ادبیات

و

مسخ اندیشه در سیما ها

 

 سلیمان راوش

 

چندی پیش بانو (مشرقی) طی نامۀ ازمن خواستند که چیزی در بارۀ نظریات شان که در آن نامه گنجانیده بودند، بنویسم.  نامه واقعاً جالب بود؛ مانند نامه هایی که در تاریخ ادبیات اروپا وشرق میتوان نمونۀ های آن را دریافت. به ویژه در اروپای قرن هژده و نوزده فرهنگ این گونه نامه نویسی ها رواج بسیار داشت. بدینگونه که مرد م و جوانان علاقمند به ادبیات و هنر، فلسفه و تاریخ  ضمن نوشتن نامه ها پرسش های خود را با کسانی مورد نظر مطرح  می نمودند. این فرهنگ، واقعاً ارزشمند بود و رابطۀ نویسندگان و جامعه را به خوبی تامین می کرد. اندیشمندان و نویسندگان بین خود نیز به وسیله چنین نامه ها تبادل نظر و نقد و تقریظ  به یک دیگر می نوشتند که خوشبختانه اکثر این رابطه ها امروز در آرشیف زمان وجود دارد.

 من همین چند روز قبل نامه های ماکسیم گورگی را که به لئوتولستوی، انتون چخوف، فیور چالپاین، اچ – جی – ولز، رومن رولان، استفان زوایک، م.م پریشوین، آ.ب چاپگین و بسیاری دیگر نوشته بود، پس از بیست سال یکبار دیگرباز خواندم. پیش ازاین نامه های ویکتور هوگو،  بالزاک،  کافکا و لامارتین را مرور نموده بودم.

عبور از خطوط این نامه ها واقعاً برایم درس بزرگی بود که در پنجمین دهۀ عمر آموختم و به یک سری از کامله های شناخت در بارۀ آنچه را که بانو (مشرقی)  در نامۀ خویش مطرح نموده اند، نایل آمدم.

اما این نایل شدن به شناخت ها و برداشت های تازه، همراه بود با اندوه و تأسف.

 تأسف به حال سیما  های که در جامعۀ ما به حیث نویسنده،  شاعر و هنرمند تبارز یافته اند اما اشباح گونه زیسته اند.

 دریغ و اندوه از آن که جامعۀ ما چرا نتوانسته مسیر سالم رشد و تکامل ادبیات و هنر و دیگر عرصه های تحقیقاتی و پژوهشی را طی نماید؟

 چرا وجود ماندگار ترین سیما هایی خورشیدی،  در دهلیزه های تنگ و تاریکِ  به ویژه چند قرن اخیرهمچنان زندانی اند؟

 مضمون نامۀ بانو "مشرقی" را نیز همین اندوه و تأسف می ساخت.

 

  بانو ( مشرقی) عزیز!

 

به نظر شما بهتر بود از کجایی نامۀ تان،  باید می آغازیدم و نظر خود را علاوه می کردم. من ترجیح دادم از سیماهایی که شما از آنها نام برده اید شروع کنم؛  زیرا این شخصیت هاست که در تاریخ نقش مثبت و منفی بازی می کنند.

 یا به عبارت دیگر این شخصیت هاست که با رهنمایی خود،  جامعه را به فراز یا به نشیب می کشانند. کارکردها و نقش سیما ها در جوامع انسانی مانند نقش اهورا و اهریمن در ادبیات کهن و اسطوره یی ما است؛ فقط با یک تفاوت که اهورا و اهریمن در ماورای ذهن جامعه موجود اند و شخصیت های انسانی عینی بوده و درمیان جامعه و برخاسته از جامعه ومورد پذیرش، دفاع ، یا طرف رد و نفرت جامعه قرار دارند.

 اکنون این فلسفه را کنار میگذاریم؛ اما بیایید قبول نمایم که سیما یا فرد معین در طول تاریخ سکاندار رهبری جمع بوده است، در حالیکه خود از میان جمع بر خاسته،  با این خیزش از میان جمع، جمع را یا در فرود و یا بر فراز گرد آورده است.

بنا براین  چون بحث شما بر محور ادبیات می چرخید، من نیزروی آن مکث می نمایم.

 زیرا شما نوشته اید که قرار است این نظرات را در اجتماع جوانان کشور ما که از سراسر اروپا و امریکا و دیگر قاره ها در فرانسه گرد خواهند آمد، قرائت نمایید.

 بنا بر این می خواهم برخی از گفته های پراگندۀ خود  را اینجا بدون تکلف و تشریفات نگاری و حاشیه پردازی بیان نمایم.

 بانو مشرقی عزیز!

گندمزارهای ادبیات کشور ما را مردان بزرگ در تاریخ  شخم زده،  دانه پاشیده  و ازآن خرمن ها حاصل به یادگار گذاشته اند؛ ولی افسوس که ما در پسینه سالها و قرنها نتوانستیم به انبارگاه این خرمن ها راه یابیم، یا آن را جستجو نمایم.

 به همین دلیل تا به امروزگدا باقی مانده ایم، از گندم و نان دیگران خود را تغذیه می نمایم، شکران خیرات،  ذکات، نذر و اسقاط دیگران را به جا می آوریم.

 با زبان دیگران( بیگانه) حرف می زنیم و با مغز های بیگانه ها می اندیشیم. آنطوریکه شما بانو عزیزکاملأ به جا  گفته اید که { از پس قرنها است که ما دچار فقر معنوی شدیم}.

  اگر مکثی کوتاه بر این گفتۀ شما نمایم، باید عرض شود که فقر معنوی حاصل انحراف از پروسۀ شناخت وعدم تشخیص نیازهای است که جامعه بدان ضرورت دارد.

ادبیات ما قرنهاست که فاقد پدیده ی شناخت و تشخیص نیازمندی های جامعه می باشد. ادبیات و هنرما به جستجوی معنویت ارزشمند خویش، درسیر تاریخ و احیاء آن ارزشها به منظور آگاهی بخشی و تکامل بعدی جامعه نپرداخته  و این روند درسیرادبی جامعۀ ما مشاهده نمی شود؛ یعنی ما ادبیات دادخواهانه، پوینده و احیاء گر اندیشه های ارزشمند تاریخی  خود را نداشته ایم.

 بدین سبب بوده که ما از قرنها بدینسو است که به فقر معنوی دچار شده ایم. از جهت دیگریکی از عوامل که ما با فقر معنوی درگیرهستیم،  مسخ اندیشه در سیما ها می باشد.

 این مسخ چگونه در سیما ها رشد می یابد؟

  مسلماً انگیزه های آن را جامعۀ ما در طول تاریخ تجربه نموده و آشکار گردانیده است که عبارت است از بیگانه بودن با  تاریخ ادبیات جامعه و مضمون ادبیات درسیر تاریخی جامعه می باشد. این بیگانه بودن ناشی بوده از تنبلی، روزگذرانی، عدم عشق و علاقه به وطن و مردم، نداشتن درک درست از مسوؤلیت اجتماعی، خود خواهی، غرورِ ساختگی و کاذب، تفنن، تفاضل و تجاهل، لااُبالگری هایی بلند پروازانه و پوده اندیشی های خود سازانۀ مهندسین ادبیات، در روزگاران متفاوت و به ویژه در چند دهه اخیر. این عوامل ابزار اساسی فقر معنوی یک جامعه به شمار میرود.  سوگوارانه باید افزود که مهندسین یا سیما های ادبیات ما، در حالیکه ساخته ها و پرداخته های شان از چشمه ساران  ادبیات بیرونی به ویژه کشور ایران آب می خورد؛ ولی درخت اندیشۀ شان در رابطه با جامعه و مردم و رسالتمندی و درک مسوؤلیت در قبال بحرانهای اجتماعی را از دیگران  نخواسته اند، یاد بگیرند و آن را آبیاری نموده و سبز نگهدارند، یا رشک و غیرت نبرده اندو نخواسته اند بنگرند که سیما های ادبیات و هنر در کشور های دیگر چگونه در رشد ادبیات خود تلاش نموده  و ازنقش و تأثیر آن در جامعۀ استفاده برده اند. [ فراموش نشود که منظور من از سیما ها در ادبیات معاصر جامعۀ ماست].

در یکی از یادداشت های سعید نفسی( پژوهشگر ایرانی) خوانده بودم  که نوشته بود: "بدیع الزمان فروزانفر وملک الشعراء بهار و من مسوؤلیت احساس می نمودیم که اگر جوانی و یا فردی داستانی، یا در بارۀ ادبیات و تاریخ ادبیات چیزی می نوشت، اگر نویسنده در شمال مرز می بود و ما در جنوب کشورقرار میداشتیم ، شرق و یا غرب را می پیمودیم تا خود را به شمال برسانیم تا آن اثر را بدست آوریم و بخوانیم، تا نکند که انتشار آن اثر در آینده مایه سر افگندگی  تاریخ ادبیات ما ویا گمراهی جامعۀ ایران گردد. این تنها ما نبودیم، بلکه همه اساتید مسوؤل اینکار را می کردند، اساتید نیز فی مابین در هر موضوع تبادل نظر می نمودیم و همدیگر را کمک می نمو دیم."

 

ازماکسیم گورگی بیست هزار نامه به یادگار مانده است. او در نامۀ به اچ – جی ولز H.G wells   که در اثری زیر نام « در بارۀ ادبیات » ترجمۀ محمود معلم  به چاپ رسیده می نویسد: " من هم اکنون از کار غلط گیری ترجمه روسی تازه ترین اثر شما به نام "آقای برتیلینگ خوب تشخیص می دهد، فراغت حاصل کرده ام و می خواهم مراتب تحسین و ستایشگری خود را در این مورد ابراز نمایم..."

در نامۀ دیگری به رومن رولان می نویسد: " با کمال اشتیاق می خواهم از شما تقاضا کنم که شرح حال بتهون را برای کودکان بنویسید. در این ضمن از اچ.جی ولز نیز تقاضا کرده ام، در باره زندگی ادیسون و از فریت جوف نانسن خواسته ام در باره زندگی و احوال کریستف کلمب مطلبی بنویسند. من خودم شرح حال گاریبالدی را خواهم نوشت هم چنین بیالیک شاعر یهودی زندگی موسی را خواهند نگاشت و مطالب دیگر. احساس اطمینان می کنم که شما یعنی نگارنده و مولف «ژان کریستف» و «بتهون» از کمک بی شائبه و فوق العاده ارزنده خود دریغ نخواهید کرد."

اما با دریغ، با وجود اینکه نویسندگان و اهل قلم در کشور ما، کتاب هایی بسیار را از دیگران خوانده و می خوانند، در مقدمۀ هر کتاب می بینند که نویسندگان و مؤلفین چگونه از یاری و کمک اساتید و اشخاص در تهیه و ویراستاری کتابهای شان اظهار سپاس و یادآوری می نمایند؛  حتی اساتید و دانشمندان که همدیگر خود را کمک نموده اند به خود می بالند که البته این بالندگی نه به خاطر فخر نمایی می باشد بلکه به دلیل انجام  رسالت در برابر اجتماع و حوزۀ فرهنگی است. سیما های ادبی ماکه این چیز ها را شاید خوانده باشند، ولی جذب این چنین اندیشه ها نشده اند.

شما در نامۀ گورگی ملاحظه کردید که وی با چه عشق و علاقۀ می خواهد درمواردی که برای رشد ذهنی جامعه مفید اند از دیگران با تمام خضوع و خشوع طالب کمک  شود.

 شما در یادداشت سعید نفیسی ملاحظه می کنید که چگونه اساتید عرصۀ ادبیات و هنر در ایران احساس مسوؤلیت، در برابر جامعۀ خود می نمایند و نمی گذارند که اثری خلق شود که فردا در تاریخ ادبیات شان یا بالای ذهنیت جوانان جامعۀ شان باری منفی بگذارد. ازاین گونه نمونه ها و کارکردها  در تاریخ ادبیات جهان بسیار زیاد است. وقتی گورگی به بیست هزار نامه پاسخ می نویسد و یا خود نامه می نویسد، او مسوؤلیت و رسالت دانشی و نویسندگی خود را در جامعۀ خود درک کرده است  آیا نویسنده و ادیب و سخن دادن ما چنین کرده اند؟

 پاسخ منفی است. اینها با اندکی فهم خویش، گمان می کنند که تخت بخت و شهرت شان در برج عاج زمان گذاشته شده است. بنا بر این با غرور فیل مرغی خود را باد می دهندو در انجام رسالت ادبی غمزه می نمایند.

 این غمزه فیل مرغی  را زمانی اداء می نمایند که  منافع خود را تشخیص بدهند. مبادا در شعر یا نثر و نقد شان واژۀ جا افتد که مردم علیه شان بشورند، یا قدرتمندان مذهبی و سیاسی ایشان را به باد تکفیر بگیرند. این اشخاص مانند گیاهان هرزه ای اند که ازهرسو باد بوزد، به پای بادها کمر خم می کنند.

اشتباه کرده ایم اگر اینها را با صفت کاج های بلند باغستان ادبیات خود موصوف بگردانیم.  اینها سپیدار های بلند موریانه زده  اند که گذشته از آنکه خود اندیشه نمی آفرییند و به اندیشه ها پشت نموده اند از حضور سایه های خود بر دیوار ها نیز می هراسندو بدین معنی که نمی خواهند اندوخته و داشته های خود را، اگر داشته باشند؟ در اختیاری دیگران قرار بدهند. یکی از مسایل که خود تجربه نموده ام اینست که  فرهنگی های برج عاج نشین ما، برخی از کار های را که واقعاً بالا مرتبت و سزاوار خردمندان اند، از نظر اینان کوچک و بی ارزش قلمداد می شود و آن را کسر شأن خویش می شمارند. یکی از نمونه های این ادعا، ویراستاری آثار نویسندگان و شعرای جوان است. اینان از تصحیح و ویراستاری یک اثر شرم میدارند و آن را برای خود کسر شأن می شمارند، فقط  وقتی راضی می شوند مقدمه ی بنویسند که شاعر یا نویسنده ای برای این برج عاج نشین واژه چاپلوسانۀ  چون ( استاد، دوکتور صاحب، پروفیسور صاحب، نویسندۀ بی بدیل و افتخار جامعۀ ما، ادیب فرزانه، و غیره) را با هدیه ای، دعوتی یا بوتلکی نثار قدم های مبارک شان نماید.

 چرا چنین می کنند؟

چون به پندار اینها گویا با نوشتن یک مقدمه به نویسنده یا شاعر رتبه نظامی اعطا می نمایند؛ زیرا اینان پیش از آنکه نویسنده و شاعر باشند، بیروکراتها بوده اند و ادبیات را وسیلۀ برای دریافتن شهرت و مقام به کار گرفته اند؛ مانند سیاستمدار های ما سیاست را نه در جهت خدمت کردن بلکه برای حکومت کردن پیشۀ خود ساخته اند.

  ایکاش اینان بدانند که تاریخ از همین اکنون این عناصر را در فهرست پادو های فرهنگی ردیف نموده است.

 آری بانو مشرقی ارجمند!  

من با شما مؤافقم  که با تأسف  امروز، نه تنها امروز که از چندین دهه بدینسو، ادبیات و هنردرکشور ما بصورت کُل، زیر تأثیر تلقین و تحکیم گروه ها ، عمامه داران و محافل بسیار مبتذل سیاسی و مذهبی قرار گرفته است.

 به جای مخاطب قرار دادن جامعه، اقوام و اقشار مورد بحث قرار می گیرند. اگر داستان است یا شعر، نقد است یا تاریخنگاری ، مقاله نویسی و یا موسیقی و نقاشی همه و همه هرزه نگاری های اند که با اندیشۀ تعلقیت های کوچک و پستِ گروهی و مطرح شدن های فردی،  مجزاء از نگرش های اجتماعی به نگارش  آمده و خلق می شوند.

