زندگی

بايد سكوت كني ! ....

گفتي...
مي خندي؟ بايد گريه كني !
و من گرياندمت .
گفتي...
گريه مي كني؟ بايد بخندي !
و من خنداندمت .
حالا دلقكي شده ام با نگاهي سنگي
و از خود مي پرسم
چيزي گفتي؟ بايد سكوت كني !

نمي دانم از گذشته بگويم يا از آينده اي كه هنوز نمي دانم و نمي داني! چرا هميشه قانون طبيعت و آدميان اين گونه است كه از گذشته و رفتگان به حسرت ياد مي كنند و اكنون كه در كنار يكديگر هستيم و هستند حتي يك لبخند را هم با اكراه بر لب مي آورند؟ چرا انكار حضور ديگران و اينكه نديدمت و كمرنگ شدن ياد او در خاطرمان و اينكه نمي شناسمت جزئي از زندگي ماست؟! نمي دانم در پشت اين شيشه هاي گرد و غبار گرفته آيا هنوز هم پرواز جاري است؟ و آيا بال پروانه ها سالم است؟ آيا هنوز شاپركان به مهماني گلهاي باغچه مان مي آيند؟ آيا زندگي هنوز هم زيباست؟
كاش اين كدورتها نبود. با اين همه حرف و حديث كه نه يك دنيا بغض و كينه. فكر مي كنم همه اينها مال دنياي ما بزرگترهاست. يادش بخير كودكي، يك زماني همه مان بچه بوديم؛ يعني اينكه بيرنگ بوديم. با همديگر يكرنگ بوديم. چشمهامان همه چيز را زيبا مي ديدند و همه كس را گيرا. چون نه آنقدر مات و غبار گرفته بودند كه پاكي هاي دنيا را زشت و كثيف بيانگارند و نه آنقدر حساس و شفاف كه بديهاي ريز دنيا و آدم هايش را با تمام ابهتشان موشكافانه به تماشا نشينند. بدبيني و بزرگ بيني كه اصلاً ...
قلبهامان چون بي ريا و خوش خيال به يقين، هستي آن زيباييها را ايمان داشت. بي شك عقلمان در گمان جاودانه ماندن روياي دنياي رويايي كودكانه مان شك هم نمي كرد. اما بعدها بزرگ و بزرگتر كه مي شويم عوض آنكه دنيامان و زيباييهاي دنيامان وسيع و وسيعتر شوند، اين مسائل و مصائب و كژيها  هستند كه قامت راست مي كنند. و اول اين ساقه ترد نهال نحيف راستي خوشي هاست كه مي شكند و چرا ما نكوشيديم كه نشكند. بعد هم اين يك دنيا واژه پر احساس كه بر روحمان جوانه زده بود و درونمان را بايد پر مي كرد مي روند كه همه از ياد بروند؛ صداقت، معرفت، محبت، صميميت، ... و چرا گذاشتيم كه سهمشان از حرف و فهم و عمل فقط تا همان حرف باشد.
مي دانم كه بايد و بايد بزرگ شويم و مي شويم اما چرا آنقدر كه فكر كنيم آن ديگران كوچكند، خواسته هامان را بي لطفاً بر سرشان مي كوبيم و بعد هم لطف را با وظيفه اشتباه مي گيريم. حرف زدن هامان را تا زماني ادامه مي دهيم كه تاييدمان كنند بعد هم بر خود مي باليم كه چقدر همدل و همزبانيم. گفتگوهامان را تا زماني ادامه مي دهيم كه در برابر همه اعتقادات و پيشنهادات ما سكوت كنند، بعد هم مي پنداريم سكوت نشانه رضاست. روابطمان تا زماني ادامه دارند كه بهره ها و برخورداريهامان. و فكر مي كنيم كه اين هميشه موافقت، تمام معناي رفاقت است.
آيا مي شود كه بزرگ شد و هنوز يك رنگ بود؟ هنوز هميشه صميمي و هميشه آشنا با هم؟ هنوز دير نشده است، بايد كه از اين من خود خارج شد، از تمام اين تك تازيها و خود خواهي ها دور شد و به من هاي ديگر نزديك. آري هنوز دير نشده است براي درك اينكه ارزش يك لحظه نگذشته يا آب نريخته، يك دوست نرفته .... هنوز جاويد است؛ براي قبول اينكه براي همه آدمها فقط بخاطر حضورشان با ما و در كنار ما، بايد ارزش قائل شد. و براي باور اينكه ما نيز مي توانيم گاهگاهي خالصانه و بي هيچ غرضي حال دل همديگر را، حال حرفهاي توي دل همديگر را ... حال پرنده ها و بال پروانه ها را و اينكه آيا هنوز در آسمان چشمانت پرواز شادي جاري است؟ مي توانيم روز مرگي اين به هم رسيدنهاي كوتاه و عادي مان را با تبلور تجسم حضور همديگر در هم و تجسم مداوم تداوم آن بشكنيم.
اما قبل از آن بايد كه درونمان و درون ذهنمان از هر چه تاريكي و سياهي است پاك و خالي باشد؛ به همان پاكي اي كه در دنياي پاك كودكانه مالامال از آن بوديم، غرقِ زلالي.
و شروع با من و توست اگر كه بخواهيم به لبخند برسيم؛ سراي وجودمان ارزاني حضور هم وقتي كه مي خواهيم همسفر شويم. و بي انصافي است اگر كه براي شروع مسير يكدلي و يكرنگي هميشه ما منتظر گام و سلام ديگري باشيم؛ لطفي، همتي ... ما خود مي توانيم اول سلام دهيم، پس سلامي بر همه تا هميشه.

وبياموزيد كه مجروح كردن قلب ديگران بيش از دقايقي طول نمي كشد ولي براي التيام بخشيدن آن به سالها وقت نياز است .
ـ بياموزيد كه هرگز نمي توانيد كسي را مجبور به دوست داشتن خود بكنيد: زيرا عشق و علاقه ديگران نسبت به شما آئينه اي از كردار و اخلاق شماست.
ـ بياموزيد كه هرگز خود را با ديگران مقايسه نكنيد؛ از آنجا كه هر يك از شما به تنهايي و بر حسب شايستگي هاي خود مورد قضاوت و داوري قرار مي گيرد.
ـ بياموزيد كه داشتن چيزهاي قيمتي و نفيس به زندگي شما بها نمي دهد بلكه آنچه با ارزش است بودن افراد بيشتر و دوستان واقعي و وفادار در زندگي شماست
ـ بياموزيد كه ديگران را در برابر خطا و بي مهري كه نسبت به شما روا مي دارند مورد بخشش قرار دهيد و اين عمل پسنديده را با مهارت بيشتر در خود تقويت نماييد.
ـ بياموزيد كه در برابر خطاي خود فقط به عفو و بخشش ديگران بسنده نكنيد، آنگاه كه مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتيد، راضي و خشنود شويد.
ـ بياموزيد كه توانگر كسي نيست كه بيشتر دارد بلكه آن است كه خواسته هاي كمتري دارد.
اي بنده من بخاطر داشته باش كه مردم گفته هاي تو را فراموش مي كنند، مردم كرده هاي تو را نيز از ياد خواهند برد؛
ولي هرگز احساس تو را نسبت به خويش از خاطر نخواهند برد و احساسي كه آنها نسبت به تو داشته اند چه خوب و چه بد!

 بابک

برگشت

فرهنگ و هـنر