زندگی

(تاریخ نهضت های آزادیخواهی )

 

شکست مشروطه خواهان دوم 
یک درس عبرت بزرگ

قسمت چهل و یکم

گفت و شنود با محترم داکتر اکرم عثمان صاحب قلم ، صاحب دل و صاحب نظر مسایل افغانسان

 

سیاوش:

 داکتر عبدالرحمن محمودی با  آگاهی از انگیزه ها و اهداف دموکراسی که سلطنت و حامیانش در پیش گرفته بودند ،تلاش داشت تا در مقابل، دموکراسی  واقعی را برای مردم و وطنش بشناساند و در راه تحقق آن صادقانه عمل میکرد .سوال اینست که داکتر محمودی کار خود را از لحاظ سازمانی و تشکیلاتی از کجا آغاز کرد؟

داکتر اکرم عثمان:

دکتور عبدالرحمن محمودی در موازات حزب یا جریان سیاسی وطن برهبری میر غلام محمد غبار ، فعالیتهایش را آغاز کرد و جمعیت خلق را بنیاد نهاد.

به گفت دکتور محمد حسین بهروز از اعضای برجستۀ آن نهضت،دکتور محمودی از اولادۀ ملا محمود معروف است که مسجد و گذر وی تا امروز هم در کابل شهرت دارد...علوم عربی را طور معمول در مدارس محلی فرا گرفت.وی یکی از فارغ التحصیلان دوره های اول فاکولته طب می باشد.هنگامیکه بنابر علالت برای تداوی به ترکیه سفر داشت در اثر جراحی ،یک کلیه خود را از دست داد...

وی از دکتورانی بود که داوطلبانه برای مبارزۀ با وبای اندراب و دور و نواح آن پرداخته و در آنجا با بدبختی مصابین تریاک برخورد و مدتها طولانی به معالجۀ فزیکی وروحی مصابین مشغول شد.

مدت زمانی در کابل رئیس حفظ الصحه بود ولی به دلیل عدم توافق با نظام آشفتۀ دفتر و دیوان، برای همیشه از کار های دولتی کناره گرفت و ضمن خدمت به مردم از راه حرفه اش طبابت، در راه بیداری شعور و وجدان هموطنانش پیکار کرد...

پس از موفقیت در انتخابات شورای ملی دکتور محمودی ب مخالفت علیه شیوۀ ظالمانهخریداری! که به موجب آن محصول دهقانان با جبر و اکراه به نرخ کاه ماش! خریداری میشد آغاز کرد.همچنین دکتور عبدالرحمن محمودی بخاطر انفاذ قوانین مطبوعات، انتخابات واحزاب فعالیت های دامنه داری را در داخل پارلمان پی گرفت.

در همین راستا مسالۀ تفتیش مخارج وزارت دربار سلطنتی، چگونگی مخارج بودجۀ دولت را در شورا مطرح کرد اما با دریغ فراوان یا از سوی شادروان عبدالهادی خان داوی شخصیت نامدار  ومبارز دوران امان الله خان داخل آجندا نمیشد و یا در رای گیری از سوی اکثریت مرتجع رد میشد.

سپس نشریۀندای خلق را منتشر کرد.آوازۀ این نشریه به حدی بود که بزودی شماره ها ی آن دست بدست می شدند و در بیشتر نقاط افغانستان با دست نویسی وکاپی کردن تکثیر میگردیدند.

همزمان اوحزب خلق را بنیاد نهاد و مرامنامه اش(مرامنامهء حزب خلق ) را به دست چاپ سپرد.این دو اقدام بدست دولت بهانه داد و جریدۀ ندای خلق مصادره گردید.

به قول دکتور بهروز: محمودی از هرگونه امکانات استفاده میکرد تا از اوضاع ناگوار افغانستان مجامع بین المللی را آگاه بسازد و از آزادی های مختلفی که در اعلامیه حقوق بشر تثبیت گردیه است و در افغانستان وجود ندارد از راه جوامع حقوقی بر دولت فشار آید تا آن آزادی ها و قوانین را بپذیرد و مرعی الاجرا بدارد.موقعیکه استاد سعید نفیسی برای کنفرانس های تاریخ ادبیات در کابل تشریف داشتند و ضمنآ نمایندگی جوانان جهان بدوش شان بود و کارت های آن مجمع را با خود آورده بودند.داکتر محمودی رسالۀ مفصلی در زمینۀ جوانان جهان و محصلین افغانستان که از همه حقوق و آزادی ها محروم هستند نوشته به سعید نفیسی داد و در چند مجلسی که ما با او در خانۀ رحمانی داشتیم و عده ای از محصلین پوهنتون در آنجا اشتراک کردند کارت عضویت جوانان جهان را امضا کردیم و هم مقدار پولی را که داکتر محمودی  و ما جمع آوری کرده بودیم همدست استاد نفیسی به انجمن جوانان جهان ارسال کردیم.

سهم داکتر محمودی در بوجود آوردن اتحادیۀ محصلین  بزرگ بوده،درکنفرانس های شخصآ اشتراک نموده سخنرانی میکرد پیوسته با محصلین و جوانان در تماس بود.

پس از پایان دورۀ هفتم شورا، مقدمات انتخابات دورۀ هشتم سر براه شد، عکسهای محمودی و غبار در بازار ها پخش گردیده بود و اسم هر دوی شان بر سر زبان ها بود و اهالی کابل یقین داشتند که دونفر وکیل آنها محمودی و غبار بدون کدام مشکل انتخاب خواهند شد ولی پلان و پروژۀ دولت دراین زمینه کاملآ به شکل دیگر بود.

دراین احوال شماری از زندانیان سیاسی که ظاهرآ یا واقعآ با دولت همکام شده بودند پس از یکسال از زندان رها شدند اما میر غلام محمد غبار و سایر اعضای حزب وطن و داکتر محمودی سالهای دیگر را هم در حبس سپری کردند.یگانه کسیکه تا آخرین روزهای زندگی در حبس ماند، داکتر عبد الرحمن محمودی بود که پس از رهایی بیشتر از یک هفته در خانه نماند و در شفاخانۀ علی آباد جانسپرد.

سیاوش:

ماجرای سوء قصد علیه دکتور محمودی از چه قرار بود؟

د.ا.عثمان:

به قول دکتور بهروز: سوء قصدی به جان دکتور محمودی طراحی شده بود که در یکی از روزهای تابستان سال 1330 صورت گرفت. به گفت بهروز واقعه از آن قرار بود که مردی با عذر و الحاح آرزو میبرد که بر بالین بیمار محتضرش به "شاه شهید" برود.داکتر می پذیرد و سوار موتر متقاضی می شود.نرسیده به شاه شهید راننده مسیرش را عوض می کند و راه باطلاق های "بینی نیزار" را پیش می گیرد.داکتر علت تغییر مسیر را می پرسد.راننده جواب میدهد، قرار است دو سه همراه دیگر را نیز سوار موتر کنم.

محمودی به کنه مطلب میرسد و به سرعت دروازۀ موتر را باز میکند و خود را به پائین می اندازد.توطئه گران که در کمین انتظار میبردند داکتر را دنبال می کنند و محمودی از روی جوی عریضی که حد فاصل جادۀ عمومی و "چمن حضوری" بود می جهد و مردم را به استمداد می طلبد.چند جوان که او را می شناسند به یاری می شتابند و مهاجمان را ناگزیر به فرار میگردانند.

دکتور بهروز آورده است: در مورد مرتکبین، صحبت های مختلف و رنگارنگ وجود داشت.یکی آنرا به فیض محمد خان فرقه مشر نسبت میداد که به هدایت اعلیحضرت محمد ظاهر شاه باین کار پرداخته است.کسی آنرا به حسن شرق گره میزد که به امر سردار داودخان در صدد کشتن محمودی بوده است.بعضی به عبد المجید زابلی و کلوپ ملی ارتباط میداد که داود و زابلی در راس آن قرار داشتند.(1)

سیاوش:

آثار و تالیفات برجسته داکتر محمودی فقید کدامها اند و چرا در بازار کتاب و کتابخانه  ها در دسترس قرار ندارند ؟

د.ا.عثمان:

به قول داکتر بهروز: داکتر محمودی تالیفات زیادی دارد از جمله کتاب افغانستان و شاهنامه محمودی در ان  اثر ضخیم کوشیده است که اعلام جغرافیایی مربوط  افغانستان را در شاهنامۀ فردوسی نشان بدهد.

کتاب ارزشمند دیگر داکتر محمودی در زمینۀ اقتصاد سیاسیت که در بیشتر از یک هزار صفحه نوشته شده و امان الله محمودی برادر داکتر محمودی آن کتاب را در چند نسخه تایپ کرده است. ولی سوکمندانه هیچ یک از آثار او چاپ نشده است هرجند افغانستان و شاهنامه برندۀ جایزۀ معتبر مطبوعاتی نیز شده بود.

او کتاب ارزشمندی دیگری در رشتۀ طب و بیماری های عقلی و عصبی نیز برشتۀ تحریر درآورده است که امیدواریم بازماندگانش در نشر آن اهتمام ورزند.

سیاوش:

دکتور عبدالرحمن محمودی بمثابه یک  مبارز پیشکسوت باور سیاسی و خط اندیشوی معینی داشت، شناخت شما از تعلقیت اندیشوی محمودی فقید چیست ؟

د.ا.عثمان:

در بارۀ باور سیاسی و جهانبینی شاد روان دکتور عبدالرحمن محمودی سخن فراوان رفته است.آنچه در موردش اتفاق نظر وجود دارد اینست که او یکی از تاثیر گذارترین، صادق ترین، راستگوترین و دلیر ترین چهره های سیاسی معاصر افغانستان است.

برخی او را رهبری با گرایش های ملی و ناسیونالیستی معرفی کرده اند.شماری او را عنصری مشروطه خواه و مخالف حکومت استبدادی به حساب آورده اند، معدودی او را سوسیال دموکرات گفته اند و کثیری او را در ردیف مارکسیست ها و انقلابی ها محسوب کرده اند.اما اگر مبنا را بر آثار و نشته های خودش بگذاریم به این نتیجه میرسیم که او یک رادیکالیست واقعگرا بود و علیرغم صراحت لهجه و انتقادات شدیدش بر هیات حاکمه و کارگزاران دولت و حتی رجاله های قدرتمند، نظریاتش متناسب با ظرفیت زمانش بود و هرگز راه افراط نه پیمود است .

در نخستین شمارۀ نداء خلق مورخ دوشنبه 12 حمل 1330 دکتور محمودی چنین آورده است:" فدا کاری با نشر قلم در راه خدا، تمامیت خاک و ضمانت ناموس وطن و حقوق و نوامیس مشروطیت از فرایض اولیۀ نامۀ نداء خلق است و مجاهده در راه تامین وحدت ملی تحریص مردم به کار و دفاع از حقوق ومنافع خلق در کار و پیکار، هدف اساسی این نامه بوده در رهنمایی خلق و مبارزه با استثمار و دشمنان منافع خلق را هدف خود میدانم....

تامین دموکراسی حقیقی و ادراک حس مسوولیت اجتماعی و پا بندی و عشق به قانون و نظم و دشمنی با تشدد و اغتشاش و بی نظمی که مخالف مرام و اساس دموکراسی است میتواند سعادت و خوشبختی را به آغوش کشیده مظالم و سیاه روزی را بر طرف ساخت. این است روح مرامنانۀ نداء خلق که بلا تفریق نژاد و مظهر احساس و عواطف و افکار قوم از آمو تا سند بوده و حاضر است هرگونه مقالات و تنقیدات و شکایات مردم را بر روی این اساس بپذیرد ـــ و من الله التوفیق، محمودی(2)

فهرست:

1-      دکتور محمد حسین بهروز دکتور عبدالرحمن محمودی مقالتی از جناب بهروز که برای مجلۀ فردا فرستاده شده بود و بعد از تلخیص و ایدیت منتشر شده است.

2-      دکتور عبدالرحمن محمودی، جریده نداء خلق شمارۀ اول سال 1330، دوشنبه 12 حمل، صفحۀ اول

شکست مشروطه خواهان دوم 
یک درس عبرت بزرگ

قسمت چهلم

گفت و شنود با محترم داکتر اکرم عثمان صاحب قلم ، صاحب دل و صاحب نظر مسایل افغانسان

سیاوش:

احزاب سیاسی  با شکل و شمایل جدید از موالید جوامع مدرن است.در گذشته تشکل های سیاسی چه از نظر ساخت تشکیلاتی و چه از نظر مضامین فکری مبتنی بر مختصات جوامع ماقبل مدرن بودند. جناب داکتر اکرم عثمان، شما تناقض بینوجه تیوکراتیک و وجود دموکراتیک  راچگونه می بینید؟

 

داکتر اکرم عثمان:

در کشور ما که مظاهر زندگی سنتی به شدت حاکم است و از ورود اندیشه های جدید سیاسی کمابیش صد سال میگذرد چنان نهاد هایی عمدتآ سنت زده بوده اند و موانعی از قبیل محدودیت های حیات روستایی و قبیله ای بر سوخت شان تاثیراتی عمیق گذاشته اند.

یکی از مهمترین تناقض های جامعۀ ما، تناقض بینوجه تیوکراتیک و وجود دموکراتیک می باشد،به موجب وجه تیوکراتیک هر سازمان سیاسی در نهایت امر خود را مواجه با موانع عدیدۀ اعتقادی می بینند.

در شرایط حاضر معمولآ احزاب سنتی دست راستی از چنان گرایشی تبعیت مینمایند و اساسنامه های شانرا بر بنای گونه ای آرمانگرایی استوار مینمایند.

بالعکس آن عده روشنفکرانی که بعد از ظهور نهضت مشروطه خواهی اول در افغانستان شروع به محدود کردن صلاحیت های امرای مطلق العنان نمودند بیشتر به ارزش های دموکراسی لیبرال توجه داشتند و می کوشیدند احزابی را ایجاد نمایند که نسخۀ بدل احزاب اروپایی باشند.

چنانکه آگاه هستیم در راَس آرمانهای مشروطه خواهان مهار کردن زمامدارانی بود که خود را فوق قانون و ارادۀ اکثریت تودۀ مردم میدانستند و همین خاستگاه به قیمت جان شماری از مشروطه خواهان انجامید که تعدادی به توپ پرانده شدند و تعدادی در زندانها جان سپردند.پس یکی از موانع عمدۀ تشکیل احزاب دموکراتیک و امروزی پارادوکسی است که از هر جهت اندیشۀ آزاد را جلو میگرفتند.

سیاوش:

جایگاه موزخ شهیر، فقید غبار در جریان های سیاسی پیشرو وطن ما در کجا بود؟

 

د.ا.عثمان:

یکی از جریان های سیاسی پیشرو و هواخواه نظام مشروطه در افغانستان حزب وطن به سر کردگی میر غلام محمدغبار بود. در دانشنامۀ ادب فارسی(ادب فارسی در افغانستان) به سر پرستی حسن انوشه چنین میخوانیم:

میر غلام محمد غبار فرزند میر محبوب خان کابلی،(کابل1276-برلین1356ش)ادیب،روزنامه نگار،تاریخ نویس ودولتمرد افغان،دروس ابتدایی را نزد خانودادۀ خود که اهل سواد و دانش وکارمندان دفاتر حکومتی بودند فرا گرفت.در اواخر پادشاهی حبیب الله خان(1319-1337ق)به جنبش جوانان افغان پیوست وبه مطالعه در تاریخ و مسایل اجتماعی پرداخت.دیری نگذشت که در شمار نویسندگان صاحب ذوق روزگار خود در آمد و در خان آباد از نواحی قندوز مامور گمرک شد.در 1298 ش کارمند کوتوالی کابل بود،در نهم آذر1299ش،روزنامه ای بنام ستاره افغاندرجبل السراج بیرون آورد در 1300ش که شجاع الدوله(1945م)حکومت هرات را داشت با او همراه شد و از اعضای شهربانی(بلدیه)این شهر بود.در1303ش نمایندۀ بازرگانی در مسکوشد.در 19 تیر(سرطان)1303ش که محمد نادر خان به سفارت پاریس رفت،غبار را به سمت منشی سفارت افغانستان برگزید.پس از آنکه به کابل بازگشت در 1303 و 1307ش در لویه جرگه هایی که در پغمان برپا شد وکیل مردم کابل بود و افکار جوانان افغانستان را مانند یک عضو چپرو،نمایندگی و مبلغ دموکراسی و حکومت قانون بود،در 1309،سرمنشی سفارت افغانستان در برلین شد.در سال1310 ش که انجمن ادبی کابل بنیاد گرفت،غبار به عضویت این انجمن در امد و سلسله مقالاتی به نام افغانستان و نگاهی به تاریخ آن در مجلۀ کابل ارگان این انجمن نوشت.در سال1311 ش به دلایل سیاسی در زندانسرای موتی کابل محبوس شد و تا 1315ش در زندان ماند.هنگامی که از بند بیرون آمد به فراه تبعید شد و تا 1317 ش در انجا بسر برد و در 1318ش به قندهار تبعیدش کردند و در آن جا کتاباحمد شاه بابا را تالیف کرد و در 1320ش اجازه یافت که به کابل برگردد،در کابل به عضویت انجمن تاریخ در آمد و مدتی هم روزنامۀ انیس را منتشر کرد.در1328 ش که انتخاب دورۀ هفتم مجلس قانونگذاری افغانستان برگزار گردید،غبار به نمایندگی از مردم کابل به مجلس رفت.

وی در مبارزۀ قانونی گروه کوچکی از وکلای روشنفکر شرکت کرد و حزبی بناموطن و نشریه ای هفتگی به همین نام دایر کرد.در انتخابات دورۀ هشتم که در 1331ش برگزار گردید.غبارباردیگرنامزد نمایندگی مردم کابل شد اما چون تودۀ مردم کابل به طرفداری از او تظاهرات میکردند،به دست ماموران دولتی گرفتار شد و به زندان افتاد.این بار هشت سال در زندان ماند تا سر انجام از کار های دولتی کناره گرفت و بقیۀ زندگی خود را در تالیف کتب و نوشتن مقالات سپری کرد...

غبار سرانجام در 22 دلو1356ش چشم از جهان فروبست...غبار از چهره های سیاسی و ادبی برجستۀ افغانستان در نیمۀ یکم سدۀ چهاردهم هجری و از روشنفکران بلند آوازۀ روزگار خود بود.وی در راه بنیاد کردن نهاد هایی که موجب برآمدن دولتی مردم سالار در افغانستان شود رنج بسیار کشید و چهارده سال از زندگی خود را در زندان گذراند.گروه جوانان افغان که در دورۀ مشروطیت دوم سر برآوردند و هوادار ایجاد فضای آزاد سیاسی در کشور بودند از آرمان های غبار پیروی میکردند.

از آثارشافغانستان و نگاهی به تاریخ آن که در سالهای1310-1311ش در جلد های یکم و دوم مجلۀ کابل به چاپ رسیده است،احمد شاه بابای افغان(کابل1322)،رسالۀ خراسان(کابل1326ش)،افغانستان به یک نظر(کابل 1326ش) جلد سوم از تاریخ افغانستان که از ظهور اسلام تا فروپاشی دولت طاهریان را در برمی گیرد.(کابل1326ش)،تاریخ ادبیات دری افغانستان در قرون اخیر که کتاب درسی مدارس بوده است.(کابل1331ش)،افغانستان در مسیر تاریخ که بررسی جامع تاریخ افغانستان از کهن ترین ایام 1307ش است.(کابل1246ش)...(1)

و در کتاب،افغانستان ومسایل جنگ و صلحدر آن باره چنین می خوانیم:

به تاریخ21مارس1951 نخستین شمارۀ جریدۀ وطن ازچاپ برآمد.این جریده را میر غلام محمد غبار تاریخنگار نامدار،یکی از هواداران پرشور جنبشجوانان افغاننشر میکرد.سردبیر آن ع.م خروش و سر از شمارۀ هفتم محمد صدیق فرهنگ(رجل اجتماعی و تاریخنگار)بود.در سر آغاز شمارۀ نخست که آنرا میرغلام محمد غبار نگاشته بود اهداف ووظایف نشریه توضیح داده شده بود.وظایف مشخص نشریه تبلیغ اصول دموکراتیک در کلیه عرصه های زندگی جامعه بر شالودۀ نظام مشروطۀ شاهی،تنویر مردم بدون در نظرداشت وابستگی های نژادی،زبانی و مذهبی،دستیابی به مساوات در برابر قانون،آزادی بیان و حق گزینش مسکن تقسیم قدرت،تامین مصئونیت،شخصیت ودارایی،وحدت ملی،دفاع از منافع همۀ مردم به شمول کارمندان و کارگران،بینوایان و توانگران بر پایۀ قانون و ایجاد موسسات تعاونی گردیده بود.(2)

متفاوت از گردانندگان جریدۀانگارگردانندگان وطن قاطعیت خود را در نکوهش پدیده های منفی اجتماعی و نشان دادن راه های توسعۀ جامعه اعلام کردند،مگر گردانندگان وطن به نکوهش پدیده های منفی اجتماعی  بسنده نکرده و تلاش ورزیدند راه های زدایش آنها را نشان دهند.افزون بر آن میانه روتر بوده و مُولفان تلاش میکردند مطالبات خود را مدلل سازند.

پیرامون جریده به سرعت جریان سیاسی همنام با آن تشکیل یافت که آنرا غلام محمد غبار رهبری میکرد.این جریان نمایندگان برجستۀ روشنفکران پیشرو افغان چون صدیق فرهنگ و آصف آهنگ تاریخنگاران، احمد علی کهزاد(رئیس انجمن تاریخ)،علی احمد نعیمی(نویسندۀ مشهور)،علی اصغر شعاع(مدیر دایره المعارف آریانا)،سرور جویا(سخنسرای نامدار و عضوجوانان افغان، فاروق اعتمادی( استاد دانشگاه کابل)، برات علی تاج و عبد الهاشم مژده(مبارزان نامور)، عبدالحلیم هاتفی(نویسنده) و عبد الحسین(مشاور نخست وزیر و پسر یکی از اعضای جنبش جوانان افغان) را گرد آورده بود.

بافت اجتماعی این جریان سیاسی رنگارنگ بود.در کنار روشنفکران پیشتاز، در آن کارمندان، نمایندگان خرده بورژوازی و بورژوازی میانه و چند اریستوکرات شامل بودند.

شور بختانه مدارک در بارۀ ساختار ارگارنهای رهبری و آیین نامۀ آن در دست نیست.شمار اعضای سازمان فزون تر از 100 نفر بود.

به هر رنگحزب وطن پیش از اینکه خارج از محدوده های نفوذ روشنفکران شهری اقتداری بهم رساند با شدت عمل حکومت وقت مقابل می شود و طومار فعالیت های علنی شان برچیده می شود.

هیاُت رهبری حزب وطن زندانی میشود و ارگان نشراتی آن از نشر باز میماند.از آنجا که آرمانهای دموکراتیک محصور به کنش های محافل دانشجویی و کارمندان میان رتبه و پائین رتبۀ دولتی بود به آسانی میدان را خالی و قربانی استبداد دیر پا و نا محدود می شود.پس میتوان  نتیجه گرفت که نهضت های دموکرایک در افغانستان پیوسته با انقطاع ها و گسست ها مقابل بوده ودر نیمه راه از نفس افتاده اند.

ادامه دارد

فهرست:

1-      میر غلام محمد غبار،دانشنامۀ ادب فارسی(ادب فارسی افغانستان)،به سر پرستی حسن انوشه،تهران،موسسۀ فرهنگی و انتشاراتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی،سال1375،ص731.

2-      پژوهشی از شماری صاحبنظر- زیر نظر پروفیسورا.ر.داویدف،ترجمۀ عزیز آریانفر-(افغانستان مسایل جنگ و صلح) نشر اندیشه 1378 تهران،ص120.

 

شکست مشروطه خواهان دوم 
یک درس عبرت بزرگ

قسمت سی ونهم

گفت و شنود با محترم داکتر اکرم عثمان صاحب قلم ، صاحب دل و صاحب نظر مسایل افغانسان

 سیاوش:

برخی برآن اند که شاه محمود خان تحت فشار سازمان ملل متحد که تازه در سال 1946 میلادی تاسیس شده بود دست به اصلاحات زد،آیا شما این نظر را می پذیرید؟

داکتر اکرم عثمان:

من معتقدم که در آن سال هیچگونه عامل مجبره ای از سوی بنیاد جهانی بر صدراعظم وقت افغانستان تحمیل نشده است.ولی باید اعتراف کرد که درک حاکمیت افغانستان از پیدایی شرایط جدید و لزوم ایجاد تغییرات دموکراتیک در ساخت اداره و مدیریت سیاسی کشور درکی به موقع بود و خبر از تطابق ایجابات داخلی و ایجابات بین المللی میدهد.

از سوی دیگر ظرفیت روحی شخص شاه محمود خان که شخصیتی بامدارا بود نیز یکی از انگیزه های موثر بود در ایجاد رفورم در گستره های حقوق و آزادی های مدنی.

برعکس سردار محمد هاشم خان صدراعظم سلف، که مدت هفده سال از حد اکثر شدت عمل در برابر روشنفکران کار گرفت ومضمون مرکزی سبک ادارۀ او، استحکام متمرکز بود، برادر خلفش گامهای بالنسبه مثبتی در جهت گشایش مجاری تنفس سیاسی برداشت.

از آنجا که مقدمات اقدامات شاه محمود خان را در بحث های ماقبل توصیح دادیم و دیدیم که تعدادی از روشنفکران شامل محصلان فاکولته ها، نویسندگان،شاعران وکارمندان پایۀ دولت در سازمانهای علنی و مخفی متشکل شدند که عمده ترین خواست شان برقراری حکومت عدل وداد و قوانین امروزی بود.تا جایی که شواهد اجازه میدهد در آن وقت و زمان،نخستین تشکل روشنفکری نهضت یا سازمان ویش زلمیان یا جوانان بیدار بود.

در کتاب ویش زلمیان د افغانستان یو سیاسی تحریک(1325-1350 ه.ش/1946-1971ع) تالیف محمد علم بحرکی در بارۀ اولین جوانه های آن طرز فکر چنین می خوانیم:(*)

د ارواشاد لوی استاد علامه پوهاند حبیبی دیویادداشت له مخی چی د ویش زلمیان د گوند د بنست ایشودنکی محمد رسول پشتون د آتوبیوگرافی نومی کتاب حخه یی اخیستی دی لیکی: آقای صافی در این مفکوره از سایق(1312ش مطابق1933م) وقتیکه در مزارشریف در جملۀ مامورین مرحوم محمد گل خان مومند وزیر داخله و رئیس تنظیمۀ ولایات شمال کار میکردیم ملهم شده بود.بعد درسال(1366ش مطابق1947م) موقعی که من به حیث رئیس شرکت- ایجنسی افغان از چمن به پیشاور رفته بودم آقای غلام حسن خان صافی نیز از کابل به پشاور آمده  در هوتلدینز با هم یک جا شده راجع به تاسیس یک حزب عمومی در داخل مملکت صحبت نمودیم وبراین قرار دادیم که تو در ولایت مشرقی و کابل و من در ولایت کندهار تحریک حزب مذکور را به راه انداخته هر زمانی که زمینه را تهیه نمودیم مجلس ثانی کرده وحزب را تاسیس می نمائیم.از این نوشته ها استنباط میگردد که مفکوره، هدف ومرام تشکیل این جمعیت ملی خیلی پیش از سال 1325شمسی-1946م) بوجود آمده بود.

دپورتنی لیکنی سخه داسی سرگندیژی چی دی نهضت ددغو شخصیتونو یعنی ارواشاد محمد رسول خان پشتون او ارواشاد غلام حسن خان تر مشر تا به لاندی کار کاوه او د دغه نهضت مفکوره هم له دوی سره پخوا موجوده وه.

ادمکو موسیل او یوویدگانکوفسکی لیکی په 1947 م کال کشی چه افغانستان کشی سیاسی گوند جور شو چی د ویش زلمیان په نوم یی شهرت پیدا گر.(1)

در جلد دوم افغانستان در مسیر تاریخ تالیف شادروان میر غلام محمد غبار  در بارۀ حزب ویش زلمیان چنین میخوانیم:

چون قسمت عمدۀ اعضای ویش زلمیان زنده و عدۀ نویسندگان معاصر اند.یقین دارم که در بارۀ فعالیت های این حزب با تفصیل مرام و سیر تاریخی آن خواهند نوشت لهذا من در اینجا صرف بصورت عمومی تذکراتی میدهم.