 منظور اینجا از نگرش اجتماعی به هیچوجه تأیید تفکر جامعه یا همگام شدن با حرکت های فکری مسلط بر جامعه نیست؛ بلکه منظور تغییر جامعه و تبدیل جامعه از جمودیت و سنت اندیشی های مبتذل فکری، به تحرک آوردن و گشاندن جامعه به مرز دگر اندیشی می باشد.

 کار مهمی که روشنفکران دیروز ما نکرده اند و عکس آن، تاریک اندیشان و منبریان افکار تاریک و مبتذل،  در طی قرون انجام داده اند و ما امروز مشاهده می کنیم که پیروزهم هستند و توانسته اند اکثریت جامعه را ازهرحیث به برده گان تابع خود تبدیل نمایند. جامعه نیز بدون کوچکترین عکس العملی طوق برده گی منبریان و دشمنان خود را بر گردن آویخته و از موجودیت چنین طوقی مباهات نیز می نمایند.

باتوجه به این وضعیت میتوان گفت؛ مقصر اصلی جامعه و قصور این تقصیر بدوش روشنفکران قرار دارد. زیرا ادبیات نتوانسته دوست و دشمن را تفکیک کند، همانگونه که سیاستمداران دغل به هیچ صورت نمی خواهند ازدشمن تعریف مشخصی ارائه بدهند.

 آنان میدانند که اگر شرایطی مساعد گردد و منافع خود را در وجود دشمن بیابند، خود را بدامن دشمن می اندازند و عهدنامه دوستی می بندند.

 اجازه بدهید این موضوع را اندکی در رابط به ادبیات برای جوانان عزیز باز تر بیان کنم.

بدون شک باید گفت که تأیید، توصیف و تعریف جامعه معمولاً از سوی دشمنان جامعه، یا به عبارت دیگر، از سوی کسانی صورت می پذیرد که می خواهند جامعه را در بست در حیطۀ قدرت خود و اندیشۀ خود، برای برآورده کردن منافع فردی و یا گروهی خویش داشته باشند.

 دراینجا منظوراز تعریف و تمجید از جامعه، جامعه ای است که درماهیت، فاقد اوصاف می باشد که به او نسبت داده می شود؛ مانند جامعۀ ما.

  در افغانستان بیش از 70 درصدمردم درکل ونود درصد زنان ودختران، بی سواد اند؛ یعنی خواندن و نوشتن را نمی توانند. اگر کل جامعه را مثال بگیریم، ازجمع سی درصدایکه میتوانند بخوانند، بالاترین تعدادرا بیضه داران مذهبی تشکیل می دهند بعد درس خوانده هارا در خط دوم میتوان گرفت وکمترین رقم را به اصطلاح روشنفکران می سازند. بنا بر ملاحظات عینی رقم  بیضه داران مذهبی نیز از لحاظ اندیشه،  در زمرۀ بی سوادان به شمار می روند با این تفاوت که اینها خود، مجریان عملیه بی سواد سازی جامعه می باشند و حضور اینها در تحقق بی سوادی جامعه و نگهداری جامعه در منجلاب فکری تاریخ زده ای که بیضه داران بنا بر منافع خود و ارباب قدرت، به آن باورمند هستند، نقش بسیار خطرناک نسبت به آدم های کمترچیز فهم و بی سواد جامعه دارند.

 قشر نخستین، یعنی بیضه داران مذهبی را میتوان رهبر و پیشوای بی سوادان جامعه دانست.فیصدی محدود درس خوانده به نحوی از انحا از لحاظ فکری همکنان باور های بیضه داران مذهبی به شمار می آیند و به هیچ وجه حاضر نیستند علیه فتوا های آنان موضعگیری نمایند. در نهایت تنها شماربسیارکم قشر به اصطلاح روشنفکر، به عنوان قشر مطرح باقی می ماند. بدبختانه شناخت این فیصدی کم قشر روشنفکر به حدی دشواراست که انسان میتواند رنگ باد را در هوا تشخیص بدهد؛ اما رنگ این روشنفکران را در اجتماع نه.

اینها  زمانی پیش نماز هر میت و (حنا بیارید خوان) شب حنای هر دامادی می شوند.  در این صورت اگر از یک چنین جامعه ای تمجید به عمل می آید، با چه وصف هایی باید این جامعه را موصوف کرد. حتمآ با اوصاف که سزاوار انسانهای شایسته و با فهم نیست. مانند؛ مردمان جنگجو، بُرده بار، صبور، ستمکش، قانع ، مطیع  متواضع ، سرخم وامثالهم. مسلماً یک چنین جامعه ای و چنین مردمی گوسفندان بیش نیستند. آیا تصویر یک چنین جامعه چراگاههای گوسفندان اربابان و شبانان را به یاد نمی آورد؟ مسلماً می آورد. زیرا رابطۀ یک چنین جامعه با امیر و آمر و شیخ و خلیفه همان رابطۀ شبان با گوسفندان است. شبانان نیز بسیارخوب از گوسفندان حمایت می کنند، گوسفندان را به چراگاه ها می برند و حتی سگهایی را برای حفاظت آنها  تربیت می کنند، اما برای چه؟ برای اینکه این گوسفندان را می خواهندیا بفروشند و یا خود قربانی نمایند و از گوشت و پوست آنها خود را  تغذیه نمایند.

 به این خاطر است که دفاع از مردم را به صیغۀ مقدس تبدیل نموده اند. دفاع از دین و مردم  دو روی یک شمشیر است که به وسیلۀ  اربابان سیاست و دین، مردم را در قربانگاه منافع خویش قربانی می نمایند. مسلماً در این صورت اجازه نمی دهند که روی منافع شان که آن را برای خود مقدس می شمرند و مایملک خود، کسی حرفی در باره آنها بزند و به جامعه بگوید که تقصیرتو، شعور گوسفندی تست و بیا بسوی اندیشه و شعور انسانی. این پیام را کی باید بدهد؟ بدون شک آگاهان جامعه. اینجاست که رسالت نویسندگان و نقش ادبیات تعین می گردد. نویسندۀ رسالتمند وظیفۀ خود میداند که انسانهایی را که زندگی گوسفندی اختیار نموده اند به زندگی انسانی آشنا سازد. ماهیت و قصد و نیت شبانان را آشکار گرداند تا مانع کشتار و ستم آنها در جامعه شده بتواند. اما این رسالت را کدام نویسنده، شاعر،فیلسوف یا منتقد انجام میدهد؟. مسلماً کسانی که بداند در برابر جامعه ایکه به خون آن پرورده شده است چه مسوؤلیت و مکلفیت های دارد... بداند که در پیشگاه تاریخ و نسلهای آینده پاسخگو می باشد ومهمتر اینکه  از شرمندگی در برابر نسلهای آینده و تاریخ ، ننگ و عار داشته باشد.

 بدبختانه در کشور ما نویسنده و شاعر اگر آنها را روشنفکران خطاب نمایم، خود دعوایی شبانی را داشته اند. گورگی وقتی راجع به زوال شخصیت بحث می کند راجع به نویسندگان عصر که سوگوارانه با شرایط عصر ما نیز مطابقت داردمی نویسد،چنانچه: "نویسنگان امروزی با هم آهنگی ردپای نامعقول افراد مبتذل را دنبال می کنند. درست به همان طریقی که آدم سرماخورده ای با دستمال آب بینی خود را می گیرد و آنرا دور می اندازد، آنها نیز عقاید و شعار ها را می گرفتند و بهمان سرعت تعویض  دستمال آنها  را دور می انداختند."

در جایی دیگر می نویسد:

"شاعر، ادیب می شود و از برج و کنگره حقایق عالی و مشاهدات بزرگ به دشت مسطح غمها و اندوه های اندک نزول کرده است. چشم هایش به تصادمات و رخداد های ملالت بار دوخته شده و می کوشد از رخداد ها به کمک اندیشه های مغایر و عاریه ای با خبر شود.

با کلماتی که خود مفهوم شان را نمی داند آن را بیان کند. در حالیکه این کلمات برایش بیگانه اند. شکل و قالب پر بها تر گشته  و قدمت بیشتری بخود گرفته است در حالیکه مفهوم و سخن سرد رو به زوال می نهد و هیچگونه ترقی و تعالی نمی یابد. از نظر محتوی فقیر تر گردیده است، یکرنگی و صداقت اندیشه های شان با پر وبال سوخته و ریخته با حالتی بی روح به مرداب ابتذال نزول می کند، از هم می پاشد. ملالت بار می شود تنبل و فرسوده و بیمار گونه می گردد."

 

بلی  بانو مشرقی عزیز!

 از آنعده نویسندگان که شما ازایشان نام برده اید، دیگر نباید توقع انجام رسالتمندیی در حوزۀ ادبیات را داشت. اکثریت اینها اکنون تعهد با خود دارند با نیازمندی های شکم و زیر شکم خود و به کرسی رساندن چوچه های خویش.  

چیزی تعجب بر انگیزاینست که چرا ما از تابو سازی و تابو پرستی نمی توانیم رهایی یابیم. اصولاً نمیدانم چرا گوشهای ما فقط با چند نامی باید آشنا باشد که دوران قامت افروزی های شان به پایان رسیده و اکنون بجای تداوم زندگی به حمل تابوت خود می اندیشند.

 با پندار های مالوخولیایی شکوه حمل تابوت خود را تصور می نمایند و افرادی را که عقب تابوت شان روان اند، می شمارند، سعی می کنند، بشنوند که چه کسانی  با آه و افسوس وچشمان اشک آلود می گویند که  چه ضایعۀ بزرگ و چه نویسنده و یا شاعر شهیری بود؛ همانطوریکه اینها در زندگی خودنیز تمام سعی و تلاش خود را کردند که به تخت دامادی شهرت و منزلت های کاذب برسند که رسیدند.

عدۀ هم بالای شان گل پاشیدند و برای شان رقصیدند و کف زدندو بسیار قشنگ در شهر کور ها پادشاهی نمودند.

 اکنون فقط توقع دارند که تابوت های شان نیز با  بدرقۀ  یک جمعیت کثیر تا به قبرستان حمل گردد و سنگ پرقیمت بر گور های شان گذاشته شود. به همین لحاظ است که اینها عملاً در صحنه ادبیات جامعه در پسینه سالها دیگر وجود ندارند و به آنچه که بدست آوردند قناعت نموده اند. اگر گاهی  نالش از ایشان به گوش می رسد تکرارت مکررات و جویدن همان نُقل های زمان دامادی شان می باشد.

شما از برخی از شاعران و نویسندگان دهه های پیش نام برده اید، مانند قاری عبدالله، بیتاب، شایق جمال، عشقری، خلیل، خلیلی، پژواک، بسمل، مستغنی و شانزده تای دیگر.از این عده ، نسبت به واصف باختری، رازق رویین، اسدالله حبیب، بارق شفیعی، محمود فارانی،کاظم کاظمی، لطیف ناظمی  و نویسندگان مانند اعظم رهنورد، اکرم عثمان، سپوژمی زریاب و هشت تای دیگر قسماً تمجید به عمل آورده اید. من فکرمی کنم، بانو مشرقی در مقایسۀ خویش اندکی دچار اشتباه  شده اید. اینجا می خواهم این اشتباه را در محضر جوانان عزیز از دیدگاه خود بیان نمایم. 

دستۀ اول که مورد تأیید شما واقع گردیده اند و گویا کار های کرده اند باید گفت که آنها نویسندگان و شاعران سنتی بوده اند، شما در اشعار و کلام آنها چیزی جزء تکرار گفته های سعدی در گلستان و بوستان و یا دیگر اندرز نامه  ها، اندیشۀ دیگری نمی یابید.

برخی از آنها مانند قاری عبدالله و عبدالحق بیتاب در کار تدریس فنون ادبی، معانی و بیان و اصول عرفان و تصوف عروض و قافیه و بدیع کار های مثمر انجام دادند و در شعر وشاعری هم از جملۀ شاعران سنتی بودند. اشعار آنها از لحاظ مضمون سست و بیروح  است، اما از لحاظ  شکل  محکم و روان؛ زیرا آنها دستور زبان و علم و عروض قافیه را استادانه میدانستند. شما میتوانید مضمون و شکل را در این شعر استاد عبدالحق بیتاب به قضاوت بگیرید:

  

"نوبت پيرى رســـــــــــيد و در دهن دندان نماند
 ذوق خورد و نوش رفت و اشتها چندان نماند
ديگران نان و من دلخسته، حسرت مى خورم
غير از اين چيز ديگر از بهر من بر خوان نماند"

 

ملک شعراء قاری عبدالله نیز با همین تفکر میزیسته است. به همین گونه بسمل و مستغنی ، پور غنی و قاری زاده،  شایق جمال و دیگران که شما نام برده اید همه شعرای بودند که به عروض و قاقیه، وزن و زبان عربی آشنا و در بیان پند و اندرز های تکراری و قبلاً گفته شده یدبیضاء داشته اند.

 پند و اندرز هایی که از ده قرن تا به امروز تکراراً از سوی شعرای پارسی زبان سنتی بیان گردیده است. در عرصۀ شعر غنایی یا تفننی نیر ما نند برخی شاعران امروز، اشعارشان دارای همان مضامین است که{ هزار ها بار این همه مضامین و مطالب مکرر از طبع استادان سلف تراویده است، مضامین که آن را از لابلای زلف معشوق و کوچۀ اندام زن زیبایی میتوان جستجو کرد}.

  خلیلی  و پژواک  شاعر دربار بودند از خلیلی جز مدیحه و مرثیه و بعضاً قصاید مذهبی و غزل های غنایی چیزی دیگر نداریم .

 او در زمان که در کنار خفاشان در پاکستان میزیسته است گاهی اشعار توحیدی برای تنظیم های به نام مجاهدین سروده است و از آزادی و رهایی از قید بیگانگان حرفهای دارد که منظور های خاص سیاسی در آن نهفته است.. پژواک شعر لوکس می گفت و پیش از آنکه شاعر باشد آدمی دیپلومات بود که بیشتر عمر خود را در امریکا و خارج از افغانستان سپری نمود.

اگر گفته شود که ما در تاریخ ادبیات { تاریخ که هنوز نوشته نشده است} دریکی دوقرن پسین شاعر و نویسندۀ رسالتمند و صاحب اندیشه را نمی یابیم، حرفی بجایی گفته ایم. اما با ذکر این نکته که چند تای به شمار انگشتان یک دست شما داشته ایم  که از آنها سوگوارانه یادی به عمل نمی آید.

   این نویسندگان و شاعران  قصداً و عمداً به فراموشی گرفته شده اند، مثل محمد یعقوب خان"کندکمشرتو پچی که از وی در ادبیات ما خبری نیست، فقط  مرحوم غبار ازاو  مختصراً یادی نموده است و نامۀ او را که از زندان عنوانی جوانان نوشته بوده به نقل آورده است.

 وقتی شما این نامه را مطالعه می کنید می بینید که در آن اندیشه نهفته است. نویسنده دارای اندیشه است. چیزی که در آثار بلند بالاترین نویسنده و شاعر امروزی کشور که رگ گردن شخ می نمایند و جزء در خانۀ مولانا و بیدل شیخ قادر به مهمانی نمی روند، نمی توان پیدا نمود. در همین نامه از متن و سبک و کاربرد واژه ها و جملات نویسنده معلوم می شود که بر علاوۀ صاحب اندیشه بودن دارای استعداد عالی نویسندگی بوده است.  محمد یعقوب در فرانسه تحصیل نموده بوده و در جنب اردو شاه امان الله خان خدمت می نمود. وقتی حبیب الله کلکانی به پیشآهنگی حضرت محمد صادق مجددی  و برادرش نور المشایخ تحت رهبری انگلیس، علیه امان الله خان کودتا نمود، محمد یعقوب را نیز به زندان افگند .

 من اینجا مختصری از آن نامه را برای تان از کتاب «افغانستان در مسیر تاریخ»نقل نمایم.

