علیرضا اسماعیل زاده

 

ژاک دریدا متافیزیک حضور

 

 به باور دریدا: اساس متافیزیك با این فرض بنیادین نشانه شناسی دانسته می شود كه هر دال، مدلول خود را همراه دارد یا موجب پیدایش آن می شود. متافیزیك استوار بر این فرض است كه معنا، به هر رو و همواره حاضر است و نشناخته ماندنش ناشی از ناتوانی ما در یافتن راه درست یا نادرستی ابزاری است كه برگزیده ایم. دریدا می گوید كه در تاریخ فلسفه غرب فرض همواره این بوده كه معنا در كلام و خرد (كه هر دو با واژه یونانی lgos بیان می شود) حاضر است. دریدا این باور به حضور مستقیم معنا را متافیزیك حضور خوانده است. به این ترتیب می توان گفت تاریخ تفكر فلسفی تاریخ متافیزیك یا فلسفه حضور بوده است.
فلسفه حضور بر مبنای گزینش نظامی از قواعد و یك منطق ویژه برای اندیشیدن كه تقدم و اولویت مفهوم این همانی و مطابقت را پیشاپیش فرض می كند، شكل یافته است. اما وقتی این منطق تاسیس شد آن را همچون ماهیات تفكر گرفتند و قراردادی بودن قواعد آن نادیده گرفته شد. چنین تفكری با فرض حضور یكسری اصل ها و با باور به وجود مركزیت هایی همواره به یكسری تقابل های دوتایی می رسد. دریدا ادعا می كند كه خرد فلسفی همواره به تقابل های دوتایی رسیده است و در گونه ای پایگان اعلام شده یا بیان ناشده این موارد متقابل را جای داده است: فرهنگ / طبیعت، ایده / ماده، حس / اندیشه، زن / مرد، نوشتار / گفتار، نیستی / هستی، بد / خوب، نادرست / درست، دروغ / حقیقت، مرگ / زندگی، جسم / روح و... هر یك از موارد متقابل (در نهایت) شكل منفی یا نفی كننده موارد دیگر دانسته شده است. این نكته گاه آشكار است همچون نادرست كه عدم حضور درستی است و مرگ كه عدم حضور زندگی است و بد كه عدم حضور نیكی است؛ گاه بیان ناشده است، اما به گونه ای نامستقیم مطرح می شود، همچون زن كه همواره مردی ناكامل دانسته شده است. دریدا با پروژه تخریب متافیزیك سر آن دارد كه چنین تقابل هایی را برهم ریزد و نشان دهد كه در دوگانگی هایی كه اساس تفكر بشر قرار گرفته اند به هیچ بنیاد و اساسی نمی توان دست یافت. هیچ مركز و اصلی در كار نیست. دریدا به ویژه تقابل نوشتار / گفتار را مورد توجه قرار داده است. به اعتقاد او زایش فلسفه حضور با غلبه كلام و گفتار و خرد همراه بوده است و از آن پس نوشتار همواره چون امری حاشیه ای، دون و همچون پیوست گفتار محسوب شده است. دریدا سلطه كلام محوری را از افلاطون تا سوسور و هوسرل دنبال می كند. او توضیح می دهد كه رسم و سنت تفكر فلسفی این است كه در آن حضور زنده سخن در لحظه حاضر و حضور صریح عین شی چنان كه به شهود دریافت شده است و حضور موضوع كه نسبت به خود آگاهی دارد و می داند كه چه می خواهد بگوید، در مقابل نوشته قرار می گیرد كه صفت آن فقدان شیء مطابق است و با همین صفت پس از مرگ نویسنده و بدون وجود مخاطبی كه پیام او را بگیرد، باقی می ماند.
دریدا ریشه دوگانه گفتار / نوشتار را در تفاوت یا غیریت جست وجو می كند. فهم مقصود دریدا از تفاوت دشوار است. او آن را نه به عنوان یك مفهوم یا نوعی هستی بلكه بیشتر حركت و عمل آغازین و بازی هستی می داند. [غیریت را] از طریق آنچه پدید می آورد و اختلاف هایی كه ایجاد می كند، می توان درك كرد. پس غیریت مقدم بر اختلاف دال و مدلول [...] است. غیریت شرط هر نظام زبانی و از آنجا شرط هر تفكری است. [...] زبان به اعتبار اینكه اثر غیریت است، بی آنكه به صرف ارجاع به شی ما را به عین آن برساند، [...] با غیبت و دوری و تاخیر و جابه جا شدن، ساخته و پرداخته شده و جان و توان و عمق یافته است. پس این كوشش بیهوده ای است كه كسانی می خواهند زبانی فراهم آورند كه اشیا در آن پیدا باشد و كلمات عین اشیا و اشخاص را برساند و حاكی از حقیقت آنها باشد. معنی همواره به تاخیر می افتد و تلاش ما برای بازنمایی چیزی از طریق زبان و تفكر، با تاخیر و غیبت معنا همواره به بن بست می رسد. اما مواضع دریدا پیامدهای گسترده ای را برای فهم و تفسیر پدیده ها موجب می شود. اگر بپذیریم كه هیچ معنای مركزی و نهایی در پس پدیده ها نیست، هر پدیده حاضر یا واقعی تفسیری را در ذهن ایجاد می كند اما این تفسیر دیگر بار خود چون موردی تفسیری ظاهر می شود و این فراشد تا بی نهایت ادامه دارد. هر تلاشی در جهت به دست دادن تفسیری نهایی، ثابت، مطلق و یقینی از پدیده ها و متون، با به تعویق افتادن معنا به بن بست می رسد
.