هگل ، فيلسوف و نقاد مدرنيته

 

از مهمترين ويژگي هاي تفکر هگل ، نگرش تاريخي اوست. اين نگرش چه خصوصياتي دارد و بفرماييد آيا اساسا پيش از هگل اين نگرش سابقه اي دارد؟ 
گزارش تاريخي از آراي فلاسفه از زمان ارسطو قدمت دارد، اما نگاه تاريخي اي که هگل به فلسفه دارد به اين قدمت نمي رسد. چنين نگاهي به دو مورخ برجسته به نام تيدمان و تنن مان بازمي گردد و به صورت جدي با اين دو، تاريخ فلسفه مورد توجه قرار مي گيرد. يعني تاريخ فلسفه به معني مدرن يا به عبارت ديگر تاريخ فلسفه متناسب با ايده خاص تاريخي با اين دو مورخ فلسفه آغاز مي شود. اما پيش از اين دو نيز تاريخ فلسفه ها بودند. گاهي تاريخ فلسفه ها شکل مناظره اي و جدلي داشتند يعني آراي فلسفي را در مقابل هم قرار مي دادند تا ديگري را از ميدان به در کنند
گاهي تاريخ فلسفه ها تلخيص آرا و اقوال بودند. دسته ديگر، تاريخ فلسفه هايي بودند که افکار فلاسفه را در ذيل انواع متعدد تقسيم بندي مي کردند. تاريخ فلسفه هايي هم بودند که نظامهاي فلسفي را تحت شرايط سياسي ، اجتماعي يا فرهنگي خاص مورد توجه قرار مي دادند اما هيچيک از اينها چنان که از زمان ارسطو تا قرن 18 بود، شايسته عنوان تاريخ فلسفه نبودند
توجه به تاريخ فلسفه به نظر من مبتني بر ايده اي و دريافتي از تاريخ است. اين درک و دريافت با تيدمان و تنن مان شروع مي شود و هگل با توجه به عقبه و قوت فکري اي که داشته است به تاريخ فلسفه عنوان علم فلسفه را اطلاق مي کند (البته علم به معناي هگلي آن) و پس از هگل نيز همه تاريخ فلسفه نويسان از او به نحوي متاثرند.