در همین سال 1326(1947)یک حزب علنی بنام ویش زلمیان بوجود آمد. اشخاص ذیل موسسین  ورهبران عمدۀ حزب را در کابل،قندهار و ننگرهار تشکیل میدادند:عبدالروف خان بینوا،گل پاچا خان الفت، فیض محمد خان انگار، نورمحمد خان تره کی،غلام حسین خان صافی(این دونفر اخیرالذکر از دستۀ عبدالمجید زابلی بودند.) محمد رسول خان پشتون،عبدالشکور خان رشاد،عبدالهادی خان توخی، محمد انور خان اچکزایی،قاضی بهرام خان، غلام جیلانی خان،قاضی عبدالصمد خان، فتح محمد خان ختگر، نور محمد خان قاضی خیل، محمد ابراهیم خان خواخوزی، محمد ناصر خان لعل پوری،صوفی ولی محمد خان، آقا محمد خان کرزی،محمد موسی خان شفیق،غلام محمد خان پوپل، محمد طاهر خان صافی، قیام الدین خان خادم، ارسلان خان سلیمی، نیک محمد خان پکتیایی، صدیق الله خان رشتین، عبدالعزیز خان، عبدالخالق خان واسعی، محمد علی خان،نور احمد خان شاکر، محمد رسول خان مُسلم، محمد حسین خان ریدی، عبدالرزاق خان فراهی، محمد نور خان، علم، مولوی عبدالله صافی، گل شاه خان صافی،ظهورالله خان همدرد،محمد شریف خان قاضی،عبدالمنان خان دردمند،آقای ملیاء،عبدالصمد خان ویسا،محمد علی بسرکی وچند نفر دیگر.

منشی حزب در اوایل عبدالروف خان بینوا ودر اواخر عبدالرزاق خان فراهی بود.مصارف حزبی از اعانۀ اعضای تکافو میشد.ارگان نشراتی حزب اول جریدۀ انگار بامتیاز فیض محمد خان انگار میشد،(تاسیس مارچ 1951 و توقیف در اپریل سال مذکور)،باز جریدۀولس جای آنرا گرفت که از سال 1951 تا 1953 بامتیاز گل پاچا خان الفت انتشار می یافت.بعلاوه قبلآ در سال1326(1947) عبدالروف خان بینوا کتابی بنامویش زلمیان مرکب از یک عده مقالات حزبی و غیر حزبی توسط ریاست پشتو تولنه منتشر ساخته بود.درین کتاب هم وشنفکران ملی و هم نمایندگان دولت(مثلآ عبدالمجید خان زابلی وزیر اقتصاد دولت) نوشته هایی فرستاده بودند.

سیاوش

:کدام اهداف درشت و آرمانها ی مهم را ویش زلمیان در برابر خویش قرار داده بودند ؟

د.ا.عثمان:

عمده ترین اهداف آن جریان را تنویر افکار و تعمیم معارف، مجادله با ظلم و خیانت و ایجاد وحدت ملی ،مابقی خواستهای حزب را آرمانهای عاطفی و اخلاقی تشکیل میداد که از نظر سیاسی چارچوب مشخص نداشت.بطور مثال:کسیکه به خیر و صلاح ایمان دارد،خونسرد و با حوصله است،تملق وچاپلوسی نمی کند.به علت اغراض شخصی به هیچکس به نظر حسد و کینه نگاه نمیکند و دروغ نمیگوید.

از مفردات که ذکر  رفت بر می آید که طراحان آن برنامه بیش از اینکه عالم علوم سیاسی باشند مصلحین اجتماعی بودند ضمن خیر خواهی و خیر اندیشی به تزکیۀ نفس و تعالی اخلاق توجه داشتند.

سیاوش:

چیزهایی را آرزو میکردند که جامعه ما حالا سخت به آن نیازمند است، بهر حال بیایم سر اصل موضوع.عده ای را عقیده برین است که این حزب بیشتر منحصر به زبان و منطقه بوده است.شما چه نظر دارید؟

د.ا.عثمان:

به گفت شادروان میر غلام محمد غبار: دربین حزب ویش زلمیان یک تعداد محدود اشخاص بودند که میخواستند حزب منحصر و مخصوص به زبان و منطقه باشد، چنانیکه صدیق الله خان رشتین در عوض نام ویش زلمیان ویش پشتون را شعار میداد و حتی در مقالتی که  زیر نام حزب در کتاب ویش زلمیان نوشت عنوان ویش پشتون اختیار کرد.همچنان در سنبله1330شمسی(1951) ویش زلمیان قندهار انفکاک خود را از حزب ویش زلمیان کابل اعلام  ونام حزب رااخوتگذاشت و برنامۀ جدیدی اختیار کرد. مگر ویش زلمیان کابل این انفکاک ویش زلمیان قندهار را نپذیرفت و راه آشتی از سر گرفت.

در هر حال حزب ویش زلمیان در شورای ملی دورۀ هفتم افغانستان یک فراکسیون دونفرۀ حزبی داشت که هردونفر(گل پاچا خان الفت وکیل ننگرهار و نور محمد خان وکیل پنجوایی قندهار در صف جبهۀ مخالف دولت یا (جبهۀ ملی) بایستادند...

همچنین ویش زلمیان در قندهار در مبارزات انتخابی شورای ملی قندهار شرکت ورزیده و یکنفر از اعضای خود  عبدالشکور خان رشاد را کاندید وکالت برای دورۀ هشتم شورای ملی نمودند ولی حکومت با اعمال قوه در جای کاندید مذکور عبدالغفور خان خروتی را به وکالت تحمیل نمود. از همین سبب در سال1331،اوایل 1952 یکعده رهبران ویش زلمیان قندهار در محابس کابل و قندهار به زندان افتادند.(2)

شادروان میر محمد صدیق فرهنگ آزادی های اعطایی از بالا را چنین به داوری می گیرد:

هرچند قست بیشتر وقت شورا به کشمکش در بین این سه گروه سپری میگردید، معذالک مجلس موفق شد که در سال 1950 قانون مطبوعات را که برای  جراید غیر دولتی اجازۀ انتشار و آزادی محدود میداد و به تصویب رساند و حکومت را وادار ساخت تا بیگار را کاهش داده و حواله غله را به تدریج از بین بردارد.پس از انتشار قانون مطبوعات جراید غیر دولتی انگار،ندای خلق،وطن،نیلاب،ولس وآئینه در کابل و(جریده اتوم) در بر اساس احکام قانون مذکور تاسیس گردید.(3)

 

*-ترجمۀ فارسی متن بالا:

از روی یک یادداشت شادروان استاد بزرگ علامه پوهاند حبیبی تاسیس حزب ویش زلمیان بر بنیاد زندگی نامۀ موسس آم محمد رسول پشتون استوار شده است.

از متن بالا بر می آید که دومین شخصیت تاثیر گذار در ایجاد حزب یاد شده آقای غلام حسن صافی می باشد که ضمن دیداری با محمد رسول خان پشتون در پشاور قرار تاسیس یک حزب را میگذارند.(سال1326شمسی برابر با 1947 میلادی)

 

فهرست منابع:

 

1-     محمد علم بحرکی-ویش زلمیان، از انتشارات افغان کلتوری تولنه،هالند سال1379،صخحات12،13

2-   میر غلام محمد غبار ،افغانستان در مسیر تاریخ،جلد دوم،چاپ ویرجینیا،امریکا،ص ص239و240

3-   میر محمد صدیق فرهنگ، افغانستان در چنج قرن اخیر،جلد اول،چاپ امریکن سپید هرندن،ویزجینیا،ص450

 

شکست مشروطه خواهان دوم 
یک درس عبرت بزرگ

قسمت سی وهشتم

گفت و شنود با محترم داکتر اکرم عثمان صاحب قلم ، صاحب دل و صاحب نظر مسایل افغانسان

 

سیاوش:

جناب داکتر، آیا تغییر و تحول فکر سیاسی در افغانستان تابع یک روند مشخص معرفتی بوده و ار سیر هماهنگی تاثیر پذیرفته یا معادله معکوس است؟

داکتر اکرم عثمان:

از دید گاه من ، تغییر و تحول فکر سیاسی در افغانستان تابع یک روند مشخص نبوده و از سیر نا هماهنگی تاثیر پذیرفته است.

در قید احتیاط  گفته می توانیم که در گسترۀ نظام سیاسی، ما همواره از مطلقه به مطلقه لغزیده ایم نه از مطلقه به مشروطه.

و این درونی ترین تناقض جامعۀ افغانستان است. بخصوص این تناقص وقتی خود را بسیار برجسته نشان میدهد که گروه های روشنفکری از سطوح مختلف جامعه در ضدیت با حکومتهای استبدادی برای چندی هیاّت حاکمه را مجبور می کنند که در برابر قانون مشروطه و مشروطه خواهان تمکین نماید اما به دلیل اینکه نه زمینه های مادی و نه اندیشه ای تضعیف استبداد فراهم بود بعد از مدت اندکی دوباره حکومت خود کامه بر میگردد و طومار  تنور و نهضت را می پیچد. به این صورت همان طور که آوردیم ما در طول تاریخ همیشه پیروزی ها کوتاه مدت و شکست ها، پسرفت ها و رکود های دراز مدت داشته ایم.

صدراعظم وقت افغانستان شاه محمود خان که اهل مماشات و مدارا بود  نیز به سبب نبود شرایط و امکانات عملی تحول پس از مدت محدودی عقبگرد می کند و تمام آزادی های اعطایی از بالا راپس می گیرد!

برادرزاده های قدرتمندش سردار محمد داود و سردار محمد نعیم آشکار و پنهان کاکای شانرا متهم به ضعف در ادارۀ کشور مینمایند. همچنین شخص شاه که از شدت گرفتن تظاهرات و اشاعه  افکار و آثار انتقادی تا حدودی  دلگیر شده بود جانب پسران عمو را می گیرد و زبان به نا رضایی می کشاید.

شایان گفتن است که خارج از حلقۀ خانواده حاکم، عبدالمجید خان زابلی سرمایه دار معروف هم در مقام مخالفت با شاه محمود خان می براید و جانب مثلث یاد شده را می گیرد.

به هر رنگ اقدامات شاه محمود خان در عرصه های تامین حقوق دموکراتیک بعد از مشروطه خواهان دوم و دورۀ امانی اهمیت فراوان است .

سیاوش:

مفردات و روّس آن اقدامات و اصلاحات چه بود؟ و درجۀ اهمیت آنها را در بالندگی مبارزات روشنفکری و کوشش های شاه محمود خان در جهت ایجاد جامعۀ باز را مشخص سازید.

د.ا.عثمان:

به دنبال برگزاری انتخابات بالنسبه آزاد بلدیه و شورای ملی، درجۀ اعتماد عامۀ مردم نسبت ارباب اقتدار افزایش یافت و اصلاح طلب ها در داخل و خارج پارلمان بر کاستی هاییی خرده گرفتند که سبب و مسوول آن کار کارگزاران د ولت بودند.

در شورای ملی جناح رادیکال شامل میرغلام محمد غبار، داکتر عبد الرحمن محمودی، گل پاچا الفت، عبد الحی حبیبی، خال محمد خسته، نظر محمد نوا، محمد کریم نزیهی، عبدالاول قریشی، سید محمد دهقان و شماری دیگر که تعداد شان به سی نفر میرسید ضمن انتقاد شدید بر بعضی از شیوه های برخورد ماموران دولت ، تقاضا کردند که باید هرچه زودتر رسم بیگار یا کار اجباری را که به شدت در ولایات جاری بود موقوف شود و حوالۀ غله بر کشاورزان که از دیر گاه معمول بود از بین برداشته شود.

به موجب تحمیل کار بیگار، نایب الحکومه ها، والی ها و حکام با عنف و جبر، اهالی روستا ها را برای انجام کار هایی چون کاریز کنی، لای روبی، شکه های آبیاری، سرک سازی و دیگر خدمات، بدون مزد به حشر می کشیدند و بعضآ تخصیص پولی حکومت مرکزی را به جیب میزدند. و حواله غله به شکلی بود که حکام یاد شده بدون جلب و رضای دهقان محصول دسترنج او را به نرخ و بهای به مراتب نازلتر از نرخ بازار تصاحب میکردند.

البته از آنجا که گروه محافظه کار شورا در اکثریت بودند اغلب پیشنهادات اقلیت تحول طلب و اصلاح طلب را با استفاده از اکثریت عددی ، با شکست مقابل میکردند.

نظر به اینکه دموکراسی تابع اراده و منویات اکثریت می باشد، در پارلمان های محافظه کار اغلب قوانین به سود طبقات سلطه گرا از تصویب میگذرد و بین عدالت و شکلیات قانونگذاری، حفرۀ عمیقی ایجاد می شود.

 در رابطه به احزاب سیاسی در دوران صدارت شاه محمود خان میتوان گفت که:

در جامعۀ چندین قومی و چندین فرهنگی افغانستان تاسیس احزاب مدرن هم دشوار و هم قبل از وقت مینماید.

سیاوش:

چرا قبل از قت؟

د.ا.عثمان:

قبل از وقت از خاطری که تشکل های حزبی معاصر چه از نظر هیئت  ظاهر و چه از نظر مضمون و محتوای سیاسی با سازمانهایی که بنام حزب از اوایل قرن بیستم تا زمان ما به وجود آمده اندتفاوت فاحش دارند.

سیاوش:

این تفاوت و دلیل آن چیست؟

د.ا.عثمان:

دلیل این تفاوت اینست که سازمانهای بر آمده از گروه های اجتماعی ما، سازمانهای سنت زده می باشند. سنت زده از اینقرار که مفاهیم  جدید سیاسی به ندرت در آنها رخنه کرده است و اگر هم چنان رخنه هایی در برخی از تشکل های نیم بند و غظروفی ! به نظر خورده اند در واقع کاپی و نسخه بدل مفاهیمی وام گرفته از مرامنامه ها و اساسنامه احزاب لیبرال، سوسیالیست و سوسیال دموکرات اروپای غربی می باشد. در صورتیکه ما از نظر ساخت و مضمون اعتقادی از آن مراحل بسیار فاصله داریم. در کشور ما طبقۀ بورژوازی به نضج و بلوخ کامل رسیده که احزاب لیبرال و دموکرات از موالیدش باشد. همچنین اعتقادات سوسیالیستی در سرزمین ما به سرعت به گرایش های توتالیتر تمایل پیدا کرده اند و احزاب برآمده از درون آنها سازمانهایی به شدت ایدیو لوژیک بوده که عاقبت الامر راه و رسم انقلابات خونین را ترجیح داده اند.

تردیدی نیست که به اقتضای شرایط  سیاسی مردم ما انواع تشکل هایی دینی و سیاسی را  تجربه کرده اند ولی هیچکدام را نمیتوان در ردیف احزاب چهان به حساب آورد، نخست اینکه آن جمعیت ها، سازمانهای متصلب و منضبط بوده اند و جز متابعت از قطب مقدس و راه مستقیم شان به راه و رسم دیگری اجازه نمیدادند در جوف دنیای بستۀ آنها نفوذ نمایند.

در این باره در کتاب علل نا پایداری احزاب سیاسی ایران میخوانیم:

پس از اسلام مهمترین جمعیت های سیاسی و اعتقادی و یا سیاسی ایدیو لوژیکی مخفی و مبارزی که ظاهر شدند، عبارت بودند از:

1-     پیروان علی و آل او که به علویان اشتهار داشتند. بسیاری ار فرق مخالف با خلفای اموی و عباسی با واسطه یا بی واسطه، تاکتیکی یا استراتیژیکی بخاطر اینکه از تهمت تکفیر و الحاد مصئون باشند خود را به علویان منسوب میدانستند.

2-     خرمدینان نهضتی که ماهیت  رهایی بخش و ضد طبقاتی داشت به رهبری بابک حدود 20 سال در مناطق شمالی ایران علیه خلفاّ در جریان بود. بعدها زیادی از مخالفین قهری حکومتها به اتهام خرمدینی  و زندقه نا بود شدند.

3-     طباعیان فرقه ای که به ازلی بودن عالم و تقدم ذاتی ماده و قدم هیولا اعتقاد داشتند. در این راستا مطالبی در بارۀ دهریانف نهصت تصوف، قرمطیان، اسماعیلیه جنبش انقلاب دراویش، جنبش حروفیه، جنبش زنگیان، جنبش سر بداران و جنبش نقوطیه در آن اثر می خوانیم که خبر از قدمت جریان های مختلف فکری در حوزۀ فرهنگی ما میدهند. مع الوصف همانطور که واقفیم اکثرآ  دینی یا شبه دینی بوده اند که به مرحلۀ نقد درونی نرسیده بودند و به اصطلاح سازمانهایی تک خطی! و تکرو! بودند.

خلاصۀ کلام اینکه تقریبآ بیشترینه سازمانها، جمعیت ها و گروه هایی که با صبغۀ سیاسی و مذهبی و یا ترکیبی از آن دو به وجود آمده اند به سبب حضور  درگسترۀ بالنسبه عقیم و کند پو، هرگز فرصت نکردند که در جامعۀ مدنی ظاهر شوند و در مبارزات سیاسی مدرن مشارکت داشته باشند.

تا جایی که من واقف هستم، تلقی اکثر مردم ما از جمعیت های سیاسی در موجودیت گروهک هایی چون گوند، پره و جنبه خلاصه می شوند که به جوامع روستایی و قبیله ای تعلق می گیرند و تمام آنها از کانون های ماقبل مدرن خبر میدهند. بدون اغراق فقط در نهضت مشروطه عهد امیر حبیب الله خان سراج الملۃ والدین و دوران پادشاهی امان الله خان، صدارت شاه محمود خان و دموکراسی ده سالۀ  که بعد از انفاذ قانون اساسی سال 1343، ما احزاب شبه مدرن را سراغ گرفته می توانیم که جسته جسته در جستار های مابعد به آنها خواهیم پرداخت.

ادامه دارد

فهرست منابع:

1-      میر محمد صدیق فرهنگ، افغانستان در پنج قرن اخیر، ص448

2-      همان کتاب ص 449

3-      حسین تبریزنیا، علل ناپایداری احزاب سیاسی در ایران، ص 138 چاپ مرکز نشر بین الملل، پائیز 1371.

شکست مشروطه خواهان دوم 
یک درس عبرت بزرگ

قسمت سی وهفتم

گفت و شنود با محترم داکتر اکرم عثمان صاحب قلم ، صاحب دل و صاحب نظر مسایل افغانسان

سیاوش:

گذر از حکومت خود کامه به حکومت مشروطه محتاج تدارک مقدمات و زمینه های مادی و نظری آن میباشد. اگر اسباب ووسایل یک تحول تاریخی فراهم نباشد هر اقدامی از بالا برخورد نمادین یا سمبولیک به قضیه می باشد، برخورد با این مهم در کشور ما چگونه بوده و است؟

داکتر اکرم عثمان:

در کشور مانند افغانستان یا این مهم چنانکه باید درک نشده ویا علیرغم وقوف به اهمیت آن، برنامه های شکلی و حتی عوام فریبانه جای تدابیر واقعی را گرفته است.جانشین شدن حکومت شاه محمود خان به جای حکومت محمد هاشم خان که هفده سال تمام حاکم مطلق العنان افغانستان بود نیز مثال بارز مدل های می باشند که در بالا اشاره کردید.

برعکس تصور آنانی که گمان میبرند فشار ناشی از افکار عمومی سردار محمد هاشم خان صدراعظم را مجبوربه استعفا کرد و جایش را به برادرش سردار شاه محمود خان سپرد،ما برآنیم که تا حدودی زیادی یک عامل مهم بین المللی  گردانندگان چرخهای یک رژیم خانوادگی را مجبور کرد که برادر کهتر را به جای برادر مهتر نصب کند.

چنانکه واقفیم شامگاه روز 9ماه می 1946 رادیو کابل خبر استعفای محمد هاشم خان را از وظیفۀ صدارت اعلام کرد. و خبر تعیین شاه محمود خان به جای محمد هاشم خان برای اکثر مردم کشور غیر مترقب بود، زیرا در مدت هفده سال گذشته نام محمد هاشم خان به شکل جدا ناشدنی با مفهوم سلطه و قدرت مطلق در آمیخت و عجین  شده بود. معذالک در جهان واقعیات دلایلی چند در آن شرایط برای کنار رفتن او وجود داشت که شاه و سایر افراد خانواده شاهی را به این اقدام وادار ساخت. در این میانه مهمتر از همه فشاری بود که دولت جهت تغیر راه و رسمش در مملکت داری از جانب سازمان نو تشکیل ملل متحد احساس یا پیش بینی میکرد. هرچند در آن وقت هنوز افغانستان عضو سازمان ملل متحد نبود اما در خواستی در این باره به موسسۀ مذکور سپرده و گزارش هایی که از عبدالحسین خان عزیز سفیر کبیرش در واشنگتن بدست آورد، دال برآن بود که قبولی عضویت به تطبیق احکام منشور ملل متحد و احترام به حقوق بشر وابستگی دارد. از دیگر سو شاه که اکنون سنش از سی سال تجاوز کرده بود فکر میکرد که وقت آن رسیده است که بطور فعال تر از گذشته در ادارۀ امور کشور سهیم شود. و چون این کار در زیر سلطۀ محمد هاشم خان میسر نبود میخواست آنرا از طریق عم دیگرش شاه محمود خان که بر او مهربانتر بود عملی سازد.

از گفته هایی ما بر می آید که عبور از نظامی متمرکز به جامعه ای بالنسبه باز و با مدارا عمدتآ از دگرگونی های جهانی آب میخورد تا قضایای داخلی، و هیات حاکمه كه هنوز استنباط دقيقي از پا گرفتن يك سازمان دنيايي و فراملي نداشتند ازبيم مطرح شدن در اجلاس موسسه ملل متحد به عنوان دولتي ناقص ارزشهاي اعلاميه جهاني حقوق بشر پيشاپيش به فكر ايجاد تغييراتي در اركان قدرت افتادند و هسته مركزي تصميم گيرنده در خانواده شاهي برآن مي شوند كه مهره هاي را پس و پيش نمايد و صدراعظم جوانتري را به جاي زمامدار پير بنشانند. اتخاذ چنان تدبيري در آن فرصت حايز اهميت فراوان بود و در ضمن آوردن شاه محمود خان به جاي هاشم خان خبر از حسن انتخاب ميداد و شايان ذكر است كه شاه محمود خان از ظرفيت هاي جالبي برخوردار بود. در پست وزارت حربيه وزيري با دسپلين سختگير با انضباط و دلاور بود ولي در مقام صدارت عظمي مديري با مدارا با ملاحظه و نرمخو بود وبه يقين مساهله و ملايمت در برابر روشنفكران از صفات نيك شخصيت خودش بود و نيز درك ضروت زمان مبتني بر رعايت حال زندانيان آزاديخواه نيز مولود سعه صدر خوش مي باشد. بديهيست اجراي چنان سياستي يك روند معرفتي نبود و مقدمات نظري آن در اذهان و عقول چيده نشده بود به همين خاطر در سطح ماند و به يك نهضت پايا و ريشه دار تبديل نشده بود .

سياوش:

عمده ترين رويداد هاي دوران صدارت شاه محمود خان كدامها بودند؟

 دا.عثمان:

به گفت شادروان مير محمد صديق فرهنگ: با آمدن شاه محمود خان در صحنه يك رشته دگرگوني ها در طرز اداره پديد آمد كه به شكستن يخها در پايان زمستان سرد و طولاني شباهت داشت. صدراعظم جديد در مرحله اول به رهانيدن زندانيان سياسي كه چنانچه گفته ميشد محابس پايتخت از ايشان پر بود اقدام كرد و بعضي از زندانيان مذكور را به كار هاي دولتي مقرر كرد. در اين ضمن محمد انور بسمل شاعر و نويسنده مشروطه خواه به عنوان رئيس موسسه مرستون( دارالمساكين) تعيين شد و براي عبدالعزيز خان وكيل سابق قندهار موقع داده شد كه به آن شهر رفته از جانب انجمن شهر به صفت رئيس بلديه انتخاب شود. همچنين ساير رهايي يافتگان به كار هاي درجه 2و 3 منصوب شدند اما هيچ يك از ايشان در هيئت وزرا به عنوان طرح كننده سياست راه نيافتند. مگر سيد قاسم خان كه قبلآ از زندان رهايي يافته و در سال 1950 در كابينه شاه محمود خان به صفت وزير عدليه داخل شد .عبدالهادي داوي نيز به عنوان سر منشي پادشاه مقرر گرديد.(2) اين پيشامد در مقياس كوچكترين ياد آور شيوه بر خورد امان الله شاه با مشروطه خواهاني بود كه بعد از كشته شدن پدرش از محابس رهاي يافتند و به مناصب و مقامات بلند ديواني و قضايي رسيدند به پنداشت من تفاوت عمده بين فرج و فرح آن دوره با دوره شاه محمود خان آن بود كه رفورم هاي اماني از پيش زمينه قوي اعتقادي برخوردار بود در صورتيكه نو آوري هاي شاه محمود خان ذاتآ اصلاحات حكومتي بود و ازپشتوانه نظري منسجمي بر خوردار نبود.

سیاوش :

خوبست در این قسمت بحث، در بارۀ چگونگی  برگزاری انتخابات بلدیه ها و شورای ملی اندکی روشنی بیاندازید .

د.ا.عثمان:

در سال 1949 همان طوریکه به اختصار اشاره شد فضای سیاسی بعد از تاسیس سازمان ملل متحد که از دستاورد های مهم جنگ دوم جهانی بود آمادۀ اجرای نمایشات دموکراتیک! بود و کوشش به عمل آمد که از آن مواد قانون اساسی که لفظآ ضامن آزادی های مدنی بود  استفاده وسیع صورت بگیرد. یکی از آن نمایشات دموکراتیک راه اندازی انتخابات شورای های شهر در کابل و شماری از شهر های بزرگ کشور بود. در شورای شهر یا انجمن بلدی شهر کابل بار نخست شخصیت های غیر وابسته به قدرت حاکم و تمایلات ملی راه یافتند که خبر از عدم دخالت، مداخله گران حکومتی میداد. یکی از دستاورد های چشمگیری آن انتخابات، گزینش انجنیر غلام محمد فرهاد به حیث رئیس بلدیه بود. او مردی  وطنپرست و ملهم از آرمانهای نهضت امانی بود. او در زمان خدمت در آن تصدی، شور و شوق فراوانی در عرصه های عمرانی و شهر سازی ایجاد کرد و درجریان جاده های " میوند " و " نادر پشتون " یکی از روزنامه های معتبر پاریس در ستایش از آن نهضت نوشت: شهر دار پاریس باید از شهر دار کابل بیاموزد!

همو کار ساختمان کارتۀ 4 و ملحقات آنرا سرکرد که اولین اقدام در گسترۀ عمران رهایشی های مدرن به سبک اروپا بود.

اقدام سودمند دیگر که به ابتکار نجیب الله خان توروایانا صورت گرفت بازگشت به اصول تدریس بزبان دری بود که چند صباح به سبب تشبث عده ای شناخته و معلوم الحال در مناطق فارسی زبان کتاب های درسی پشتو تعویض شد. ایجاب واقعیت آن بود که به اعتبار اکثریت گویندگان یک زبان در مناطق مختلف افغانستان  بایستی تدریس و تعلیم به زبان رایج اکثریت مردم صورت میگرفت.

حرکت سودمند دیگر برگزار کردن انتخابات شورای ملی یا پارلمان بود که در 1949 اتفاق افتاد. در آستانه انتخابات  دکتور عبدالرحمن محمودی- شخصیتی آزادیخواه و مردمدوست، که کاندید وکالت شورا بود با ایراد خطابه های  پُر شور و انتقاد از فساد اداری مردم را به شور آورده بود یکچند به زندان افتاد ولی قبل از آغاز انتخابات رها شد و مبارزه راه از سر گرفت.

کاندید نامدار دیگر  میر غلام محمد غبار بود که از اعتبار سیاسی فراوانی بر خوردار بود و از زمان شاه امان الله به بعد بار ها به زندان افتاده بود.

آن هر دو کاندید شجاع با اکثریت آراء شهریان کابل به شورا راه یافتند. همینطور استاد گل پاچا الفت از جلال آباد، سید محمد دهقان از بدخشان، عبدالاول قریشی از تخار،خال محمد خسته از مزار شریف، عبد الحی حبیبی از قندهار، نظر محمد نوا از میمنه انتخاب شدند که هریک از آن وکلا در بیداری مردم رزمیده بودند.

راه یافتن آنها در شورا و ایراد خطابه های تند و تیز شان محافل حاکمه را به خوف انداخت و افواهاتی محیط را پُر کرد که گویا حکومت عنقریب گلیم آن بساط را جمع خواهد کرد. اما صدراعظم وقت در آن برهه از تحمل کار گرفت و کار های خلاف توقع روشنفکران انجام نداد. آنچه اندکی آن شیوۀ برخورد ملایم را زیر سوال میبرد اینست که سیاستگزار های حکومتی به منظور حفظ تعادل بین مخالفان و موافقان دولت در پارلمان به عجله عبد الهادی خان داوی منشی ظاهر شاه را از منطقۀ " ده سبز" کاندید نمودند و به حیث وکیل شورا داخل مجلس نمودند و متعاقب آن او را بریاست شورا رسانیدند.

از آنجا که عبدالهادی خان داوی مرد خوشنامی بود و در پیشبرد نهضت مشروطه خواهی خدمت زیادی کرده بود روشنفکران تمکین او را در برابر  حکومت طرف انتقاد قرار دادند.