 او پس آنکه فضای پر وحشت و دهشت زندان، اخلاق و نظریات زندایان را در نامۀ خود به تصویر می کشد وضع اجتماعی را  که به ویژه امروز به خوبی دلالت بر کردار و پندار روشنفکران کشورما می نماید و قامت روشنفکران امروزی را با خط درشت برجسته می گرداند، چنین بیان نموده می نویسد:

 " ... راستی و درستی، وطنخواهی و نوع پروری کلمات متداولۀ ماست، ولی در عمل جز ترس و کینه، رنج و بدبختی حاصلی نداریم، آنچه در محیط ما وجود دارد برای تشدید شکنجه و افزایش رنجهای ماست. علمای علام از عمل نیک محروم است، پاسپان دزد است، قاضی راشی است، دولت دشمن جان ماست، فرهنگ کانون جهل و فساد گشته و عدلیه مرکز ظلم و قساوت. همه میدانیم و همه آهسته این قضایا را صحبت می نمایم. با وجود آن به متعالمان و ملانمایان احترام می گذاریم، از پاسبان می ترسیم، به قاضی التماس می کنیم، از دولت انتظار شفقت و مساعدت داریم، و برای دفع ظلم به حکومت پناه می بریم؛ اما: احترام ما به عالم نمایان، ، ترس ما از پلیس، التماس ما به قاضی، داد خواهی ما به حکومت و عدلیه همه ریاکاری و دروغ است و دعای علما، تحفظ پلیس، عدالت قاضی از آن دروغتر است.

دروغ آتش هیزم جهنم ماست، دروغ مادۀ اولیۀ این کارخانۀ رنج و عذاب است، دروغ محصول تمام نشدنی این مزرعه آفت و الم است، آری دروغ تخم پر حاصلیست که لا ینقطع در سرزمین بلا کاشته شده و میده آن بر خرمن کینه، عزائیست که در سر تا سر این قبرستان نواخته می شود، دروغ سرود جهنمیان است.

زندگی ما چیست؟ در میان شعله های جهنم می خندیم، گریه می کنیم، می ترسیم، مأیوسیم، امیدواریم، میروئیم و نمو می کنیم، گل می دهیم و پژمرده می شویم، لیکن لهیب این آتش سوزندۀ ما ابدیست مگر نسل های آیندۀ ما نیز در این جهنم برای ابد خواهند سوخت؟

اصلاً زندگی ما به معنی حال وجود ندارد، زندگی ما به فردا احاله می گردد و ما به فردا علاقه مندیم، فردایی که امروز نمی شود و در پی خود خود فردای دیگری دارد، با وجود آن این فردا مرجع امید ماست فردا آهنگ یکنواخت و تنها آهنگ امید بخشیست که در سراسر جهنم ما طنین می اندازد. فردا سرور دایمی ماست، فردا نان خواهی خورد، فردا دفع ظلم خواهد شد، فردا آلام و مصائب ما کمتر خواهد شد، فردا دژخیمان دست از شکنجه و تعذیب خواهند کشید،فردا صدای شلاق که استخوانهای ما را خورد می کند شنیده نخواهد شد، ما منتظر این فردا استیم"

 

 اما افسوس که این انتظار برآورده نشد و صدای شلاق که استخوانها را خورد می نمود، تا هنوز ادامه دارد. اکنون سوال اینست که در تداوم این استخوان شکنی ها مقصر کیست؟ استخوان شکن؟ مقصر کسانی اند که با وجود فهم و درک دردهای اجتماعی، نسخه های درمان درد را قرائت نکردند ودر ادبیات اشاعه ندادند و منشأء استبداد را  در شعر، در داستان ودر تحقیق بیان ننمودند.  تصادفاً این همان چیزی است که شاعری دردمند دیگری به نام (جلوه) که تا هنوز هویتش آشکار نگردیده است  سالها پیش فریاد میزد که:

"تا کی از جور و ستم شکوه و فریاد کنید

 سعی برهم زدن منشأء بیداد کنید

دست ما دامن تان باد جوانان غیور

که از این ذلت و خواری همه آزاد کنید

چشم امید به تو نسل جوان دوخته ام

در خور شأن و شرف مملکت آباد کنید

روزی آید که شود خلق به خلق حاکم و ما

رفته باشیم از این ورطه، زما یاد کنید"

 

  بدبختانه که در ادبیات ما پس ازقرن سوم  تا پنجم هجری، اندیشه  در جهت یافتن منشأء بیداد وجود ندارد. آفرینش های ادبی ما فقط از بیداد حکایت و شکایت می کنند نه از ریشه و منشاء بیداد.  اشخاص که منشاء بیداد را افشاء نموده اند چندتای محدود بوده اند که به ادبیات دادخواهانه و روشنگرانه ادامه دادند ولی زود فراموش شده اند. برخی ها هستند که فقط در همان دایرۀ فریاد از بیداد و بیداگر باقی ماندند. این سیما ها  در آن برهۀ از تاریخ انگشت شمار بودند که بدبختانه تا هنوز ادبیات ما توفیق نیافته است که در باره افکار و اندیشه های آنها به ویژه  اندیشه ها و باور های شان تحقیق نماید.

 اما از دستۀ دوم که بانو مشرقی هم از ایشان یاد نموده است، باید گفت که این دسته مانند واصف باختری، رازق رویین، اسدالله حبیب، بارق شفیعی، محمود فارانی،کاظم کاظمی، لطیف ناظمی نویسندگان مانند اعظم رهنورد، اکرم عثمان، سپوژمی زریاب ، عتیق رحیمی و خالد نویسا،  غلام محمد غبار، عبدالحی حبیبی، میر محمد صدیق فرهنگ و هشت تای دیگر، بسیاری ازاین ها عکس دستۀ اولِ صاحب اندیشه اند. اینجا می خواهم قبل ازآنکه در بارۀ این سیما ها گفتگو نمایم لازم می آید تا از «اندیشه» تعریف شود که اندیشه چیست؟  

 از نظرمن، اندیشه  عملکرد ذهن انسان است. ذهن وقتی در برابر سئوال و  یا مجهولی قرار میگیرد برای حل سوال و معضل وارد عمل می شود یعنی به حرکت می آید. ذهن تنبل در برخورد با معضل و یا سوال  به حیرت می افتد و به ماوراءالطبیعه پناه می برد؛ یعنی حل آن را به یک نیروی دیگر مربوط میداند. این چنین اشخاص را میتوان فاقد اندیشه دانست، زیرا ذهن یا مغزاین چنین افراد قادر به حرکت یا تولید اندیشه نیست. اما اذهانی که می خواهند به حل  معضل و یا مجهول نایل آیند، ابتدآ روی معضل و سوال مکث می نمایند، بعد سمت حرکت را بسوی مبادی عقل و خرد آغاز می نمایند. در اثر این حرکت و سیر است که به نتیجه می رسند و توفیق حل مشکل به یاری عقل نصیب شان می گردد.

دست یافتن به نتیجه هر چند که کامل هم نباشد اندیشه است. تمام اکتشافات و اختراعات ، فلسفه و تیوری های اجتماعی و سیاسی و علمی در اثر طی این پروسه به عمل آمده است. یعنی سیر در امتداد جادۀ عقل.

 محرکین این پروسه همان صاحبان اندیشه اند یا اندیشمندان. در پهلوی اندیشمندان و حیرت پناهان از یک گروه دیگر نیز باید یاد نمود. این گروه کسانی اند که خود اندیشه ندارند  ولی با مغز و اندیشه دیگران زندگی می کنند و اندیشه دیگران را اندیشۀ خود می پندارند و از خود می شمارند و خویشتن را اندیشمند معرفی میدارند یا معرفی می شوند. اینها بیشتر مذهبیون و مقلدین اند. چیزی که نباید ناگفته گذاشت عبارت از این است که عملکرد ذهن یا تولید اندیشه اشکال گوناگون دارد. از میان همه، دو شکل آن بسیار بارز و رایج است.

 شکل اول تولید اندیشۀ مثبت، خوب و زیبا است و شکل دوم تولید اندیشۀ منفی، بد و زشت است. طورمثال: یک نفر  می خواهد برای مشکل اقتصادی خویش راه حل پیدا نماید. ذهن این شخص به فعالیت آغاز می نماید، روی مشکل مکث می کند تا آغاز جاده عقل را دریابد. او تصمیم خود را می گیرد یعنی سمت حرکت خود را تعیین می نماید. ذهن این شخص برای رسیدن به ثروت و خوشبختی، سیر در خط  دزدی، جنایت، قتل و غارت دیگران را دُرست تشخیص میدهد. یعنی حرکت  ذهن او در جادۀ عقل منجر به برداشت منفی می گرددو فعالیت منفی و منفی بافی را آغاز می نماید . در نتیجه  به دستورتولید ذهن ( اندیشه) خود عمل می نماید. یا از اندیشۀ دیگران در همین مورد «تقلید» نموده و آن را در عمل پیاده می نماید. از این  واقعیت نمی توان انکار کرد که هیتلر، خمینی ،اسامه بن لادن و یا ملاعمر، ربانی ، گلبدین و غیره، آدم های اندیشمند نیستند. نه آنها اندیشمند اند منتها در جادۀ منفی عقل حرکت دارند که در جهان از این راهییان راه زشت و منفور و اندیشمندان بد کم نداریم. امپریالیزم و مافیای سرمایه جهانی برای ارضای خواسته های خود و رسیدن به معراج سرمایه  همیشه از اندیشه غارت و نابودی  استفاده کرده و می کند و بلاوقفه در پی تولید چنین اندیشه های بد نیز می باشند. ازاین میگذریم زیرا این بحث دیگری است. اینجا ما می خواهیم روی اندیشه در ادبیات و هنر گپ های داشته باشیم و اندیشه  و نا اندیشگی های این حوزه را در افغانستان مختصراً بر شمریم.  

  در حوزۀ ادبیات، شاعر و نویسندۀ  و هنرمند صاحب اندیشه به کسانی گفته می شود که در اثر حرکت دادن ذهن خود در وادی عقل به حل سوالها و مشکلات اجتماعی دست یابند، به حقیقت رسیده و از شکاکیت رسته باشند. بااین ملاک است که  دستآورد های آنان ( خلاقیت) توأم با اندیشه بوده میتواند. در اثر این چنین خلاقیت ها است که ما میتوانیم شاعر ، نویسنده یا هنرمند را انسان خلاق و صاحب اندیشه بنامیم. ما آگاهیم که زمان در حرکت است، همراه با حرکت زمان پدیده ها و اشیاء نیز در حال تغییر و تکامل، زایش و فرسایش قرار دارند. اگر ادبیات و هنر نتواند همگام با زمان در حرکت افتد از زمان عقب می ماند، در این صورت آنچه که از عقب کاروان زمان به گوش برسد جرس نیست زیرا کاروان  حرکت نموده و به پیش، راه افتاده است. صدای ادبیات  که از عقب کاروان شنیده شود عقب مانده است، صدایی  است که یا توصیف و ترسیم کشمکش های روحی شاعر و یا نو یسنده عقب مانده از کاروان زندگی  است یا صدایی است که فقط در گوش علف های هرزه طنین می افگند که بسا خسته کن و دلگیر به شمار می رود. از طرف دیگر، اگر نویسنده ، شاعر وهنرمند ریشه و منشأء معضل و حل بنیادی آن را در زمان معین آن نتواند تشخیص بدهد یا نداند که وقتی شعری میسراید، یا داستانی مینویسد و یا تحقیق مینماید، چه هدف را می خواهد دنبال نماید و به چه مقصد می خواهد بسراید و بنویسد، نتیجۀ این ندانستن  ها به یاوه گویی تبدیل می شود.  نویسنده باید برای اثر خود مخاطب داشته باشد، از قبل باید بداند که مخاطب شعر و داستانهای او کیست و چه چیزی را می خواهد با خلاقیت های خود در ذهن مخاطب خویش القاء نماید.

شاعر رسالتمند و متعهد از این امور به خوبی آگاه می باشد. ببینید زمانی که واصف باختری با یک روند ایدیالوژیک تعهد داشت، در شعرش  شما اندیشه، و مخاطب اندیشه را به خوبی در می یابید:

"تو ای همرزم  همزنجیر و همسنگر

سر از دامان پندار سیاه خویشتن بردار

مگر از دشنه خونریز دژخیمان

مگرزین روسپی خویان بد گوهر

هراسی در نهانگاه روان خویشتن داری

مگر مینای روحت از شرنگ ترس لبریز است؟

گناه است اینکه میگویی

افق تار است و شب تاراست  و ره تارست و ناهموار

امیدپیشتازی نیست دراین راه ظلمت بار

تو ای همرزم و همزنجیر و همسنگر نمیدانی

که جاویدان نباشد این سیاهی وین فسونکاری

ندارد پایه دیرندگی اورنگ اهریمن

سراید این شب تاریک و غمگستر

و در پایان این شب،  این شب خاموش هستی سوز

و درفرجام این تاریکی تلخ روان فرسا

براید آفتاب سرخ از خاور

تو تنها نیستی در سنگر پیکار

تو تنها نیستی رزم آزما با دیو مردم خوار

که از هرگوشه گیتی

که ازهر کارگاه  وروستا و شهر

نوای کارزارو بانگ رستاخیز میاید

توهم برخیزو با رزمندگی پیکار خونین را پذیرا شو

بسوی مرگ هستی ساز و دشمن سوز پویا شو

مگر ای همره و همرزم و همزنجیروهمسنگر نمیدانی

که دراین دشت واین صحرا

دراین وادی که برآن بالهای مرگ خونین سایه گسترده

دراین پهنا

که مرغان بر فراز شاخساران اش سرود رنج میخوانند

در این کشتی که آنرا ناخدایان فسون گستر

بسوی ساحل بیداد میرانند

دراین دریای موج آگین و طوفانزای غم های توان فرسا

که اندر کارگاهانش

روان رنجبر در کوره بیداد میسوزد

که اندر روستاهای تهی از سبزه و آبش

که اندر دشتهای خشک وسوزان اش

دلی بزریگران چون نخلهای تشنه صحرا

بود در آرزوی قیره گون ابری

که از آن بردرخشد آتشی و تند بارانی فرود آید

بسوی توست چشم روستائی پیرمردانی

که زخم تازیانه پشت شان را کرده همچون کشتزاران پر شیارو چین

و چشم مادران بینوا کاندر دل شبها

برای کودکان خویشتن

این سبزه های باغ رنج افسانه میگویند

و چشم رهنوردانی که باررنجها بردوش و دل پرجوش ولب خاموش

دراین دشت و دامان راه می پویند

و چشم ژرف بین قهرمانانی که اندر گوشه های تار زندانها

به پا زنجیره ها و بندهای آهنین بردست عمری زنده در گوراند

که تابرخیزی و زنجیره ها را بشکنی و برفرازی

پرچم آزادگی و برفروزی آتش

تا این خسان این ناکسان در آن بسوزند"

 

در این سالها واصف شاعر متعهداست. به همین خاطر انعکاس عملکرد ذهنش را یعنی اندیشه اش  را در شعرش به وضاحت می خوانیم ، مخاطب اثرش را می شناسیم، بر پایه  اندیشه و مخاطب که تعیین نموده، او رسالتش را به خوبی و آگاهانه ادا می نماید. اما زمانی که یک گام فرا تر می گذارد و به ستاوند بلاغت فهم فراز آمده خویشتن را از بند تعلق و وابستگی به یک روند و یا یک ایدیالوژی رها می سازد، به جایی آنکه از آن فرازینه، پرواز خویش را بسوی افق های گستردۀ اندیشه آغاز نماید، عکس آن در گارگاه واژه سازی شعر، ذهنش به فعالیت آغاز می کند و کرسی نشین واژه نگاریها  می شود .