چرا اين ايده تاريخي مطرح شد و اصلا اين ايده تاريخي چيست که هگل تاريخ فلسفه را بر آن بنا مي کند؟ 
ايده تاريخي و فکر تاريخي در غرب به تعارضي که ميان انسان و طبيعت در دوره مدرن ايجاد مي شود بازمي گردد. يعني با تفکر دکارتي و با غلبه نگاه رياضي او طبيعت به يک ماشين عظيمي تبديل مي شود که به نحو مکانيکي کار مي کند و چون اين نگاه دستاوردهاي چرب و شيريني را به همراه داشت به نحوي غلبه پيدا مي کند که بتدريج خود حيات انسان را نيز به مثابه قطعه اي از طبيعت محسوب مي کند. اين امر موجب شد برخي اين سوال برايشان پيش آيد که آيا مگر مي شود انسان را به عنوان بخشي از طبيعت در نظر گرفت؟ 
آيا مي توان انسان را ماشين انگاشت مثل طبيعت ، ولي ماشيني با پيچيدگي هاي بيشتر؟ دکارتي معروف فرانسوي ها، لامتري کتابي با عنوان انسان چون ماشين نگاشت. به اين معني که همان نفسي را که دکارت جوهري متفاوت در مقايسه با طبيعت انگاشته بود به اين شکل به همان جوهر مادي و داراي بعد تحويل برده شد و البته فلسفه دکارت پتانسيل و استعداد چنين چيزي را داشت ؛ چرا که در فلسفه او حتي اخلاق هم مي توانست علمي (به معناي دکارتي) ارائه شود
در اين ميان بتدريج اين انديشه از سوي برخي به وجود آمد که انسان را از چنبره طبيعت برهاند. نخستين متفکري که به اين انديشه پرداخت و از علم تازه (New science) بحث کرد، ويکو بود. ويکو از علم تاريخ به عنوان علم تازه ياد کرد و به نقد تفکر دکارتي پرداخت
مبناي معرفت ويکو در نقد دکارت اين بود که ذهن ما به آنچه خود مي سازد، عالم تر است تا آنچه که مصنوع ذهن ما نيست. بنابراين مي گفت حقيقت عبارت است از مصنوع بودن. بنابراين دکارت و پيروانش در اين که روش رياضي را در حوزه هاي ديگر هم به کار مي برند در اشتباهند و آنها به جنس علم فيزيک توجه ندارند. يعني گرچه در هندسه و رياضيات ما داراي اتقان هستيم ، ولي اين قابل تسري به طبيعيات نيست ؛ چون هندسه و رياضيات مصنوع ذهن انسان است و انسان به ساخته ذهن خود عالم تر است تا آنچه متعلق علومي مثل فيزيک است
پس اطلاق روش رياضي به طبيعيات صحيح نيست. گذشته از اين ، اطلاق روش رياضي به انسان و در شناخت انسان به نحو اولي اشتباه است. بر اين اساس ويکو از علم تازه بحث کرد که در واقع همان تفکر تاريخي است. مراد ويکو اين بود که ما نمي توانيم از انسان مثل پاره اي از طبيعت ، تصويري ثابت ارائه کنيم ؛ يعني تعريفي براي انسان کنيم که در تمام زمانها و مکان ها صادق باشد. اهميت انسان و سرشت او سيار است و ارائه چنين تعريفي ممکن نيست. اين مطلب که از سوي ويکو مطرح شد، بعدها توسط هردر در قرن 18 پيگيري شد. هردر در ابتدا کانتي بود (همان گونه که ويکو در ابتدا دکارتي بود). 
هردر بعدها به نقد کانت پرداخت و از او فاصله گرفته و به آثار ويکو توجه پيدا کرد. خود ويکو در زمان خود اصلا مورد توجه قرار نگرفت و در قرن 18 توسط هردر بود که مورد توجه واقع شد. هردر در عين حال که به آرمان هاي روشنگري پايبند بود، نقاد روشنگري بود. سخن هردر اين بود که با نگاه کانتي و با غلبه علوم طبيعي ، انسان چند پاره شده است و مثلا قواي شناختي انسان به فاهمه ، حس و عقل تقطيع شده است ، حوزه اراده و عقل از هم جدا شده است. نتيجه اين تفکيک قوا به تفکيک نظر و عمل منجر مي شود. هردر اين انسان چند پاره را محصول نگاه کانتي و نگاه روشنگري مي دانست که عقبه آن به نگاه دکارتي بازمي گردد. هردر تاکيد مي کند که انسان يک کل يکپارچه است و يک حيث وحداني دارد. البته به نظر هردر خود طبيعت هم يک ارگانيسم است
در مورد انسان نيز مي گويد انسان يک ارگانيسم است و به اين شکل نيست که بتوان قواي انسان را تقطيع کرد و مثلا عقل اشرف قواي شناختي باشد. با حفظ اصول روشنگري اين نگرشهاي تاريخي به انسان به هگل مي رسد. به عبارت ديگر، تفکر هگل جمع ميان روشنگري و تفکر تاريخي اي بود که با ويکو و هردر آغاز شده بود و نماد روشنگري هم براي هگل ، کانت است
به اين ترتيب عقبه فکر هگل مشخص مي شود. بنابراين پارادايم شناخت در هگل مشخص مي شود. در دکارت و گاليله پارادايم شناخت ، رياضيات بود. در دوره کانت و نيوتن ، فيزيک پارادايم شناخت بود و در قرن 19 و فلسفه هگل تاريخ پارادايم شناخت است و تاريخ در اين قرن ديگر نه به عنوان يک امر تفنني آنچنان که براي دکارت مطرح بود بلکه به عنوان پارادايم شناخت مطرح مي شود. دکارت تاريخ را مسخره مي کرد و براي آن ارزشي قائل نبود و آن را قصه مي دانست ، اما در قرن 19 تاريخ در اعداد منابع شناخت درآمد و نگاه تاريخي يا هيستوريک پيدا شد. اما در خود تاريخ فلسفه هگل کاري کرد که تاريخ فلسفه لازمه ذات فلسفه تلقي شود. تا پيش از هگل تاريخ فلسفه خود فلسفه نبود و ما را با خود فلسفه درگير نمي کرد و در و اقع سلسله اي از مقالات بود، ولي هگل به تعبيري که خودش به کار مي برد تاريخ فلسفه را عين علم فلسفه دانست
من در پرداختن به اين مباحث در ابتداي کتاب يک دغدغه قومي و وطني هم داشتم و آن اين که ما بايد ياد بگيريم چگونه تاريخ فلسفه بنويسيم و ما با درايت در آثار هگل در اين زمينه چيزهاي زيادي مي توانيم بياموزيم. مثلا هگل در ابتداي پيشگفتارها بسياري از آثاري را که مربوط به تاريخ فلسفه است کنار مي گذارد و مي گويد اينها تاريخ نگاري فلسفه است و هيچکدام تاريخ فلسفه نيست
بنابراين تاريخ فلسفه ، فرع بر فهم خاصي از تاريخ و فهم خاصي از فلسفه است و اين دو در رد و ارجاع به هم فهميده مي شوند. اين ديدگاه هگلي با آن ديدگاه سنتي که مي گفت مگر تاريخ هم معلم مي خواهد، بسيار فاصله دارد
نکته اي که براي من در پيشگفتارها بسيار داراي اهميت است ، طرح مساله سنت است. يعني هگل مي گويد تاريخ فلسفه چيزي به نام سنت دارد و اين را از هردر نقل مي کند. درک هگل از سنت بسيار داراي اهميت است و آن درک سيال از سنت است. هگل مي گويد سنت بانو يا کنيزکي نيست که شما از سر امانت چيزي را به او بدهيد و بعدها عينا همان چيز را از آن دريافت کنيد، سنت چشمه خروشاني است که هر چه از سرچشمه خود دورتر مي شود، تنومندتر، پرورده تر و پخته تر مي شود. ما بدون سنت نمي توانيم تفلسف کنيم.
اگر متفکران روشنگري منکر و طارد سنت بود، داراي بصيرت راستين نبودند
نکته مهم ديگر در پيشگفتارها، تلقي خاص هگل از فلسفه است. هگل مي گويد ما بايد اجازه دهيم که فلسفه خود سخن بگويد و فرصت يابد که حديث نفس کند. به اين تعبير، درسي که هگل به ما مي دهد اين است که اجازه دهيم تمام اضلاع متعدد تجربه انساني به نحوي خود را ظاهر کند. اين منظر در هگل که با روش پديدارشناسي انجام مي شود، نويد شکفتن پديدارشناسي در معناي هوسرلي کلمه را مي دهد.