ادامه دارد

 

شکست مشروطه خواهان دوم 
یک درس عبرت بزرگ

قسمت سی وششم

گفت و شنود با محترم داکتر اکرم عثمان صاحب قلم ، صاحب دل و صاحب نظر مسایل افغانسان

 

 

 

 سیاوش:

جناب داکتر ، تمرکز قدرت و صلاحیت های حکومتی دردستان یک زمامدار، آیا ریشه در نبود پیش زمینه های اندیشه ای تقسیم عالانۀ قدرت در دستگاه دولت، ندارد؟

داکتر اکرم عثمان:

در مباحث گذشته به کرات آوردیم که جامعه ای افغانستان عمدتآ جامعه ای قبیلوی است سران اقوام و قبایل سهم مهمی در تاسیس ، تداوم و ابقای  نظام سیاسی داشته اند. به بیان دیگر حاکمیت از راه ترکیب قدرت قبایل با راس قدرت یا محفل حاکمه پدید آمده است و استبداد قبیلوی از طریق همین مفاهمه و سازش شکل گرفته است.

از آنجا که چنین ساخت و سازی از ویژه گی های تشکل نیروی دولتی در منطقۀ ماست و هیچ کشوری از این قاعده مستثنا نمی باشد باید اذعان نمود که به سبب نبود پیش زمینه های اندیشه ای تقسیم عالانه قدرت در ارکان ثلاثۀ حاکمیت، سمت حرکت اختیارات و صلاحیت های حکومتی الزامآ جهت واحدی را تعقیب می کند و در دست یک نفر تمرکز میابد. به گفت مونتسکیو فیلسوف فرانسوی: وقتی که تمام امتیازات از آن یکنفر باشد فقط یک امتیاز از او سلب می شود و آن مشروعیت می باشد.!

بنابرآن، مردم چنان کشورهایی ناگزیر به متابعت بی چون و چرا از یک حاکم مطلق العنان می باشد.   سردار محمد هاشم خان که مدت هفده سال، رتق و فتق تمام امور مملکت را در انحصارش داشت و  محافظت از حکومت متمرکز را بالاترین رسالتش می پنداشت و در مواردی فوق قانون و مقررات عمل میکرد، در جریان خدمتش مصدر کارهای مختلفی شد که میکوشیم آن کرده ها و نکرده ها را به بررسی بگیریم.

نظر به اینکه قوای مسلح و دیوان قضا و حصول و جمع آوری مالیات همه تابع اراده و فرامین او بود عمدتآ بی قید و شرط عمل میکرد و به جز شورای خانواده که مرکب از شخص شاه، برادرزاده ها و برادرهایش بود وقع چندانی به آراء و نظرات منابع و محافل خارج از خانواده نمیگذاشت.

یکی از رویداد های زمان صدارت او که زیر سوال منتقدان رفته است سیاست فرهنگی حکومت او بود که اسباب آزرده گی دیگر گروه های قومی را فراهم کرد. شادروان میر محمد صدیق فرهنگ در این باب آورده است: علیرغم سخت گیری صدر اعظم در این سالها اوضاع کشور بکلی آرام نبود البته مشروطه خواهان و طرفداران امان الله شاه بکلی قلع و قمع گردیده و یا مجبور به سکوت شده بودند، اما در قبایل  واطراف کشور گاه گاه شورش هایی رُخ میداد که انگیزۀ آن قسمآ در برخورد دولت با منافع روسای محلی و قبایلی و قسمآ ستمگری کارمندان و روش تبعیضی دولت بود که مردم را به قیام وادار می ساخت. در این ضمن شورشی در زمینداور قندهار رُخ داد که انگیزۀ آن تحریک مردم از جانب صاحبان رسوخ علیه معارف بود و با بمبارد فضایی درهم کوبیده شد. کوچیان سلیمان خیل در سال 1316 و 1317 برخورد کردند. قبلآ وزیری ها در سال 1923 به متون در سمت جنوبی حمله آورده بودند اما در آن وقت انگلیسها از طریق کمک با دولت افغانستان خانه های شانرا زیر بمبارد فضایی گرفت و آنها را به بازگشت مجبور ساخت.

از آنجا که محمد هاشم خان در مملکت داری به تقویت واستحکام دولت مرکزی در برابر ارباب رسوخ متمایل بود، یک تعداد از روسای سرکش قبایل از جمله ملک قیس خوگیانی را زندانی ساخته و برخی  چون محمد حسن خان مومند را در کابل زیر مراقبت گرفت...

سـیاوش:

برخورد تعصب آلود هاشم خان با مساله زبان آیا یک حرکت در جهت سیاسی کردن فرهنگ نبود؟

د.ا.عثمان:

در عصر امیر شیر علی خان اقداماتی در جهت وضع اصلاحات دولتی در زبان پشتو صورت گرفت و امان الله شاه مرکۀ پشتو را به مقصد بالا بردن سویۀ علمی  و فرهنگی آن زبان تاسیس کرد. اما این اقدامات  بیشتر جنبۀ مثبت و سازنده داشت، یعنی کمک به رشد و تکامل زبان پشتو بدون تلاش برای از بین بردن یا سلب حیثیت و حقوق از سایر زبانهای کشور، و به همین  دلیل مخالفت و بازتابی در برابر آن ظهور نکرد. در دورۀ پادشاهی محمد نادرشاه محمد گل خان مومند وزیر داخله تحریکاتی را در جهت تعمیم زبان پشتو و طرد زبان دری نه تنها از دوایر دولت بلکه از موسسات تعلیمی وحتی خانه و بازار آغاز کرد. شاه نخست او را به عنوان رئیس تنظیمیه به قندهار فرستاد  تا اقداماتش در منطقۀ پشتو زبان محدود مانده موجب بروز کدام عمل در سایر مناطق کشور نشود. اما در سال 1932 تغییر فکر داده او را به همان عنوان به ولایات شمالی فرستاد و در آن جا محمد گل خان  نظریۀ برتری خواهی قومی و لسانی اش را در محل اجرا گذاشت...

محمد هاشم خان در مرحلۀ اول با این اقدامات نظر مساعد نداشت اما پس از آنکه در سال 1932 هیتلر  رهبر حزب ناسیونال سوسیالیست آلمان زمام قدرت را در دست گرفت و به تبلیغ نظریۀ برتری نژادی پرداخت یکعده از شخصیتهای دولتی افغانستان از جمله محمد داود خان محمد نعیم خان برادر زادگان محمد هاشم خان و عبدالمجید خان رئیس بانک ملی به نظریۀ مذکور گرویده، تبلیغات همانندی را در افغانستان رویدست گرفتند... این وقتی بود که در سطح بین المللی آلمان نازی به اوج قدرت رسیده و دورنمای پیروزی نهایی و حتمی آن ، عناصر زورگو و فاشیست مزاج را در همه جا بسوی خودجلب میکرد. درافغانستان قدم اول در این راه توسط فرمانی برداشته شد که در شمارۀ 12حوت1315 مرادف با 3 مارچ 1937 میلادی راجع بزبان پشتو در جریدۀ اصلاح نشر شد و مطالب آن به شرح زیر است:

ج،ع،ج،ا،ا.نشان عم محترم سردارشاه ولیخان غازی وکیل صدراعظم؟ مسلم است که مسالۀ زبان در وحدت ملیه و حفظ آداب وشعایر یک ملت اثرات معتنابهی داشته و توجه به این مطلب از جملۀ ضروریات یک مملکت بشمار میرود.چون در مملکت عزیز ما از طرفی زبان فارسی مورد احتیاج بوده و از جانب دیگر به علت اینکه قسمت بزرگ ملت ما به لسان افغانی متکلم  و مامورین علی الاکثر به سبب نداشتن زبان پشتو دچار مشکل می شوند لهذا برای رفع زیان این نقیصه و تسهیل معاملات رسمی و اداری اراده فرموده ایم همچنان که زبان فارسی در داخل  افغانستان زبان رسمی تدریس و کتابت است در ترویج و احیای لسان افغانی هم سعی  بعمل آمده و از همه اول مامورین دولت این زبان ملی را بیاموزند...شما به وزارت ها و نایب الحکومه ها... امر دهیدت تا مامورین لشکری و کشوری مربوط خود را مکلف نمایند که در مدت سه سال لسان  افغانی را آموخته و در محاوره و کتابت مورداستفاده قرار دهند...الی آخر.(1)

 شرط انصاف این است که نباید برخی از اقدامات رهبری آن دوره را با توجه به اقتضاء جامعۀ ما در آن برهۀ زمانی کم بها بدهیم. از جمله مقابلۀ صدراعظم وقت  در برابر روحانیون سیاستگر و طالب دست اندازی در امور دیوانی، یکی از کار های مثبت محمد هاشم خان بشمار میرود.بطور مثال رهزنی که در خانقاه نورالمشایخ بست نشسته بود با مداخلت پولیس از آنجا بیرون آورده شد وبار نخست از عرض اندام مناسب و معنادار زعامت سیاسی در مقابل یک نیروی واپسگرا خبر میدهد. در این راستا باید گفت که طرف مقابل ، آشکار یا پنهان ، شماری از قبایل هوادارش را به شورش مسلحانه علیه حکومت وقت بر انگیخت که از آن جمله بلوای کوچی های سلیمان خیل را میتوان به حساب آورد.

همچنان قبیلۀ وزیر در ماورای دیورند نیز در داخل افغانستان مداخله های مسلحانه کردند که با بمباران هوایی هند برتانوی مواجه شدند و از مداخلت پرهیز نمودند. از این واقعیت بر می آید که پشتیبانی انگلستان از ثبات اوضاع در افغانستان حایز اهمیت فراوان بود و به احتمال اگر حکومت شاه امان الله  از چنان مساعدتی برخوردار میشد شاید حکومت ترقیخواه مشروطه خواهان دوم باقی میماند و ثمرات فراوانی به بار می آورد.این واقعیت میرساند که کشور های کوچک نظیر افغانستان باید در مقابله با ابر قدرتها از سیاست حفظ موازنه و مدارا کار بگیرند.

همچنین تضعیف روسای قدرتمند قبایل در پکتیا و ننگرهار در زمان صدارت محمد هاشم خان قابل پشتیبانی  می باشد.

در گسترۀ فرهنگی، برخورد تعصب آمیز به قضیۀ زبان، نا بجا و غیر ضروری بود و تاریخ و تجربه نشان داد که سیاسی کردن فرهنگ نه تنها سودی  نمی بخشد بلکه درۀ تنافر بن فرهنگهای بومی در سرزمین ما را وسیعتر می کند.

گرایش های تعصب آمیز از هر صبغه وقماشی ، کار مردم ما را در رسیدن به دموکراسی، دراز تر ودشوار تر میکند.

تاریخ افغانستان تا دم حاضر همسویی و ناهمسویی اقوام و قبایلی بوده که در کشور ما زندگی کرده اند. مهمترین رسالت ما، توحید و استحالۀ عناصری ساختاری جامعه در یکدیگر می باشد، در غیر آن مانه به جامعۀ  باز  ونه به دولت ملت میرسیم.

ادامه

 

 منبع:

1- میر محمد صدیق فرهنگ، افغانستان در پنج قرن اخیر،صص428-430

شکست مشروطه خواهان دوم 
یک درس عبرت بزرگ

قسمت سی وپنجم

گفت و شنود با محترم داکتر اکرم عثمان صاحب قلم ، صاحب دل و صاحب نظر مسایل افغانسان

 

سیاوش:

جناب داكتر در بحث پيشتر فرموديد كه آهنگ حركت حاكميت ظاهر شاه بسوي مشروطه خواهي سير نا هم آهنگي داشته و به اقتضاي حوادث داخلي و خارجي رفتار هاي حلزوني اختيار كرده است.آيا اين بدان معنا است كه رژيم حاكم در آن دوران بين مساهله و مشاجره در نوسان بوده است؟

 

داكتر اكرم عثمان:

بلي دقیقآ ُ، سردار محمد هاشم خان كه مقام صدارت را در دوران نادر شاه داشت و هنگام كشته شدن نادر شاه در مسافرت به ولايات افغانستان مشغول بود كماكان رياست حكومت را ادامه ميدهد و به اشتراك ديگر برادر هايش سردار شاه محمود خان و سردار شاه ولي خان در تحكيم ثبات و امنيت ميكوشد. از اين داوري بر مي آيد كه نظام مسلط در آن وقت نظام دودماني بود و شاخه اي از قوم باركزايي بنام محمد زايي همچنان زمام امور را در اختيار داشت. شايان ذكر است كه ظاهر شاه در آن فرصت نوجواني بيش نبود و وضعيت شكنند امنيت اقتضا ميكرد كه كاكا هايش در عمل نيابت و ولايت از او را بر عهده داشته باشند. لذا آن سياست نوساني و حلزوني را بدين گونه مي توان خلاصه كرد:

 1- صدارت هاشم خان ممثل يك ادارۀأ متمركز و امنيت گرا.

2- صدارت شاه محمود خان مظهر يك جامعهء باز و حكومت نيم متمركز.

 3- صدارت داودخان نماد يك حكومت متمركز و اصلاح طلب.

 4- استقلال عمل ظاهر شاه و ظهور يك دمو كراسي نيم بند.

از زمانبدي بالا بر مي آيد كه همواره و در غياب دموكراسي و نبود يك جامعه باز ثبات و آرامش نسبي جامعه در گرو اهمال استبدادي ناشي از ساختار اجتماعي وضع جغرافيايي و مناسبات معاشي يك جامعهء قبيله سالار و زميندار بوده است كه شكل ديگر اعمال اقتدار سياسي بعيد از تصور مينود. به هر رنگ آنچه به مثابهء تقطيع زماني عنوان كرديم يك تقطيع مطلق نيست مي توان مفردات آنرا پاپين و بالا برد و تغييراتي در آنها وارد كرد . مع الوصف فكر نميكنم كه چار چوب مجموعي فارمول ياد شده را زير سوال برد. و خواهم كوشيد كه در جريان مباحث بعدي آنرا جسته جسته بيشتر باز كنم.

سياوش:

خوب ميشود اگر صدارت محمد هاشم خان را که ممثل يك اداره متمركز و امنيت گرا بود كمي بيشتر بشگافيد.

 

 د.ا.عثمان:

 سيد قاسم رشتيا در صفحهء 49 دفتر خاطراتش در بارهء سردار محمد هاشم خان چنين آورده است: در اين شك نيست كه سردار محمد هاشم خان در حيات خصوصي خود ظاهرآ شخص با تقوا و داراي سجيه و از همه بيشتر شخص جدي و كاركن بوده، ليكن به عصر و زمان ديگري تعلق داشته و با هرگونه تجدد و تحول مخالف بود.

تنها موجودیت و نفوذ شاه و سردار محمد نعیم خان ( که تا این وقت همفکر بودند) سبب میشد که به بسیار مشکل بعضی مظاهر تجدد را دل نا دل قبول کند، اما به صورت عموم خودش را چنانکه چندین بار در بحث های ما تذکار به عمل آمده، در این قسمت دارای افکار استبدادی بود و این موقف خود را تا اخیر حکومت خویش حفظ کرد و هم عقیدۀ راسخ داشت که یک حکومت قوی با مرکزیت در افغانستان لازمی و بدون آن افغانستان اداره شده نمی تواند. بالمقابل به انکشاف اقتصادی علاقمندی زیاد نشان میداد.چنانکه بالنوبه به میرزا محمد خان یفتلی و عبدالمجید خان زابلی موقع داد که بعضی پروژه های اقتصادی را روی دست بگیرند، از قبیل سرک درۀ شکاری و بعضی سرکهای دیگر، فابریکه پختۀ قندوز، فابریکه قند بغلان، فابریکه نساجی جبل السراج و پلخمری و توسعۀ خطوط مواصلات و برخی پروژه های زراعتی و امثال آن در سمت شمال و  وادی هلمند.

رویهمرفته اگر حرکت فکری در این سالها جریان نسبتآکند داشت، بالمقابلتآ در شقوق اداری، اقتصادی توجه بیشتر مبذول گردیده بود.چنانچه میتوان گفت که در این دوره وضع اقتصادی افغاستان یک اندازه سر و صورت گرفت و به شکل یک اقتصاد رهبری شده یک استقامت پیدا کرد.بالمقابل در دورۀ هفده سالۀ حکومت سردار محمد هاشم خان سیر انکشاف فکری نظر به موقف نا مساعد نامبرده، رویهمرفته مواجه به رکود بود و کدام حرکت فکری و نهضتت اصلاحی قابل ملاحظه در این مدت طولانی در کشور ظهور نکرد.

اما مهمترین کار مثبت دورۀ صدارت سردار محمد هاشم خان حفظ بیطرفی  افغانستان در جنگ دوم جهانی بود که به کمک علی محمد خان وزیر خارجه، به کمال موفقیت انجام یافت و نه تنها افغانستان را از تباهی  احتمالی نجات بخشید، بلکه بر علاوه موجب نیکنامی و شهرت نیک افغانستان در جهان گردید که هر دو فریق متخاصم از آن اظهار امتنان نموده اند.(1)

چنانکه میدانیم دوران صدارت محمد هاشم خان مصادف  با جنگ جهانی دوم بود. چند سال پیش از آغاز آن جنگ، دو دول قدرتمند بلوک محور آلمان و ایتالیا عمیقآ نفوذ کرده بودند و طرفداران بسیار جدی در بین هیات حاکمه افغانستان و عامۀ مردم داشتند. آن دو کشور اجرای پروژه های مهم اقتصادی و عمرانی را درکشور ما الزام کرده بودند. در ضمن عمال آنها هم در داخل و هم در حاشیۀ خط دیورند وسیعآ به سود ناسیونال سوسیالیسم که نام مستعارش نازیسم بود تبلیغ میکردند و مبالغ کلانی را در اختیار رهبران قبیله ای و مذهبی دو سوی خط مرزی یاد شده میگذاشتند تا علیه استعمار بریتانیا قیام نمایند. از همین جا بزعم شماری تاریخ نویسان حاجی میرزاعلی خان معروف به فقیر ایپی در حوزۀ سرحدات آزاد پشتون نشین شورش هایی را براه انداخت. ولی به گفت عبدالصمد غوث معین سابق وزارت خارجه در زمان جمهوری محمد داودخان در کتابش تحت سقوط افغانستان صفحۀ83 چنین آورده است:

حکومت افغانستان تلاش خود را بخاطر حفظ روابط مناسب با بریتانیا و اتحادشوروی تداوم بخشید. هاشم خان قبایل اینسوی  دیورند را از شورش علیه بریتانیا منع کرد و فعالیت و تبلیغات مخالفین هندی را علیه بریتانیا از خاک افغانستان قدغن نمود. در آن وقت خط مشی حکومت افغانستان در بارۀ  قبایل این سوی سرحد احساس بیگانگی بوجود آورده بود که به تداوم کمک های افغانستان نمی ارزید. در بسیاری از مناطق قبایلی این اندیشه بوجود آمد که افغانستان قبایل را از نظر انداخته است. دو دهه پیش قبایل این سوی دیورند در تلاش گرفتن آزادی از بریتانیا، پادشاه افغانستان را رهبر روحانی خویش می شمردند و این آرزو را داشتند که سر انجام یکی شوند.حالا در اندیشۀ رهبران آنها اختلاف وجود داشت که آیا وطن شان را یک کشور مستقل پشتون بسازند و یا شامل هندوستان بی دین باشند.*

این حالت افغانستان را هم از یک پشتوانۀ استوار محروم ساخت که با بریتانیا در جریان ارتباطات ناهموار پشتونهای این سوی خط دیورند ترتیب کرده بودند.(2)

در اثر حجیم و جالب دانشنامه در بارۀ مهمترین شگرد هاشم خان در سیاست خارجی چنین میخوانیم:

محمد هاشم خان توانست به رغم داشتن روابط آشکار با آلمان نازی، روابط متعارفی با انگلستان و روسیه داشته باشد و از مداخله کشور های بیگانه جلو بگیرد. در 1934 افغانستان عضو جامعۀ ملل شد و در 1937 پیمان سعد آباد را با ایران و ترکیه و عراق امضا کرد...

با تاسیس بانک ملی افغانستان در 1934 توانست بخش بزرگی از سرمایۀ خصوصی کشور را جلب کند و کمابیش پنجاه شرکت سهامی تجارتی و صنعتی سرمایه گذاری نماید. رفته رفته طبقۀ بورژوازی یا سرمایه دار عصر جدید در افغانستان پدیدآمد و شکل گرفت. بانک مرکزی افغانستان یا دافغانستان بانکنیز در 1939 بنیاد نهاده شد. در زمینۀ آموزش و پرورش و معارف، در دورۀ صدراعظمی محمد هاشم خان همانند دورۀ نادر شاه به تاسیس و گسترش مدارس جدید البته در سطح محدودتر از دورۀ امانی، همراه با نظارت شدید بر مضامین و برنامه های درس و حذف مضامین مشوق آزادی خواهی و دموکراسی طلبی، توجه شد...

روزنامه های آزاد و آزادی مطبوعات نیز بر افتاد، در حالیکه مطبوعات دولتی از نظر کمی روبه رشد نهاد. محمد هاشم خان که در دورۀ صدراعظمی خود عملآ شخصیت اول کشور  به شمار می آمد و توانسته بود برخی کار های مثبت، مانند تضعیف ملوک الطوایفی و جلوگیری از مداخله خانان و روحانیون و نیز حفظ بیطرفی کشور را در جنگ جهانی دوم به انجام رساند....

سر انجام در 1946زیر فشار محمد ظاهر شاه که اکنون میخواست بیشتر از گذشته در ادارۀ کشور سهیم باشد نا گزیز به کناره گیری شد و جای خود را به برادرش شاه محمود خان داد.(3)

از آنجا که محمد هاشم خان در مملکت داری به استحکام و تقویت دولت مرکزی در برابر رسوخ متمایل بود یک تعداد از روسای سرکش قبایل  از جمله ملک قیس خوگیانی را زندانی نوده و برخی چون حسن خان مومند را زیر مراقبت گرفت. همچنان وی سعی داشت از مداخلۀ روحانیون در کار های دولت جلوگیری کند، چنانچه یک نفر  رهزن را که بغرض نجات از تعقیب قانونی به خانقاه فضل عمر مجددی پناه برده بود توسط پولیس از آنجا خارج ساخت و در نتیجه روابط حضرات با خانوادۀ شاهی به سردی گرائید(4)

ادامه دارد

فهرست منابع

 

1-     خاطرات سیاسی سید قاسم رشتیا، چاپ امریکن سپیدی، ویرجینیا، امریکا، چاپ اول1997، صص48و.49

*- این نکته را عبدالصمد غوث مولف کتاب سقوط افغانستان به حوالۀ گفتاری از علی محمد خان وزیر خارجۀ وقت آورده است.

2- عبدالصمد غوث سقوط افغانستان مترجم پوهندوی محمد یونس طغیان ساکایی، چاپ دانش، کتابخانه قثه خوانی پیشاور، جولای1999، ص ص83 ، 84 .

3- حسن انوشه، دانشنامۀ ادب فارسی در افغانستان، ص ص640 ، 641 .

4- میر محمد صدیق فرهنگ، افغانستان در پنج قرن اخیر، ص 429.

 

شکست مشروطه خواهان دوم 
یک درس عبرت بزرگ

قسمت سی وچهارم

گفت و شنود با محترم داکتر اکرم عثمان صاحب قلم ، صاحب دل و صاحب نظر مسایل افغانسان

 

 

 

 سياوش :

جناب داكتر آيا ميتوانيم دوران پادشاهي محمد ظاهر شاه را بعنوان حد فاصل بين دو دوران بحراني وپرآشوب ياد كرد؟

 داكتر اكرم عثمان:

 بلي دقيقآ، چه در دوره هاي سلطنت پدرش محمد نادر شاه ، چه حكومت امير حبيب الله كلكاني و چه پادشاهي امان الله شاه امنيت به دليل كشاكش مدعيان داخلي تصاحب قدرت سياسي و دخالت ممالك قدرتمند خارجي سخت دستخوش هرج ومرج شده بود. همچنين همانطور كه واقفيم بعد از او چه در مقاطع جمهوري داود خان ، جموري هاي دموكراتيك و اسلامي و حاكمت دار و دسته طالبها ، آسايش روحي و جسمي و ثبات سياسي در كشور به شدت مختل شده بود.

 سياوش:

 برخي از تاريخ نگاران رويداد هاي افغانستان در دو قرن اخير،  بر آنند كه در وطن ما در هر چهل سال يك تحول بزرگ رونما مي شود كه بسياري از مظاهر زندگي را از بيخ تغيير ميدهد و ورق روزگار را بر ميگرداند. آيا اين صرف يك تصادف تقويمي است؟

د.ا.عثمان:

 چند قرينهُ تقويمي در اين باب وجود دارد . به گونه مثال در نيمهُ اول قرن نزدهم مورخ 1839 تهاجم نيروهاي انگليسي بر افغانستان آغار شد و چهل سال بعد مصادف به استقرار امير عبد الرحمن خان بر اريكه سلطنت كابل،  حادثه كليدي ديگري اتفاق افتاد كه رويكرد تازهُ تاريخي را ميرساند. در نيمه دوم قرن در 1880 دولتي بالنسبه فراگير در افغانستان استحكام يافت. در آن تاريخ هر چند امير عبدالرحمن اختيار سياسي خارجي اش را به امپراتوري انكليس مي سپارد  مع الوصف آن امير زيرك و خود كامه در تمام موارد حرف شنو انگليسها نبود و بعضآ سياست مستقلي را ايفا ميكرد. و چهل سال بعد در سالهاي(1919-1920)كه مقارن به پادشاهي شاه امان الله و حصول استقلال كامل افغانشتان از سلطه يريتانيا مي باشد رستاخيز ديگري به وقوع پيوست. گفتني است كه چنين دوره بندي و تصنيفي همواره پاسخ مساعد نميدهد،  مع الوصف توجه برخي از تاريخ شناسان را به زمانبندي تاريخ افغانستان ميرساند و من اين بخش آنرا جدي نمي گيرم.

 سياوش :

 پس قانونمندي پايدار تاريخ افغانستان چيست؟

 د.ا.عثمان:

 قانونمندي بالنسبه پايدار تاريخ افغانستان يكي اينست كه به دليل خشونت محيط طيعي از جمله آمد و شد دوره هاي متواتر خشكسالي و به تبع آن قحط سالي هاي دراز مدت و پراگندگي مناطق قابل زيست و گستردگي كوهستان هاي فاقد درخت در شمال شرق و مركز و موجوديت ريگستان هاي بزرگ در جنوب و جنوب غرب و وزش باد هاي صد و بيست روزه و توفانهاي شني و سيلابهاي بهاري همه و همه گواه تركيب نا متجانس عناصر فزيكي يك محيط جغرافيايي است كه بر محيط اجتماعي اثر گذاشته و مناسبات انساني و معاشي را كند كرده است. بنابرآن نزاع دايمي بين باشنده هاي اين سر زمين امري محتوم و اجتناب ناپذير بوده و باعث شكل گيري طوايف و فرهنگها و زبانهاي مختلف شده است.

 سياوش:

 پس در دوران پادشاهي محمد ظاهر شاه هم همان فارمول شناختهُ ما كه در نخستين جستار هاي اين بحث آورده بوديد كار برد دارد:

  - امنيت به شرط استقرار حكومت متركز.

-  - نا امني و بيداد به شرط انقراض حكومت متمركز.

-   - اعادهُ دوبارهُ ثبات و امن به شرط استقرار مجدد حكومت خود كامه.

 د.ا.عثمان:

بلي، به گمان من دور باطل تاريخ وطن ما و كشور هاي منطقه را همين قاعده تشكيل ميدهد به پنداشت من مردم افغانستان هرگز به تاسيس يك حكومت نا متمركز و جامعه باز نميرسند مگر اينكه موانع حاصل از بن بست هاي سياسي و انديشه اي را بر طرف كند. در پرتو همين نظريه ميكوشيم حكومت جهل سالهُ محمد ظاهر شاه را به بررسي بگيريم. به منظور اثبات فرضيهُ خويش ناگز يرم از قيد ارقام سنواتي دوره هاي حكومات پادشاهان متاخر افغانستان بگذريم و آن كار عبث را در التزام اثبات تيوري كه اراپه كرديم بگماريم. بنابر آن دوره بندي ما به درجات شده عمل و بيش و كم اندازه هاي مساهله و مداراي حكومتها با رعيت( البته نه ملت) ارتباط مي گيرد.

لهذا بايد اذعان كرد كه آرامش نسبي زمان امارت امير حبيب الله سراج المله والدين بازتاب مستقيم شدت عمل و استبداديست كه از امير عبدالرحمن ضيا و الملت والدين به ظهور رسيد. اگر رقت قلب و احساسات رقيق شاعرانه را كنار بگذاريم همان امير آهنين پنجه و قسي القلب بود كه به قيمت بر پا كردن ده ها سياه چاه و بريدن هزاران سر بيگناه و داد وستد پنهان و آشكار با انگليس و زنده بگور كردن صدها پيكار جوي ضد استعمار نظير ملا مشك عالم و برباد دادن ده ها هزار جوان هزاره انظباط كم نظيري بر قرار كرد كه از سويي به سكون و سكوت قبرستان مانند بود و از سوي ديگر بعد از مرگش مملكتي را براي پسرش امير حبيب الله سراج الملت والدين به ميراث گذاشت كه از حد اكثر آرامش ! و ركود! و امنيت! بر خوردار بود.

البتهُ خوانندهُء آگاه بحث ما ملتفت است كه من مسالهُ مورد بحث را با ارزش هاي اخلاقي و عاطفي محك نميزنم بلكه ميكوشم از آن عوامل مجبرهُ سخن برانم كه پيش فرض ما را مدد ميرساند.