"آن آغازین بلوغ سپیده

منظومه یی میمانست

با قافیه هایی از ابریشم عبیر افشانی لبخند نخستین ستاره

با ردیفهایی از رگبار هجاهای پرندینۀ

نخستین لحظۀ کشف اشراق"

در حالیکه به گفتۀ رضا براهنی در کتاب "طلا در مس" و تأکید علی میرفطروس در کتاب "هفت گفتار"  میدانیم که : ( شیوۀ ارائه هر اثر شعری باید چنان باشد که ضمن برخورداری  از ارزش های زبانی، ساختاری، هنری و شکلی، بتواند بیشترین رابطه را با جامعه برقرار کند، بنابرین: آنچه مهم است دست یابی خوانندۀ شعر به اندیشه و زیبایی های نهفته در یک شعر است، نه حل معما های کلامی و استعارات بغایت عجیب و غریب.) .

 چه  شد که  شاعر اندیشمند روزگار ما چنین شد، ما نمیدانیم . شاعری که حتی پیش از وابستگی سیاسی خویش  رسالتمندانه شعر می گفت و اندیشه می آفرید.

" ای پتکها، ای داسها، گیرید ازین کناسها

زین تیره دل خناسها، دادِ دلِ اهلِ خرد"

 (... و آفتاب نمیمیرد، ص23، از شعر «خشم» سروده شده در سال 1342)

 

 

"زنده گی جلوه ِ دگر گیرد

گر ستمدیده گان به پا خیزند

بر ستم پیشه گان نبخشایند

با فرومایه گان در آویزند"

(... و آفتاب نمیمیرد، ص25، از شعر «زنده گی چیست؟» سروده شده در سال 1343)

 

"اندیشه ندارم اگر این دیو سرشتان

با رشتة بیداد بدوزند دهانم

با نالة خود شعله بر افروزم، اگر چند

چون شمع بسوزند درین بزم زبانم"

 

(... و آفتاب نمیمیرد، ص28، از شعر «مرغ گفتار» سروده شده در سال 1343)

 

 اینجا قصد ندارم که اندیشه های واصف باختری یا کسانی دیگر را به نقد بکشم که این کار از حوصلۀ این مقال بیرون است. اما گفتنی است که واصف واژه ساز بی بدیل  و تصویرگر لحظه های خوب و زشت زندگی به شمار می آید تصویرگر و واژه ساز  که  کلامش تهی از زمینه های فکری بوده  و پیام که مبین اندیشه اجتماعی  باشد در آن دید نمی شود. در راستای زیبا سرایی  و تصویرگری هایش نیزاز او  گلایه وجود دارد که در این عرصه هم به زندگی تنبلانه روی آورده ومانند مصلحت اندیشی، مداراهایش در عرصۀ اجتماعی سایه بر زیبا پردازیی های ذهنیش انداخته  او را وادار به انزواگیری نموده است. با وجود این هم، او دستآورد های اندیشمندانۀ دارد که کمتر در تاریخ ادبیات ما، دیگران به آن پرداخته اند.  آنچه را که واصف در (نردبان آسمان) فشرده به پژوهش گرفته قابل قدر است، همچنان نظریاتش در "گزارش عقل سرخ".

دراینجا باید بگویم که من با نظرات جناب استاد اسماعیل اکبر که در بارۀ واصف باختری در مصاحبۀ خویش با "شهباز ایرج"  که در شمارۀ 3 ،4 فصلنامۀ "خط سوم" 1382  به نشر رسیده چندان موافق نیستم هر چند که در کل آن را تأیید میدارم. باید گفت، اگر واصف باختری مُهر سکوت را همچنان بر لبان خود نگهدارد، دیگر نباید از او امید اندیشه ورزی داشت و چند یادگاری کوتاه اما خوب را که از او داریم نیز دربرابر گناه سکوتش کمرنگ می گردد.

 در پهلوی واصف باختری، همانطوریکه شما بانو مشرقی عزیز ازچندین تای دیگر نام برده اید، اینها نیز بسیار بسیار تنبلانه تر وپر مدارانه تر از واصف، زندگی بی  دستآورد و بی اندیشگی را  پس از سپری شدن نیمه های عمر خود آغاز نموده اند. از رازق رویین نام برده اید. باید گفت او  زمانی شاعر اندیشمند و متعهد بود. رویین در سالهای که می پنداشت از طریق تعلق به یک سازمان سیاسی میتواند رسالت خود را در جامعه ادا نماید چنین می سرود:

" مردم!

از شبستان مصیبت زده ها می آیم

سر به دروازۀ غمهای شما می سایم

 به شما می گویم

شعر من خنجر دشمن در میدان شماست ... "

اما از این «خنجر دشمن در»  پس از آنکه رویین نیز مانند باختری خود را از تعلقیت سیاسی ایدیالوژیک آزاد می گرداند، در سه مجموعۀ که تا کنون به نشر رسانده چیزی به چشم نمی خورد. من متاسفانه در دومجموعۀ  به ویژه از سالهای "توت وابریشم" و "بر نطع آفتاب" اندیشه و پیامی را که مخاطبش جامعه باشد  نتوانستم  سراغ بگیرم. جز بازی نمودن با الفاظ و شکایتکهای از غربت و چیزهای که با مزاق شاعر سازگار نموده است. حتی نمی دانم چرا رازق رویین مانند واصف باختری اشعار سالهای باروری و اندیشگی خویش را در سه مجموعۀ شعری به چاپ نرسانده ست. من درست به یاد دارم که در سالهای 40 تا زمانی که رویین دلبستۀ یک جریان سیاسی نگردیده بود، اشعاری با مضمون و محتوای بلند اجتماعی می سرود.

 در آن سالها به صلابت شعر وی  از لحاظ شکل و مضمون کمتر شاعری داشتیم. مثلاً اشعار محمود فارانی و بارق شفیعی و سلیمان لایق با آنکه پیشینۀ شعر سازی نسبت به رویین داشتند، اما صور و خیال را که رویین در بیان واقعیت ها بکار می گرفت، در اشعار خشک و بیروح آنها دیده نمی شد.

اشعار واصف باختری نیز در آن سالها جلوۀ کم رنگ داشت. زیرا باختری در آن سالها تا جایی که من بیاد دارم بیشتر در قالب غزل شعر می گفت و عاشقانه:

" زمن ای غزال وحشی تو چرا کناره جویی

 بنشین به دیدۀ من چو گلی کنار جویی"

 اوهنوز بر سریر نبوت واژه گانی در شعر تکیه نزده بود. انکار نباید کرد که باختری در همین سالها اینجا و آنجا اشعاری با محتوای اجتماعی نیز دارد، مانند شعر "اشک برزگر" و "خشم".

به هرروی در آن سالها  باغستان شعر های رویین را در بلخ و گلستان شعر های لطیف ناظمی را در هرات، که اولی  درد و رنج مردم را بیان می نمود و دومی از عشق ها و عاشقانه ها داد سخن میداد، آغاز فصل شگفتن ها نامید. شگفتنهای که بسیار زود در میسر باد هایی تف آلود سیاست ها و انزواگیری ها،  دلبستگی ها به رسیدن به کرسی های مادی و تجمل مواجه گشت و زرد و خزان زده شد. اما در مورد لطیف ناظمی باید گفت که وی از آغاز وارد سیاست نگردید بود، شعر وی از همان نخستین سرایش خود  رومانتیک  بود، زیادتر به زیبای های طبیعت و زندگی شاعرانه تعلق داشت.

تنها در سالهای پس از کودتا هفت ثور، تصورات لطیف و شاعرانۀ ناظمی صدمه می بیند. آنگاه است که شروع می کند به حکایت و شکایت ها. نمونه این شکایت و حکایت را در"برف سرخ" در مجموعۀ "سایه و مرداب" که بر وزن و آهنگ شعر " انگور" نادر نادرپور سروده شده و از کورۀ آدمی کُشِ حفیظ الله امین بنام "کام" یاد می نماید چنین می خوانیم :

"تن عریان و زخماگین شهر خستۀ ما را

تمام روز برف سرخ می پوشید

و شب با سرمۀ باروت چشمش را سیه می کرد

قدای چکمه پوشان کمر چرمین سنگین دل

شرنگ خشم بر جام سکوت خانه های شهر میافشاند

که ما از شهر میکاییل می اییم

و از خورشید می گویم

کسی اما نمی یارست گفتن شرم تان بادا

که از خورشید می گوید و خورشید را بر چوبۀ

اندام شب مصلوب می سازید

دگر آزرم تان بادا از این ترفند

نه ما این چامه سازان دروغین را

توانی بود تا فریاد بر داریم و بخروشیم

که این اشک خراسانست پنهان در دل هر چکۀ باران

که این خون سیاووشست در هر آیۀ مرجانی سبزینه

برگ تاک مگو برف است

 این حرف است

عصیر و و شیرۀ جان و روان ماست در زهدان گرم خاک

رگ ببریدۀ ما را کسی آویخته چون تاک بر آورند

صدا در قلعۀ هر "کام" زندانی

کلیدش در کف اهریمنانی از تبار شب

به هر جا پیکر بانو خدای شعر در زنجیر

 به هر سو استوایی قامت فریاد ها در بند

سترون ابر ها از بیم در پرواز

بلند قامت هر کاج کاجستان آزادی

شبانگه هیمه یی در کورۀ بیداد

 نه رستاخیز و غوغایی

نه ایمانی به فردایی

نه پیغامی ز ور جاوند."

 ملاحظه می کنید  درون مایه این شعررا  شکایت ، سر خوردگی و  ناامیدی تشکیل می دهد. ناظمی در شکایت خویش، تصویر درست از وضع می دهد. اما نتیجه گیری شگفت انگیز می نماید. این شعر در جدی سال 1358 سروده بود که به گمان  اغلب هنوز رژیم خونخوار امین حاکم بوده است.

اینجا بی مورد نیست که یک تفتین شاعرانۀ را که  شاعران روزگار من و شما، آن را بکار گرفته اند افشاء کنم. این توطئۀ شاعرانه عبارت از ننوشتن تاریخ سرایش شعر از سوی شاعر است.

در اشعار غنایی و حکایتهای غربتی ، روز،  ماه و سال را اکثر از شعراء نوشته اند؛  اما در اشعار و نوشته هایی که  محتوای تقبیحی و شکایتی دارند از نوشتن تاریخ خود داری ورزیده اند. منظور ازاین توطئه شاعرانه این است که نمی خواهند قد راست در برابر یک حادثه و یک مرحلۀ از تاریخ سیاسی یا اجتماعی قیام نمایند. مثلاً در شعر " دزد پا" لطیف ناظمی وقتی خواننده می خواند که :

"ای برادر آن دوپایت را کجا دزدیده اند؟

سکه های پر بهایت را کجا چرا دزیده اند

...

آن دورود جاری احساس را از پیکرت

بمب ها بردند یا خمپاره ها دزدیده اند

...

دستهای از ستم رنگین شان ببریده باد

کز حریم شهر ما اینقدر پا دزدیده اند"

 

 ما میدانیم که شاعر و نویسندۀ نیم قرن اخیر در مراحل مختلف از اوضاع سیاسی و اجتماعی زیسته اند. حداقل این ها چهار تا پنج حاکمیت های مختلف با دیدگاه های مختلف ایالوژیک و سیاسی را در جامعۀ خود تجربه نمودند. اکنون نزد خواننده سوال می شود که منظور شاعر تقبیح کدام یک از حاکمیت های سیاسی است که درخمپاره ها و پرتاب بمب های شان، پا های آن  برادر بریده شده است. ما میدانیم که همه حاکمیت ها متوسل به خمپاره و بمب شده اند.

 باز هم آگاهیم که جنگ ها عادلانه و غیر عادلانه است، بدون تردید یکی از طرفین جنگ متجاوز می باشد و طرف دیگر می خواهد در دفاع از ناموس جامعه علیه متجاوز بجنگد . حالا منظور از تقبیح شاعر کدام طرف جنگ است؟ کهِ ها را خواسته  نفرین نماید و از نظر شاعر کهِ ظالم و کهِ مظلوم است؟ بدون شک شاعر خواسته به نحو از انحاء تعلق خود را به هر دوسوی منازعه نشان بدهد، کسی را  نرنجاند و تائید هر دو را با خود داشته باشد؛ یعنی که هردو طرف جنگ پندارند که شاعر با ایشان است. زیرا اینها {بودن را نسبت به نبودن} ترجیح می دهند. این نکته را واصف باختری زیرکانه خواسته حل نماید، زیرا او می دانسته  که  روزی با این پرسش مواجه می شود بنا برآن به پنداشت خود دلیل خویش را از قبل ذکر کرده که به هیچوجه نمی تواند قناعت بخش باشد. او می نویسد: "همه تاریخ ها را از پایان شعر ها ستردم. خوانندۀ داننده  هر تاریخی را که از این هژده سال پسین به تشخیص و گزینش خود در پایان بسا از شعرهای این دفتر میگذاری بگذار. من پیرانه سر اما با لجاجت یک کودک بهانه گیر می خواهم این شعر ها در برابر تاریخ بایستند، نه این که مهر تاریخ بر جبین شان زده شود." ولی باختری  حتماً میداند که آنچه را که تاریخ مُهر نمی زند آن را زمان  نیزتأیید نمی کند. در مجموعه های شعری  رویین و از "باغ تا غزل لطیف ناظمی" نیز اشعار بی تاریخ را می خوانیم .   

 به هر حال حرف ما بالای شعر های لطیف ناظمی بود که باید گفت  خوشبختانه سی سال بعد از سرایش شعر " برف سرخ" ، لطیف ناظمی  از دایرۀ مایوسیت و سرخوردگی خود را به وادی سبز "ایمان به فردا"  می رساند و ورجاوندانه می نویسد:

 

"نويسنده پاره اي از سرزمين، جامعه، تاريخ و ميراث هاي فرهنگي و روحي خويش است و نارواست که همه را به دست فراموشي بسپارد و دين خويش را در برابر تاريخ ادا نسازد.  

با دريغ که شماري از نويسندگان و خامه زنان ما در پوستين انزواي خويش چنان فرو رفته اند که سر از برج عاج خويش فراز آوردن نتوانند. اينان از تنهايي مي مويند و سرود نااميدي سر مي دهند، ازاضطراب و مرگ انديشي سخن مي زنند و ادبيات سياه توليد مي کنند.

 

جماعت ديگري به ضريح پوسيده ايديولوژي ها چسبيده اند و آرمانخويي و آرمان خواهي را پيشه کرده اند. دريغا که در سال هاي خنجر و خون، سقف فرهنگي ما فرو لغزيد . ما گسيخته، پراگنده و متواري شديم و به بيان سعدي «هريک از گوشه اي فرا رفتيم». ماندن در سرزمين هاي ديگران پيوند مان با ريشه هاي ما را سست ساخت و حتا بريد.

 

جنگ در سرزمين ما فرهنگ خويش را تحميل کرد ـ فرهنگ خشونت، فرهنگ ناهمدلي و ناسازگاري، فرهنگ عدم پذيرش ديگران و فرهنگ تهاجم و معارضه. تفنگ تنها ابزار مفاهمه شمرده مي شد. دلسپردن به عصبيت قومي، مذهبي و زباني يگانه رهيافت براي زيستن به شمار مي رفت. جنگ و اشغال که آغاز يافت، نويسندگان ما دو شقه شدند  ـ دسته اي براي اقتدار نوشتند و و دسته اي ديگر يا سکوت کردند و يا در خفا و به علت هراس از چوب و چماق اقتدار به زبان کنايي روي آوردند."

 

 اگر نویسنده و یا شاعر که بخواهد فریادگر زمان خود باشد ولو سالهای سال را در ایستایی و سکوت گذاشتانده باشد، همین که حرکت را آغاز نماید زمانه او را در آغوش می کشد.