آيا مباحث هگل درباره تاريخ ، متضمن قانونمندي تاريخ است؟ 
اين نظر که تاريخ قانونمند است ، تحليل فلاسفه تحليلي تاريخ از فلسفه نظري تاريخ است ، اما وقتي ما خود هگل را مي خوانيم بايد محتاطتر حکم کنيم. اين که تاريخ قانونمند است و هيچ تخلفي از آن قانون نمي کند در فلسفه هگل وجود ندارد. در فلسفه هگل اين گونه نيست که اراده هاي فردي محلي و جايگاهي نداشته باشند. قانون تاريخ از مجراي اراده هاي فردي تحقق مي يابد. آيا اين قانون غير از اراده هاي فردي است؟ به يک اعتبار بله و به يک اعتبار نه. چرا نه؟ چون اين قانون تحقق اراده هاي من و شماست. چرا بله؟ چون شما در طرحي گسترده تر و بزرگتري سهيم هستيد که همان حرکت و سير روح است. از اين روست که هگل تلاش مي کند کوگيتو (مي انديشم پس هستم) دکارت را به گايست (روح) تبديل کند، يعني اراده من و تو را به اراده اي وسيع تر تبديل کند و فاهمه (understanding) به عقل تحويل مي شود و يا به لحاظ سياسي اجتماعي جامعه (Socaity) به امت يا اجتماع (Community) تبديل مي شود. لذا اين قانونمندي تاريخ را به اين معنا در هگل نداريم که ما هر چه کنيم گرفتار حرکت تاريخيم و تاريخ راه خود را مي رود.

نسبت تفکر هگل با مباني روشنگري چگونه است؟ آيا هگل روشنگري را يک ايدئولوژي مي داند و طارد آن است؟ 
دوره روشنگري در غرب دروه عجيبي است. قرن 17 ، قرن دانشمندان و فيلسوفان است. قرن 18 قرن توده هايي است که از دستاوردهاي قرن 17 آگاه مي شوند و آرام آرام ميوه هاي آن دوره را مي چينند. لذا قرن 18 به تعبيري قرن راه يافتن عقل در عمده مسائلي است که به نحوي با حيات انسان مرتبط است (يعني دوره روشنگري) در دوره روشنگري دو اصل حاکم است يکي اين که روشنگري عصر ايده ترقي و پيشرفت است.