 سياوش:

اسباب پيدايي اين عوامل مجبرهُ را كدام انگيزه ها و ضرورت ها فراهم كرده است؟

 د.ا.عثمان:

 ضرورت نخستين اينكه: در عهد امير عبدالرحمن امپراتوري بريتانيا به عنوان قدرتمند ترين كشور جهان در قرن نزدهم به منظور دفع خطر از مهمترين مستعمره اش - هندوستان- به ايجاد امارتي گوش بفرمان و اميري دست نشانده ضرورت داشت كه تمام خطرات احتمالي را جلو بگيرد. اگر چنان نيازي مطرح نميبود،  نه اميري بنام عبدالرحمن به قدرت ميرسيد و نه مرزهاي موجود افغانستان با شكل و شمايل آسيب پذيرش پديد مي آمد. بعيد از احتمال نيست كه برخي تحت تاثير تمايلات ضد استعماري و باور هاي مذهبي برآنند كه مبازرات مردم افغانستان در قرن نزدهم و دههُ دوم قرن بيستم اگر درست بكار ميرفت قادر بود كه يك جامعهُ آرماني و متاسب به خواست اکثريت مردم را پي ريزي نمايد. در اين باب بايد گفت كه نيرومند ترين محرك آن نهضت ها تمايلات حاد مذهبي بود كه از نظر سياسي سمت مشخص را دنبال نميكرد. در ضمن بنابر درجهُ نازل شعور سياسي لايهُ هاي پايني جامعه ، آن جنبش ها عمدتا بي شكل و پوپليستي ماند و لاجرم آن خيزش ها از سطح عوامانه فراتر نرفت. ديگر اينكه در رهبري آن نبرد ها ملاكين قدرتمند خوانين و سر كرده هاي اقوام و روحانيون بزرگ قرار داشتند كه از نمايندگان جامعه سنتي وطن ما بودند. با اينكه فداكاري آنها درخشانترين صفحات تاريخ ما را تشكيل ميدهند مع الوضف به دليل نبود پيش زمينهُ انديشه اي قادر به تاسيس يك دولت فراگير و تشكيل يك ملت متشكل نبودند. ديگر اينكه مساهله و مداراي سراج الملت والدين در قياس با پدرش مولود مستقيم فضاي مساعدي بود كه والدش فراهم كرده بود. بدينگونه باتسري فارمول ياد شده بر آن برهه از زندگي سياسي وطن ما در ميابيم كه عناصر جامعه پراگنده مركب از طوايف،  قبايل،  مذاهب و زبانها مختلف در طول تاريخ هيچگاه جز زير چتر يك نظام منظبط باهم تركيب نشده اند بنابرآن كشور هاي حوزهُ جغرافيايي ما از اجراي مورد منازعهُ يكديگر تشكيل اند و در كشور ما نيز چنين استحاله اي منطق خودش را پيدا مي كند. متعاقب آن همين قاعده بر حكومتهاي مابعد چه حكومت اماني چه نادري و چه ظاهر شاهي مصداق دارد.

از آنجا كه مبحث به محمد ظاهر شاه اختصاص دارد ميكوشيم حتي المقدور رويداد هاي آن دوره را در شعاع نهضت مشروطه خواهي و سرشت طبيعت سياسي جامعهُ ما به بررسي بگيريم. از اين سبب بر آنيم كه اول تصوير و تعريفي از ظاهر شاه بدست بدهيم و بعد از آن به پايگاه خانوادگي و معرفي مهره هاي عامل حاكميت و توضيح فراز و فرود وقايعي بپر دازيم كه در عرض چهل سال سلطنت او مقاطع گرهي و شاخص به شمار ميروند.

 دانشنامهُ ادب فارسي در بارهُ ظاهر شاه چنين آورده است: محمد ظاهر شاه پسر محمد نادر شاه در 2 ميزان /مهر 1293/ 1914 پادشاه افغانستان از شاخهُ مصاحبان یحیی از خاندان بارکزایی... در کابل بدنیا آمد و در مدارس حبیبیه و استقلال درس خواند. در ده سالگی(1304 ش/ 1925) همراه پدرش به فرانسه رفت در دبیر ستان ژانسون دو سی پی و دانشگاه مون پلیه به ادامۀ  تحصیل پرداخت و زبان فرانسه را بخوبی فراپرفت.

پس از اعلان پادشاهی پدرش(1308 ش) (1929م) به افغانستان  بازگشت... و در آموزشگاه نظامی کابل ، زیر نظر صاحب منصبی آلمانی ، به فرا گیری فنون و تعلیمات نظامی پرداخت، در 1310 ش  با حمیرا دختر سردار احمد شاه وزیر دربار و پسر عم نادر شاه ازدواج کرد. در 1311 ش/ 1932م کفیل وزارت دفاع و و در 1312 م / کفیل وزارت معارف بود، پس از کشته شدن نادر شاه، عقرب1312ش/ 1933 برادرش شاه محمود خان وزیر جنگ که در کابل بود  بردار دیگر نادر شاه، محمد هاشم خان صدر اعظم که در آن هنکام به شمال کشور ، سفر کرده بود، بی درنگ مجلسی از بزرگان و روحانیون مقیم کابل بر پا ساخت و محمد ظاهر را که تنها پسر زندۀ نادر شاه بود... به شاهی بر داشت و بدین سان پادشاهی دیر پای ظاهر شاه آغاز شد. در بیشتر این دوره، قدرت اصلی حکومتی نه در دست ظاهر شاه بلکه در دست ، محمد هاشم خان و شاه محمود خان بود و در بخش اعظم این دوره به استثنای دوره ای کوتاه، سیاست های نادر شاه به ویژه مبارزه با هر گونه در خواست آزادی  که آنرا نشانه ای از مخالفت با رژیم سلطنتی تلقی میکردند، دنبال شد.

پس  از جلوس ظاهر شاه محمد هاشم خان همچنان در مقام صدراعظم باقی ماند ووی که مردی سختگیر و پرکاری بود، رفته رفته قدرت سیاسی  را در انحصار خود گرفت. در حالیکه برادرش شاه محمو خان وزارت جنگ را بر عهده داشت و برادر دیگرش شاه ولی خان وزیر مختار  افغانستان در لندن و سپس در پاریس بود و گه نا گاه در مسافرت های صدراعظم به خارج  به کابل  می آمد و به نیابت او وظایف صدر اعظم را انجام میداد.(1)

 

  فهرست منابع

1- دانشنامۀ ادب فارسی به سر پرستی حسن انوشه، نشر کردۀ سازمان چاپ و انتشارات، ص 639.

 

 

شکست مشروطه خواهان دوم 
یک درس عبرت بزرگ

قسمت سی وسوم

گفت و شنود با محترم داکتر اکرم عثمان صاحب قلم ، صاحب دل و صاحب نظر مسایل افغانسان

 سیاوش:

محترم  داکتر اکرم عثمان، لطفآ رابطه مطلق ومطلقه و مطلقه و مشروطه  در جبر محتوم تاریخ ما  وجایگاه نادر خان در این معادله را توضیح دهید.

داکتر اکرم عثمان:

بعد از هرج و مرج  دوران حکومت امیر حبیب الله کلکانی که شیرازۀ امور از جهاتی بکلی گسیخته بود اعادۀ امنیت، در سرلوحۀ  اقدامات محمد نادرشاه قرار داشت.

در آغازین بحث ها آوردیم که مدار بستۀ تاریخ افغانستان مشروطه به شرایط آتی بود:

1-  امنیت به شرط استقرار حکومت استبدادی.

2-  نا امنی و هرج و مرج به شرط بازگشت حکومت استبدادی.

3-  استقرار دوبارۀ امنیت به شرط بازگشت حکومت استبدادی.

قاعدۀ بالا یک نکتۀ مهم را میرساند و آن  اینکه جبر محتوم تاریخ ما همواره مطلق به جای مطلقه  بوده است نه مشروطه بجای مطلقه! هر چند از مدتی نه چندان دور کسانی کمر بسته بودند تا آن قاعدۀ لابدی را تغییر بدهند و نظام استبدادی  تاریخیت یافته را با تدوین قوانین الزام آور تضعیف نمایند. محمود طرزی، محمد ولی خان دروازی، مولوی عبدالروف، عبد الرحمن لودین، میر سید قاسم، عبد الهادی داوی و دیگران از شمار آزادی خواهان بودند که در پی افروختن شمعی در آن شبهای ظلمانی بودند.

نادر شاه نیز وانمود کرد که در مواردی مشروطه خواه به نظر بیاید و از کلیت مشروطه خواهی عناصری را بالا بکشد که ضمن تضمین و تحکیم امنیت، تعلق او را به تجدد طلبی برساند.

به نظر می آید که نادر شاه معجون مرکبی از احساسات و تمایلات متناقض بود با الهام از محیط تربیتش در هند بریتانوی طرفدار پیاده کردن مظاهر تمدن جدید در افغانستان بود ولی این تمایل تا حدودی در  او ریشه کرده بود که آسیبی جدی به ثبات سیاسی نرساند.

به علاوه کشاکش ویرانگر در دستگاه حکومت امانی به او آموخته بود که نباید به مدعیان تصاحب قدرت در گرد و نواح دربار مجال بدهد که سیادت نظام انحصاری دودمانی را با خطر مواجه گردانند.

شیوۀ بر خورد او با رقبایش یکی از مهمترین مواردیست که شخصیتش را زیر سوال میبرد و او را به عنوان زمامداری مطلق العنان مشخص می سازد.

به هر روی از جمع و تفریق محاسن و معایبش بر می آیند که او مردی مدبر، زیرک، قسی القلب با پروگرام و دوراندیش بود و در راه رسیدن به سلطنت از خطر کردن نمی هراسید.

 از دفتر خاطرات غلام فاروق عثمان که در جریان اقدامات محمد نادر شاه هنگام ورودش به جنوبی یا ولایات پکتیا و پکتیکای فعلی قرار داشت و با او مرحله به مرحله همگام بود بر می آید که نادر شاه به هوشیاری و تدبیر تمام موانع را از سر راهش بر داشت. در آن دفترچۀ خاطرات چنین می خوانیم:

در ستیشن های ریل دهلی و لاهور مستقبلین زیادی که شمار تقریبی آنها به هفت، هشت هزار نفر میرسید به پیشواز قطار حامل سپهسالار محمد نادر خان حاضر شده بودند.

در پیشاور باز هم مردم از موکب او و هیات همراهش با  گرمجوشی استقبال کردند. ام-ای حکیم چسر دکتور غلام محمد هندی ساکن منطقۀ صدر پیشاور رها یشگاه آبرومندی برای اقامت سپهسالار و همرانش آماده کرده بود.پیشاوری ها با شعار های زنده باد امان الله خان! زنده باد نادر خان ! از نادر خان و همسفرانش پذیرایی کردند.

دراین وقت والی علی احمد خان از طریق مهمند وارد پیشاور شد و در دین هوتل اقامت گزید.شنیدیم که اورا ملک قیس واهالی شینوار غارت کرده اند چه مدعی تاج و تخت افغانستان بود و شینواری ها که دیگر از روگردان شده بودند به سختی تاراجش کردند و حاضر نشدند که به او بیعت بدهند.

سپهسالار محمد نادر خان مرا ماموریت داد که به دیدنش بروم و مقصدش را از آمدن به پیشاور را جویا شوم.

والی علی احمد خان توسط من به سپهسالار محمد نادر خان پیشنهاد کرد که باید به اتفاق یکدیگر به خاطر نجات افغانستان سعی بخرچ دهند، فرقی نمی کند که ریاست کشوراز آن من باشند یا از آن سپهسالار نادر خان.

وقتیکه آن پیشنهاد را به نادر خان رساندم پوزخند زد و هیچ نگفت. یکی از علل شادمانی مردم پیشاور از سببی بود که شایع شده بود که سپهسالار نادر خان مصمم است پادشاهی  را به اعلیحضرت امان الله خان بر گرداند.

بعد از یازده روز اقامت در پیشاور، سپهسالار و برادرش شاه ولی خان بطرف جنوبی و بردار دیگرش سردار محمد هاشم خان بطرف مشرقی حرکت کردند و قرار شد من هم به همراه محمد هاشم  روانۀ مشرقی شوم.

 محموله های لوازم ضروری  محمد هاشم خان را خودم بر یکی از لاری های شرکت با چالانی بار کردم که از سالی چند عضویتش را داشتم.

کالا های سردار محمد هاشم خان را به جلال آباد رساندم و عملآ وارد ماجرایی شدم که به سر کردگی سپهسالار محمد نادر خان آغاز شده بود(1) 

جریان عزیمت به مشرقی  به گونه ای بود که شب را در گردی غوث پائیدیم و فردا بسوی منزل نذیر صدباشی حرکت کردیم . نظر به اینکه او فرد مشکوکی بود سردار محمد هاشم خان بیست نفر حاضر باش را تا هزار ناو با خود همراه برد تا خطرات احتمالی را دفع نمایند. اما خوشبختانه آن شب به خیر گذشت. شب را در هزار ناو سپری کردیم و روز بعد به چکنور رسیدیم . در آنجا محمد گل خان مومند( بعدآ وزیر داخله) به سردار پیوست. همزمان ملا صاحب چکنور که روحانی متنفذی بود و عدۀ همکاری داد.

شب سوم در منطقه ای بنام انبار خانه خوابیدیم. در آن جا پسر نورکی کوچی از قوم مومند به حضور سردار محمد هاشم خان رسید و از همکاری قوم و قبیلش خبر داد. پیشین فردا به غنی خیل رسیدیم و محمد افضل خان شینواری از شخصیت های سر شناس شینوار پیمان بست که با تمام قوا جانبدار سر دار محمد هاشم خان و برادرنش خواهد بود.

باید خاطر نشان کنم که محمد گل خان مومند در جریان این مسافرت مهم، در اجتماعات و گرد هم آیی های مردم ، نطق هایی ایراد میکرد و اهداف سردار محمد هاشم خان را برای ولس تشریح میکرد و مستقبلین را به اخوت دعوت می نمود.

وقتی که به سر شاهی رسیدیم تقریبآ یک و نیم هزار نفر محمد هاشم را با فیر های تفنگ خوش آمدید گفتند.

ار حسن اتفاق عید سعید فطر فرا رسید و محمد هاشم خان آنرا به فال نیک گرفت و نماز شکرانه به جا آورد.

از آن پس قصد عزیمت به سرخرود کردیم و قرار شد شب را در منزال مرحوم مغفور سید حسن( نقیب صاحب) بگذرانیم . در مذاکرات فی مابین ایشان و محمد هاشم خان، نقیب صاحب بی طرفی اختیار کردند و از دادن جواب صریح مبنی بر مخالفت یا موافقت خود داری کردند. نقیب صاحب فرمودند: من فقیر هستم و از  دعا فراموش تان نمیکنم! بعدآ بسوی هده حرکت کردیم و در منزل میرزا محمد نسیم خان اقامت اختیار کردیم.

در آنجا جرگه ای به اشتراک سر کرده های اقوام خوگیانی، مهمند و شینوار بر پا شد که نتیجه اش جانبداری آن قبایل از اعادۀ امنیت در افغانستان و همبستگی آنها در امر مساعدت به سپهسالار محمد نادر خان بود. افزونتر اینکه گرداننده های جرگه تعهد سپردند که امنیت راه بین پیشاور و کابل را به ذمه بگیرند و نگذارند که نقل و انتقال مال التجاره و آمد و رفت مسافران مختل شود.

در پایان جرگه دو تن از ملکان شرکت کننده در جرگه بنامهای ملک غلام گل و ملک جیلانی که از قدیم با هم دشمن بودند به محض رفتن به خانه های شان، خلاف فیصلۀ جرگه خصومت را از سر گرفتند و برای جنگ با یکدیگر آمادگی  گرفتند. از آنجا که یک جنگ قبیلوی اعتبار تصامیم جرگه را نقش بر آب میکرد به توصیه سردار محمد هاشم خان میانجی هایی روانهۀ قریه های آنها شدند. سپس اول به سرخرود و بعد از آن به معیت سردار به سرمه که ار توابع کجۀ خوگیانی است رهسپار شدیم . شب را در قلعۀ مرحوم عبدالرزاق خان پدر داکتر عبد الصمد حامد سپری کردیم.

 متعاقب آن محمد هاشم خان مکتوبی عنوانی برادر ارشدش  سپهسالار محمد نادر خان نوشت و آنرا به من سپرد تا به ایشان برسانم. به منظور محافظت  از جانم به سه نفر محافظ مسلح که راه بلد راه های مشرقی  و جنوبی بودند امر کردند که مرا تا قرارگاه سپهسالار در جنوبی همراهی نمایند. شب را در نحله خوابیدیم و از راه غوگیز ارزمنگل، احمدزایی و کوتل لکری جاجی نزد شاه محمود خان که در جاجی موضع گرفته بودند رفتیم و از مردم جاجی مهمان نوازی و ملاطفت دیدیم . در آن جا محافظانم را مرخص کردم و به همراهی و رهنمایی  شریندل خان منگل از راه پیر زکه به  طوطاخیل نزد مارشال شاه ولی رفتم.

قرار شد موقتآ در خانۀ جهاندادخان احمد زایی سکنا گزینم. غوث الدین پسر جهانداد خان در خوست نزد سپهسالار بود. من به همراهی نواسۀ جهاندادخان که از طرف پدر کلانش موظف شده بود دو صد نفر لشکر قومی احمد زایی را به کمک سپهسالار ببرد  روانۀ زرمت شدیم.

در زرمت خطر جدی ما را تهدید میکرد چه اکثریت قاطع مردم آنجا طرفدار بچۀ سقاُ بودندو تن به تقدیر دادم و در مسجد قریۀ خواجگان خوابیدم و علی الصباح بعد از نماز بدون توشه راه بی سر و صدا بطرف سر روضه حرکت کردم چه رهگذری به من گفته بود که آسانترین راه رسیدن به خوست از همان  سر روضه میگذرد.

دیگر صلاح نبود که با لشکر قومی  احمد زایی همسفر باشم زیرا که آنها را نیز زرمتی ها تهدید میکردند. مسافت چندانی نرفته بودم که ملا امامی مرا سئوال کرد و از جوابهای مغشوشم دریافت که ماموریت خاصی دارم. در ان موقع عکس العملی نشان نداد ولی همینکه به قریۀ که در آن حوالی قرار داشت رسیدم از من جدا شد و گفت که همان جا منتظرش بمانم تا کمکم کند. زیر سایۀ دیوار قلعه دراز کشیدم و خواب سنگینی بر من غلبه کرد.

ساعتی بعد از سر و صدای  چند نفر بیدار شدم و دیدم که آن ملا با چند مرد مسلح بر گشته است، آنها بیدرنگ دستهایم را از پُشت سر بستند.

آن زرمتی ها که هوادار سقایی ها بودند بر آن بودند که اعدامم کنند چه تصور میکردند که جاسوس امان الله خان هستم.

در آن فرصت پیر و جوان آن قریه ما را حلقه کرده بودند و منتظر تماشای صحنۀ اعدام بودند. از ترس جان به پیر ترین مرد آن جماعت رو کردم و گفتم: من حامل پیغام جرگه مشرقی به نادر خان هستم و هیچ تماسی با امان الله ندارم.

 در ضمن پیغورش دادم که من پناهندۀ قریۀ شما هستم و در طلب نان به این جا آمده ام، اگر مرا بکشید خدا از شما باز خواست خواهد کرد.

به وساطت آن پیر مرد مرا نزد خان قریه بردند. خان قریه از حالم جویا شد، امر کرد که رهایم کنند. از قضا او روزی چند با من یکجا در زندان امان الله خان محبوس بود و فهمید که واقعآ حامل پیغامی به نادر خان هستم.

خان با عزت و حرمت زیادی دو شب از من نگهداری کرد و پنهانی اعتراف کرد که مخالف حکومت سقایی ها ست و مترصد فرصت می باشد.

بالاخره به مساعدت او به ملاقات سپهسالار محمد نادر خان  در خوست رسیدم.(2)

ادامه دارد

 

 توضیحات و فهرست منابع

1- غلام فاروق عثمان فرزند سردار محمد عثمان خان میباشد . او در 26 محرم سال 1322 هجری قمری در کوچۀ خوابگاه کابل به دنی آمده و به سال 1352 شمسی چشم از جهان پوشیده است. اولین همسرش مرحومه زبیده دختر سردار محمد عزیز خان برادر ارشد سپهسالار محمد نادر خان بود.

قراری که واقف هستیم مادر محمد عزیز خان و محمد هاشم خان محمد زایی بود و با سردار محمد عثمان خان نسبت خونی و نسبی داشت، در حالیکه مادر سپهسالار محمد نادر خان، شاه ولی خان و شاه محمود خان سدوزایی بود.

وقتیکه مناسبات اعلیحضرت امان الله خان با سپهسالا محمد نادر خان تیره شد غلام فاروق عثمان احتمالا به جرم وابستگی به گروه نادر خان مدت کوتاهی به زندان افتاد، ووقتیکه، امیر حبیب الله کلکانی مبادرت به قتل پدرش سردار محمد عثمان خان کرد او به هند بریتانوی  فرار کرد و در آنجا با همدستی عبد الحسین خان عزیز و محمد عثمان  خان امیر در صدد تشکیل گروهی به طرفداری امان الله خان بر آمدند و این اقدام مقارن زمانی بود که شاه امان الله نا گزیر به ترک سلطنت و سیاست شده بود و رهسپار اروپا بود.

همزمان نادر خان به همراهی برادرانش فعالیت های شانرا در آن ولا شروع کرده بودند و غلام فاروق عثمان با آنها همراه شد که جریان آن در بحث آمده است.

2- دفتر خاطرات چاپ ناشده غلام فاروق عثمان.

 

شکست مشروطه خواهان دوم 
یک درس عبرت بزرگ

قسمت سی ودوم

گفت و شنود با محترم داکتر اکرم عثمان صاحب قلم ، صاحب دل و صاحب نظر مسایل افغانسان

 

 سیاوش:

ترسیم منحنی شخصیت و بر کشیدن کارنامه های سیاسی نادرشاه کار آسانی نیست. اکثر تحلیل گرانی که در بارۀ او قلم زده اند بیشتر تمایلات و دیدگاه خود را در وجود او پالیده اند تا دریافت منش و کنش واقعی او.جناب محترم داکتر اکرم عثمان، شما این چنین طرز برخورد با تاریخ را چگونه ارزیابی می کنید؟

 داکتر اکرم عثمان:

این طرز برخورد با تاریخ به عندی گرایی منتهی می شود و تاثیرات موقعیت ژیوپولیتیک ، سنن فکری ساخت های اجتماعی، روانی و روحیۀ عمومی را برموضوع نادیده می گیرد.

یکی قساوت قلب و شدت عمل نادرشاه را برجسته کرده و او را مستبدی تیپیک آسیایی یا شرقی معرفی کرده است.

دیگری عمل گرایی یا پراگماتیسم او را بالا کشیده و اعمال او را چه ملایم و چه نا ملایم، تابع ضرورت های گذرای روزگارش وانمود کرده است.

سومی مطلقآ او را اصلاح طلبی معرفی کرده که می بائیست برای رسیدن به اهداف و مرامهایش از تمام وسایل استفاده می نمود و نباید کار و کردار یک سیاستگر را با اخلاق و عاطفه محک بزنیم.

چهارمی بر آنست که او دست نشاندۀ دولت انگلیس بود و استقلال افغانستان را در بدل ابقا و تحکیم سلطنتش در خفا معامله کرده است.

پنجمی او را عنصری معرفی کرده است که در قیاس با شاه امان الله خان، زمامداری واپسگرا بوده است و عملا قانون اساسی 1923 را باطل کرده و مواد دموکراتیک آنرا حذف نموده است.

شاید یکایک آن داوری ها در حق او صادق باشد و شاید برخی از آن قضاوت ها راه های افراط و تفریط پیموده باشند. به هر صورت آنچه مسلم و بدیهی مینماید اینست که نادر شاه تمام آن صفات و خصایل را در خود جمع کرده بود و به اقتضای شرایط و اوضاع و احوال از هر یک از آن خصایص بیش یا کم استفاده کرده است.

ولی آنچه مسلم و انکار ناپذیر مینماید این است که در ورای آن خصوصیت های متناقض او به ارزش های پایداری نیز معتقد بود که خبر از ثبات کرکترش میدهد، از آن شمار میتوان حکم کرد که او مردی زیرک، هوشمند، دلاور و با برنامه بود و تعقلش بر عواطفش می چربید. از قراین و پس منظر زندگی او و برادرانش بر می آید که آنها جمعآ از دیرگاه در فکر تصاحب قدرت سیاسی بودند و گام به گام چنان آرمانی را دنبال مینمودند.

به گفت شادروان میرمحمد صدیق فرهنگ در کتاب افغانستان در پنج قرن اخیر نظام جدید با وجود تشکیل کابینه و هیات وزراء ماهیت خانوادگی داشت باین معنی که تمام افراد خانوادۀ سردار یحیی خان جد نادر شاه و به درجه اول چهار برادرش محمد عزیز خان، محمد هاشم خان، شاه ولی خان و شاه محمود خان خودرا در پادشاهی شریک می شمردند و نادر شاه نیز این حیثیت را برای شان قایل بودند. از جمله این برادران محمد نادر خان، شاه ولی خان و شاه محمود خان از مادر سدوزایی بودند و محمد عزیز خان و هاشم خان از مادر محمد زایی.لیکن اینان با وصف جدایی مادران شان با همدیگر اتفاق داشتند.وبااینکه از نظر سـن محمد عزیز خان از دیگران بزرگتر بود چون در هنگام پادشاهی حبیب الله خان کار محمد نادرخان در درباربالا گرفت همه او را به صفت رئیس خانواده شناخته بدستور او کار میکردند و به اغلب احتمال باتفاق هم و از روی نقشۀ واحد برای حصول تاج و تخت سعی و تلاش می ورزیدند. این اتحاد مدت دراز بین برادران دوام یافت و عامل مهم پیشرفت کار شان بود تا اینکه با وارد شدن نسل جدید خانواده در صحنۀ سیاست و مملکت داری، نفاق و بد بینی معمول در آن راه یافت و یکی از عوامل سقوط دولت ایشان گردید.(1)

از فحوای متن بالا بر می آید که باز قرعۀ فال بنام مرد قدرتمندی از قوم پشتـون، قبیلۀ بارکزایی، شاخۀ محمد زایی اصابت می کند! و قدرت سیاسی که مدت نهُ ماه به طایفه قدرتمند دیگری از اقوام افغانستان تکیه کرده بود بار دیگر به پشتـونها میرسد، همان عشیرۀ که از احمد شاه ابدالی به بعد مسوول رتق وفتق امور افغانستان بودند.

 این نکته میرساند که نظام مسلط در آن هنگام و حتی تا دهۀ هشتم قرن بیستم در افغانستان نظام قبیله ای بوده است هرچند در مقاطعی با استفاده ظاهری از تاسیسات مدنی و دموکراتیک ، وانمود شده است.

سیاوش:

مراد شما از تذکر این مطلب اینست که در موارد زیادی ساخت قبیله ای سیاست را سمت و سو داده و آهنگ پیشرفت راکند کرده است.

د.ا.عثمان:

بلی دقیقآ همینطور است. بعد از بهم خوردن روابط بین شاه امان الله و نادر خان که آن وقت رتبۀ سپهسالاری داشت و مدت زمانی عهده دار مقام وزارت حربیه بود، نادر خان چه در داخل و چه در خارج با دقت تمام مراقب اعمال امان الله خان بود وسعی میکرد بیخ نفوذ و محبوبیت او را سست کند.

شایان ذکر است که قدرت در کابینۀ شاه امان الله در دست سه نفر تمرکز کرده بود که شدیدآ با هم رقابت میکردند. آن سه نفر عبارت بودند از محمود طرزی که در اوایل مسئوولیت وزارت خارجه را داشت و رهبـر فکری شاه به شمار میرفت. شخصیت دیگر سپهسالار محمد نادر خان بود که در جنگ استقلال شهرت زیادی کمایی کرده بود و امور اردو یا سپاه را بر عهده داشت و شخصیت سومی محمد ولی خان دروازی بود که نخستین سفیر سیار و نماینده فوق العاده شاه در کار تاسیس روابط سیاسی با کشور های مهم جهان به شمار میرفت و بعد از کامیابی درخشانش در آن ماموریت تاریخی از اعتبار فراوانی بر خوردار گردید او هم بدیلی برای احراز پُست وزارت خارجه و هم الترناتیفی برای اشغال پست وزارت حربیه محسوب میشد.

عده ای برآن اند که نادر خان سر کردگی گروه محافظه کار ، محمد ولی خان زعامت گروه رادیکال و محمود طرزی در راس گروه ناسیونا لیست قرار داشت که هوادار ضدیت با استعمار انگلیس و روس بود.

این موضوع گیری های متفاوت در روزگار پادشاهی محمد نادر شاه خود را بیشتر نشان میدهد و او که از دوران رقابت با طرزی و محمد ولی خان دروازی کینه به دل گرفته بود در صدد تصفیه حساب می براید. از آنجا که در آن فرصت محمود طرزی در کابل نبود مجال گرفتن انتقام از او میسر نمی باشد اما مابقی رقبایش که در وطن اقامت داشتند بزودی با ماخذۀ او مقابل می شوند.