ما شاعران و نویسندگان زیاد داریم، مثلاً از دهۀ شصت تا به امروز اگر بشماریم چهره های مانند: پرتو نادری، شبگير پولاديان، صبور الله سياه سنگ، سلطانعلي سحاب، لطيف پدرام، قهار عاصي، افسر رهبين، عبدالله نايبي، محب بارش، سميع حامد، علي شاه روستايار، پژوهان گرداني، مسعود اطرافي، ميرويس موج، لاجوردين شهري، شجاع خراساني، عزيز آسوده، غني برزين مهر، يونس طغيان، صالح محمد خليق، حضرت وهريز،صدیق کاوون، غلام حيدر يگانه، قربانعلي همزي، اسد الله ولوالجي، عباس خروشان و صد ها تن  ديگري كه در همین لحظه حافظه ام ياري نميكند تا نامهای همۀ شان را بیادم بیاورم. از بانوان سخنور ليلا كاويان، راحله یار، كريمه ويدا، شفيقه يارقين «ديباج»،ليلا صراحت، حميرانگهت، فایقه جواد مهاجر،  ثريا واحدي، خالده فروغ، فرحناز حافظي، انجیلا پگاهی، نجلا آگاه، نادیه فضل،  ساجده ميلاد،زهرازاهدی، نفيسه خوش نصيب ، بهار سعید و دهها تن  ديگر را میتوان نام برد. چند تای ازاین بانوان و آقایان  خوشبختانه توانستند اصالت ادبیات را درک نمایند و کار های رسالتی  در شعر و نثر خویش انجام بدهند. اما بسیار دیگر به گفته پرتو نادری(شولهء خود را ميخورند و پردهء خود را ميكنند و پشت دروازه هاي تغزل، خود را با گيسوان بلند معشوقه و معشوق حلق آويز ميدارند.) به شمول خود آقای پرتونادری که سرانجام اصالت شعر و شاعری را فراموش کرد و رفت که خود را در حلقۀ زلف  پارلمان اگرشود آویزان بسازد.

 علاوه بر این، برخی از نویسندگان ما نتوانستند و نمی توانند در مسیر ادبیات  هدفمند حرکت نمایند. یعنی تیری را که از کمان شعر، داستان، نقد و تاریخ رها میدارند یا میداشتند، بسوی هدف که از قبل تعیین شده باشد پرتاب نمایند واز خود اثر مستقل علمی و اجتماعی بیافرینند.  مثلاً وقتی  شعری را به سرایش می گیرند از خود نمی پرسند که این شعر برای چه و برای کی باید سروده شود؟ از طریق این سرایش و نوشتن چه چیزی یا کدام اندیشه را می خواهند در جامعه پیاده نمایند؟ اینجا کاری به کار معشوقه بازی ها، درد هجران ها ( اکثریت شعراء) و خاطره پردازی های نوجوانی شان از (سالهای توت و ابریشم و مزکت"بابای ولی")  نداریم ، منظور از آثار اجتماعی در ادبیات می باشد.

 همین چند روز پیش  داستان گونه ای را از جناب صبورالله سیاه سنگ زیر عنوان (دوسوی میله ها) خواندم.  قهرمان این داستان  که به گمان اغلب خود نویسنده است زمانی از سوی مخالفین ایدیالوژی خود که تازه به قدرت رسیده بودند، زندانی می شود، چیزیکه در تاریخ معمول بوده و به ویژه در کشور های آسیایی رواج گسترده تری داشته است. حتی ادیان هم کشتار یک امت توسط  امت دیگر را فرض گردانیده است. این بجای خودش. قهرمان داستان از زندان رها می شود، وقتی به خانه می آید پدرش زن نو گرفته و خواهرش را نامزدش رها نموده است. رابعه دختری که قهرمان" دوسوی میله ها" دوستش داشت نیز به لندن رفته است. مجموعۀ حوادثِ بیرون از زندان، قهرمان "دوسوی میله ها " را وامیدارد که دوباره به زندان برود این تصمیم را کنار یک چشمۀ آب می گیرد. چنانکه می نویسد:

"جریان آب پاک چشمه، مرا به یاد حبس ابد "دوست" انداخت. سایه ام در آب میلرزید. بار دیگر نگاهی به زندان پلچرخی انداختم و با خود گفتم: "چند بار دیگر تا این چشمه رهایم خواهید کرد؟ اگر نتوانم دنباله زندگیم را در زندان سپری کنم، به راستی دیوانه خواهم شد."

در آن تنهایی باید سایه ام بوده باشد که پرسید: "چرا؟"

گفتم: "من به زندگی در پشت میله ها معتاد شده ام. زندان برایم مانند خانه یی که در آن دیده کشوده ام و بزرگ شده ام، است. زندگی برون از زندان مرا نیش میزند."

همان آواز پرسید: "میخواهی از این جا بگریزی و پناه ببری به زندان؟"

گفتم: "هان! اینجا زمین و آسمان برایم دوزخ شده، ولی زندان پلچرخی ..."

آواز گفت: "... زندان پلچرخی آرامش دارد، نظم و امنیت دارد. آدم آنجا میتواند تنها میله ها را ببیند و چند تن زنده مانند خود را. هر کس به شماره روی سینه اش نشانی شده، و میداند چند سال باید پشت میله ها بماند. آنجا میتوان به گوشه تنهایی، به کنجی، پناه برد و چشم و گوش در برابر هرآنچه میگذرد، بست. چه آرامش ساده دلانه در چه میله زار کوچکی!

ولی اینسوی میله ها، آیا شهر خود زندان بزرگ بی_دروازه نیست؟ چهار تا کوه دیوارش، آسمان سقفش. زندانیان اینجا به هیچ شماره، در هیچ سلولی نشانی میشوند. آنها نمیخواهند و نمیتوانند شمار سالهای زندانی بودن شان را بدانند. کودکان همینکه زاده میشوند، محکوم به حبس ابد اند.

زندان بزرگ کنج و گوشه ندارد. اینجا قدم به قدم تا بخواهی شکنجه گاه و تا ببینی کشتارگاه است. اینجا کمترین شکنجه، اعدامهای تکراری است. مردم با فاجعه هایی که چوبه دارها در برابر شان شرمسارانه میشکنند، روز صد بار اعدام میشوند. زندانیان اینجا باید پس از هر بار اعدام شدن، زنده بمانند تا برنامه شکنجه فردای شان ناتمام نماند. اینجا، در زندان بزرگ، مردم ناگزیر اند عکس خندان قاتل زنان و فرزندان شان را بر دیوار اتاق خواب خویش داشته باشند تا شبها نتوانند اشتباهاً خواب ستاره دنباله دار را ببینند.

در زندان بزرگ، همدردی تا حادثه نمیرسد و آمین تا فاتحه. اینجا نه گریه مفهوم دارد و نه گریز. و با آنکه زندگی استعاره رسوای سوختن و درهم شکستن است؛ زندان بزرگ با هر ویرانی آبادتر، فراختر و ترسناکتر شده میرود."

خوب اکنون سوال این است که صبور الله سیاه سنگ کدام اندیشۀ را می خواهد با نوشتن این داستان در ذهن خوانندۀ داستان خود القاء نماید. به نظر من  او بیشتر خواسته یک نوع  ترحم خواننده را نسبت به خویش بر انگیزاند. ما آگاهیم که گاهی زندانی شدن و زندانی بودن سند تثبیت شخصیت و مایه افتخاردرنبرد عقاید ، ایدیالوژی ها و حاکمیت سیاسی می باشد؛ نه تنها که زندانی شدن بلکه به دار رفتن نیز به خاطر عقیده و ایمان مایه شهامت و تفاخر است. ولی این تفاخر و شهامت را کهِ ها باید تعیین نمایند. در طول تاریخ دیده شده که مردم تثبیت نموده است، هیچگاهی شخص خودش برای این تثبیت سعی نکرده است. از طرف دیگر، انسان آگاه ، رسالتمند، هرگز  پناه به زندان نمی برد، زندان را مکان رهایی از مصائب و آلام اجتماعی نمی داند، او در بیرون با مردم می خواهد زندگی نماید، اگر آزاد نیست حداقل از رهایی خود جهت خدمت به مردم استفاده می نماید. من تاکنون هیچ انسان صاحب عقل را ندیده ام که  رهایی را نسبت به زندان ترجیح داده باشد.

 در واقعیت انسانهای که دیگر توان مقاومت و هدف خدمت ندارند و فاقد عقل گردیده باشند{ معیوب} یا ترسو و جبون، رهایی و آزادی را نسبت به زندان بهتر می شمارند. گذشته از این آقای صبور الله سیاه سنگ فراموش کرده اند که جناب ایشان به قلم مبارک خود سوانح خویش را در مطبوعات تحریر نموده اند که براساس آن این داستان ( دوسوی میله ها) اگر قهرمان داستان خود شان باشد، کذب محض به شمار می آید.

 در این صورت میتوان گفت که  نویسندۀ که خیال بافانه بنویسد اثرش فاقد وجاهت ادبی است. سلامت این داستان زمانی زیر سوال میرود که طبق بیان خود نویسنده، ایشان پس از رهایی از زندان، به زندگی  آبرومندی نایل می آیند، تصمیم به زندان رفتن را به لب چشمه نمی گیرد، بلکه عکس آن جایی دیگر می رود چنانکه خودش  در سایت کابل ناتهـ می نویسد:

"... در 1979، به ســازمان آزاديبخش مــردم افغانســتان (ســاما) پيوستم. آنجا، ســروده ها، برگردانها و نوشته هاي سياسيم به نام مستعار "پلاتين" در انتشارات آييژ و غرجستان چاپ ميشدند.

 گذشته از سه بار زنداني شدن چند روزه تا چند هفته، در 1980 بازداشت شدم و هفت سال و سه ماه در زندان پلچرخي (کابل) ماندم.

  در پاييز 1987 با گروهي از زندانيان رها شده، يکراست در پايگاه ارتش "قرغه" فرستاده شدم تا بخواهم يا نخواهم با تفنگ از آرمانهاي حزب دموکراتيک خلق افغانستان و "انقلاب شکوهمند و برگشت ناپذير ثور" پاسداري کنم.

از کارنامه "سرباز" بودنم ماهي نگذشته بود که جنرال محب علي (قوماندان فرقه قرغه و دوست پدرم) کمک فراموش نشدني کرد و مرا براي دنباله آموزشهاي گسسته ام، واپس به فاکولته طب دانشگاه کابل فرستاد.

 در زمستان 1990 فاکولته پايان يافت. در 1991 به "سازمان دکتوران بدون مرز" (فرانسه) پيوستم و در نقش "گرداننده بخش معلومات و امور اجتماعي" اين سازمان، کارمند شفاخانه جمهوريت (کابل) شدم.

 در 1993 با دکتور براد گسنر (نويسنده و سرودپرداز امريکايي) و جوليان ليزلي (مهندس و نويسنده انگليسي) در کابل آشنا شدم و از رهنمودها شان زياد آموختم.

 در زمستان 1994، در پل محمود خان کابل زخم برداشتم. کمکهاي بيدريغ دکتور چراغعلي چراغ و دکتوران بدون مرز براي بيرون کشيدن گلوله که در گلويم گير مانده بود، هرگز فراموشم نخواهند شد. آنها مرا به يکي از پيشرفته ترين کلينيکهاي اسلام آباد پاکستان فرستادند تا بهتر شوم.

 در تابستان 1994، به سازمان ملل پيوستم. از ياري بخت، با پشتيباني کمابيش هفت ساله اين سازمان، توانستم در همه ولايتهاي افغانستان کار کنم.

 در 1995، با بانو نانسي دوپري و شيوه هاي نوين نگارشي او آشنا شدم. اين رويداد خجسته نيز ميتواند از خوشبختيهاي ناگهانيم شمرده شود.

 در بهار 2001 به کانادا آمدم و در شهر کوچک "ريجاينا" که از سوي باشندگان افغانش، به شوخي "چخانسور کانادا" نام گرفته است، زندگي ميکنم."

 این مثال را از  برای آن آوردم که جوانان آگاه باشند که زمانه تغییر کرده و امروزبرگی که از درخت فرو می ریزد از دید ها پنهان نمی ماند.

بانو مشرقی عزیز؛ اینجا نمی خواهم از هر کدام آنهایی که شما از ایشان نام برده اید، روی آثار و اندیشه های شان مکث نمایم. فقط به گونۀ نمونه از روند بی اندیشگی در ادبیات خواسته ام صحبت نمایم و چندتایی را که همه می شناسند مثال آورده  ازآنچه که ذهن کلید داران ادبیات ما را در عصر حاضر، به ویژه در چند دهه اخیرمشغول هیچ و پوچ گردانیده و مشغول دروغ بافی ها و خود مطرح کردنها هستند یاد نمایم.

درد آور ترین مسله این است که ادبیات ما در دهۀ چهل با اندیشه پیوند پیدا می کند. مردمگرایی و تعالی و ترقی جامعه  جسته و گریخته در داستان و شعر و تحلیل ها ظاهر می گردد. ولی  پروسۀ سیاسی سازی در جامعه به ویژه در بین یک فیصد روشنفکران از سوی منابع خارجی سدی اندیشه در ادبیات غیر سیاسی می گردد. در واقعیت ادبیات و ادیب ما بجای اینکه خودآگاهي داشته باشد و روان عصر و نيازمندی های جامعه‌اش را درک نماید، داراي بينش رهگشایانه و رهبري فكري باشد و جامعه خود را  ارزیابی  دقیق، نه از راه اندیشه  های وارداتی، بلکه با مغزخود و اندیشۀ خودنموده، اوضاع را پيش بيني نماید، با منطق خود و بدور از تقليدبه نتيجه برسد. عکس آن پیوند با سیاست های مزورانه و سود آور پیدا می کند و این پیوند را به مظهر روشنفکری و عدالت خواهی توجیه می نمایند.

 این دوره را به گفتۀ کانت ( دوره‌ای می‌یابیم که انسان در آن شجاعت ندارد که خود نیروی فهم خویش را به کار گیرد. ( شاعر و نویسنده) به مثابه فرد نابالغی است که قیمی برایش تعیین کرده‌اند تا به جای او فکر کند و تصمیم بگیرد.  دوره‌ی قیمان است، دوره‌ی اولیاست، از جمله اولیای فقیه، زیر نامهایی چون پاپ، شیخ، مفتی، مرشد، کاهن و شَمَن. )

   سودجویان عرصۀ ادبیات در کشورما، همانگونه که در بالا یاد نمودم، با پوده اندیشی روشنفکرانه در دهۀ هفتاد و هشتاد، بدون شک عرصه ادبیاتِ رسالتمند را خالی می سازند و خود را نیزبدون آنکه متوجه باشند پوک و مردود تاریخ  می گردانند. امروزه شما کمتر درادبیات ما، منشأء و مبدأ درد و رنج مردم را می یابید،. روی گپ من با ادبیانِ است که در محافل و مجالس روشنفکری وقتی حضور پیدا می کنند با تمام پُررویی هنوزهم خود را خدمتگزار ادبیات متعهد، رسالتمند  و حافظ اصالت ادبیات می دانند در حالیکه این عده یا نمیدانند که ادبیات چیست ؟ رسالت ادبی چه را می گویند،  اصالت ادبیات در چیست؟. یا اینکه زیرکانه می خواهند هم لعل بدست آرند هم یار نرجانند.

تاریخ ادبیات جوامع مختلف از جمله اروپا را وقتی مطالعه می نمائید به وضاحت مشاهده می کنیدکه نویسندگان، شاعران وژورنالیستان با داشتن حس خدمت به جامعه و تحلیل وتوضیح وضع اجتماعی، حتی در جبهات جنگها رفته اند، جنگهایی که در  تاریخ اروپا جریان داشت،  تا داستان های جنگ، عادلانه بودن و نا عادلانه بودن جنگ، بیرحمی ها و قساوت ها درجنگ، عاطفه ها و احساسات را در وجود آدمهای درگیر در جنگ بیان نمایند نه تنها در جنگهای نظامی ، بلکه در جنگ و کشمکشهای ایدیالوژیک و عقیدتی نیز اشتراک فعال داشته اند.

