متولد شده بخواند بلكه جان كرى ليبرال هم بايد خود را مومن به مذهب مسيح بداند. اما هر دو با هرگونه سلب آزادى هاى مذهبى در آمريكا مخالفند. احزاب جمهوريخواه و دموكرات در آمريكا دو حزب سياسى به معناى متعارف آن نيستند. اين احزاب دبيركل، ايدئولوگ و كاريزما به معناى اروپايى يا  آسيايى خود ندارند. عضوگيرى گسترده اى مانند احزاب ماركسيستى انجام نمى دهند، به جاى جلسات آموزشى عقيدتى ترجيح مى دهند هر ۴ سال يك بار جشن هايى به نام كنوانسيون حزبى برگزار كنند. احزاب آمريكايى ادامه خانواده آمريكايى هستند.

پدر، مادر و فرزندانى كه يكشنبه ها به كليسا مى روند، صبح در مزرعه يا كارخانه كار مى كنند و سال هاست كه اعانه هاى خود را به حزب دموكرات يا جمهوريخواه پرداخت مى كنند و در روز تولد واشينگتن براى رئيس جمهور نامه مى نويسند.

دو حزب بزرگ آمريكا عملاً جامعه آمريكا را به دو بخش مساوى تقسيم كرده اند؛ دو بخش برابر كه حتى در آخرين انتخابات خود با فاصله يك موى از هم فاصله داشتند. دو واحد سياسى كه براى تحولات سياسى نيازى به جنگ با هم ندارند؛ دموكرات ها و جمهوريخواهان آدم هايى پيچيده اى نيستند، هر آمريكايى مى  تواند دموكرات يا جمهوريخواه باشد تا به قدرت برسد.

در ايالات متحده آمريكا به يك معنا دو حزب سياسى وجود ندارد، ۱۰۰ حزب سياسى وجود دارد. هر حزب دموكرات يا جمهوريخواه در هر ايالت باور هايى دارد كه ممكن است از باور هاى حزب همتاى خود در ايالت ديگر جدا و متفاوت باشد. شايد شباهت يك دموكرات كاليفرنيايى به جمهوريخواه تگزاسى بيشتر از شباهت دموكرات كاليفرنيايى به دموكرات تگزاسى باشد. رئيس جمهور به همين دليل نمى تواند در پايتخت بنشيند و دستور واحد حزب را اجرا كند. بايد در ايالات مختلف نظر احزاب مختلف را جذب كند.

در ايالات متحده آمريكا به معنايى ديگر تنها يك حزب سياسى وجود دارد با دو جناح اجتماعى دموكرات ها و جمهوريخواهان، هواداران طبقه متوسط و هواداران طبقه مرفه.

آمريكا به دليل گستردگى جغرافيايى خود در ميان دو اقيانوس هرگز از معادن بزرگ كار تهى نبوده است. توجه به عبرت هاى ماركسيسم سبب شد تا كارگر آمريكايى خود در مقام اشرافيت جديدى ظاهر گردد و حزب طبقه كارگر هرگز شكل نگيرد. گستردگى زمين آمريكا سبب شد زميندارى به معناى اروپايى آن در اين كشور پهناور ايجاد نشود و فئودال ها نتوانند سرف ها را به زير مهميز خود درآورند. هر آمريكايى مى توانست زمينى داشته باشد. بدين ترتيب نه فقط حزب كارگر كه حزب كارفرما هم در آمريكا شكل نگرفت. اين چنين است كه ايالات متحده آمريكا به دو حزب بسنده كرد. دو حزبى كه مى توان آن را يك حزب خواند؛ حزب طبقه متوسط در كشورى كه بزرگترين طبقه متوسط جهان را دارد.

تلاش براى گسترش طبقه متوسط در آمريكا اكنون چنان فراگير شده كه حتى حزب جمهوريخواه نيز آن را در طرح خاورميانه بزرگ مورد توجه قرار داده است. طبقه متوسط به تنها طبقه ايالات متحده آمريكا تبديل مى شود تا حتى ماركسيست ها نيز از توجه به نظرات ماركس در آمريكا حيرت كنند. سرزمينى كه ماركسيست ها حتى خيال تغيير آن را هم در سر نمى پروراندند. ماركس نيز قطعاً از اين نعل وارونه تاريخ در شگفت خواهد ماند.