در ضمن با توجه به رویداد های قرن نزدهم افغانستان و دست اندازی های ابر قدرت های آن دوران در امور کشور ما ظاهرآ بر می آید که او شناخت دقیق تری از وضع ژیوپو لیتیک افغانستان داشت و می کوشید سیاستهایش را در همان قالب پیش ببرد. البته جبر موقعیت جغرافیایی شاه امان الله را نیز مجبور کرد که همین واقعیت را در نظر بگیرد و حکومت امیر حبیب الله کلکانی هم به همین صرافت رسید چنانکه حبیب الله رفیع دانشمند افغان، از قول استاد عبد الحی حبیبی همین داستان را با ظرافت خاصی بیان می کنند:

حبیبی صاحب قصه می کند که من مدیر طلوع افغان بودم در قندهار- قندهار از طرف قوای امیر حبیب الله کلکانی اشغال شد و یک والی را آوردند و والی مجلسی را دایر ساخت که تمام مامورین  را خواست و در آن مجلس مرا هم خواست و برایم گفت که تو اخبار چی هستی؟ من برایش گفتم که بلی اخبار چی هستم.

گفت: فقط در اخبار خود امیر صاحب را خوب خوب صفت کن و روس و انگریز را چیزی نگو!

حبیبی صاحب می خندید و میگفت: این پالیسی ای بود که نه تنها والی بچۀ سقا برای من تفهیم کرد بلکه پالیسی بود که در آن تاریخ افغانستان به همین شکل رفتار میشد.(2)

در تنگنای چنان محضور محمد نادر خان زمام امور کشور را به کف می گیرد.

سـیاوش:

  از آنجا که جریان اقدامات نادر خان بخاطر رسیدن به سلطنت یکی از صفحات مهم تاریخ معاصر افغانستان است ، بجا و نهایت ضروریست تا به شرح و تفصیل آن رویداد  مهم بپردازید.

 د.ا.عثمان:

قبلآ از قول یکی از تحلیلگران  گفتیم که محمد نادر خان در کابینۀ شاه امان الله کمر بسته بودند و مستقیم و غیر مستقیم ملهم از بازی های دولت انگلیس در افغانستان بودند. اگر این قضیه را جدی بگیریم به مدارکی بر میخوریم که عکس مساله را به اثبات میر ساند.

در سال 1921 روابط اتحادشوروی و انگلستان بهبود چندانی نیافت هر چند در 16 مارچ 1921 قرار داد تجارتی به امضا رسید و طرفین تعهد کردند که استقلال کشور های آزاد شرقی از جمله ایران و افغانستان را برسمیت بشناسند. با این هم دولت انگلیس از فعالیت سفارت شوروی در کابل و هوادران آن سخت در هراس بود چنانکه لرد کرزن  وزیر خارجۀ وقت بریتانیا در یادداشت ارسالی هفتم نوامبر 1921 به حکومت اتحاد شوروی بر موارد بسیاری از جمله بر تبصرۀ ژوزف استالین بر قرار داد دوستی افغانستان و اتحاد شوروی انگشت انتقاد گذاشت. چه استالین بر تفسیری در بارۀ آن قرار داد گفته بود:" معاهدۀ دوستی افغانستان و اتحاد شوروی وسیله ایست که از طریق آن میتوان بین هندوستان و کمونیسم بین النللی ارتباط بر قرار کرد."(3)

همچنین لرد کرزن در یادداشتی از پرداخت پول و طلا به افغانستان و ساختمان دستگاه تلگراف در هرات، قندهار و کابل و اعزام کار شناسان فنی روس در افغانستان، انتقاد کرده، تذکار داده بود که در برخی از این شهر ها اتحاد شوروی به طور قطع منافغ اقتصادی ندارد و منظورش ایجاد شورش در هندوستان می باشد. اما دولت شوروی ضمن رد آن ادعا پاسخ داد که :" دولت شوروی هرگز با جمال پاشا و انقلابیون هندی ارتباطی بر قرار نکرده است."

مع الوصف دولت انکلیس انعقاد معاهدۀ دوستی افغانستان و اتحاد شوروی را در سال 1921 خطر بزرگی برای هند بریتانیا پنداشت و حتی هنگام امضاء موافقتنامۀ تجارتی با اتحاد شوروی، وزیر تجارت بریتانیا( سر بورت هرن) نامه ای به ( کراسین) سپرد که در آن توجه دولت شوروی به مطالب آتی جلب شده بود.

بریتانیا عقیده دارد که قرار داد دوستی افغانستان و اتحاد شوروی زمینه را برای مداخلۀ کمونیست ها در هندوستان مساعد ساخته است چنانکه از طریق افغانستان مرتبآ سلاح و پول به اقوام سرحد و انقلابیون هند فرستاده میشود. همچنان( سوریتس) سفیر شوروی با رجال افغانستان ارتباط مخفی بر قرار کرده و توسط آنها میخواهد بین قبایل سرحد نفوذ و اقتداری بهم رساند. چنانکه ملاقات او با ( ژنرال محمد نادر خان) به همین منظور بوده و دعوتی که این ژنرال از خوانین سرحد به عمل آورده بر حسب نظر ( سوریتس) بوده است.(4)

اگر در صحت این سند شک نکنیم در میابیم که نادر شاه در مقاطعی از زندگی اش با روسها نیز روابطی داشته که در تاریخ روابط دیپلوماسی انگلستان و اتحاد شوروی جای نمایانی دارد.

سـیاوش:

در این ارتباط سوال مطرح اینست که آیا نادرشاه در آن برهه از نظر فکری نیز تمایلی به ایدیولوژی حاکم در اتحاد شوروی نیز داشت؟

د.ا.عثمان:

من باور دارم که او هرگز گرایشی کمونیستی نداشت، عند الموقع با توجه به ثقل نفوذ و قدرت یکی از دولتهای قدرتمند در افغانستان به همان طرف تمایل پیدا میکرد شاید به این امید که او را در رسیدن به هدف نهایی اش که رسیدن به سلطنت بود مدد رساند.

همینطور او سر سپردۀ تمام وقت دولت انگلیس نبود. در جنگ استقلال، سر بر آورده ترین قوماندانی بود که با قوای انگلیس مقابل شد و نیرو های کشورش را عاقلانه قیادت کرد.

بُعد سوم موضعگیری او در سیاست خارجی ابراز مخالفتش با تصمیم امان الله خان مبنی بر احضار قوای افغانی از بخارا بود که به منظور جانبداری از آن امیر و نیرو های بومی و ملی گرای آن سرزمین اعزام شده بود.

این نکته میرساند که او در فرصتهایی با محمود طرزی همنظر بود و می کوشید پای روسها را از آسیای میانه کوتاه کند و شاید خلافت اسلامی را برهبری امان الله خان احیا کند.

در بحث آینده، چونی و چرایی آن موضعگیری ها را بیشتر بررسی خواهیم کرد و خواهیم کوشید سیمای نادر شاه را افزونتر معرفی کنیم.

ادامه دارد

 فهرست ماخذ:

1- میر غلام محمد صدیق فرهنگ، افغانستان در پنج قرن اخیر، چاپ امریکن شپیدی هرندن، ویرجینیا سال1367 برابر با 1988 میلادی، صص  4 و9.

2- دکتور ظاهر طنین، از مجموعۀ برنامه های بی بی سی- افغانستان در قرن بیستم1900-1996،تهران، چاپ اول 1384،ص 63.

3- خائیفیس، مناسبات روسیۀشوروی با همسایکان جنوبی، چاپ اول،(مسکو،چاپخانه مرکزی حزب کمونیست-1968) ص 215.

4- وزارت خارجۀ اتحاد شوروی( مجموعۀ اسناد) مناسبات انگلیس و اتحاد شوروی، چاپ اول( مسکو، چاپخانۀ دولتی-ماه مه 1967)،ص 8-11

شکست مشروطه خواهان دوم 
یک درس عبرت بزرگ

قسمت سی ویکم

گفت و شنود با محترم داکتر اکرم عثمان صاحب قلم ، صاحب دل و صاحب نظر مسایل افغانسان

 سیاوش: جناب داکتر اکرم عثمان، بحث ما بجای رسیده که ایجاب میکند علل فروپاشی دولت امانی را بالا کشید و چند و چون دوران پادشاهی امیر حبیب الله کلکانی را روشن کنید که مورد استفادۀ ابزاری سیاستگزاری های پشت پردۀ داخلی و خارجی قرار گرفت.

داکتر اکرم عثمان:

  برای ساقط کردن حکومت مشروطه خواهان دوم برهبری شاه ترقیخواه و اصلاح طلب امان الله خان  اسباب و عوامل زیادی دست به کار شدند که هر یک به تناسبی ایفای نقش کردند و شاید صلاح نباشد که یکی از آنها را عمده کنیم و چون علت العلل بر سرش تاکید نمائیم.

در سراشیب چنان زوال، تمام علل ناباب در اتحاد تنگاتنگ با یکدیگر عمل کردند انگار دستی نامرئی آنها را همکاسه کرده و سمت و سو داده است.

آنچه ناقابل انکار مینماید، در صدر آن کشاکشها، نحست تقابل ریشه دار نو و کهنه که خاستگاه اولی شهر و پایگاه دومی ده بود به نظر میرسد . روستا، اقوام و قبایلی را در خود جا داده بود که بعضآ باهم همریشه و بعضآ نا همریشه و نا همتبار بودند و ضمن اختلاف با همدیگر، چشم به مرکز قدرت دوخته بودند تا با استفاده از فرصت، برای آن اعمال نفوذ نمایند و یا خود زمام امور را بدست گیرند.

در شعاع محدودتر، نا همخوانی  اصول فکری مشروطه خواهی که پیام آور نوعی تجدد بود با روان عمومی که عادتآ در برابر هر پدیدۀ نو و امروزی، عکس العمل خشن و لجوجانه نشان میداد به چشم میخورد. در دوایر کوچکتر، همدستی بخشی از لایه های سنتی جامعه، شامل شماری از روحانیون بزرگ، خوانین مقتدر که در مقام سرکرده های اقوام و عشایر عمل میکردند، زمیندار های بزرگ که بر شاهرگ های اقتصاد روستایی نشسته بودند و متنقذین شهری اعم از دیوانیان بلند رتبه و درباریان خود کامه که در گلوگاه حاکمیت قرار داشتند و بعضآ در همدستی با سفارت بریتانیا در کابل زیر پای شاه مشروطه خواه را خالی میکردند و سر انجام نا رضایی عوام الناس مشتمل بر حرفه مندان، کشاورزان و دیگر لایه های پائینی جامعه به دلیل افزایش مالیات، صعود نرخها ناامنی، ارتشا و فساد اداری جلب نظر مینمایند.

شایان ذکر است که در بحث های قبلی به تفصیل در باب عزیمت شاه امان الله به قندهار و پادشاهی سه روزۀ عنایت الله خان معین السلطنه صحبت کرده ایم و اکنون به فراز و فرود حکومت نُه ماهۀ امیر حبیب الله کلکانی می پردازیم

میر محمد غبار مولف تاریخ " افغانستان در مسیر تاریخ" تحت عنوان قیام بچۀ سقا و سقوط دولت ( قوس و جدی 1307- دسمبر و جنوری28-1929) چنین می نگارد:

بعد از آنکه سقو در ماورای خط دیورند به دزدی در پاره چنار  متهم  و محکوم به یازده ماه حبس گردید دفعتآ بطور مرموزی رها شد و به افغانستان بر گشت و در پروان دستۀ دزدی فراهم کرد و به سرقت و قطع طریق پرداخت. او شبها دزدی میکرد و روزها در کوه متواری میگردید. بعضی متنفذین محل مثلآ ملک محسن کلکانی و امثاله در خفا به او کمک میکردند و دستگیری او برای پولیس محل مشکل می گردید، ساحه فعالیت او آنقدر وسیع شد که حتی اگر شبی با دسته خود به خانه ای وارد میشد، صاحب خانه از ترس جان خموشانه او را تغذیه میکرد و به حکومت اطلاع نمیداد. کار او به جائی کشید که مقداری پول از خزانۀ مزار به کابل می آمد و همینکه بچۀ سقا شنید راه را گرفت و پول را ربود و تعقیب حکومت محل به جایی نرسید.(1)

از منظر دیگر در کتاب " افغانستان در قرن بیستم1900-1996" از مجموعه برنامه های بی بی سی تالیف داکتر ظاهر طنین چنین می خوانیم:

در 19 جنوری سال 1929 پس از فرار شاه امان الله و سلطنت سه روزۀ برادرش عنایت الله، حبیب کلکانی با عنوان امیر حبیب الله خادم دین رسول الله به مقام پادشاهی تکیه زد.

صفحۀ تاریخ ورق خورده بود. از زمان تشکیل دولت افغان در سال 1747 میلادی این اولین باری بود که فردی از تاجکهای فارسی زبان شمال کابل قدرت را از حیطۀ اقوام پشتونهای درانی بیرون کشید.(2)

اما امیر حبیب الله مشهور به بچۀ سقاء کی بود؟ یک رهزن، یا یک قهرمان؟

استاد خلیل الله خلیلی که سر منشی امیر حبیب الله کلکانی بود در بارۀ شخصیت او میگوید:

من به حبیب الله دو علاقه داشتم: علاقۀ اول من این بود که در باغ پدر من در حسین کوت باغبان بود و علاقۀ دوم من این بود که امان الله خان را از تاج و تخت انداخته بود و به مجردی که او آمد بر سر تخت نشست، او آدم بی سواد اما با وفا، او آدم بی سواد اما با ایمان، او آدم بی سواد اما شجاع، مرا به دربار خود احضار کرد و مرا به حیث سر منشی خودمقرر کرد. من چند وقتی با حبیب الله بودم در کابل و بعد از آن رفتم مزارشریف و تا آخر به مزار شریف بودم. روسها در آنجا حرکتی کردند که مزار شریف را بگیرند به نام طرفداری امان الله خان. اما امان الله خان یک جوانمردی بخرچ داد و گفت که من نمی خواهم تخت و تاج خود را به ذریعۀ روسها بگیرم و روسها از افغانستان واپس رفتند.(3)

محمد عزیز نعیم معتقد است که بعضی گروه های مخالف امیر حبیب الله برای تحقق منافع خود استفاده کرده و راه را برای پیروزی او هموار ساختند:

شاید که منابع مختلفی  خواسته باشند که از امیر حبیب الله کلکانی به عنوان یک وسیله استفاده کند چنانچه در این مورد هم روایت هایی مختلفی هست که یک عده درباریان امان الله خان به قراری که گفته می شود در تقویت و تشجیع امیر حبیب الله کلکانی نقش داشتند.

امیر حبیب الله در دورۀ سلطنت خود به همه اصلاحات گذشته یکسره پایان داد و به گفتۀ عزیز نعیم دست به اقداماتی زد که شاه امان الله نیز در اواخر سلطنتش پذیرفته بود.

ما می بینیم که یک سلسله حرکتهای ارتجاعی هم در این وقت صورت گرفت. مثلآ مکاتب بسته شد،زنها به کلی خانه نشین شدند.اعلان امیر حبیب الله خان کلکانی را ما به شماره دوم حبیب الاسلام( یگانه نشریۀ دولتی در دوران امیر حبیب الله خان کلکانی) خوانده می توانیم. و اعلیحضرت امان الله خان هم در آخر تقریبآ همین اعلان را در اثر فشار، قبل از خلع خود قبول کرده بود.(4)

و شادروان پوهاند جاوید جوانمردی امیر حبیب الله کلکانی را با این الفاظ می ستاید:

میگویند که حبیب الله خادم دین رسول الله جشن استقلال را با شکوهی هر چه بیشتر بر گزار کرد. در طول راه از ارگ تا دهمزنگ طاقهای نصرت با دروازه های افتخار بر پا شده بود. خودش بالای سکو یا منبر چوبین که نشان دورۀ امانیه در پیشانی تخت آن نصب بود قرار گرفته که عکسش موجود است.قرار براین بود که عطاء الحق خان وزیر خارجه نطق او را بخواند اما خودش گفت که خداوند برایم زبان داده و بدون کاغذ گپ می زنم.سپس خطاب به مردم گفت: جشن استقلال تان مبارک باشد! این جشن نه از دادۀ من است و نه از مومۀ امان الله، از شما مردم است که خونتان را ریختید و آزادی را گرفتید. من به غازی امان الله تار دادم( تلگراف دادم) و این جشن را برایش تبریک گفتم. بروید خوشی بکنید!

امیر حبیب الله کلکانی همان آغاز سلطنتش با مقاومت بر خورد. او از یک سو باحملات شاه امان الله از قندهار و طرفدارانش، غلام نبی خان چرخی از مزار شریف و شجاع الدوله خان از هرات مواجه بود و از سوی دیگر مجبور بود با نیروی والی علی احمد خان در شرق و سپهسالار ناد ر خان در جنوب بجنگد. با وجودی پیروزی های اولیه، به نظر میرسید که بدست آوردن پیروزی نهایی برای رژیم حبیب الله کار آسانی نباشد.(6)

مرحوم میر محمد صدیق فرهنگ مولف کتاب ارزشمند" افغانستان در پنج قرن اخیر" موقف دشوار امیر حبیب الله کلکانی را در روزهای سلطنتش چنین بر میکشد:

امان الله شاه پس از اعلان مجدد پادشاهی اش در قندهار اولتر از همه با دولت بریتانیه تماس گرفته توسط شجاع الدوله وزیر مختار افغانستان در لندن از دولت مذکور تقاضا کردتا اسلحه ای را که در هنگام مسافرتش در انگلستان خریداری کرده و قسمت اول آن به کراچی رسیده بود برای او به قندهار بفرستد. شاید شاه و وزیر خارجه اش غلام صدیق خان که با او به قندهار آمده بود. خیال داشتند با این مراجعه به اصطلاح به یک تیر دو نشان بزنند.

از یک سو بدست آوردن سلاح و از سو تصدیق پادشاهی امان الله شاه از جانب انگلیس. اما کارگردان دولت مذکور حاضرنبودند در هیچ از این دو موضوع با او همکاری کنند و چنانچه  از ملاحظۀ اسناد دیپلو ماتیک ظاهر می شود همفریز وزیر مختار انکلیس در کابل در این زمینه بر همه پیش قدمی داشت...

چند روز پس از آن سر آستین چمبرلین وزیر خارجه انگلیس در جواب سوالی  در پارلمان توضیح کرد که چون شاه امان الله قبلآ از استعفایش به حکومت اعلیحضرت اطلاع داده است تا هنگامی که مردم افغانستان عمومآ علیرغم این اعلان، او را دوباره به پادشاهی نپذیرند حکومت اعلیحضرت نمی تواند حکومت او را حکومت قانونی افغانستان بشناسد...

حبیب الله در نظر ایشان در حکم وسیله ای بود که او را برای پُر کردن خلای سیاسی در مرحلۀ انتقالی بکاربردند.آنها بر آن بودند تا قدرت را به شخص مطلوبشان که باغلب احتمال محمد نادر خان بود بر سانند. از همین جاست که درین دوره از تقویت تمام مدعیان دیگر پادشاهی اعم از شاه سابق و امیر لاحق خودداری نمودند و به شخص مورد نظر فرصت دادند تا قدم بقدم نفوذش را در کشور گسترش دهد. هرچند سند قاطع در این باره در دست نیست اما قراین قوی برای ا ثبات آن موجود است مثل ملاقات همفریز با محمد نادر خان در پشاور و مشوره دادن به او راجع به اینکه از تعهد اعادۀ پادشاهی به امان الله شاه خود داری کند و اطمینان دادن محمد نادر خان به نمایندۀ وایسرا در بمبئی که در صورت کامیابی چنان سیاستی اختیار کند که با حفظ استقلال افغانستان با نظر دولت بریتانیه موافق باشد...

اما امان الله شاه در قندهار پس از آنکه از دولت بریتانیه مایوس شد یه همکار سابقش اتحادشوروی روی آورد و برای این منظور غلام صدیق خان وزیر خارجه را به مسکو فرستاد. تصادفآ غلام نبی خان برادر غلام صدق خان هم در مسکو به عنوان سفیر کبیر افغانستان وظیفه داشت وبا رسیدن غلام صدیق خان هر دو دست اندر کار شدند. امیر حبیب الله هم از کابل کار را برای ایشان آسان ساخت زیرا علاوه بر تبلیغات دینی که روسها ازآن بیم داشتند از همان اول پادشاهی، با سید عالم شاه، امیر سابق بخارا مناسبات گرم و نزدیک قایم کرد. پیوسته او را به مجلس میخواند و از آزاد ساختن بخارا سخن میراند.

بروایت یک شاهد عینی، در دستگاه دولتی شوروی راجع به حبیب الله دو نظر جداگانه وجود داشت. دستگاه اطلاعات مخفی آن کشور که در آن هنگام به ( او. گی. بی.یو) شهرت داشت به این عقیده بود که حبیب الله پسر یکنفر سقاء وبا ین حساب وابسته به طبقۀ رنجبر است باید دولت شوروی حرکت او را انقلابی شمرده در برابر رژیم شاهی گذشته حمایت کند، اما وزارت خارجۀ شوروی که قیام حبیب الله را ناشی از دسیسه انگلیس می شمرد طرفدار کمک به امان الله شاه برای ناکام ساختن نقشۀ انگلیسیان بود.

استالین که تازه قدرت تام را در شوروی بدست آورده بود در مرحلۀ اول نظر وزارت خارجه تائید نمود و در مذاکراتی که با غلام نبی خان و غلام صدیق خان بعمل آورد کمک دولت شوروی را به ایشان وعده داد و چنانکه گفته آمد یک قطعه از نیروی نظامی شوروی را به افغانستان گسیل کرد... مسالۀ موجود بودن افراد نظامی شوروی در قوای غلام نبی خان فاش گردیده و افکار را در بسا از کشور ها از جمله ترکیه و ایران علیه شوروی بر انگیخته است.

به قول آقا بیکوف سابق الذکر که جندی بعد به غرب پیوسته معلوماتش را در کتابی با عنوان " او، گی، بی، یو، دهشت نهانی روسیه" به نشر سپرد. کشف این نکته موجب شد تا دولت شوروی نیروی نظامی اش را از افغانستان واپس بخواهد.(7)

ادامه دارد

 فهرست ماخذ:

1میرغلام محمد غبار" افغانستان در مسیر تاریخ" چاپ دوم( پیام مهاجر) ایران-قم اسد 1359، ص 821.

2- دکتور ظاهر طنین، از مجموعۀ برنامه های بی بی سی- افغانستان در قرن بیستم1900-1996،تهران، چاپ اول 1384،ص 60.

3- همان کتاب،ص61.

4- همان کتاب،ص62.

5- همان کتاب،ص63.

6- همان کتاب،ص64.

7- میر غلام محمد صدیق فرهنگ، افغانستان در پنج قرن اخیر، چاپ امریکن شپیدی هرندن، ویرجینیا سال1367 برابر با 1988 میلادی، صص 401و 402.

شکست مشروطه خواهان دوم 
یک درس عبرت بزرگ

قسمت سی ام

گفت و شنود با محترم داکتر اکرم عثمان صاحب قلم ، صاحب دل و صاحب نظر مسایل افغانسان

 

سیاوش:

آقای داکتر اکرم عثمان، نخستین پرسشی که میتواند مطرح شود؛ روشن ساختن مشترکات و تفاوتهای اساسی میان نهضت مشروطیت در افغانستان و ایران است .

داکتر اکرم عثمان:

 کشور های افغانستان و ایران به دلایل مشترکاتی چون همدینی، همزبانی و گذشته های مشترک تاریخی همواره بر همدیگر تاثیر گذار بوده اند. در زمان جنبش های مشروطه خواهی که تقریبآ همزبان در هر دو مملکت اتفاق افتاده است مبادلات فرهنگی بین آنها جاری بوده و جرایدی چون حبل المتین و سراج الاخبار توسط روشنفکران و نو اندیشان  هر دو سر زمین دست بدست میگشته است و در گستره های شعر و داستان نویسی نیز حامل نظریه ها و روش ها بوده اند.

به گفت آصف جوادی پژوهشگر شناختۀ افغان در مجلۀ خط سوم یاد آوری این نکته خالی از فایده نیست که مشروطیت ایران و افغانستان یک تفاوت اساسی و بنیادی دارد که همین تفاوت، نقش بسیار تعیین کننده ای در فراز و فرود شعر مشروطیت این دو کشور دارد. تفاوت یاد شده این است  که جنبش مشروطیت در افغانستان ریشه در خود دربار و حکومت دارد، یعنی مشروطیت با اجازه و اشارۀ دربار و دولت بوجود آمده است و پیشگامان آن عمومآ تنخواه خوران و مزدبگیران دولت هستند و برای همین، جنبش مشروطه خواهی در افغانستان هرگز نتوانست قد راست کند و مسیر طبیعی خود را برود. همین حرکت دست به عصای مشروطه خواهی در شعاع چراغ نیمه جان دربار سبب شد که ادبیات مشروطیت نیز گرفتاریها، خود سانسوری و مدح و ثنا و ستایش شود، بر خلاف مشروطه خواهی ایران که از لایه های گوناگون اجتماع آغاز شده بود  وشاید به همین خاطر است که از مشروطه خواهی ایران به انقلاب مشروطیت هم یاد می شود.

باری خیزش عمومی مشروطیت در ایران سبب شد که این جنبش عصیانگرانه و بدون کدام مانعی راه خود را ادامه بدهد و همه شئون و زوایای زندگی مردم را تحت تاثیر قرار بدهد، خصوصآ عرصۀ شعر و ادبیات را که مورد بحث ماست.

 محتوا و درونمایۀ شعر مشروطیت ایران و افغانستان در بسیاری از موارد همخوانی و هم آهمنگی دارد، مانند آزادی خواهی، وطن خواهی ، عدالت خواهی و بیزاری از استبداد و بازگویی پس ماندگی و...

 سیاوش:

آقای داکتر لطفآ در اول روی مضامین و محتوای مشترک شعر مشروطیت ایران و افغانستان ، و آنگاه درونمایه اختصاصی مشروطیت دو کشوربحث کنید.

 د.ا.عثمان:

تردیدی ندارد که به خاطر محدویت شرایط زندگی و بعُد بیشتر مسافه بین افغانستان و اروپا مشروطه خواهی دیر تر به کشور ما رسید و به تبعیت از آن ، نوزایی فرهنگی از جمله شعر، درامه نویسی و داستان نویسی مطابق تکنیک ها و موازین مورد قبول اروپائیان با تاخیر فراوان وارد ادبیات ما گردید.

همان طور که در مباحث گذشته آوردیم در گستره های رمان نویسی، فن ترجمه و معرفی تیوری های تازۀ هنری و ادبی این محمود طرزی بود که آن دریافتها را از سوریه و ترکیه به وطنش آورد و هم او بود که رمان های تخیلی ژل ورن نویسنده مبتکر فرانسوی را به فارسی ترجمه کرد و اهل قلم افغانستان را به سبک ها و شیوه های جدید نویسندگی آشنا نمود.

تردیدی ندارد که طرزی با استفاده از فرصت هایی که دربار در اختیارش قرار داد به اشاعۀ مرامهایش کوشید و تا حدودی وابستۀ امرای وقت بود ولی قدر مسلم اینست که او نه فقط دنباله رو دربار نبود بلکه در موارد زیادی دربار را به دنبالش می کشید. همو او بود که امیر حبیب الله سراج الملۃ والدین را به تاسیس مکاتب و کارخانه هاو احداث جاده ها و بنا های جدید تشویق کرد و سرانجام به گرفتن اجازۀ نشر مجدد سراج الاخبار توفیق یافت. همچنین رابطۀ او با شاه امان الله رابطۀ مرید و مراد بود.پادشاه نظریات او را دنبال میکرد. مع الوصف به گفت محمد آصف جوادی، مشروطه خواهی در بین قاطبۀ مردم نشو ونما نیافت و هیچ گاه به عنوان یک نیاز عمومی از طرف عوام الناس مطرح نشد از همین سبب در سطوح بالایی اشرافیت محصور ماند.

به هر رنگ همان طور که جوادی اشاره کرده است مشروطه خواهی در افغانستان بر عکس ایران به انقلاب فراگیر و سراسری منجر نشد و بی تردید یکی از دلایل ضغف و سرانجام شکستن همان دوری از مواضع فکری مردم بود.

در این باب شایان ذکر است که تحلیل علل ناکامیهای نهضت های مشروطه خواهی در ایران و افغانستان و دیگر ممالک اسلامی فرض مبرمیست که باید درون آنرا شکافت و به علت العلل مساله رسید.

سیاوش :

 بنظر شما راه نجات چیست؟

د.ا.عثمان:

به پنداشت من راه نجات چنین نهضت هایی نه در توسل به انقلاب قهر آمیز و نه در تاسیس پایگاه مردمی و نه در مبارزه مسالمت آمیز و پارلمانی نهفته است. رفع چنین بن بستی رجوع مجدد به عقلانیت می باشد- عقلانیتی سختگیر، بی ترس و کنجکاو می باشد که تا به عمق و کنه حقیقت نرسد از جستجو و تکاپو نمی ایستد.