آنهاهرگزاز  ابراز عقیده و اندیشه ایکه به نفع انسان و بشریت بوده،  نه هراسیده اند.هرگاه تشخیص داده اند که جامعه به اندیشه نویی ضرورت دارد وجای کهنه را باید نو بگیرد، با تمام تنگدستی های که داشته اند به تفکر پرداخته اند و در نتیجه اندیشه خلق کرده اند. فساد انگیزی و بی مایه گیی اندیشه ها و فلسفه های کهنه و ادبیات و فرهنگ  های گمراه کننده  را به باد انتقاد گرفته اند . شما در دوره رنسانس اروپا می بینید که نویسنده، فیلسوف، شاعر، محقق و تاریخنگار همه دست به دست هم دادند تا جامعه را کمک نمایند که خود را از ستم کلیسا و اسقف ها، اشرافیت و اربابیت رهایی بخشند. نمونۀ این آثار را  در تاریخ ادبیات جهان با عینیت  میتوان دریافت و بسیار زیاد هم هست به ویژه تاریخ ادبیات فرانسه، آلمان و بریتانیا پر از این نمونه هاست. جالب این است که در دورۀ رنسانس  اروپا وقتی  ادبیات، فلسفه و هنر شروع می کنند که علیه استبداد مبارزه نمایند، اکثری از نویسندگان و شعراء  از سوی افراد مبتذل  اندیش و کهنه پرست و  کلیسا زده  محکوم می شوند، عناصر مبتذل  آنها را نفرین می کند، به دستور شاه و شیخ  به دار بستن وسوختاندن و سنگسار آنها متحد می شوند، تعبید می شوند. اما  این روشنگران رسالتمند در تمام عرصه ها، ادبیات ، فلسفه و هنر قلم و کاغذ را در طاق بلند نمی گذارند؛ بلکه با قبول رنجها، توهین شدن ها و تعبید شدنها، با وجود نداشتن امکانات اقتصادی  به کار و پیکار خود ادامه می دهند. اینها انسانهای بزرگی بودند، اینها رسالت خویش را درک نموده بودند. میدانستند که روزی و روزگاری به حیث نویسنده، شاعر، فیلسوف، منتقد و تاریخنگار، دادگاه زمان بالای شان قضاوت می نماید. چنین رادمردان  را ما نیز در کشور خود دررنسانس دورۀ سامانیان داشتیم. پورسینا بسیار امکان داشت که وزیر بماند و شاه بشود اما ترجیح میدهد که در عرصه ادبیات و فلسفه بیشتر از یکصدو هفتاد اثر خویش را در سیاه چالها بنویسد، بر علاوه در همین دوره است که چه سرهای نیست که ازسوی دین خویان جاهل بریده نمی شود و چه تن های نیست که سوزانده و یا به دار آویخته نمی شود. ولی  مانند پورسینا ها و رازی ها همه منافع  جامعه، انسان و سرزمین شان را بالاتر از منافع شخصی خود دانسته اندیشه و حماسه می آفریدند.  فردوسی سی سال در فقر زندگی کرد تا توانست دایرةالمعارف هویت ملی، فرهنگی و اجتماعی  مارا بنویسد و الخ...

 اما نویسنده و فیلسوف، شاعر، منتقد و تاریخنگارعصر ما، چه کرده اند و چه می کنند؟ جامعه در آتش و خون غرق است. ثروتهای ملی و فردی چور و چپاول می شود، به ناموس و شرف جامعه تجاوز صورت می گیرد، کارد استبداد از گوشت و پوست گذشته استخوانهای مردم را می شکند...

 اما نویسنده و شاعرما در غرب به گفتۀ رضا براهنی ( حمام ادکلن) می گیرد و با گسیوان واکس زده به تالارهای گدایی خود را دعوت مینمایند تا { جایگاه نکات را در کلیات بیدل( اسدالله حبیب)} شرح بدهد.  اما او هرگز به "نکات"  وضع موجود در وطن نمی اندیشد. اگر پرسیده شود چرا ؟ با یک تفاخر ناموزون خود را بیدل شناس معرفی می کند که کاری به کار های دیگر ندارد. این گفتۀ او وقتی تأیید می گردید که "سه مزدور" را نمی نوشت و صدرنشین سفرۀ هرعقد نکاح ادبی نمی گردید.

یا شاعری ما با یاد آوری سالهای توت و ابریشم از مزکت " بابای ولی و حوضچه اش در اندخوی" خاطرات کاغذ پران بازی های خود را بیاد می آورد ( رازق رویین) در حالیکه کشور به حوض خون مبدل شده است.  

 نویسندۀ  دیگرما غیر مسوؤلانه  توصیه میدارد که آرامش واقعی در زندان وجود دارد و بدینسان روحیه تسلیم پذیری و عدم مقاومت و پیکار را در جوانان تلقین می دارد. ( صبورالله سیاه سنگ). همین یکی دو روز پیش از واصف باختری شعری را خواندم  که سروده بود:

"ننگ برمن باد
نفرین برمن باد
اگر از شما چیزی بخواهم
تنها خواهشی که دارم اینست

که به روسپیان سیاسی نیز
قرص ضد حامله گی بدهید
تا نسل بی شرفان افزونی نیابد"

باختری، شاید نداند که نسل امروز ازش خواهد پرسید که واصف عزیز این قرص ضد حاملگی  را کِه باید به روسپیان نه تنها سیاسی بلکه همچنان به روسپیان فرهنگی بدهد؟ هر انسان آگاه میداند که این قرصها در نزد طبیبان جامعه است. این شاعر، نویسنده، محقق، تاریخنگار و سیاستمدار با شرف است که به مثابۀ طبیب جامعه به مداوی جامعه می پردازد، جامعه را از جماع و نکاح با روسپیان فرهنگ و سیاست برحذر میدارد، بدینگونه است که جلو آبستن روسپیان سیاست وفرهنگ گرفته می شود .

 نیز اگر شعر ناگفته روی لبهای ما است باید آن را گفت و منتظر کاروانی زاده نباید نشست ، خود باید کاروانی زاده شده.

" لیک شعری هم

تا کنون ناگفته بر لبهاست

من نمیدانم ولی شاید

کاروانی زادۀ دیگر،

از تخار، از سیستان، از بلخ

از سمنگان، از بدخشان، از هریوا،

میتند این حله را یکروز" (رازق رویین)

   این نگفتن و سکوت ناشی از چیست؟ به نظر کانت ناشی از "تن‌آسایی و ترسویی است که سبب می‌شود بخش بزرگی از آدمیان، با آنکه طبیعت آنان را دیرگاه است به بلوغ رسانیده و از هدایت غیر رهایی بخشیده، با رغبت همه‌ی عمر نابالغ بمانند، تا دیگران بتوانند چنین ساده و آسان خود را به مقام قیم ایشان برکشانند". خواستن از دیگران برای توزیع قرص ضد حاملگی و چشم در انتظار بودن کاروانی زادۀ از گوشۀ چه تعبیر میتواند داشته باشد جز نظر کانت. امروز اگر بر جامعۀ ما عناصر جاهل و جهالت قیم است ناشی از رغبت و علاقۀ  شاعر، نویسنده، منتقد و تاریخنگار جامعۀ ما در نابالغی و صغارت زیستن می باشد.   

اکنون بر می گردیم به ادامه مطلب که گفته شد{ منظور اینجا از نگرش اجتماعی به هیچوجه تأیید تفکر جامعه یا همگام شدن با حرکت های فکری مسلط بر جامعه نیست. بلکه منظور تغییر جامعه و تبدیل جامعه از جمودیت و سنت اندیشی های مبتذل فکری و به تحرک آوردن و کشاندن جامعه به مرز دگر اندیشی می باشد.} در همین راستا  چیزی را که می خواهم به صراحت و بدون هرا س از تکفیر بگویم، اینست که نامردمی ترین شیوه کار در ادبیات آن است که ادیب با  تفکرجامعه همصدا و همگام باشد.منظور از جامعه ایست که بالاترین درصد بیسوادی وجهالت درآن حاکم است.

 همرنگ بودن با یک چنین جامعه ای مگر تأیید جهالت نیست؟ این همرنگ شدن با جامعه بدبختانه یگانه وسیله ای بوده که تا امروز دشمنان جامعه در کشور های نظیر کشور ما از آن سود برده اند.  زشت تر از همرنگ شدن جامعه، سیاست به اصطلاح دفاع از مردم و دفاع از مذهب می باشد.

  زیر پوشش دفاع از مردم و از مذهب است که در حق مردم جنایت روا میدارند و به جامعه خیانت می ورزند. مدافعان دورغین جامعه از نام مردم و مذهب استفاده می برده اند و تا کنون نیز استفاده می برند.

شما امروز مشاهده می کنید که پاسداران استبداد و جنایت چگونه در تلویزیون ها، رادیو ها و سایت ها و مطبوعات ماموران فرهنگی خود را مؤظف ساخته اند تا از سوی مردم سخن بگویند و زیر پوشش دفاع از مذهب، جامعه را در چنبرۀ ضلالت وتابعیت ظلام نگهدارند.

این سیاست امروزی نیست ، تنها در کشور ما هم مورد استفاده قرار نگرفته است. این همان وضعیت است که روشنگران و اهل اندیشه دراروپا نیز هنگام حکومت کلیسا و پاپ ها داشتند.  

 چه چیزی توانست دست پاپ و کلیسا را از تداوم استبداد و خوانخوارگی در اروپا کوتاه سازد؟

 بدون شک ادبیات بود و نقش و پیکار نویسندگان، شعراء، پژوهشگران ، تاریخنگاران و فلاسفه بود و پیکار هنرمندان بود. این شایستگان فرهنگ کاری دیگر نکردند، آ نچه انجام دادند جامعه را در آثار خویش مخاطب قرار دادند. در یک مرحلۀ که جامعه سزاوار آن بود که در برابر آن باید مبارزه نمود، با جامعه ستیزیدند، هدف این ستیزش و مبارزه آگاه ساختن جامعه بود و جامعه را آگاه ساختند. وقتی شریری مانند عبدالرسول سیاف بالا می شد و می گفت که: "با خدا دادگان ستیزه مکن که خداداده را خدا داده، عزت و ثروت  را به ما خدا داده و این را در کتاب خود تسجیل نموده است" فیلسوف و نویسنده و محقق، وظیفه می گرفت و رسالت خود می پنداشت که منشأء و منبع این گفتار را بنمایاند. افشا سازد تا مردم  را به ریشۀ استبدادی که از سوی شمشیردارانی چون سیاف که بر جامعه تحمیل می گردد، آشنا سازند. آیا پس از گفتار این جنایتکار قرن بیست، چیزی بر ضد آن در ادبیات ما راه یافت؟ این یک نمونه تازه بود که من خدمت تان مثال آوردم. تاریخ کشور ما به میلیونها از این گونه حوادث و رویداد های جبارانه را  در خود نهفته  دارد که بدبختانه ادبیات ما در مقابل آن سکوت نموده است.

در اثر این سکوت بوده است که  امروزما نه به هویت ملی خود آشنا هستیم و نه به هویت تاریخی ـ  فرهنگی و اجتماعی خود و نه جامعه از ترفند و ناهنجاری های شیادان تاریخ آگاه اند.

 هدف ادبیات باید  روشن ساختن ذهن و فکر مردم باشد، زودون افکار سیاه و تاریک از چهره و دماغ ایشان. این کار شهامت کار دارد، از خود گذری می خواهد، قبول تکفیر و تعبید  کار دارد، به زندان و به پای دار رفتن و حلق آویز شدن را درقبال دارد. این رنج ها را کسانی که صادقانه به مردم و سرزمین خویش می اندیشیدند ، کشیدند و برای مردم جامعۀ خود و بشریت در مجموع، اندیشه های گران بهایی به یادگار گذاشته اند.

با نو مشرقی عزیز!

 آن گونه که در نبشتۀ خود تذکر داده اید که ادبیات ما سراسر درپسینه قرنها و سالها خاموش بوده است و فاقد اندیشه. نه این طورهم نیست.  ادبیات ما درهر برگۀ از تاریخ  سیما های درخشان خود را داشته است که متأسفانه منشیان مزدور بنا به میل اربابان خود از ایشان نام نبرده و نمی برند، دیگران نیز در برابر این سیما های مثبت ادبیات ما سکوت کرده اند. هرچند که صاحبان اندیشه بارها و بارها بدینها پیغام داده اند که:

" پیغمبران شعر

تاکی درون ظلمت شبها گریستن؟

یا در پناه پردۀ پندار های پوچ

برآستان عشق و هوس دیده دوختن"

 "عبدالاله رستاخیز"

 داود سرمد شاعری شهید دیگر نیز در شعر "جادوگران" پیام خود را فرستاده است.

 علی حیدر لهیب  یکماه پیش از اعدام خود به وسیلۀ باند جنایتکار امین  در بزرگ داشت از نوروز شعری سروده بود که مبین اندیشه در ادبیات ما به شمار می آید :

  

"تو هماني كه زمان

اين كدامين صخره است

وين كدامين دريا

كاين چنين نام ترا مي خواند

وين كدامين نفس سبز نسيم

كاين چنين روح تو در آن جاري است !

 در سراشيب زماني كه دگر يادم نيست

شايد آن لحظه ي آغاز ، كه كرد

يوحنا تصويرش :

واژه بود

واژگان نزد خدا

واژگان نيز خدايي بودند.“

 چشمه ي سرد نگه بودم و بنشسته به رخساره ي تنديس قرون

يا چنان روشنكي

در علفهاي شب آلود سپهر

كه تو از باغ صداي باران

جرقه واري بدرخشيدي و من

چون تماميت يك حجم شگفتن گشتم

و تماميت يك پنجره از شعر نزول خورشيد

پس آن حادثه ، روز.

 

همچو آن حجت آواره – كه پشتاره به گلبانگ خرد بست و همه وادي اندوه پيمود

از سپيدي فلق در نگه جابلسا

تا غروب شفق جابلقا

و مقرنس ها را

به اجابت مي خواند

همه تسبيح ترا مي گفتند .

سفري رفتم در حجمي سبز

تا به هشياري آب

تا به احساس گياه

تا به انديشه ي سنگ

تا به اشراق نسيم

تا صميميت خاك

و به گردونه ي خورشيد دران جاده ي روز

راه ها پيمودم

تا بدان جنگل گهنامه ي بلخ

و در آن ساحت همرنگ اثير

باغبان گل آتش گشتم

گاتها هيمه ي آتشكده ي دهنم بود

يشتها  رود سپيد مهتاب

كه به بنياد ستبرينه ي موم كشمير

آب بالنده ي آتش مي ريخت

و كبوتر بچگان با نجوا 

روي انبوهي انگشتانش

خواب فرداي دگر مي جستند

خواب برگشتن زردشت  ز آتشكده ي سرخ فلق .

شيهه ي  رخش ز اصطبل فراموشي و غوغاي بهين تهمتن از چاه شغاد

زابلستانم برد .

شير حماسه ز پستان سحر نوشيدم

كه برين نامه ي آن واحه به آدين گيرم

واژه ها تا كه ز سرچشمه ي خود

سوگوارانه خروشان مي گشت

خشم آرش مي شد

و غريو رستم

و غرور سهراب .

كسوت فتح سياوش به برم كردم و خورشيد به مشتم جا كرد .

باغ آتش را

مغرور سمندر گشتم

و درآن مفصل چون برزخ قرن

تخمه ي سبز نجابت گشتم

و پي افگندم از نطم يكي كاخ بلند

كه نيابد هرگز

نه زباران و ز باد

هيچگه رنگ گزند .