در ترازوی چنین طرز دیدی هیچ دگم و دستوری پذیرفته نیست، مگر اینکه تائید و تصدیق علوم مثبته را در بر داشته باشد.

از آنجا که به دلیل سلطۀ بی حد و حصر سنت! بر عقول و اذهان عمومی اندیشه های آزادی خواهانه که از الزامات مشروطه خواهی است در سرزمینهای اسلامی به قوام نمیرسند و در نیمه راه نشو و نما می خشکند نهضت های روشنفکرانه ای چون انقلاب مشروطه، نهضت چپ، جنبش ملی کردن نفت برهبری دکتور محمد مصدق در ایران سر انجام به حکومت تمامیت خواه جمهوری اسلامی منتهی شد. و در افغانستان از درون آن همه تقلا و پیکار روشنفکرانه آدمهای تنگ نظری چون ملا عمر زمام امور مردم را بدست گرفتند. و اما تمام آن ناکامی ها و دشواری ها بدین معنا نیست که از باز شناسی و باز نگری نهضت مشروطه در افغانستان و ممالک گرد و نواح ما چشم بپوشیم چه همان گونه که قبلا گفتیم آن نهضت ، نخستین رویکرد عقلایی به قضایای دست و پا گیر ما بود و راه دیگری جز پیمودن همان مسیر وجود ندارد.

واما موارد مقارنه و مقایسۀ نهضت های ادبی در دو کشور ایران و افغانستان هنگام ظهور مشروطه خواهی: در کتاب گفتار های ادبی و اجتماعی نگارش داکتر غلامعلی رعدی آذرخشی در باب نا به سامان ایران در آستانۀ ظهور مشروطیت چنین میخوانیم:

افسوس که این مزرعه را آب گرفته                        دهقان مصیبت زده را خواب گرفته

خون دل ما رنگ می ناب گرفته                            و زسوزش تب، پیکرمان تاب گرفته

ثروت شده بی مایه و صحت شده بیمار

چون خانه خدا خفت و عسس ماند رفتن                   خادم پی خوردن شد و بانو پس خفتن

جاسوس پس پرده پی راز نهفتن                             قاضی همه جا در طلب رشوه گرفتن

واعظ به فسون گفتن و افسانه شنفتن                        نه وقت شنیدن ماند ،نه موقع گفتن

و آمد سر همسایه برون از پس دیوار...

 

قالب و شکل این منظومه مسمط معرف منوچهری را مطلع خیزید و خز آرید که هنگام خزان است... به خاطر می آورد ولی موضوع و مضامین آن گاهی حماسی و گاهی وطنی و اجتماعی و گاهی انتقادیست و بدین جهات این مسمط و غالب منظومه های اجتماعی دیگری که ادیب الممالک در مدت چهارده سال بعد سروده در میان آثار قدما نظیری ندارد...

تاثیر مجموع این وقایع در جامعۀ مطبوعات و در افکار عده ای از شاعران و نویسندگان موجب انشاء و نشر مقالات و اشعار و ترانه های مهیج شور انگیزی بنام ادبیات وطنی و سیاسی مخصوصآ در هفت سال اول مشروطیت شد.

پروفیسور ادوارد براون خاور شناس انگلیسی نمونه های از آنها را در کتابی تحت عنوان شعر سیاسی ایران جدید با یک مقدمه تحلیلی و ترجمۀ اشعار به انگلیسی در همان زمان چاپ کرده که مرجع سودمندی است.

کشش و جاذبۀ نهضت و انقلاب مشروطیت وآرمانهای نوید بخش آن به حدی قوی بود که از طرفی شاعران نامدار مانند ادیب الممالک فراههانی و ملک الشعرا بهار را که تا آن زمان به سنت شعرای قدیم بیشتر مدیحه می سرودند وادار ساخت که گاهی در قصایدی کاملا به سبک قدما و گاهی در منظومه ها و مسمط هایی با بیانی ساده در موضوعات اجتماعی سخن سرایی کنند و از طرف دیگر بعضی از شاعران گمنام تا آن تاریخ مثلا ابوالقاسم عارف قزوینی و سید اشرف گیلانی و علی اکبر دهخدا را مانند آهن ربا به خود جذب کرد و آنان را به سبب پدید آوردن آثاری موثر و مهیج که از لحاظ فکری و موضوع و حتی گاهی از لحاظ شکل ظاهری شعر واجد تازگیهایی بودند به اوج شهرت و محبوبیت رسانید...

و این دوبند از آن منظومۀ دهخدا که در بارۀ مرگ و وصیت همکار شهیدش میرزا جهانگیر خان با سبکی نو سروده بود:

بگذشت زســـــر ســـیاهکاری

رفت از ســـر خفتگان خماری

محبـــــــــوبۀ نیلگــون عماری

و اهریمن زشـت خو حصاری

ای مرغ سحر چو این شــب تار

و زنفحۀ روح بخش اســـــــحار

بگــــشــــود گره ززلف زر تار

یزدان به کمال شــــــد پــــدیدار

یادآر زشمع مرده، یاد آر

ای کودک دورۀ طلایی

بگرفت زسر خدا خدایی

گل بست دهان ژاژ خایی

ما خوذ به جرم حق ستایی

چون گشت زنو زمانه آباد

و زطاعت بندگان خود شاد

نه رسم ارم نه رسم شداد

زان کس که زنوک تیغ جلاد

پیمانۀ وصل خورده، یاد آر(2)

سیاوش:

 وضعیت ادبی در افغانستان هنگام نهضت مشروطه ایران چه سیری داشت؟

د.ا.عثمان:

در افغانستان وضعیت ادبی هنگام نهضت مشروطه سیری مشابه ایران داشته است. به گفت بشیر سخاورز نویسنده و پژوهشگر معروف: شعر بیشتر از هر ساخت دیگری توانست که تاثیر مشروطه را به سود خود بپذیرد و در ضمن شاعران ما برای اولین بار متوجه جریده ای شدند که بیشتر و بهتر می توانست افکار شانرا در بین جامعه منعکس کند....به همین دلیل {محمود طرزی} شمارۀ اول سراج الاخبار را با قصیدۀ{ محمد سرور واصف} آذین بخشید. این قصیده هم در وصف سراج الاخبار سروده شده که وجود انرا برای بیداری ملت افغان ضروری میداند...

از قصیده بلند واصف چند مطلب استنباط میگردد.نخست اینکه در زمان وی توجه به علم و دانش بوده و شاعراز دنیای پیشرفته خوب آگاه است . بنابر همین دلیل می باشد که ملت خودش را به تلاش و تکاپو فرا میخواند.

دوم: شاعر از کسانیکه مضمون شعر شان هنوز هم خال و خط پری چهرگان به نکوهش یاد می کند و آنرا مضمون شعر گذشته می نامد. یعنی اینکه رسالت شاعرزمان وی، مبارزه علیه جهل و نادانیست و شاعرانی که هنوز هم در کمند زلف معشوقه های تخیلی اسیر اند، به قول او شاعران دون هستند.

نگویم اینکه سبحانم ولی این قدر دانم

که همچو شاعران دون نیم در خال و خط فانی

قصیدۀ واصف از صلابت سخن و بکارت معنی بر خوردار است ولی همان طور که قبلا آوردیم از نظر مضمون فلسفی و سیاسی در نیمه راه تجدد خواهی و مدرنیسم قراردارد و در طرح آرمانهایش چشم امید به عنایت سلطان دارد و در نهایت از چهار چوب معنویت مسلط و سنت متداول فراتر نمی رود. و همین محدودیت، مصداق سخن محمد آصف جوادیست که اجباروابستگی مشروطیت افغانستان را به قدرت مسلط، عنوان کرده است . به عنوان مثال در مطلع آن قصیده چنین میخوانیم:

به حمد الله که از آثار رحمت های یزدانی

خدیو دادگر شد هر بنای عدل را بانی

لوای دین به عهدش آسمان سا گشت در عالم

که از رفعت زند صد طعنه را چرخ کیوانی

رواج حکمت ایمانیان آمد که از رشکش

به خاک تیره یکسان گشت حکمت های یونانی(3)

شاعر در دو بیت بالا مفاهیم التقاطی را در امتزاج با یکدیگر خمیر کرده است. مقدمتآاو از برکات مراحم یزدانی سخن میراند و به تاسی از آن امیر وقت یا خدیو دادگر را می ستاید که عدل و داد پیشه کرده است.

در بیت چهارم خبر از رواج حکمت اهل ایمان میدهد که در برابرش فلسفۀ یونان بیرنگ گشته و با خاک یکسان گشته است.

از فحوای مطالب بالا بر می آید که شاعر به دو حکمت عقلانی باورمند است و حکمت اهل ایمان را امتیاز بیشتر میدهد، در صورتیکه چنان حکمتی در فرازین مراحلش از علم کلام فراترنمی گذرد.در نهضت مشروطۀ افغانستان من، به صاحبنظری بر نخورده ام که با استفاده از لائیسیتی( جدایی دین از سیاست) عقلانیت مستقل از سنت را به عنوان راه رهایی علوم سیاسی از چنگ تحجر مطرح کرده باشد. البته شایان ذکر است که الزامآ جدایی دین از دولت به منی نفی دین و کم بها دادن معنویت مسلط نیست بلکه هدف، تفکیک امورناسوتی از لاهوتی می باشد و قرار دادن هر یک در جایگاه مناسب خودش.

سیاوش:

آیا اندیشۀ بـریده از سنت و بی پروا به آن کاربُرد  موفقانه خواهد داشت؟

د.ا.عثمان:

من به جد باور دارم که اندیشۀ بدون سنت و بی پروا به سنت راه به جایی نمی برد ولی باید هر سنتی با یک فلسفۀ عقلانی فهم شود همان کاری که صاحبنظران ادیان یهود و نصارا به تدوین آن توفیق یافته اند. آنها بامدارای فکری و دینی چند صد سال پیش یافتند که  "کاردنیا را به قیصر و کار عقبی را به پاپ واگذار شوند"

در شریعت مسیحی نیز حق حاکمیت در اصل از آن پروردگار است اما خداوند بخشی از آنرا به انسان وامیگذارد مانند اداره کردن دولت، کشور، خانواده و غیره.

توماس اکویناس صاحبنظر مسیحی حق حاکمیت را اعم از مسیحی و غیر مسیحی حق همگان میدانست . در قرن پانزدهم پس از کشف امریکا مساله چگونگی رفتار با بومیان فوریت یافت.

روحانیان و حقوق دانان در دومینکن اسپانیا( مکتب مدرسی دوم) بومیان را نیز سزاوار بر خورداری از چنان حقی دانستند.

شوارز- مربوط همان مکتب به قانون طبیعی اخلاق معتقد بود که خدا آنرا در قلب همه، حتی در قلب کفار به ودیعه نهاده است.

این قانون طبیعی جزئی از مشیت الهی است برای هدایت بشر و در مومن و کافر مشترک است.(4)

باید اذعان کرد که هیچ نهضتی در افغانستان و منطقه ما پا نمی گیرد مگر با عقلانی کردن مبانی نظری اندیشۀ سیاسی و چنین هدفی بدست نمی آید مگر از طریق فعال کردن دستگاه فکری اندیشه ورزانی چون" فارابی"و ملا صدرا" به گفت سید محمد جواد طباطبایی فیلسوف و نظریه پرداز ایرانی: حکمت متعالیۀ ملا صدرا ، ملتقای عقل و شرع است، جامع این دو ، یعنی عقلانیت فلسفی و عرفان دینی می باشد.

اگر جنبه های عقلانی فلسفۀ ملا صدرا را بسط دهیم شاید به جایی برسیم اما نه به صورت ایدیولوژیک! که همه باید از آن متابعت کنند.

برخی کوشیدند عرفان را جانشین فلسفه بکنند و برخی هم علوم اجتماعی را. چیزی که نمیدانند این است که علوم اجتماعی در غرب برآمده از دل همان فلسفه و عقلانیت غربی است و زادگاه و زهدان آن همان فلسفه است.(5)

کوتاه سخن اینکه از آنجا که ذات مشروطه خواهی یک مسالۀ سیاسیت و شعر دوران مشروطه خواهی از سیاست جدا نمی تواند بود  لاجرم باید خاطر نشان کنیم که با شعر آن دوران نمی توان به کنه اندیشۀ دوران جدید رسید و در ضمن بیان قضایای بغرنج اجتماعی با سرایش شعر ناممکن است. ادبیات در کُل به مشابۀ محرک نهضت های سیاسی- اجتماعی بکار میرود نه به عنوان دستگاه تشریحی و توصیفی مباحث اجتماعی.

ادامه دارد

 فهرست ماخذ:

1- محمد آصف جوادی، نگاه تطبیقی میان شعر مشروطیت ایران و افغانستان، فصلنامۀ خط سوم، شماره 3و4 بهار و تابستان 1382 ، چبپ مشهد صص 250و251 و 252.

2- داکتر غلامعلی رعدی آذرخشی، گفتار های ادبی و اجتماعی ، از انتشارات ادبی و تاریخی موقوفات دکتر محمود افشار یزدی، چاپخانۀ بهمن، 1370، صص67و68و69.

3- بشیر سخاورز، چند مقاله، ناشر، سلیم.ر. ایوبی، سال چاپ جون 1997 دهلی ص 6

4- م-کوهیار، بررسی عقلانی حق، قانون و عدالت در اسلام، نثر خاوران، پاریس 1374،ص 7

5- داکتر سید جواد طباطبایی، مجله ایران فردا، غرب و شرق و مسایل ما شماره 12، صص 5و6و7

شکست مشروطه خواهان دوم 
یک درس عبرت بزرگ

قسمت بیست و نهم

گفت و شنود با محترم داکتر اکرم عثمان صاحب قلم ، صاحب دل و صاحب نظر مسایل افغانسان

سیاوش:

جناب محترم داکتر اکرم عثمان، نهضت مشروطه خواهی بر اکثر شـئوون و جنبه های زندگی مردم افغانستان تاثیر ژرف و دوامدار برجای گذاشت. تاثیرگذاری نهضت مشروطه بر هنر و ادبیات را چگونه بررسی میکنید؟

 داکتر اکرم عثمان:

هنر و ادبیات نیز از این تاثیر پذیری بی بهره نماند و جلوه های جدید زندگی از شعر و نثر هنری، اعم از مسایل اجتماعی، سیاسی و تغزلی از آنها بازتاب یافت که خبر از حرکت و پویش تازه ای در درون و بیرون جامعه میداد.

پژوهشگر، منتقد ادبی و شاعر معروف بشیر سخاورز از ذکر مقدمات این گرایش جدید، مسالۀ مورد بحث را چنین بر میکشد: بعد از شکست امیر شیر علی خان و نفوذ بیش از حد انگلیس در امور افغانستان اجازۀ نشرات برای افغانها داده نشد. شمس النهار اولین جریدۀ افغانستان از نشر بازماند و امیرانی که بعد از امیر شیر علی خان در راس قدرت قرار گرفتند نه تنها توجهی به نشر کتاب و یا جریده ای نشان نداند بلکه برای باج پرداختن به انگلیسها مانع نشرات می شدند.

هرچند مطبعه ای بنام دارالسلطنت وجود داشت. ولی این مطبعه تنها مکاتیب ، جداول و بعضی از کتب سلطنتی را چاپ میکرد؛ چنانچه در عهد امیر عبدالرحمن خان تنها دیوانی که از چاپ برآمد دیوان عایشه درانی بود و در ضمن کتاب تزک ناپلیون هم چاپ شد. البته امیر عبدالرحمن خان برای اشاعۀ افکار خودش تلاش بسیار میکرد، چنانچه با وجود مقاومت سر سخت او در مقابل نشرات، امیر کم سواد کتاب خودش را بنام پند نامۀ دنیا و دین اقبال چاپ داد.هم انگلیس ها به سبب آنکه امیری مطابق میل شان در افغانستان پیدا کرده بودند کتابی به نام زندگانی امیر عبدالرحمن بزبان ستایشی و مجامله در انگلستان چاپ کردند که این بعدآ به خواهش امیر و کوشش هند برتانوی در بمبی هند بزبان دری ترجمه شد. این بود آنچه از امارت یعقوب خان و امیر عبد الرحمن خان بدست اهل فرهنگ رسیده که بدیهی است به هیچ وجه نمی توانسته عطش مردمان فرهنگدوست را فرو نشاند. چنین خلایی در زندگی افرادی که خواهان مشروطه بودند به وضاحت به ملاحظه میرسید و بنابرهمین اصل بود که مشروطیت در اولین مراحل با تلاش فراوان می کوشید تا که این خلا را پُرنماید. افرادی که چرخ مشروطیت را به حرکت در آوردند خود شاعران و نویسندگانی بودند که یگانه راز موفقیت مشروطه و ترقی کشور را در بوجود آوردن امکانات بیشتر چاپ میدیدند.(1)

به دنبال توضیحات بالا مبتنی بر اهمیت چشمگیر صنعت طبع و نشر در اشاعۀ افکار جدید در افغانستان و در دوره های رکود آن صنعت در زمان حاکمیت امیر محمد یعقوب خان و امیر عبد الرحمن خان ، سخاورز به اوج مجدد نهضت چاپ جراید و کتاب در زمان امارت امیر حبیب الله خان سراج الملت والدین می پردازد و از کوشش ثمر بخش محمود طرزی یاد می کند که به گرفتن اجازۀ نشر دوبارۀ جریدۀ سراج الاخبار از پادشاه، توفیق یافت.

او از ظرفیت وسیع آن نشریه در چاپ شعر ها و مضامین مشروطه خواهان خبر میدهد و توضیح میدهد که سراج الاخبار نخستین جریده ای بود که آگاهانه و شعوری ضرورت های مبرم جهان معاصر را در گستره های فرهنگ ، سیاست، اقتصاد و ادبیات مطرح کرد و روشنفکران را از پیشرفت ها و ترقیاتی خبر داد که در گرد و نواح افغانستان و اروپا و امریگا می گذشت.

سخاورز در این باب می نگارد:

گفتیم که شعر بیشتر از هر ساخت دیگر توانست که تاثیر مشروطه را به سود خود بپذیرد و در ضمن شاعران ما برای اولین بار متوجه وجود جریده یی شدند که بیشتر و بهتر می توانست که افکار شانرا در میان جامعه منعکس سازد و هم تلاش طاقت فرسای نشر اثر قلمی را از دوش شان بردارد. از جملۀ شاعرانی که سراج الاخبار را به عنوان یک روزنه برای  ترویج افکار خود دید شاعر توانایی بود به اسم محمد سرور واصف که در آخر جانش را برای به موفقیت رسانیدن مشروطه از دست داد.

محمود طرزی از استعداد این شاعر گرانمایه خوب واقف بود و به همین دلیل شمارۀ اول سراج الاخبار را با قصیدۀ این شاعر توانا آذین بخشید. این قصیده هم در وصف سراج الاخبار سروده شده که وجود آنرا برای بیداری ملت افغان ضروری میداند.

به حمد الله که ازآثاررحمت های یزدانی

خدیو دادگر شد هر بنای عدل رابانی

لوای دین به عهدش آسمان سا گشت در عالم

که از رفعت زند صد طعنه را بر چرخ کیوانی

رواج حکمت ایمانیان آمد که از رشکش

به خاک تیره یکسان گشت حکمت های یونانی

فروغ جوهر دانش، فرو بگرفت عالم را

سواد جهل شد از لوحۀ جان جهان فانی

فزود از پرتو دین، لمعۀ انوار دانش را

زدود از چهرۀ مرآت دهر آثار ظلمانی

مدارس را که بُد پیرایۀ دولت مشید شد

مسجد را که بُد زیب طراز دین شدش باقی

معارف را رواجی داد در اسلام نیکوتر

حقایق را اساسی ماند محکم در جها بنانی

به نور آن جریده کش سراج اخبار نام آمد

همیدون دیدۀ جان جهانی گردید نورانی

بشارت باد اهل فضل و دانش را از این مژده

که باغ بخردی را آمد اکنون وقت ربانی

این قصیده بلند است که تنها قسمتی از آنرا آوردیم و از آن چند مطلب استباط میگردد، نخست اینکه در زمان وی توجه به علم و دانش بوده و شاعر از دنیای پیشرفته خوب آگاه است و بنا بر همین دلیل می باشد که ملت خودش را به تلاش و تکاپو فرا میخواند.

دوم، شاعر از کسانی که مضمون شعر شان هنوز هم خال و خط  پری چهرگان است به نکوهش یاد می کند. و آنرا مضمون شعر گذشته میداند. یعنی اینکه رسالت شاعر زمان وی ، مبارزه بر علیه جهل و نادانی است وشاعرانی که هنوز هم در کمند زلف معشوقه های تخیلی اسیر اند و به قول او شاعران دون هستند.

نگویم اینکه سبحانم ولیکن این قدر دانم      که همچو شاهران دون ، نیم در خال و خط فانی

واصف نویسنده و شاعر اندیشمندی بوده و از آثاری که بزبان دری برگردانده، میتوان کتاب تاریخ ادریسیان و حمودیان و موحدین افریقای شمالی را نام برد که نسخۀ خطی آن در آرشیف ملی کابل موجود است.

اثر مشروطه را بر شاعران افغانسان می توانیم که در دو مقطع زمان بررسی کنیم. نحست شاعرانی که خود درراس مشروطه قرار داشتند و آغاز گر نهضت به شمار می رفتند.

دوم شاعران یک دهه و یا دو دهه بعد تر که به شدت تحت تاثیر شاعران مشروطه خواه قرار گرفته بودند و از شاعران دسته نخست پیروی میکردند.(2)

به گفت شاعر و ادبیات شناس معروف داکتر اسد الله حبیب در این دوره بنابر آنکه مناسبات سرمایه داری در کشور به آهستگی رشد میافت و پیکار با نظام فیودالی هم در عرصۀ ایدیو لوژیک و هم در عرصه فرهنگی جریان داشت، در مرز ادبیات تمایلات مترقی به کرسی می نشست، بورژوازی ملی و ملاکین که با بازار داخلی بستگی داشتند چون نیروهای تازه دم اجتماعی مواضع خود را مستحکم میکردند و حکومت( اخوان افغان) که نمایندۀ منافع آنان بودند قدرت را بدست داشت. از این سبب حکومت با تلاش خستگی نا پذیر تعلیم و تربیه را گسترش میداد و بیدریغ مکتب افتتاح میکرد.... همچنین در برابر ادبیات وظایف جدیدی گذشته شد. حفظ آزادی بدست آمده، رشد صنایع ملی تعمیم معارف، عشق وطن، متحد ساختن قبایل و اقوام مخالف باشندۀ افغانستان از موضوعات اساسی ادبیات بود و اما تنها شعرا و نویسندگان جوان و یا درجه دوم بار سنگین موضوعات یاد شده را میبردند....

شعرای این دوره در همان قالب های قدیمی موضوعات جدید را بیان کردند. و بیشتر در وصف اعلیحضرت امان الله خان شعر می گفتند. و صف امیر مبالغۀ شعر های سدۀ میانه را نداشت بلکه با ذکر اصلاحاتی که در زمینه های مختلف  زندگی به عمل آمد علاقه و کوشش وی به آبادی مملکت و آرامی مردم ستوده میشد.

شیر  احمد مخلص شاعر حضور اعلیحضرت امیر حبیب الله خان نهضت دورۀ امانی را در اشعارش ستایش میکرد و از پاینده محمد فرحت، میر غلام حضرت شایق ، خلیل الله کاتب وزارت مالیه( که شاید استاد خلیلی معاصر است) و محمد سرور در مجله ها و جراید پایتخت اشعاری چاپ میشد. منشی علی رضایی میمنگی اشعار خود را در اتفاق اسلام هرات چاپ میکرد. اشعار محمد یوسف پنجشیری و میرزا غلام جیلانی سرکاتب ادارۀ ستارۀ افغان در ستارۀ افغان چاپ میشد و سید میر محسن آقای قندهاری اشعار پشتو می سرود و در طلوع افغان و اتحاد مشرقی چاپ میکرد و از عبد الرحمن تاجر هراتی اشعاری در انیس و امان افغان چاپ میشد.

از فرحت شعری در اتحاد مشرقی چاپ شده ات که در آن شاعر همنوایی خود را با پلانهای اصلاحی دولت نشان میدهد و می نویسد:

به  عدالت محبت است مرا

به مساوات الفت است مرا

تیز فکری به انتظام وطن

تیغ بازی و غیرت است مرا

چون صنایع ترقی ایجاد است

زان جهت ذوق صنعت است مرا

گشته پر برگ و بار باغ وطن

تا که شوق فلاحت است مرا

ای وطن مال و جان فدا کردن

پی حفظ تونیت است مرا

شعرا با شور و شوق حکومت امانی را پذیرا شدند و شاعری با تخلص حبیب در مخمسی بر غزل لسان الغیب حافظ که در امان افغان چاپ شده است، بابهحت و شادمانی به استقبال نهضت امانی میرود:

شکر خدا که نخل مرادم ثمر گرفت     باغ امید خلق عجب بار و بر گرفت

آخر دعای خسته دلان بین اثر گرفت     ساقی بیا که یار زرخ پرده بر گرفت

کار چراغ خلوتیان باز در گرفت

بهترین نمونۀ شعر این ده سال شعریست از فرحت....

از خنجــــر آبـــــدار افـغان        آبـــســــت بروی کار افغان

در وقت غزا اثبات وجرئت         باشــد به خدا شعار افغان(3)

در این ده سال رومان نویسی هم از نظر نیفتاد ، انیس موضوعات رشوه را به اقتراج گذاشت و از نویسندگان خواست تا در آن موضوع رمان بنویسند....

 دراین دوره که تسلط موسیقی کلاسیک هند ادامه می یافت استاد قاسم بنای مکتبی را گذاشت که پایه ها ی آنرا ترانه و غزل راگ و راگنی بود. راگ با غزل می آمیخت  و هرمقام به وقت خاص پیوند داشت و چون تعهدی در برابر اجتماعش حس میکرد و با موسیقی خالص نمی توانست پیامش را به گوش شنونده برساند بنابر آن از شعر کمک میگرفت...

 این موسیقی دیگر موسیقی هند نبود با آنکه از ریشۀ آن رویده بود موسیقی افغانی و استاد قاسم آنرا موسیقی افغانی می نامید...(4)

در هنر نقاشی این دوره آمیزشی از نقاشی غربی و شیوه های شرقی دیده می شود و بعضی از نقاشان در عین حال به هر دو روش آثاری بوجود آورده اند... پروفیسور غلام محمد که در آغاز به میناتور علاقمند بود بعد از تحصیل در اروپا به شیوه های اروپایی تمایل بیشتر داشت...و همچنان استاد برشنا در سال 1926 تحصیلات خود را در اکادیمی هنر های زیبای برلین، مونیخ و لایپزیک تمام کرده به وطن آمد و به کار تدریس پرداخت..

سینما و تیاتر نیز در این دهۀ تابناک فرهنگ کشور ما از نظر نیفتاد . سینما در کابل در سال 1303 در قصر سلامخانۀ شاهی با نمایش فلم های صامت آغاز یافت و سالی بعد از آن در پغمان بنای سینمای دیگری گذاشته شد...

حکومت امانی نقش تیاتر را در روشن ساختن اذهان مردم مهم می پنداشت و شخص اعلیحضرت امان الله در نخستین سالهای سلطنت در اندیشه تاسیس تیاتر افتاد. نخستین درامی که به نمایش گذاشته شد شهزادۀ جاوا نام داشت که مترجم آن بدری بیگ قانون دان ترکی بود ک به حیث مشاور در شورای دولت استخدام شده بود...

 برای تمثیل درام به تشویق شاه از اهل دربار و خدمتگاران حواشی آن نیز استفاده میشد و قصر های شاهی برای نمایش تخصیص میافت و حتی زیورات ملکه در اختیار ممثلین قرار میگرفت.

نخستین درام را شخص امیر امان الله مطالعه کرد و آنرا یک درام آموزنده و مهیج اجتماعی دانسته و تمثیلش را سودمند شمرد....

در سال چهارم جشن استرداد استقلال درام فتح اندلس توسط متعلمین مکتب کمک معلمین ترک در پغمان نمایش داده شد.

این درام چهار پرده یی آخرین نمایشنامه یی بود که در این دورۀ دهساله روی صحنه آمد و آخرین بار در ( دورۀ سقوی) در سومین شب جشن استقلال در قصر سلامخانه ستور نمایش داده شد.

هنر تمثیل در این دورۀ دهساله بیشتر برای زنده نگهداشتن روحیۀ وطن پرستی آزادی دوستی و رزمندگی برضد هر نوع مداخله خارجی در کار مملکت به کار میرفت و بیشتر نمایشنامه هایی روی صحنه آمد از این دست بود.(5)

 در بخش دیگر، به اقتضای مبحث ما، به مقایسۀ نهضت ادبی

 در جنبش های مشروطه خواهی ایران و افغانستان می پردازیم

 ادامه دارد

 

 فهرست ماخذ:

1بشیر سخاورز، تاثیر مشروطیت بر شعرما، سایت انترنتی فردا، از انتشارات کلوپ قلم افغانها در سویدن، مورخ 7-2-2006 بخش اول

2- همان.بخش دوم.

3-داکتر اسدالله حبیب، دوره امانی، نشر کردۀ مرکز زبانها و ادبیات اکادیمی علوم جمهوری افغانستان، کابل 1368،ص 58.

4-همان صص 65 و 66

5- همان صص 69و 70

شکست مشروطه خواهان دوم 
یک درس عبرت بزرگ

قسمت بیست و هشتم

گفت و شنود با محترم داکتر اکرم عثمان صاحب قلم ، صاحب دل و صاحب نظر مسایل افغانسان

 

 ترديدي نيست كه حكومت مشروطه خواهان دوم با موانع عديده اي مقابل شد و مجاهدت آن نظام به منظور تاسيس جامعه مدني در غوزه تعصبات قومي مذهبي و فرهنگي اسير ماند و سالهاي دراز مجال نيافت كه بار ديگر جوانه زند. در اين باره تا جايي كه از ما پوره بود در بحث هاي گذشته مطالبي را بيان داشتیم. در اين نوبت برآنیم كه آن آورده ها را جمعبندي کرده و افزون بر معرفي هر چه بيشتر شماري از مهره هاي موثر در امور ديواني نظري بر تدوين و تصويب نظامنامه اساسي( قانون اساسي) و آئين نامه هاي بر آمده از آن منشور تاريخي بيندازیم و از علاقه مفرطي يادكنیم كه شخص پادشاه محمود طرزي محمد ولي خان دروازي غلام نبي خان چرخي و شجاع الدوله خان غوربندي به عنوان جناح راديكال و تحول طلب و هوادار قانونمند كردن امور كشور از خود نشان داد.

 

سياوش:
جناب محترم داكتر اكرم عثمان
، تاريخيت كارنامه هاي مشروطه خواهان دوم ايستادگي شان در تقابل با موانع بود يا زايش يك فكر و فلسفه و نگاه جديد نسبت به ساخت جامعه و حاكميت ملی؟

د.ا.عثمان:

  در پاسخ پرسش شما عرض شود كه تاريخيت آن كارنامه ها نه اين است كه در تقابل با موانع ايستادگي نشان داد بلكه اهميت چشمگير آنها عمدتآ در تاسيس و اشاعه يك فكر جديد يك فلسفه جديد و يك نگاه جديد نسبت به ساخت جامعه و چگونگي پيدايي تيوري تازه حاكميت ملي و مشروعيت ناشي ازآن خلاصه ميشود.
جاي گفتن ندارد كه ما در آغاز قرن بيستم جسمآ به دوران جديد رسيديم ولي ذهنآ ناچار تفاله هاي انديشه هاي ماقبل مدرن را نشخوار كنيم. به بيان ديگر به قول لسان الغيب حافظ شيرازي اگر (( بادشرطه!)) نمي وزيد و شميم مشروطه خواهي از فراسو هاي مرزها نميرسيد هيچ تضميني وجود نداشت كه عده اي از روشنفكران ما تصميم بگيرند حجاب سياه قرون وسطي را پاره كنند و قدمهاي ولو كوتاه و كوچك، به سوي عصر حاضر بگذارند. از اين جاست كه آن نخستين گامها ، طلايه هاي دخول به دروازه تاريخ به شمار ميروند و از ارزش ويژه اي برخوردارند. به تعبير ديگر، پيش از آن نهضت، قدرت بر سر اقتدار هيچ شرطي را در كار استفاده از اختيارات نامحدودش نمي پذيرفت و خود را فوق جامعه و قانون مي پنداشت. بنابران، همواره نظام مطلقه جايش را به مطلقيتي شديد تر وخشن تر مي سپرد و ضريب استبداد سياسي روز تا روز مضاعف تر ميشد ولي مشروطه خواهان افغانستان آن طلسم را باطل كردند و جوف مفرغين و حصار فولادين آن مدار بسته و مقفل را مردانه وار شگافتند.

 سپس تقريبآ تمام حكومت هاي مابعد چه رژيم نادر شاه، چه ظاهر شاه، چه محمد داوود و چه رژيم هاي ايديولوژيك چپ و راست كه به دنبال آنها رويكارگرديدند به منظور توجيه حقانيت و مشروعيت شان خود را به درجات متفاوت، مشروطه خواه وانمود ميكردند و از همان راه و رسم و خط و نشان بهره سياسي ميبردند اما هيچكدام نجابت و اصالت مشروطه خواهان سه دهه نخستين قرن بيستم را نداشتند لهذا هيچ سر فصلي برتر و نيكوتر از جنبش مشروطه خواهي براي تاريخ معاصر افغانستان وجود ندارد.
آن نهضت، رنگين كمان و تركيب متجانسي از تمام عناصر قومي، زباني و مذهبي مردم ما بود كه همه جز لايتجزاي يك واحد كل يا اضلاع باهم پيوسته يك منشور كثير الاضلاع بودند كه هر ضلع منشور، رنگ و رخش خودش را داشت ضمن اينكه در وحدت با همديگر همان قوس قزح هفت رنگ را مي ساختند.
بطور مثال
در رساله ارزشمند دوره اماني تاليف كانديداكاديميسين دكتور اسداالله حبيب در باره پروفيسر غلام محمد ميمنگي چنين ميخوانيم:
او در سال 1252 در شهر ميمنه به دنيا آمد. وي پسر عبدالباقي بود كه در عهد امير عبدالرحمن خان به جرم
پشتيباني از سردار محمد اسحق به كابل آورده شد و اعدام گرديد...
امير عبدالرحمن استاد محمد اعظم ابكم نقاش دربار را موظف ساخته بود تا با مير حسام الدين نقاش و يكنفر طبيب انگليسي موسوم به ((جان كري)) كه در دربار استخدام شده بود غلام بچه ها را نقاشي و ميناتور بياموزند كه غلام محمد نيز در شمار شاگردان شان بود. سپس در عهد سراج الم
لﺔ والدين به ( جمعيت سري ملي) داخل شد و در سال 1909 كه عريضه مشروطه خواهان را به جلال آباد به حضور شاه برد به امر امير زنداني شد و دوسال در زندان بود. در سال 1921 به اروپا غرض تحصيل اعزام گرديد و بعد از ختم تحصل در المان به وطن برگشت  و مدير مكتب صنايع مقرر شد و در سال 1928 زمانيكه اعليحضرت امان الله در سفر اروپا بود وكيل سلطنت بنابر خدمات صادقانه اش نشان ستور به وي داد . پروفيسور غلام محمد به شيوه غربي نقاشي ميكرد . وي به عمر 62 ساله در سال 1314 در گدشت.(1)
اين مختصر را از خاطري در با
رۀ آن صورتگر يك دوران توفاني و مردپرور آورديم كه ازبيك تبار بود در صورتيكه مير سيد قاسم خان و مير هاشم خان از طايفه سادات بودند، فقير محمد خان تاجيك و از مردم پنجشير بود، عبدالحسين عزيز به اشراف محمد زايي تعلق داشت، ملا فيض محمد مورخ بزرگ از هزاره هابود، عبدالرحمن لودين از پشتونها بود و سلطان محمد عضو(هندو- مسلمان) جمعیت بود و به همین ترتیب.

سیاوش:

 اگر تحصیل استقلال افغانستان را كه محصول شمشير و تدبير مشروطه خواهان دوم بود و قاطبه ملت را وارد عرصه پيكار با استعمار انگلستان كرد مهمترين اقدام دوره اماني بدانيم دومين اقدام بزرگ آن دستگاه چی بود؟

 د.ا.عثمان:

 تدوين و انفاذ (( نظامنامه اساسي)) در گستره اصلاحات داخلي دومین اقدام بزرگ آن دستگاه به شمار ميرود.
به گفت دكتور اسد الله حبيب در كتاب(( دوره اماني)): در زمستان 1301 نخستين لويه جر
گه در جلال آباد  داير شد و نخستين قانون اساسي افغانستان(( نظامنامه اساسي دولت عليه افغانستان)) در مجلس قرائت گرديد و هشتصد و هفتاد و دو نفر نماينده مجلس آنرا تاييد و امضا نمودند. نظامنامه مذكور بعدا در دومين لويه جرگه منعقده پغمان نيز قرائت گرديد و بدون تغيير و تعديل تصويب شد.
داكتر حبيب مي افزايد: قانون اساسي اماني تقاضاي مشروطه خواهان را برآورده نمي ساخت. آنان ميخواستند كه كابينه نزد مجلس شوراي ملي مسوول باشد حالانكه ماده (بيست و پنج) قانون اساسي حكم ميكرد كه : (( در افغانستان وظيفه اداره حكومت مفوض است به هيات وزرا و اداره مستقله. در حين اجتماع هيات وزرا، رياست مجلس را ذات ملوكانه ايفا مينمايند.(2)
به اين صورت، هيات وزرا عملا تحت رياست شخص شاه كار ميكرد و شاه طبق ماده (6) قانون اساسي از مسووليت
بری بود.
با وصف آنكه در قانون اساسي اماني، آزادي فردي ماده(9) و مصونيت آن از هرگونه تعرض ماده(10) و ماده(16) و مصونيت مسكن ماده(20) و غيره وعده داده شده بود شماري از مشروطه خواهان به آن با نا اميدي مي نگريستند. كاكا سيد احمد، مبارز آتشين راه مشروطيت به رفق
ايش ميگفت: طرز حكومتي را كه ما وشما ميخواستيم نشد. پس بياييد كه حكومت جمهوري را پيش بيندازيم.))03)
در همين راستا پوهاند سعد الدين هاشمي در مقاله (( نگرشي بر سير تاريخي پارلمان افغانستان(1919-1963).)) مي نويسد: شاه امان الله كه عصر خودش را ((عصر قانون و شوري)) نام نهاد
، تلاش ورزيد به همكاري تحول طلبان، با طرح قوانين و اصلاحات سياسي و اداري، دولت را از چارچوب مطلقيت كه ميراث اسلافش بود رهايي بخشد وبر خرابه هاي نظام كهن قبيلوي، فيودالي و خانخاني، شالوده جامعه عصري را پي ريزي كند . در اين راستا گامهايي را بسوي دموكراتيك كردن نظام شاهي مشروطه، يعني تاسيس پارلمان برداشت. در گام نخست اولین مجلس شورا را که حیثیت  مجلس قدیم  اعیان را داشت ووظیفۀ آن تدوین قوانین دولت بود بنام ریاست عمومیه شورای دولت در برج شمالی ارگ تاسیس کرد ( 24 سنبله 1299-سپتامبر 1920).

در این مرکز یک تعداد علمای دینی روشنگرا، نویسندگان، اصلا طلبان، روشنفکران مشروطه خواه، مامورین دولت و ترجمان ها که بعضی از اینها تمایلات راستی پان اسلامیستی، نشنلیستی و چپی داشتند شامل بودند.

با تصویب این قانون پذیرش تفکر مدرن دربارۀ دساتیر حقوقی و انسجام آن به شکل قانون در چاچوب تفکر شرعی از یکسو، و جذب نهاد سنتی تمثیلیلویه جرگه در چارچوب تفکر مدرن و در رابطه با قانون اساسی در افغانستان از سوی دیگر اقدام بس بزرگی بود.

گرچه نظامنامه آمیزه ای بود از تسلط روحانیت و ادامه سلطه شاه، ولی موجودیت یک سلسله حقوق و آزادیهای فردی و شهروندی را تائید میکرد و بیشتر متوجه تحکیم بنیان وحدت ملی افغانستان و محور برادری و حقوق مساوی مردم افغانستان بود.

جوانان افغان و ریفارمست ها تلاش به خرچ داد تا که از مواد و پرنسیپ های مترقی و بورژوادموکراتیک چون مواد( 9و10و11و16و18و19و20و22و24و34و39و40و41)

  به نفع مردم و جامعه استفاده کنند.

البته راجع به مواد غیر دموکراتیک آن چون غیر مسوول بودن شاه عدم تفکیک سلطنت از حکومت عدم تفکیک و تعادل قوای ثلاثه، که از ارکان عمده دموکراسی شاهی مشروطه است در صحبت ها و نوشته های خود راجع به آن گفتگو می کردند.

در قانون اساسی، یازده ماده(از 39تا49) در مورد شورای دولت که اعضای آن انتخابی و انتصابی بود تذکر داده شده بود. طبق نظامنامه تشکیلات اساسیه افغنستان( 15 جوزای 1302) اعضای انتخابی آن از بین مردم به تناسب بزرگی تشکیل و نفوس، از هر ولایت و حکومات اعلی از یک تا پنج نفر بود. ولایات شامل کابل، قندهار، هرات ترکستان، قطغن و بدخشان و حکومات اعلی، شامل مشرقی،جنوبی،فراه و میمنه بود. در 1928 تغییرات بزرگی در نظام پارلمانی افغانستان رخ داد. شاه امان الله در نتیجۀ سفرش به کشور های اروپایی، ترکیه و فارس خواست از تجربه پارلمانی این کشور ها استفاده نماید. بر اثر آن در لویه جرگه پنج روزه لغمان(5-9 سنبله 1307-24 آگست 1928) تغییرات مهمی در قانون اساسی بوجود آمد.در عوض شورای دولت، پارلمان(شورای ملی) انتخابی با رای مستقیم مردم 150 نفر وکیل با سواد ملت از سنین 20 تا 70 ساله را برای دورۀ سه ساله برگزیده شدند.

بعد از آن مسوده قانون انتخابات پارلمان ، توسط غلام صدیق چرخی وزیر خارجه قرائت گردید. قانون مجلس شورای ملی دارای مواد مهم بود که برخی ار آن عبارت بودند از :

  تعداد اعضای شورای ملی 150 نفر، مدت کار شان هشت ماه در سال و نصاب مجلس 81 نفر بود. شرط اساسی وکالت دارا بودن سواد نوشت و خوان و تابعیت افغانی بود.

 کاندیدا می بائیست اقلآ  شش ماه مقیم حوزۀ کاندیدای خود باشد. اشخاصی که تحت کفالت شخصی دیگری باشند، تجاری که افلاس داده باشند. اشخاصی که محکوم به ارتکاب جرایم شده باشند، افراد قوای مسلح نظامی، افراد پلیس حق کاندید شدن را ندارند. کاندیدا باید افغان باشد یا اینکه ده سال، از تابعیت اش گذشته باشد. مامورین مالی دولتی قبل از کاندید شدن باید از مناصب دولتی استعفا بدهند. افراد خانواده شاهی بعد از اجازۀ شاه، حق دارند کاندید شوند. کاندید باید دارای حسن سیرت و متصف به اخلاق عالی باشد.(4)

عبدالرحمن لودین مشروطه خواه بزرگ در رابطه به شورای ملی و تشکیل حزب، طی معروضه ای عنوانی شاه امان الله نوشت:

مسالۀ تشکیل حزب استقلال و تجدد از حد ضرور لازم الاجرا ست که جدآ خود اعلیحضرت آنرا تشکیل نماید و با صول مجالس خفیه عالم ، در آن عهد و میثاق به شرف و شمشیر و یا به کدام اصول دیگر گرفته شود و پروگرام آن ترتیب گردد و خود اعلیحضرت با هر یک در اوقات متفرق معرفی شود. وساطت هیچکس در آن نباشد...(2قوس1307)

از فحوای متن بالا بر می آید که آن بزرگمردان از صدر تا ذیل از شاه تا عضو عادی آن جنبشامر استقلال یعنی بعُد بیرونی  حاکمیت ملی و تجدد پایۀ اصلی تحول اجتماعی را ضرورت مبرم حیات جامعه میدانستند و لودین تشکیل حزب استقلال و تجدد را از وجوب نظام مشروطه میدانست.(5)

از آنجا که در آن فرصت نظام مسلط بر جامعه ما، نظامی کندپو و سنتی بود و گفتمان سیاسی و حقوقی روز را گذار از (جماعت یا )به( جامعه یا ) تشکیل میداد و جماعت زدگی! با تمام عوارض زیانبارش راه تغییرات جدید را سد میکرد. سخن مطرح زمانه رامساله گذاراز چی به چی بود . پاسخ به این سوالها را داکتر سید اکبر زیوری چنین برکشیده است :

گذار از جامعه سنتی ماقبل مدرن به جامعه مدرن، گذار از رعیت به شهروند، گذار از مکلفیت مداری به حق مداری، گذار از احکام و دستورات شخصی به قانون غیر شخصی گذار از برتری عقیده بر افراد، به برتری افراد نسبت به عقیده، گذار از اینکه آدمیان هدف نیستند به اینکه هریک از آدمیان با پوست و استخوان و گوشت خود ارزش دارند، حق دارند و هدف هستند. از همین جاست که حقوق بشر و برابری حقوقی تمام شهروندان دو مفهوم کلیدی مدرنیته است. شهر وندان حق دارند قانون اساسی دلخواه خود را بنویسند، حق دارند حکومت دلخواه خود را انتخاب کنند. حق دارند آینده خود را بر اساس برداشت و فهم خود از سعادت شان تعیین کنند(6).

ادامه دارد

 

 فهرست ماخذ

1-کاندید اکادیمیسن دکتور اسدالله حبیب ، دوره امانی، نگرشی بر اوضاع سیاسی، اجتماعی و فرهنگی، کابل 1368 ه.ش،مطبعه دولتی، صص68،69.

2- همان.ص 17( منبع مولف: نظامنامه اساسی دولت علیه افغانستان، طلوع افغان،18 سرطان 1302)

3-همان کتاب،ص18.

4-پوهاند سید سعد الدین هاشمی، نگرشی بر سیر تاریخی پارلمان افغانستان، 1919-1963)، مقالتی از کتاب کانون مطالعات وپژوهش های افغانستان

تحت  عنوان( افغانستان و پارلمان) چاپ اول، آگست 2005 سنبله 1384 صفحات 26 و 27

4- همان،ص28

5- دکتور سید اکبر زیوری، کنفرانس افغانستان و پالمان( نقش پارلمان در جامعه در حال گذار افغانستان) نشر کانون مطالعات و پژ و هش های افغانستان، چاپ اول سنبله 1384 ص 48.

شکست مشروطه خواهان دوم 
یک درس عبرت بزرگ

قسمت بیست و هفتم

گفت و شنود با محترم داکتر اکرم عثمان صاحب قلم ، صاحب دل و صاحب نظر مسایل افغانسان

  سیاوش:

دقایق اخیر به اصطلاح پادشاه گردشی! در آن لحظات حساس تاریخ سیاسی افغانستان از هر نظر برکشیدنی و شنیدنی می باشد. جامعه ای پسمانده، بیمار و غرق در جهل و خرافه اندیشی، بهترین داروهایی را که پیش از وقت برایش تجویزشده بود استفراغ میکرد و به هرج و مرج، ناامنی و بی قانونی بر میگشت. جناب محترم داکتراکرم عثمان ، شما این دقایق حساس و سرنوشت سازرا به رویت اسناد ومدارک دست داشته چگونه ارزیابی میکنید؟

داکتر اکرم عثمان:

 فضل غنی مجددی آن دقایق سرنوشت ساز را چنین بر می کشد: راپوری که مرحوم غبار از حرکت حضرت محمد صادق در صفحه 825 کتاب خود{افغانستان در مسیر تاریخ} با نوشته حضرت صاحب کاملا متفاوت است... حضرت محمد صادق مجددی می نویسند که به دعوت امیر عنایت الله خان برای مذاکره با حبیب الله خان موافقت نمودم و با سردار صاحب محمد عثمان خان به باغ بالا رفتم ، نزدیک باغ بالا عمر جان برادر امان الله خان را دیدم پرسیدم کجا رفته بودید جواب داد برای بیعت امیر رفته بودم. در حالیکه تا هنوز حبیب الله به حیث پادشاه اعلان نشده بود. حضرت صاحب اضافه می کند که در دروازۀ قصر باغ سکرتر شرقی سفارت انگلیس آقای محبوب علی را دیدم که از قصر خارج می شود بسیار پریشان شدم.

حضرت مجددی می نویسد داخل قصر شدم حبیب الله با رسم تعظیم بلند شد و در پهلواو پیرش حضرت بزرگ جان مجددی نشسته بود.  حبیب الله پرسید حضرت صاحب خیریت باشد در این وقت خطرناک بدین جا تشریف آوردید؟ جواب دادم که امان الله استعفا نموده و سردار عنایت الله پادشاه شده و تمام اصلاحاتی که مخالف اسلام بود لغو شده دیگر لازم به خونریزی نیست.

حضرت صاحب ادامه میدهد که حبیب الله ساکت بود لیکن حضرت صاحب عبدالحلیم جان مجددی که از حضرات کوهدامن و مرشد حبیب الله بود سکوت را برهم زده گفت که حضرت صاحب خانوادۀ محمدزایی صدسال حکومت کردند، حالا نوبت اقوام غیر پشتون افغانستان است که حکومت کنند آیا دیگران نوبت ندارند که در افانستان حکومت کنند؟

حبیب الله گفت حضرت صاحب، عنایت الله برادر امان الله است و برادر مانند برادر می باشد؛ شما شخص دیگر را کاندید نکردید؟ حضرت صاحب میگوید روبه طرف سردار محمد عثمان خان کردم گفتم سردار صاحب شخص متدین است آیا او را بیعت می کنید؟

حبیب الله در اثر شنیدن سخنان حضرت صاحب رو به طرف عبد الحلیم جان کرده گفت که این حضرت صاحب درست می فرمایند.

مرحوم استاد خلیل الله خلیلی  در موضوع ذکر شده میگوید که حبیب الله خوف داشت تا نشود که حضرت صاحب شوربازار خود را کاندید مقام سلطنت کند چون دانست که حضرت صاحب خواهش سلطنت ندارد گفت که من خودم امیر افغانستان هستم و از حضرت صاحب دعوت کرد تا امارت وی را تائید کند لیکن حضرت صاحب برای حبیب الله خان بیعت نکرد.

مخالفین حضرت صاحب محمد صادق مجددی می نویسند که وی حبیب الله را گفت که نباید به حکومت عنایت الله خان اعتراف کند تا توانسته باشد از خانۀ امان الله خان انتقام گیرد.

آقای غبار نیز می نویسد که هیات در باغ بالا به نزد بچۀ سقا رفته دست بیعت دادند در حالیکه حضرت صاحب تا نهایت به حبیب الله بیعت نکرد.

طرفداران حبیب الله به کابل داخل شدند و ارگ را محاصره نمودند. در حالیکه امیر عنایت الله خان با خانوادۀ سلطنتی در ارگ محاصره بود بزرگان دولت و وزراء به باغ بالا رفته برای حبیب الله بیعت نمودند و امیر عنایت الله خان را تنها گذاشتند.( روایت از جناب فضل غنی مجددی به حواله محی الدین انیس ص 97 و همچنان غبار، مرجع سابق، ص 835)

حبیب الله بتاریخ 16 جنوری داخل کابل شد و در شمال کابل در انتظار تسلیم شدن ارگ بماند. حبیب الله در روز دخولش در کابل بیانیه ای ایراد نمود و در آن انقلاب خود را توضیح داده گفت که: من اوضاع کفر و بی دینی ولاتی گری حکومت سابقه را دیده و برای خدمت دین رسول الله صلی الله علیه و سلم کمر جهد را بستم تا شما برادرها را از کفر و لاتی گری نجات بدهم. حبیب الله اضافه کردکه پول بیت المال را برای بنای مدارس صرف نمیکند و برای عساکر میدهد ووعده داد که صفایی و گمرک و مالیات نخواهد گرفت.(1)

خلاصه کلام اینکه با وساطت محمد صادق مجددی امیر عنایت الله حاضر شد ارگ را به سود امیر حبیب الله کلکانی تخلیه کند و در ضمن به تضمین روحانی موصوف، انگلیسها حاضر شدند طیاره ای در اختیار خانواده امیر مستعفی که تازه سه روز از سلطنتش میگذشت بگذارند ، او و اهل بیتش را به پشاور انتقال دهند.

تا این جا نظرگاه های عبدالغنی مجددی را آوردیم که مبتنی بر کتاب محمد صادق مجددی رجل معروف روحانی و سیاسی دوران امانی تنظیم شده بود. حالا روایت دیگری را به بررسی می گیریم که در مواردی با مطالب مندرج در کتاب های شادروان غبار و آقای فضل غنی مجددی تطبیق نمی نماید.

پدرم مرحوم غلام فاروق عثمان رویداد انتقال قدرت از معین السلطنه را به حبیب الله کلکانی با این تفصیل آورده است: معین السلطنه که تاب مقاومت در برابر اشرار را نداشت هیاتی مرکب از سردار محمد عثمان خان، محمد صادق مجددی و زلمی خان منگل و تعدادی دیگر را برای وساطت که در باغ بالا موضع گرفته بود فرستاد.منکه اتفاقآ در آنروز رانندگی موتر حامل هیات را برعهده گرفته بودم مو به مو جریان آن مذاکرات تاریخی هیات را با حبیب الله کلکانی و شیرجان وزیر دربارش به خاطر دارم.

هنگام مذاکره پدرم به حبیب الله کلکانی گفت حالا که امان الله خان سلطنت را به برادرش معین السلطنه واگذار شده وظیفه تو نیز که حفاظت و حمایه از دین اسلام بود به پایان رسیده است. بنابرآن راه انصاف این است که به جنگ و جدال پایان دهی و بگذاری که مردم افغانستان خود پادشاه شانرا انتخاب نمایند.

در این فرصت شیر جان، محمد صادق مجددی را برای مشوره به بیرون از اتاق برد. سپس شیرجان داخل اتاق شد و بچۀ سقاو را با خود به بیرون برد و پنهانی با هم صحبت کردند.بعد از دقایقی هر سه برگشتند و حبیب الله کلکانی بر دو کندۀ زانو نشست و گفت:  پدر تو خوب گفتی، مگم سی هزار پلتن دارم هرکی بیعت کرد خوب خوب هرکی نکرد بزور ازش بیعت می گیرم. پادشاهی را خدا به من داده، فهمیدی؟

اینکه شایع شده، پدرم یکی از مدعیان رسیدن به سلطنت بود به کلی نادرست میباشد. چنین شایعه ای را برخی از منسوبان خانوادۀ امیر شهید(حبیب الله خان سراج الملة والدین) جعل کرده اند.

هنگامی که حبیب الله کلکانی زندانی نادر خان بود ازش پرسیدم که چرا پدرم را کشتی؟ با بی پروایی جواب داد: کار های پادشاهی بود.

بدین منوال معین السلطنه نیز کاری از پیش نبرد و سلطنت نیز به روستایی دلاوری رسید که به احتمال قریب به یقین در نقش هایی که دوست ودشمن برایش تدارک دیده بودند ظاهر شده بود. در صورتیکه  خود دقیقآ نمیدانست به کدام طرف کشانده می شود و فرجام کارش چه می باشد.

 ادامه دارد

شکست مشروطه خواهان دوم 
یک درس عبرت بزرگ

قسمت بیست و ششم

گفت و شنود با محترم داکتر اکرم عثمان صاحب قلم ، صاحب دل و صاحب نظر مسایل افغانسان

 سیاوش:  آقای داکتر ، این سوال همیشه در ذهن پژوهندۀ مسایل تاریخی متبادر میشود که شاه امان الله خان در چنان اوضاع و احوال پیچیده و پُر تضریسی چه باید میکرد؟ و با چه تدبیری کشتی توفانزدۀ افغانستان را از منگنه و تنگنای آن همه گرداب عقیدتی، سیاسی، مذهبی، قومی، زبانی و قبیله ای به ساحل نجات رهنمون میشد؟

از جانبی سنن ناشی از ساختار های یاد شده چون کوهی بر سینۀ جامعه سنگین میکردند و از جانب دیگر افکار و آرمانهای تازه ای از گوشه و کنار مرزهای مملکت به داخل رخنه کرده بودند و قلیلی از روشنفکران شهری و حلقات حول دربار را منقلب کرده بودند.

 داکتر اکرم عثمان:

 ظاهرآ به نظر میرسد که حلقه مفقود حل معادلات تاریخی و اجتماعی هنوز بدست نیامده بود و پادشاه که با خوش قلبی مفرطی به قضایای بغرنج کشوش مقابل شده بود در بدایت امر از موضع قدرت هدفهایش را دست یافتنی و سهل الحصول می پنداشت اما در مواجهه با واقعیت با دشواری فراوان روبرو گردید. گاهی به چپ میراند و گاهی براست. زمانی سیاست اعتدال و نرمش را پیش میگرفت و زمانی تند خوو سختگیر میشد و پل و پلوان ما قبل را که از طریق مساهله و مدارا بدست آورده بود تخریب میکرد.

از سوی دیگر " معنویت مسلط" که تا اعماق وجدان تودۀ مردم نفوذ کرده بود در برابر هر تحولی از گونۀ تاسیس مدارس، تدریس علوم امروزی، تغییر لباس و احداث کار خانه ها و شفاخانه ها عکس العمل خشن و فوری نشان میداد و دستاویزی میشد علیه دولت که متهم به الحاد و تکفیر شود وبه اصطلاح چاقوی مخالفان را دسته دهد.