 

من ملك بودم و فردوس برين جايم بود

به تو لاي تو از عرش تبرا جستم

نغمه ي ناي روانم  زنيستان مهين ميقات

گشت زنداني ديجور درآن دير خراب آبادي

كه ترا مي جستم

ليك فرياد مرا

مطلع شمس ز پژواك پر از جذبه ي كوه ها نوشيد

من همان ذره ي شمس

قصه پرداز شگرد خورشيد

 

كه نه شب بودم و نه راوي و نه برده ي شب

و در آن روز بزرگ

تا كه ميهماني آيينه پديرايم گشت

پايه ي دار ز بناي نخست و فرجام

قامتش را افراشت

و از آن لفظ انا الحق به شهادت پيوست

باز خاكسترم آن جوهر بي تاب اناالحق ز روان دجله

چون شباهنگ نوا سر مي داد

شيخ اشراق منم ، ققنس آتش پرداز

كز شهود خرد سرخ چنان آيت نور

كاروانهاي درا

ره كشف دگري مي سپرند

چون صفير پر جبريل به اقصاي زمين موعود .

 و چو وقت سحر از غصه نجاتم دادند

واندران ظلمت شب آب حياتم دادند

كشتي ام را ز نفسهاي يكي شرطه ي دور

به سبكباري ساحل راندم

سبدي سيب كزان باغ غزلها چيدم

همگي طعم تو داشت .

واژه ي هيچ نبود

و تو بر تارك هر اسطوره

نفس سبز تكلم خواندي

در همه آبي ايوان فلق

گل ابريشمي نور ز لبهاي نوازشگر تو پر بار است

و از آن لحن نكيسا كه غنوده است به شبهاي صدات

نسترنها همگي خواب شگفتن بينند.

سطر برجسته ي شهنامه ي هستي از توست

ابديت با تو

و نهايت باتو

تو هماني كه زمان ، جاري بيرحم خموش

قله ي نام بلند تو نيارد شستن !

                            نوروز ١٣٥٧"

 

 همچنان در ادبیات معاصر ما کسانی نیز هستند که تنها متکی به دیوارۀ اندیشه انتقاد بودند، نه ایجاد اندیشه و تبیینِ زیر ساختهایی از آنچه را که انتقاد می نمودند؛ مثلاً روانشاد مولوی خال محمد خسته که انتقاد می نماید و خواهان تطبیق قانون است ( مشروطه خواه).

  او زمانی در "جریدۀ ملی" که خود موسس آن بود این شعر را سرود  و نشر کردبود:

"ما همانیم و سیه بختی دیرینه همان

روز یک شنبه همان شنبه و آدینه همان

نیست در محفل ما رنگ ز آثار حدوث

قدح شیشه و شمع و می پارینه همان

وضع امروز که دیدیم در آیینۀ حال

راستی راست خبر می دهد از دینه همان

منزل ماست به تجدید معین که در او

در و دیوار همان، بام همان زینه همان

منقل تازه و خمیازه ندانیم که چیست

مفرش پوست همان، مجمرۀ سینه همان."

 

 یکی دیگر از این منتقدین اوضاع "میر محمد امین مشعوف" است که اشعار انتقادی خود را قسماً در جریدۀ ملی "افغان" به نشر می رساند. نمونۀ شعر انتقادی وی:

گفتم که در جریدۀ افغان فغان کنم

افغان به حال مردم افغان ستان کنم

بنویسم اینکه مردم ما خاک بر سرند

آن پس شکایت و گله از این و آن کنم

هر کس که به ملک ما که به چوکی نشست گفت

من مرد این چنینم و بنگر چنان کنم"

...

عبدالکریم تمنا هروی یکی دیگر از منتقدین اوضاع نابه هنجار دهۀ چهل به شمار می رود. او نیز اشعار انتقادی می سرود و در جریدۀ "پیام امروز" و روزنامۀ "صبا" به مدیریت غلام نبی خاطر به نشر میرساند. اینست نمونۀ شعر وی:

"رشوه خواری گر فراون است، ما را کار نیست

خلق اگر خوار و پریشان است، ما را کار نیست

گر گنه کار از خرد ایمن بود ما را چه غم

بی گناهی گر به زندان است ما را کار نیست"

 علی اصغر بشیر هروی شاعری دیگریست که به نقد اوضاع می پردازد:

"ندانم چارۀ احوال مردم می شود یا نه

نشان جور و بیداد از وطن گم می شود یانه

متاع و دسترنج تودۀ زحمتکش کشور

به جان سود خواران ما را و گژدم می شود یا نه"

 

 اسماعیل گلپان نیز، که اشعار خود را در جریدۀ " ملی "اتحاد ملی" به نشر می رساند چنین اشعار داشت:

"جمله خاموشیم، کس را جرأت گفتار نیست

خائنان را بیشتر زین گرمی بازار نیست

چاپلوسی کن اگر داری خیال عز و جاه

علم و فضل و راستکاری حالیا در کار نیست"

 در کشور ژورنالیستانی که اوضاع احوال زمان خود را فقط انتقاد می نمودند و به شدت هم انتقاد می کردند اما به منشأ و مبدأ استبداد نمی پرداختند نیز کم نبود و نیست. در دهۀ چهل میتوان از{ سید مقدس نگاه ( جریدۀ مردم)، یعقوب کمک (جریدۀ کمک)، محب الرحمان اوسا ( جریدۀ خیبر)، یوسف فرند ( جریدۀ روزگار)، نور الله نور زاد (جریدۀ افکارنو)، غلام محمد الماسک (نشریۀ پیکار)، امان الله پروانه (جریدۀ پروانه)، عبدالرب اخلاق (جریدۀ جبهه ملی)، عزیز مختار (مجلۀ شوخک)، صباح الدین کشکی و عبدالحق واله (روزنامۀ کاروان)، و نیز اشخاص منفرد مانند صفر علی امینی، امین ترابی، ظاهر مشأ، رحمت الله اشکبار، پایز حنفی، اسماعیل مبلغ، یوسف بینش، سید اسدالله فنایی، عالمشاهی نکته، آصف فکرت، ملزم کندوزی، باقی بینوا و داکتر عبدالرسول آرزو،} نام برد

{ نامها و اشعار از مقالۀ جناب "محمد یعقوب مشعوف" از شماره 3 و 4 مجلۀ خط سوم  بر گرفته شده است}

 امروز نیز ما شاعران ، ناظمان و نویسندگان داریم که فقط با انتقاد کردن، تسلی خاطر می نمایند. مانند جناب مولانا عبدالکبیر فرخاری، آقای  نعمت مختارزاده . محمد یوسف پناه با آنکه اشعارش فاقد صنایع شعری است اما شعر های با احساس و سرشار ازانتقاد از وضع موجود در کشورش وتقبیح حاکمیت جنایت می سرائید. عظیم شهبال شعر های با اندیشه دارد و چندتای دیگر.  

به هر حال ، بدبختانه از این قشر و نیز از رادمردان عرصه اندیشه در ادبیات ما کمتر سخن به میان می آید که این ناشی از جبن و ترس و خوفِ  از دست دادن شهرت  و منزلت های کاذبانۀ پژوهشگران و مهندسین ادبیات ما می باشد.

در پهلویی  شاعر و نویسندگان اندیشمند نرینه، هستند بانوان که همین اکنون  بر تارک ادبیات ما می درخشند و اندیشه می آفرینند. بانو بهار سعید، یکی از آن جمله به شمار می رود. او در شعر خود اندیشه ای را که می خواهد به مخاطب خویش بدهد انتخاب نموده است. آنچه را که گفتنش از سوی زن  تا دیروز و امروز بی حیایی، شرم و بی حجابی به شمار می رفت، او شجاعانه به گفتن نیاز های یک زن ، احساس و عاطفۀ زن اقدام نمود. احساس و عاطفه های که مرد برای خود حلال گردانیده بود و برای زن حرام ،بهار سعید تفاوتهای عاطفی و احساسی  بین زن و مرد را در اشعار خود یکسان توجیه نمود. در واقعیت اشعار بهار سعید بیانگر حس ها و عاطفه ها و اندیشه های زنان از زبان زن است و با این اندیشه سنت ها را شکست.  ازبهار سعید عزیز می خوانیم که:

  

"خواهش

 

دختری با مفتیی شد در سخن

گفت دارم خواهشی از سوی زن

 

پند من دادی که زن پوشیده به

گیسویش در چادری پیچیده به

 

جامه ی بگشاده زیبای تنش

تا بپوشد پیچ و خم های تنش

 

ور نه هر مردی که افتد در هوس

آشکارا زن گنهکار است و بس

 

من ز پندت پارسایی می کنم

بر سرم چادر روایی می کنم

 

کی گذارم پای خود را دور تر

چون که از روز جزا دارم خبر

 

          ***

لیک مفتی! تا به مرد خوش نما

چشم من افتد شوم از خود رها

 

پنجه ها را تا به کاکل می برد

هوش من را دسته ی گل میبرد

 

در هوای گرم بازو های او

پیچ و تاب پیکر و بالای او

 

از تمنا ها شوم لرزیده پا

شاخه بیدی در روند باد ها

 

هم نگه بی اختیاری می کند

هم دلم بی بند و باری میکند

 

گر چه بس بنهفته ام این راز را

افت و خیز خویش و سوز و ساز را

 

وای ترسم بی خبر از خویشتن

در گنه افتد ز خواهش های من

 

بسکه چشمانم هوس چینش شود

می هراسم رخنه در دینش شود

 

او که بر پا کرده بر من ماجرا

گر که ترسی دارد از روز جزا

 

پس بگو ترک اتش سازی کند

خویشتن را پرده اندازی کند"

 

هچنان اشعار دیگر او در مجموعۀ { شگوفه بهار} و{چادر} هر بیت آن سنگ محکمی میتواند باشد بر تارک زن ستیزان جهالت اندیش. خالده فروغ ، نادیه فضل و راحله یار، وآقعاً امروز در پهلویی عاشقانه های ظریف شان ، اندیشه را نیز در اشعار خود آرایش داده و میدهند. مثلاً؛ از نادیه فضل می خوانیم که:

 

(ازدرازای کوچه های بیهودگی

تهی دستان ِ خالی از سخاوت اندیشه را

درکنار کوهی از خاشاک

و بیکران بیهودگی

در انتهای قباحت

در هیاهوی چیدن علف های خشک

 تصور بودن

می بینم

 در بی نهایت نمناک دیوار های

 ساخته از چیزی بنام شخصیت

در پهنه ی ابرآلود چیزی بنام رفته ها

بیهوده های غرق در تریاک غرور

مرثیه ی ستایش

آدم گونه بودن های خویش را

 در شور و غوغا

       میسرایند

 انبوهی از علف های هرزه و متعفن

که ریشه های تازگی

و نجابت روشن آیینه ها را

جوانه های طراوت بلندی ها را

 مکدر کرده اند...

ودلقک های شادمان

مسخ وبی باک

پابوس ودست نگر

که از اینهمه خاشاک

ازاینهمه تعفن

کرمک های ذلت خویش را بردهان کرده

ترانه سر میدهند

و من

به روسپیان می اندیشم

به زنان ساده و پاک

که لکه های دروغین اینهمه شریف

و اینهمه نجیب را

بر جبین غمنامه های خویش  چیده اند

      وسفره های  خالی از عزت ونان

      وپراز درد وآه

      وکاسه های پراز تلخاب انزوارا

     چهار برابر دارند

من...

من از نسل تلخ سکوت

و نگاه کردن و گریستن.

من

شایدیکی ازستاره های چشم به راه آزادی

 وزیستن

دستان شکسته ام را

به باد می سپارم...)

  به همین گونه ده ها شاعر و نویسندۀ دیگر داریم که اگر از هریک از آنها نام ببرم و نمونۀ اندیشه های شان را باز آورم از اطالۀ کلام جلوگیری نکرده ام.  بسیار از این نویسندگان جوان و صاحب اندیشه را میتوان در نشرات "کابل پرس" مجلات خط سوم" و ویب سایت ها سراغ گرفت که بی هیچ هراسی اندیشه می گسترانند.

 بانو مشرقی عزیز! نکتۀ را که نمی خواهم نا گفته از آن، سخن را به پایان ببرم اشاره به دو موضوع است  که جوانان عزیز باید ازآن مطلع گردند.  یک اینکه بدبختانه ازچند قرن بدینسواست که ما صاحب ادبیات توضیحی نبودیم  و اثری مستقل علمی و تاریخی نداشته ایم؛ نه در داستان ، نه درشعر، نقد و تاریخ، در هیچکدام از این آثار پدیده ها و رویدادها ملی و فرهنگی و تاریخی توضیح نگردیده و به واقعیت نوشته نشده است.  به ویژه در عرصه تاریخ کرنشگری در برابر بیضه داران فرهنگ عرب به وضاحت مشاهده می شود، از افتخارات خود در تاریخ  به لاف و گزاف توسل جسته ایم که خوشبختانه دراین اواخر این مساله مورد بحث قرار گرفته است. چنانکه استاداسماعیل اکبر در مصاحبۀ خود در مجلۀ خط سوم با شهباز ایرج می نویسد: " ... در افغانستان یک نوع لاف و گزاف در بارۀ افتخارات ملی و آن هم عمداً در عرصۀ جنگ و مقاومت رایج می شود. مثلاً دروغهای بسیار معروفی را ما در تاریخ خود داریم . تاریخ نویسان ما نوشته کرده اند که مردم ما یونانی ها را این طور در کاسۀ سر آب دادند. اسکندر از اینجا توبه نامه روان کرد و مادرش چنین نامه نوشته کرد. کلان کلان آدمها این را در تاریخ نوشته کرده اند و در ادبیات هم آوردند، در صورتیکه ما میدانیم هفت هزار ، هشت هزار یونانی آمدند، غلبه کردند و سه صد سال حکومت کردند. ما دورۀ به نام " یونانی باختری" داریم. چنین چیزی را چنان دلاورانه تاریخ نویسان ما از سرش می گذرند. البته در افغانستان مقاومت علیه یونانی ها شده است. تنها در افغانستان هم نشده ؛ در ایران هم شده، در مصر هم شده،  در سایر جاهها هم شده، به حیث یک مهاجم و بیگانه. این یک نوع تفاخری است که به ما فایده نکرده. بعد از آن مثلاً به دوران عرب می آییم. خوب عرب ها آمدند و نفر بسیار زیادی هم نداشتند. تاریخِ آن را استاد حبیبی نوشته می کند که سه هزار، چهار هزار عرب بود، زیر رهبری فلان سردار عرب یا فلان سردار دیگر عرب. متأ سفانه از نفاق استفاده کرد و غلبه پیدا کردند. البته استاد حبیبی به صورت خاص بر سر این افسوس نمی خورد، من مشخصۀ فکرش را در این مورد می گویم. عرب ها هم غلبه کردند. باز آنجا که اینقدر ما دعوا می کنیم که ما چنگیز را هم به کاسۀ سر آب دادیم، شاید! چنگیز بسیار تلفات داد تا در افغانستان، ضربه ها و شکست ها خورد، ولی غلبه کرد. ما درورۀ داریم که دورۀ مغولیه است در تمام آسیای مرکزی و هند و افغانستان و ایران. آنها مسلط شدند و امپراتوری های بزرگ ساختند و مسخ شدند و در فرهنگ این مردم حل شدند. آنها در سلسله های خود تبدیل شدند و رفتند که تاریخ این را شاهد است...