به قول " وارتن گریگورین" : امان الله  در اوایل حاکمیتش سیاست اتحاد اسلامی و نظامی مسلمانان را دنبال کرد او بعد از این که به تاج و تخت رسید، تلاش کرد روابط افغانستان را با همسایه اش بخارا بهبود بخشید. در این ارتباط مادر امان الله  نامۀ بلندی به سید میر عالم خان امیر بخارا فرستاد که در آن احیای همبستگی مسلمین را برای مردم بخارا و افغانستان و مسلمین عالم، اساسی ذکر کرده بود... او نوشته بود که امان الله پیمان با روسیه بسته و در آن قید شده که روسیه استقلال بخارا را برسمیت بشناسد.(1)

" امان الله در یک سخنرانی به مناسبت اولین سالگره قتل پدرش اظهار کرد که او سایۀ یک فاجعه بزرگ و هولناک که سراسر جهان اسلام را فرا گرفته می بیند و قدرت های بزرگ اروپایی نابودی خلافت را بطور اساسی مد نظر دارند.(2)

خوانندۀ این سلسله نوشته ها به خاطر دارد که در بحث های ماقبل آوردیم که دستگاهی به کوچکی و ضعف حکومت نوبنیاد شاه امان الله خان نا ممکن بود که نظام خلافت اسلامی را که در دومین پایگاهش- امپراتوری عثمانی- مضمحل شده بود در کشور آشوبزدۀ ما احیا کند در صورتی که مسلمانان هند کماکان چشم شان به احیای مجدد خلافت عثمانی بود و مسلمانان آسیای میانه که در گیر جنگ با قشون سرخ بودند هوای تشکیل امپراتوری ترکستان بزرگ را در سر می پروراندند و بعید به نظر میرسید که آن برنامۀ ریشه دار و عریض و طویل را فدای قیادت یک رهبر غیر ترک بنمایند.

در ضمن بعید از احتمال نمی نماید که ظرفیت نفوذ حکومت شاه امان الله در آن برهۀ بیش از حد انتظار محاسبه شده باشد.

اما استا اولسن  اسلام شناس معروف دنمارکی قضیه را از زاویۀ کاملآ متناقضی به بررسی می گیرد او برآن است که: امان الله از سفر اخیر خود بخصوص از مشاهدۀ برنامه های پر قدرت مصطفی کمال در ترکیه و رضا شاه در ایران ملهم بود. او آرزو های خود را در زمینه، در لویه جرگۀ که در آن بیشتر از یکهزار نفر در اگست 1928 در کابل احضار شده بودند با مردم در میان گذاشت. نخست شاه در بارۀ سفر خود گزارش ارائه و بعدآ برنامه های رفورم خود را دربارۀ تغییر سریع شرایط اقتصادی اجتماعی افغانستان مطرح نمود. این پروگرام که قلب قدرت روحانیت را در افغانستان نشانه گرفته بود. شامل تحصیلات ملاها، ایجاد مکتب قضات، مکتب قوانین غیر مذهبی، لغو کامل وقف، از بین بردن پیری و مریدی در اردو ، تحریم ملاهایی که در " دیوبند" که یکی از مدارس مورد احترام در جهان و یکی از مراکز مهم احیای اسلامی و فعالیت های ضد برتانوی محسوب میشد از جانب رهبران مذهبی محافظه کار به حیث اعلان جنگ تعبیر گردید.(به نقل از" پاولادا" 1973ص 126)

اعضای جرگه قبلآ مجبور ساخته شده بودند که باید ملبس با دریشی بکابل بیایند. مثل اینکه این توهین کافی نبود که شاه بالا بردن سن ازدواج دختران و پسران را بالترتیب به هژده و بیست و دو سال نیز پیشنهاد نمود. پادشاه فرمان لغو چادری را در کابل صادر و ملکه در محضر جرگه بلند شده و چادری خود را پاره نمود. همچنان شاه بر ضد تعدد زوجات نیز بیانیه داد و پیشنهاد بلند بردن عواید زمین، ایجاد پارلمان یا شورای ملی و انتخاب واقعی نمایندگان مردم را توسط انتخابات مستقیم نمود.با آنکه موصوف در جریان مباحثات جرگه، بیانیه خود را در بارۀ لغو چادری ، سن ازدواج و پیشنهاد خود را در بارۀ تعلیمات ممد تعدیل نمود( به نقل از خان،1978،ص26) اما رهبران مذهبی و قبایل مطمئن بودند که همین اکنون باید در برابر قباحت پادشاه از خود دفاع کنند.(3)

ستیوارت (1973) در مورد شیوۀ برخورد شاه امان الله در برابر وکلای لویه جرگه می نگارد: او موضوع را عقلانی و هوشمندانه بحث میکرد اما برای شنوندگانش در هاله ای از احساس غیر قابل لمس، سوسو میزد. او پیغمبر را مانند یک مامور دولت و قران را مانند کتابی که میتوان آنرا در هر جایی یافت نام می برد. در حالیکه هر عضوجرگه این دو را به مثابه تجلیات ماورای طبیعی خداوند می دانستند.( ستیوارت ص 387)

 سیاوش:

 آیا شما به چنین سند و مطلبی  درکدام منبع دیگری برخورده اید؟

 د.ا.عثمان:

 خیر، من تا حال به چنان مطالبی در دیگر منابع بر نخورده ام . و بعید از احتمال نمیدانم که چنان بر چسپی ساخته و پرداخته مورخ نامبرده باشد. مع الوصف در قید احتیاط  و حفظ شبهه، بیان آنرا خالی ار فایده نمی بینم.

استا اولسن می افزاید : با آنکه تقریبآ بیشتر از سه سال در افغانستان صلح حکمفرما بود اما به تدریج رفورمها با قشر های مهم مردم بیگانه شد. سیستم جدید ادارۀ قریه که در سال1925 معرفی شد، وظیفه دلالی ملکها و قریه داران را لغو میکرد و به جای آن خود افراد قریه در پرداخت دیون خود بطور نقده، سالانه دو مرتبه با مامورین مالیه سر وکار میافتند. این سیستم نتیجۀ طرز تفکری بود که بر اساسش دهقانان را صاحب هویت و فردیت مستقل می شناخت تا وابستۀ نظامی که در صدد رفع اخاذی قریه داران از کشاورزان بود. بدینگونه ملک ها که دیون معوقۀ دهقانان را به جیب میزدند از چنان منبع عواید و نفوذی محروم می شدند.

به آن ترتیب شاه، با قطع زیربنای محلی قدرت اقتصادی ملک ها، این گرو متنفذ را ار خود بیگانه ساخت...(احمد{ احتمالآ احمد رشید} 1930 ص 22).

امان الله پس از اجلاس لویه جرگه که در آن در گفتار و کردار از دید ملا ها بدعت های زیانباری به ظهور رسید مجددی ها را که احتمالا با نفوذ ترین خانواده در کشور بودند در مخالفت با خود قرار داد. مجددی ها اصلآ بخاطر موقف ضد برتانوی و پان اسلمیستی امان الله از حامیان نیرومند او بودند چنانچه فضل محمد حضرت شور بازار( نام دیگر او شاه آغا) ملقب به شمس المشایخ  امان الله را تاجگذاری کرد و از طرفداران پر قدرت او بود و طبق گفتۀ ( ستیوارت 1973، ص145) همین شمس المشایخ بود که در نماز های جمعۀ کابل، حتی شاه امان الله را یگانه حکمروای مستقل مسلمان ما راس اسلام و سزاوار خلافت در عالم اسلام میدانست.هنگامیکه شمس المشایخ در سال 1923 وفات نمود. برادرش فضل عمر ملقب به نور المشایخ( شیر آغا ) که مانند برادر بزرگ خود در ترویج جهاد علیه برتانیه در 1919 فعالانه شرکت نموده بود ولی با پذیرش "خط دیورند" و ضدیت با رفورم های امان الله، در مخالفت با بو قرار گرفت و پس از عودت از حج در 1926 در هند جلای وطن اختیار نمود و به تبلیغات علیه امان الله پرداخت.

در 1928 آغایگل برادر فضل عمر همراه با خواهر زاده اش در خواستی با امضای چهار صد تن ار رهبران مذهبی کشور آماده نمود و به امان الله تقدیم کرد.

در این نامه نوشته شده بود که اهداف شاه در بارۀ غربی ساختن افغانستان و متود های آن با اسلام مطابقت ندارد. همچنان امان الله در بازگشت خود به افغانستان، عبدالرحمن رئیس قضات کابل را احضار و از او خواست که در بدل پاداش بزرگ به برنامۀ رفورم صحه بگذارد در غیر آن محکوم به اعدام خواهد شد.(احمد1930،ص 23) قاضی عبدالرحمن که نقشبندی و از مخلصین و مریدان شمس المشایخ و از ارادتمندان خانوادۀ مجددی بود سعی کرد که در این حالت ناگوار به همراهی محمد صدیق از راه خوست به هند فرار کند. آنها باسی و پنج نفر ملا و سایر کسانیکه مظنون به تحریک قیام در آن منطقه پر آشوب بودند توقیف شدند و تقریبآ یک ماه بعد در اوایل اکتوبر، ملا های یاد شده به جرم خیانت اعدام شدند...(4)

 سیاوش: 

 آقای داکترعثمان، آیا  انکلیس ها دراین تحریکات و ماجرا سازی ها نقش نداشتند؟

 د.ا.عثمان:

 چرا، در عرصه روابط خارجی دولت انگلستان وسیعآ جانب روحانیون و دیگر شورشیان را گرفت.

به گفت فضل غنی مجددی  مولف کتاب پر محتوای " افغانستان در عهد اعلیحضرت امان الله خان(1919-1929)": در جلسۀ 20 جنوری پارلمان انگلستان در موضوع اوضاع سیاسی افغانستان مناقشه نمود و در جلسه، چمبرلین به سوالات اعضای پالمان جواب میداد. چمبرلین در جواب سوالات اعضاء گفت که " حکومت اعلیحضرت امپراتور اراده ندارد در شئوون داخلی افغانستان مداخله کند و اراده ندارد یکطرف ازاطراف جنگ را تقویت نماید." مولف آن کتاب می افزاید: امان الله خان از قندهار برای استراد سلطنتش از دولت انگلستان کمک نظامی خواست . لیکن دولت انگلستان به دلیلی که اراده ندارد یکی از اطراف داخل جنگ را تقویه نماید از امان الله خان معذرت خواست.

در جریان انقلاب چنانچه حضرت صاحب محمد صادق مجددی نوشته است" سکرتر سفارت انگلستان در کابل آقای یعقوب علی خان، با حبیب الله خان{بعدآ امیر حبیب الله کلکانی} تماس داشت. در جریان انقلاب در دسامبر 1928 حبیب الله را در شفاخانهء سفارت انگلستان معالجه نمود... سفارت انگلستان در خارج ساختن دیپلوماتهای خارجی از افغانستان  توسط طیاره های انگلستان بسیار عجله نمود و در خاج ساختن خارجی ها از افغانستان اجازۀ دولت افغانستان را دریافت نکرد. این عمل سفارت انگلستان در تضعیف دولت امان الله خان کمک کرد. توزیع عکسهای رو برهنۀ ملکه ثریا به شکل وسیع در تمام نقاط افغانستان از امکانات مادی و تخنیکی  انقلابیون افغانستان دور بود. اگر چه ادارۀ جاسوسی انگلستان از نشر عکسهای ملکه در لباس اروپایی، خود را بی معلومات میداند لیکن جای شک نیست که دولت خارجی باید در نشر آن حصه داشته باشد...

دولت هند برتانوی اطلاع داشت که علمای اسلامی افغانستان در " دیره اسماعیل خان" به قیادت حضرت صاحب نور المشایخ جمع شده اند لیکن حاضر نشد ایشانرا از آنجا خارج سازد. با اینکه معاهداتی بین امان الله خان و دولت انگلستان امضا شده بودکه مخالفین یکدیگر را در قلمرو های تحت سلطۀ شان حق اقامت ندهند....

جای شک نیست که دولت انگلستان در سقوط امان ا لله خان بی تفاوت نبود. دولت انگلستان اما ن الله خان را به حیث دوست خود نمی شناخت و از همکاری سیاسی وی با روسیه راضی نبود.

تائید مطلق امان الله خان از انقلابیون مسلمان ضد دولت انگلستان برای سیاست انگلستان قابل قبول نبود. نقش انگلستان در انقلابات افغانستان نقش ثانوی بود واگر امان الله خان را افراد ملت مورد حمایت خود قرار میدادند هرگز دولت انگلستان در سقوطش رولی بازی کرده نمی توانست...

بسیاری از اصلاحات امان الله خان اگر چه ضرورت بود ولی پیش از وقت بود و ملت آمادۀ قبول آن نبود. امان الله خان باید اول زمین را آماده می ساخت و بعدآ به زراعت اقدام می نود..

کمال اتاتورک در مصاحبه ای(26 اکتوبر سال 1929) با جریدۀ لیبرتی گفته بود. سقوط امان الله خان خسارۀ بزرگی بود و اگر امان الله خان فقط احجاب را از خانمش بر میداشت  دیگران را مجبور به رفع حجاب نمیکرد و دختران را برای تعلیم به خارج نمی فرستاد ممکن بود انقلاب در افغانستان علیه وی صورت نگیرد.

حبیب الله و طرفدارانش اورا لاتی و بیدین معرفی کردند، در حالیکه امان الله خان انسان مسلمان و با عقیده بود و نسبت به پادشاهان گذشته افغانستان در عقاید شخصی مستقیم تر بود ودر نوشیدن شراب و زنا و داشتن کنیز و خیانت به ملت از بسیاری زعمای گذشته افغانستان پاکتر بود.

کسانیکه بعد از امان الله خان آمدند بسیاری از قوانین اسلامی را احترام نکردند و حتی وعده هایی که در قرآن کریم به امضاء رسانیده بودند بدان احترام نکردند و در قتل مخالفین شان زیاده روی کرده تعدادی را ظالمانه به قتل رسانیده و تعدادی را به زندان انداخته و تعدادی را خلاف قوانین بین المللی از افغانستان ، تبعید نمودند.(5)

داوری جناب فضا غنی مجددی در باب فرمانروایان مابعد که پس از شاه امان الله به قدرت رسیدند کاملآ منصفانه می باشد و با واقعیت تطبیق مینماید. به درستی که هیچکدام آنها نه تقوا و طهارت شاه امان الله را داشتند و نه اعتقادان شان به دین اسلام، به سلامت باور های او میرسید.

 مع الوصف دشمنان ترقی و تعالی مملکت  با همان سلاحی ، حکومت او را ساقط کردند که بر هیجانات عاطفی و عصبیت و قشری گری دینی استواربود، ووقتی آن شاه ترقیخواه متوجه وخامت وضع شد که دیگر کار از کار گذشته بود.

در آخرین پردۀ آن درامۀ غم انگیز، همینکه نیروهای طرفدارش در غزنه در برابر سلیمانخیل ها که به تحریک نور المشایخ فضل عمر مجددی  وارد عرصه شده بودند شکست خوردند به حدی مایوس شد که دیگر به ترک کشور تصمیم گرفت، با اینکه چند هزار نفر، نیروی تازه نفس هزاره، به دفاع از او خود را به غزنه رساندند و غلام نبی خان چرخی، فرمانده معروف حبیب الله کلکانی سید حسین را در حوالی مزار شریف شکست داد و به امان الله خان پیغام فرستاد که باید مقاومت کند و میدان را یله نه نماید اما امان الله خان نپذیرفت و به عذر پرهیز از خونریزی بیشتر راهی هند برتانوی شد و به خانواده اش که او را در مرز انتظار میبردند پیوست. غلام نبی خان چرخی نیز با نیروهایش به خاک شوروی عقب نشست.

گفته می شود که فرماندهی سپاه غلام نبی خان چرخی را " ژنرال پریماکوف" بر عهده داشت که با نام  مستعار : راغب بیگ" از سوی دولت شوروی اعزام شده بود.گفتنی است که جنرال موصوف کتابی بنام " افغانستان در آتش" تالیف کرده و مشارکت دسته جات اردوی سرخ را در آن تذکر داده است.

بدین گونه عوامزدگی و درجۀ سافل شعور اجتماعی اکثریت جامعه منجر به سقوط حکومت مشروطه خواهان دوم شد.

 سیاوش:

جناب داکتر ، در یک کلام ، چرا نهضت مشروطه دوم به بن بست رسید؟

 د.ا.عثمان:

برخی از صاحبنظران برآن اند که نهضت مشروطه خواهی دوم از خاطری به بن بست رسید که خاستگاهش حلقات اطراف دربار بود در صورتیکه درآن اوضاع و احوال که هنوز در قاهدۀ جامعه طبقات تحول  طلب تشکیل نشده بود . تصور خاستگاهی دیگر ناممکن بود و از اندانهای نا موزون جامعه تحرکی از آن بیشتر میسر نبود.

به پنداشت من بن بستی غیر قابل عبور کماکان وجود داشت وآن بن بست هنوز هم بزرگترین مانع رسیدن ما به جامعۀ مدرن می باشد.

 ادامه دارد

 فهرست ماخذ

1-وارتن گریگورین، امان الله مدافع بدفرجام آزادی، برگردان محمد صادق محسنی اصغری ، خط سوم 3و4، بهار وتابستان 1382 ص85

2- همان.ص 85

 3- استا اولسن، اسلام و سیاست در افغانستان، مترجم خلیل الله زمر، چاپ دنمارک،1999ص141

4- همان،ص147،146

5- فضل غنی مجددی، افغانستان در عهد اعلیحضرت امان الله خان 1919-1929 چاپ ایالات متحدۀ امریکا 1997، صفحات 299- 303

  

نقد یک رویداد بر بنیاد چند سند

قسمت بیست و پنجم

گفت و شنود با محترم داکتر اکرم عثمان صاحب قلم ، صاحب دل و صاحب نظر مسایل افغانسان

سیاوش:

 جناب داکتر، نقش و موضعگیری سردار عبدالقدوس خان صدر اعظم در آن حال و اوضاع بخصوص در برابر مشروطیت چه بود؟

 د.ا.عثمان:

 سردار عبدالقدوس خان صدراعظم در آن اوضاع و احوال مصدر چند کار نیکو شد. یکی از شعله ور شدن هر چه بیشتر جنگ مذهبی جلوگیری کرد. دیگر اینکه با استفتای کتبی از علمای قندهار درۀ تنافر بین متعصبین شیعه وسنی را که همدیگر را بعضآ تکفیر میکردند و با الفاظ ناسزاوار یاد مینمودند تا اندازه ای درز گرفت که پاسخ علمای قندهار به او ازر اینقرار می باشد:

بسم الله ... بعد الحمد و الصلواه به حضور جلالت ظهور مقام صدارت عظمی و وزارت علیای دولت و ملت اسلام... معروض میداریم که استفسار حضور را ... چنین جواب میدهیم:

مردم قزلباش به قبله نماز می خوانند و تلاوت قران می نمایند، و کلمه شهادت بر زبان جاری میدارند لهذا احکام ملت بیضا اینست که آنها همه مسلمان و اهل ایمان و جایز الشهادت و النکاح می باشند ودر حصۀ دفاع و حفظ ناموس و اموال فرقی بین ما و ایشان نیست و آنچه در تاریخ 28 شعبان سنه گذشته( اشاره به نزاعی که هنگام جنگ استقلال بین سنی و شیعۀ شهر قندهار بدسیسۀ عمال خارجی به وقوع رسیده بود.) شیوع و ظهور یافته از نهیب و قتل و غارت، همه خلاف شرع و ناجایز است و مرتکب آن لایق زجر و سیاست سلطانی است...آنچه از روی کتب مذهبی حنفی ملاحظه شد بمعرض عرض رسانیده شد( امضای 24 نفر مدرس، 7 نفر قاضی و مفتی و سه نفر سید) البته صدراعظم از این فتوای استقبال نمود(1) اما موضعگیری سردار عبدالقدوس خان به ضد نهضت مشروطه در تضعیف حکومت مشروطه خواهان تا حدودی موثر بود. شاد روان میر غلام محمد غبار مولف   افغانستان در مسیر تاریخ در این باره چنین می نویسد: شاهد عملی این تناقضات بین حکومت و دربار، نامۀ است که سردار عبد القدوس خان صدر اعظم در 26 سرطان 1299(1920) از قندهار به عنوان شمس المشایخ مجددی و برادرانش نورالمشایخ- در کاغذ رسمی- به کابل فرستاده است و در طی این مکتوب مفصل، واضحآ از اختلاف نظر خود با نظر محمود طرزی و وزیر خارجه تذکر داده و ضمنآ ار ادارۀ وزرای نو کار شکایت کرده است و بالاخره از احتمال طرفداری شاه از نظرات وزرای مخالف خود اظهار اندیشه نموده و گفته است که نظر با ین اوضاع دو ماه بعد بکلی از کار دولت دست خواهد کشید.

و همو در معروضه اش به حضرات چنین آورده است: من باربار ار ماموریت خود به غرض اصلاحات و انتظامات امور که از حضور پادشاه غیور غازی مامور گردیده ام برای شما گفته ام و اینرا نیز خواهم گفت که از اصول جدید آن چیز را خواهم گرفت که تقویت دهندۀ راه ملی و قومی باشد و چیزی را که شکنندۀ دین اسلام باشد رد می کنم. چیزی را که در اساس کار خود قبول کرده نمی توانم یک چیز می باشد ، و آن چیست؟ آن چیز مشروطه می باشد...لهذا میخواهم که به موافقت شما این اصول را از بین برداشته و باقی را داخل نسخۀ اصلاحات کار نمایم.(2)

و در استفتای دیگر از علمای قندهار، عبدالقدوس خان این پاسخ را دریافت می کند:

حق و باطل در قوانین سیاست و جهانداری که در روی زمین معمول عقلا و حکماست می باشد و اقسام سلطنت ها را که در مباحث تحریرات مجلآ نشان داده شده است، چهار قسم نموده اند.

1- استبداد

2- مشروطه

3- جمهوری

4- بلشویکی

پس ملخص سوال اینست که از اقسام اربعه کدام آن مشروع و معقول و مفید و کدام غیر معقول و غیر مشروع و مضر است...خلافت برای استواری دین است... انتخاب خلیفه و نصب امام واجب است... و باقی اقسام هرچه باشد سیاسی و یا طبیعی ، مشروطه و یا جمهوری، بلشویکی و یا منشویکی و غیره و غیره که اساس آنها بر غیر ناموس الهی و قانون محکم آسمانی باشد، همه چون فایده و ثمرۀ اصلاح ظاهری و باطی و عدالت کلی انواع عالم را ندارند بلکه در صورت صلاح فساد و در لباس تهذیب و تمدن، وحشت و نفرت افاده می کنند... مردود العقل و الشرع می باشد. علمای مذهبی قندهار با این جواب خود گرچه رژیم مشروطه را طرد کردند معهذا ار دادن فتوای مبنی بر قلع و قمع مشروطه خواهان- چنانکه صدر اعظم میخواست- سرباز زدند.(3)

همانطور که آوردیم ارکان مهم قدرت در دوران شاه امان الله  رویاروی همدیگر قد علم کرده بودند و طبیعی بود که چنان دستگاهی قادر نبود در برابر دسایس درونی و بیرونی تاب بیاورد.

و در ضمن داوری شماری از تاریخ نویسان از عهد امانی تا زمان ما تا حدودی مبتنی بر هیجانات سیاسی بوده و با اسناد باقیمانده از آن دوران تطبیق نمی نماید چنانکه مرحوم غبار در صفحۀ 705 افغانستان در مسیر تاریخ می نگارد: در 1907 حفر نهر سراج کندهار توسط بیگار شروع گردید. این نهر جدید که از دریای هلمند جدا می گردید با فشار و ظلم بسیار والی قندهار سردار محمد عثمان خان بر مردم زیر کار قرار گرفت.(4)

در حالیکه نامه ای به قلم سراج المله والدین عکس آن مطلب را میرساند:

چونکه در 8 ماه 1325 /ربیع الثانی به جهت ملاحظه وارد قندهار گردیدم . قریبآ یک ماه کامل در قندهار توقف نمودم، ار حسن خدمت سردار محمد عثمان خان نایب الحکومه قندهار رضامند و خورسند شدم چرا که نه در حق رعایا جبر کرده بود و نه از مال سرکار غبن و اغماض،لهذا نشان( سردار درجه دویم) باو اعطاشدو

. با فرمان هذا سابق منصب او جرنیل ملکی بود حال نایب سالار ملکی مقرر شد.

                                                                         سراج المله والدین

هو الله

1327/9شوال ارگ مبارکه دارالسلطنۀ کابل

عالیجاه عزیز نشان عریضه شما را ملاحظه کردم از حسن کار کنی شما خورسند گردیده آفرین میگویم. البته پول بیت المال افغانستان حق خداوند است. من از طرف حضرت باری جمع آور و سررشته مخارج آنم. البته به هر فرد از افراد افغانستان فرض است که در مخارج آن کفایت شعاری {!؟} و در مداخل آن سعی بلیغ کند تا رضا مندی خداوند را حاصل دارد. آنچه در حین شواری بحد دروازه عید گاه دیده بودم حال بیادم است شکر الهی را بجا می آرم{ خوانده نشد} درست بود.

و در {خوانده نشد} باقیماندۀ کار دیوار قندهار ساعی باشید تا انشاه الله  مثل دیگر حصه های آن به انجام برسد. زیاده با عزت باشید.

                                فقط

                          سراج المله والدین

ادامه دارد

 فهرست ماخذ

1-بر مبنای نگارش شادروان غبار،( سوال سابق الذکر طدر اعظم حاوی یک صفحه، حاوی یک تخته کاغذ عادی و جواب علمای قندهار در یازده صفحه تخته عادی کاغذ مرقوم شده و جزء اسناد آقای محمد معصوم مجددیست.)غبار ص 803

2- همان ، صفحه 803

 3- همان، صفحه 803

4- همان ، صفحه

 

نقد یک رویداد بر بنیاد چند سند

قسمت بیست و چهارم

گفت و شنود با محترم داکتر اکرم عثمان صاحب قلم ، صاحب دل و صاحب نظر مسایل افغانسان

 سیاوش:

در مباحث گذشته از ضرورت کشور به اصلاحات یاد کردید و گفتید که بار نخست این مشروطه خواهان بودند که تغییرات اندیشه ای و سیاسی را در قالب آرمانهای مشروطه خواهی عنوان کردند وبرای درمان درد های اجتماعی خواستار تحولات ماهوی در سیرت وصورت جامعه شدند.

 داکتر اکرم عثمان:

 بلی ،همان بود که علامه محمود طرزی در مقام ایدیولوگ و طراح  برنامه های اصلاحی و شاه امان الله به مثابۀ مجری و عامل آن رهنمود ها مجاهدت و تلاش نمودند که نتیجتآ برخی از آن هدفها به کرسی نشستند، برخی نیمه تمام ماندند و برخی به شکست انجامیدند.

به همه حال آن کامیابی ها و ناکامی ها درس عبرت بزرگی بودند که در آیندۀ سیاسی وطن ما به کار خواهند آمد و عقل و هوش روشنفکران ما را بالاتر خواهند برد.

از سوی دیگر آن همه آزمون و خطا و فراز وفرود از نظر اندیشه ای مفتاح باب ورود به جهان جدید بودند . گفتنی است که اگر جامعۀ ما آن وقایع را تجربه نمیکرد ما آزموده های فعلی را در اختیار نمیداشتم و به علت العلل نامرادی های آن دوران نمیرسیدیم. فقط از طریق عمل می توان به صحیح و سقیم رسید.

 سیاوش:

جناب داکتر لصفآ در بحث حاضر شمه ای از موانعی را یاد کنید که سد راه مشروطه خواهان دوم شدند و بعدآ  آن بدیل هایی را به نقد و بررسی بگیرید که لزوم شناخت دقیق تر از جامعه را ایجاب میکرد.

 د.ا.عثمان:

در پاسخ به  این پرسش باید گفت که آن تجارب تلخ و شیرین میرسانند که تنها داشتن نیت نیک و احساسات داغ میهنی حلال مشکلات یک کشور بوده نمی توانند. باید افزون بردارا بودن عواطف پاک و حسن نیت در گسترۀ پیشرفت های مادی و معنوی، ایجاب مبرم جامعه آن بود که مسوولان امور حکومت امانی پیش از برانگیختن هیجانات دینی و اعتقادی عوام الناس یا تودۀ مردم درصدد فراهم کردن زمینه های فنی و مادی تفکر جدید دست و آستین بر میزدند و اسباب علمی و اقتصادی  توسعه را فراهم میکردند تا آن اصلاحات روساختی و فرهنگی بی پشتوانه نمی ماندند و مردم به چشم سر آثار و نتایج سودمند اصلاحات را در عرصه های قانونگذاری و قضا و تعلیم وتربیه مشاهده میکردند و جانب مشروطه خواهان را میگرفتند.

در حکومت مشروطه خواهان دوم بدون کوچکترین تردیدی خواست و ارادۀ واقعی برای تنویر مردم و آبادی مملکت موجود بود اما عواملی چون فقدان احزاب منسجم سیاسی عدم وجود یک تیم مومن و وفادار به آرمان مشروطیت، برخی بی احتیاطی ها و رفتار خشن و دور از احتیاط و تدبیر نسبت به عناصر محتاط و اعتدال پسند داخل و خارج درباره کم بها دادن به نفوذ روحانیت در جامعه، افزایش متناوب مالیات بر دهقانان ، تصعید عوارض بر کالا های وارداتی و صادراتی  و افزایش انواع  پرداخت هاو تکس های دولتی بر بازرگانان و حرفه مندان، نبود