از دیدگاه دیگر، آقای غبار و بسیاری مورخین معاصر ما، قیامها و جهاد های ما را که علیه انگلیس است ، قیام ملی می گویند... مثلاً قیام ملی مردم افغانستان در 1919 ، قیام ملی 1840 ، قیام ملی در 1860 . در صورتیکه  یک شورش ضد بیگانه، البته با احساسات دینی علیه بیگانه بود و به مفهومی ملت نبود. این تیغ دو دم بود؛ از یک طرف بیگانه را می زد و از یک طرف خود ما را، بیشتر در دامان تحجر، عنعنه گرایی و همان فرهنگ بومی ما که به نام دین مروج بود و خالص دینی هم نبود. بسیار چیزهایی ماقبل از تاریخ اسلام و بسیار چیز هایی مرسوم و رایج مقتضیات زمان، در آن دخیل بود. بناًءَ نه ملت شده بود و نه قیام ملی. باید این را مؤرخین تشریح می کردند که این جهاد دو طرف داشت. درست است که بیگانه را زد، ولی خود ما را هم دربدر کرد، چون به طرف پیش گام برداشته نمی شد. ما این را به خصوص از زمان امان الله خان میدانیم. در قیام امان الله خان علیه انگلیس کل ملت همراهش همآهنگ است. باز در اصلاحاتش که گام در جهت ملت سازی بر می دارد، می بینیم که ملت مخالف است. این را ساده ساخته اند که انگلیس را تحریک کرد و او امان الله را از بین برد. حقیقت این است که تمام ملت ضد امان الله خان شد."

 این واقعیت ها امروز مورد بررسی قرار می گیرد، این میتواند حرکت بسوی اندیشگی است.

در گذشته چنین نمی کردند که این عدم بررسی واقعبیانه و رئالیستگی یکی از باعثه هایی بود و است که جامعه به مشکل میتواند، تفریق خوب از بد را نماید. البته درشعر و داستان ارائه دلیل و بررسی روند های اجتماعی  و تاریخی مشکل است مگر اینکه مانند فردوسی بزرگ  کار کرد و تاریخ را در شعر بیان نمود ما چنین شاعری امروز نداریم. اما در تاریخنگاری و نقد و مقاله باید این روش ملاک عمل قرار گیرد. یعنی اگر چیزی خوب گزارش می گردد، بد آن کدام است. این باید گفته شود و نیز آنچه را که خوب می انگارید و یا بد دلایل خویش را ارائه باید داد. حتی پدیده های خوب را در روند شکل گیری شان با بد می بایست مقایسه نمود.

 دوم چیزیکه می خواستم روی آن مکث صورت بگیرد. سبک نوشتن است. امروز بسیاری از نویسنده های ما سعی دارند که در نوشتن تا میتوانند نو آوری نمایند، شیوۀ که برخی از نویسندگان ایرانی تعقیب می کنند. من این نوع پرداختن را مغلق گویی  می نامم . درست است که ما در نوشته های سعی کنیم که واژه های جدید و کهنی که در تاریخ ادبیات خود داشته ایم و اساتید ما آن را به ما به یادگار گذاشته، آنهارا مورد استعمال قرار دهیم و زبان نوشتاری خود را غنی بسازیم. ولی این روند را باید تدریجی آغاز کرد. اگر یک نویسندۀ ما در یک کتاب خود بتواند ده واژۀ نو، اصطلاحات و یا مقوله های از یاد رفته را دوباره بکار گیرد و بخواهد احیاء نماید ، درواقع کار مهمی را انجام داده است. همین چندی پیش  مضمون بسیار پر محتوای را از محمد شاه فرهود می خواندم. واقعاً مضمون  این نوشته همان چیزی است که امروز من هم به آن پرداخته ام. در باره نقش روشنفکران و بی مایگی روشنفکران و  قالب تهی کردن روشنفکران از اندیشه. در این نوشته آقای فرهود،  این  روشنفکران را "جسد" می خواند. ولی پرداختن فرهود به این مسلۀ بسیار پر تکلف و پر از دشوار نویسی است.مثلاً او می نویسد:

" جسد از شئ گونگی محض، در حوزه عمومی گوشها، به سطح یک گفتار کیرند تحول میابد و گفتار خودش به جسدِ کوچکتر تبدیل می گردد دراین معادلۀ دو مجهوله شد و گفتار دو قطب یک بیگانگی است جسد و – در بارۀ جسد دو نوک یک خلا و یک فقدان است. فقدان که آگاهی را بلعیده است خلایی که به پروازگاه جغد تبدیل گشته است. در کشور تهمینه و تهمتن هر حادثه ای منجمله ایجاد جسد یک پراتیک دم دستی است و اگز چنین جسدی بعد از کاوش و مداقه به نوشتار تحلیلی و تولیدی تبدیل نگردد. سلول های شرطی مغز مان را در قلمرو اندیشیدن و دانستن تکان ندهد اتفاق عبث و فراموش شده ای بیش نخواهد بود."

 این سبک نوشتن و پرداختن به یک موضوع ولو فلسفی نامش را هم اگر بگذاریم  بغرنج نویسی است در حالیکه جامعه، به ساده نگاری ضرورت دارد. وظیفۀ شاعر و نویسنده و خلاقیت کار شان در این است که بغرنج ها را ساده بسازند و به جامعه تقدیم کنند تا جامعه بتواند آن را هضم نماید.  نباید که ما عنکبوتی عمل نماییم  یعنی فقط در حلقۀ خود تار بتنیم( از روشنفکر برای روشنفکر) به همین گونه جناب "داکتر خاکستر" را نیز باید خطاب قرار داد. که نوشته های شان فقط برای خودشان میتواند معنی باشد و بس.

 به هر حال، آنچه  و دربارۀ کسانی که در این نوشته آمده است بحث و نقد ادبی نیست، من از لحاظ تاریخی و جامعه شناسی نقطه نظر های خود را بیان داشته ام، سعی کرده ام که از بسیار کسانی دیگرنام نبرم چون آنها ظرفیت پذیرش انتقاد را ندارند، قبیله گرا  و متحجرهستند تحمل آن را ندارند که از نقد سالم ، آزرده نشوند و دست به گربیان نگردند، ورنه هر باسوادی میداند که  آقای"وحید مژده" تحلیل بسیار باز و تاریخی از استقلال افغانستان نموده است.

 چون بانو "مشرقی" از من خواسته اند که نوشته و نظرخود را  در مطبوعات نیز به نشر برسانم تا ایشان بتوانند آن را در گردهمایی جوانان در پاریس بخوانند، برای نشر شدن آن سعی کرده ام که از بسیاری مسایل خود صرف نظر نمایم؛ زیرا میدانید که اکثر سایت دار های ما در خارج چون گاه گاهی به دیدار خاله و عمۀ و کاکا یا جمع آوری حاصلات خویش به داخل افغانستان می روند، نمی خواهند که حقیقت و اقعیت نویسی را نسبت به دروغ نویسی و تکرار نویسی ها ترجیح بدهند. وضعیت و موقعیت روزنامه نگاران در داخل افغانستان را که همه خوب تشخیص داده میتوانیم که چه را باید نشر نمایند و از چه باید پرهیز کنند. اما خطاب من به جوانان این است که اگر روزی بخواهند نشریه و سایت را رهبری نمایند باید بدانند که شیشۀ ناموس ادبیات و فرهنگ را بدوش می گیرند. سعی نکنند که مروج ادبیات و فرهنگ فحاش شوند. با قاطعیت نویسندگان را باید سمت و سو بدهند. برخی از سایت ها را شما می بینید که برای اظهار نظر ها امکانات را به وجود آورده اند. برخی نظریات را کنترول می نمایند ویراستاری میدارند و از نوشته های بازاری و بی محتوا جلوگیری می کنند اما بسیاری از سایت ها به بهانۀ آزادی بیان هر اظهار نظررا نشر می کند، چیز هایی که جز دشنام و فحش نیست، که این خود بازار ادبیات فحاش را پر مشتری می گرداند، جوانان و جامعه را گمراه می سازد. حرفهای بسیاری دیگری نیز وجود ندارد از جمله می خواستم در بارۀ هنر موسیقی و وضعیت موسیقی  امروز بحث کنم که حتماً در نشست های آیندۀ شما به آن پرداخته خواهد شد.

در پایان این مقال، می خواهم توجه جوانان را به دو گزارش که در همین چند روز پیش در سایت رادیو دویچه ویلی ( آلمان) به نشر رسیده تقدیم بدارم. این دو گزارش یکی آن توسط آقای لطیف ناظمی شاعر، نویسنده، محقق، ادبیات شناس، منتقد و زبان شناس تهیه گردیده و دیگر توسط جناب حمزۀ واعظی. خوانندگان در این دو گزارش در یکی به وضاحت سطحی نگری و در دیگری بینش و  دانش یک نویسندۀ  صاحب اندیشه را ملاحظه می کنید. این دوگزارش یکی زیر عنوان { کابلی که من دیدم} در شش بخش از استاد دوکتور لطیف ناظمی، و { تلاش روشنفکران برای ورود از حاشیه اندیشه به متن سیاست} از حمزه واعظی می باشد. متن کامل این دوگزارش را میتوان دراین آدرس خواند:

http://www.dw-world.de/dw/0,,621,00.html

 در اینجا فقط  بگونۀ نمونه جملاتِ از گزارش ناظمی و جناب حمزه واعظی را نقل میدارم تا خواننده قضاوت نماید که یکی با وجود شهرت عالمگیر خود در سطح یک گزارشگر بی مایه می نویسد و هدفش فقط دریافت چند پول [ حق الزحمه] می باشد و دیگری رسالتمندانه به بررسی اندیشه و وضع کشور خویش در عرصۀ فرهنگی و سیاسی می پردازد. ایکاش ناظمی به دانشگاه می رفت و احوال دانش و درس را گزارش میداد، یا از انجمن نویسندگان چیزهای می گفت ، ملاقاتها با شاعران و نویسندگان می داشت و از آن گزارش تهیه می نمود وضع فرهنگی جامعه را به بررسی می گرفت و غیره. به هر روی .

 

 

ناظمی دیدار خود را پس از یک مقدمه از کابل چنین می آغازد:

(... از سال( 2002 ) بدین سو، پیوسته به کابل سفر می کنم . امسال هم رفتم  و سه ماه  آنجا ماندم . سه ماه هوای  غبار آگین و آلودۀ این شهر را با اشتیاق تمام تنفس کردم. کابل پیوسته  چهره اش را عوض می کند  اما آنچه در کابل می ماند و می ماند نا همگونی  این شهر است . کابل آمیزه یی از زشتی و زیبایی است. شهری است پر از تناقض. شهری پر از تضاد. شهر ملیونر ها و شهر گدایان. شهر بلندمنزلها و شهر خرابه ها، شهر ثروت و شهر گرسنگی، شهر جاده های پهناور و کوچه های متعفن. شهر سالون های تابناک عروسی و شهر کلبه های ظلمانی).

اما حمزۀ واعظی می نویسد:

 (...شهر کابل براي افغانستان تنها پايتخت سياسي نيست، بلکه کانون اميد و نوميدي و گذرگاه تجربيات سياسي و فکري روشنفکرانِ غالبا پريشان رفتار اين کشور نيز مي باشد. هر تازه واردي که داخل اين کلان ـ شهر مي شود، با سياحت در فضاي فکري و سيري در آفاق سياسي آن، به روشني در مي يابد که پس از سال 2001 زير پوست کبود و آفتاب سوخته اين شهر چه اميدهايي صورت بسته اند و چه رخدادهايي تکوين يافته اند.

نخستين موضوعي که توجه و تامل هر تازه وارد کنجکاو و پرسشگر را برمي انگيزد، فضاي فکري ـ فرهنگي پايتخت مي باشد که بسيار متنوع و به شدت رنگ پذير است. اين فضا بدون ترديد  ذهن يک آدمِ آشنا به سياست و مشتاقِ دانش وانديشه را به سوي نقش، جايگاه و خاستگاه هاي جامعه روشنفکري معطوف مي سازد که شريکِ تحولات سياسي و دخيل در بسياري از موج هاي فرهنگي مي باشند.)

ناظمی می نویسد:

(...چند روز از اين رويداد گذشت که يک روز همسرم که تذکره اش را گم کرده بود در پي آن شد تا مثناي تذکره اش را به دست آورد. صبح زود برخاست. شماره ي تذکره ي گم شده را با جلد و صفحه و مشخصات آن ياد داشت کرد و رفت تا تذکره بياورد اما حوالي پيشين، خسته و عرق آلود با دست خالي برگشت. گفت که کتابي را ديدند گويا نامم را نيافتند. گفتند فردا بروم. فردايش هم رفت و دست خالي برگشت و فرداهاي ديگر هم. پيوسته او را به دنبال نخود سياه مي فرستادند. يک روز به مديريت سوانح، روز ديگر به مکتب هايي که روزگاري آموزگار بود. از مکروريان به شاه شهيد، از وزارت داخله به افشار و گويا همه ي اين سرگرداني ها بهانه بود براي پاره ستاندن و کيسه انباشتن. خوشبختانه در اين حيص و بيص، دوستي به داد ما رسيد و چون با مسؤولان اداره ي توزيع تذکره معرفت داشت، با ما رفت و در چند دقيقه مثناي تذکره به دست آمد؛ از همان کتابي که بارها گفته بودند که در آن کتاب چنين نامي نيست...

شهر به گونه ي بي قاعده يي گسترش يافته است؛ خانه هاي خود سرانه و بدون نقشه، همه جا سر بلند کرده اند؛ جمعيت بيشماري در بازار و کوچه ريخته اند.هجوم اين همه جمعيت از يک سو به علت بازگشت مهاجران از کشور هاي همسايه است و از سوي ديگر به علت روي آوردن هزاران انسان بيکار از سراسر کشور در اين شهر.

  با آن که چهل مليارد دالر باد آورده، در اين کشور سرازير شده است؛ اما هرگز حس نمي کني که اين همه پول، چهره ي فقر را تغيير داده باشد. آمار ها گواهي مي دهند که در کشور 14 مليون انسان با فقر غذايي مي زيند و دو مليون و پنجصد هزار انسان، در گرسنگي مداوم به سر مي برند و هر روز ششصد کودک جان شان را از دست مي دهند. دولت براي اشتغال زايي کار چشمگيري نکرده است. اين درماندگان اند که در اثر نيازمندي بي حد، دست به ابتکار مي زنند و فرصت هاي شغلي حقيري ايجاد مي کنند.)

 

حمزه واعظی می نویسد:

(...در هر گوشه کابل، در هر محفل و نشست روشنفکرانه، در بسياري از نوشته ها و تحليل ها، در اغلب رسانه هاي ديداري و شنيداري "انتقاد گري" به مثابه يک سنت فکري در حوزه گفتمان سياسي رواج يافته است. اين رويکرد همگاني در نگاه نخست يک فضاي باز سياسي و ظهور يک روند دموکراتيک را به تصوير مي کشد، ولي اگر عميقا به ماهيت فرهنگي عمدتا عوامانه و ويژگي هاي اغلب سطحي اين فرايند نگريسته شود، درخواهيم يافت که اين جريان، پيش و بيش از آن که برتابنده يک مکتب فکري، ارزش هاي دموکراتيک و مبناي انديشوي باشد، عمدتا از سرِعادت و رفتار روزمرگي مي باشد.

اين انتقادگري اساسا متوجه حکومت، ريس جمهور و مقام هاي دولتي و وضع جاري مي باشد. با آن که جامعه افغانستان غرق در بحران ها و مشکلات اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي و ذهني و رواني است، اما ذهن کلي نگر و عادت ساده پذير روشنفکران ما اين موضاعت اساسي را کمتر مي بيند و به درک عمقي، تحليل انديشوي و کنجکاوي فکري آن مي پردازد.

فضاي نسبتا آزاد سياسي پديد آمده پس از سال 2001 يک فرصت مهم ايجاد کرده است تا روشنفکران ما به نقد و سنجش ارزش ها، توليد خرد نقاد، اصلاحگري سياسي و الگوسازي هاي فرهنگي بپردازند اما اين فرصت با تاسف با موج آفريني هاي سطحي، عمدتا در حوزه سياست و همسازگري با رخدادها و چالش هاي سياسي مصرف گرديده است. روشنفکران ما نتوانسته اند در توليد انديشه اصلاحگري و ترسيم بديل ها و الگوهاي فکري براي نوسازي و دگرسازي ساختارهاي اساسي سياست و فرهنگ جامعه، دستاوردهاي شاياني ارايه کنند...)