آشتي با خويشتن


براي ما که در وسوسه مدرن شدن ، در ورطه و گسست ميان اکنون و گذشته مان درمانده ايم ، بازخواني هگل به نوعي بازگشت به خويشتن است ؛ آرزويي که در ما دائما شکست خورده است ، چراکه هميشه در فهم خويشتن به گژراهه رفته ايم. اين گسست و شکاف ، ما را در دلباختگي به هر چيز تازه يا هراس از آنها پريشان کرده و پيامدش چيزي جز يک نوع اسکيزوفرني فرهنگي نبوده است ؛ اما هگل با فهم ژرف از مدرنيته به عنوان بازيابي گذشته در اکنون توهم چنين گسستي را درهم مي شکند و تلقي از گذشته را به عنوان امري از دست رفته نفي مي کند.
اين رهيافت با تبديل انسان مدرن به يک پرسش فلسفي که نتيجه اش گشوده شدن دروازه هاي تاريخ به فلسفه است ممکن مي شود؛ چراکه عجز از خود نقادي فلسفه مدرن ، ناشي از فقر تاريخي گري آن است ؛ اما به زعم هگل ، فلسفه يعني به مفهوم درآوردن زمانه خويشتن و اين حقيقت در تاريخ و زمان خانه دارد. (ص 7)
به اين ترتيب پرسش از اکنون ، پرسش از گذشته خويشتن هم هست و هر مدرنيته اي ، مدرنيته سنتي است يعني هر سنتي ، مدرنيته خاص خود را دارد. با چنين نگاهي است که در فصل نخست ، مولف در پي پاسخ به چيستي فلسفه ره به اين نگره هگلي مي برد که مطالعه تاريخ فلسفه ، مطالعه خود فلسفه ا ست. (ص 44) هگل نگاه خام و ذات گرايانه به خويشتن را طرد کرده و آن را در فراشدي تاريخي درمي يابد؛ اما اين فهم تاريخي ، نه پرستش اکنون است و نه باستان شناسي فراموش شدگان ؛ چراکه در حقيقت ما با آنچه دور آن سپري شده سر و کار نداريم ، بلکه با فکر محقق و روح زمانه خودمان درگيريم.
اگر در چنين قولي دقيق شويم ، گويي مساله ما اصلا تاريخي و تاريخ نيست ، چراکه مبادي و اصول و عقايدي که ما با آنها مانوسيم ، تعلق به زمان حال و کنوني ما دارد. آنها تعيناتي درون روح خودمان محسوب مي شود.لذا ما هرگز با امر مرده و از دست رفته سر و کار نداريم: دل مي بايست مرده باشد که خرسندي خود را در اجسام مرده جويد. روح حقيقتي است زنده. روح زنده مي گويد: مرده را به حال خود واگذار و در پي من بيا. (Laure ص 40)
رجعت هگل به يونان ، جستجوي پاسخي به اکنون است نه حسرتي نوستالژيک به يک عصر طلايي گمشده. چنين نوستالژي با حس تاريخي در تعارض است. به زعم مولف ، بازگشت هگل به لوگوس يوناني تلاشي بود در راه غلبه بر تعارض و گسست ميان سنت و مدرنيته ؛ چرا که عقل رياضي دکارتي و فاهمه کانتي با درک ايستاي خويش از واقعيت ، دچار چند پارگي شده بودند که بر گذشتنش محال مي نمود. آشتي با هگل ، آشتي با فلسفه يا همان دعوت به تامل در نفس است و اکنون لحظه فلسفيدن ماست


عارف دانيالي

عني به اين اصل باور دارد که سير تاريخ سيري خطي است که در آن امروز ما قطعا بهتر از ديروز است و فرداي ما قطعا بهتر از ديروز خواهد بود. اصل ديگر اين که غايت انگارانه است ، يعني ما در جهت کمال حرکت مي کنيم و آن کمال را عقل رقم مي زند
هگل مي گويد در روشنگري ما گذشته غرب را از دست داديم ؛ يعني گذشته غرب از اکنون غرب گسسته و گسيخته مي شود. اين گسست را بايد به نحوي چاره کنيم. تفکر هگل به يک معنا بازگشت به يونان است. هگل براي نقد روشنگري به يونان بازگشت مي کند. اين بازگشت با دوره اي ديدن مساله زمان است. اما اين دوره اي ديدن مساله زمان همراه با ايدئال روشنگري است. يعني اين نگاه به زمان کاملا به شکل دوري کامل يوناني نيست. اگر روشنگري مسير تاريخ را مستقيم نشان مي دهد، هگل مسير تاريخ را خطي نمي داند، ولي دوري کامل هم نمي داند بلکه تاريخ هگل فراز و فرود دارد، مانند نوار ضربان قلب است
هگل مي گويد در دوره جديد يقين با حقيقت خلط شده است و در مقدمه کتاب پديدارشناسي به نقد نگاه کانت و به طور کلي فلسفه جديد مي پردازد و معتقد است ما براي بيرون آمدن از اين يقين سوبژکتيو چاره اي جز تصديق مطلق نداريم (در حوزه شناخت) و در حوزه تاريخ ما چاره جز تصديق سنت نداريم
هگل مي گويد گرچه روشنگري عصر نقادي است ، ولي اين اشکال را دارد که خود نقاد نيست و همين طور مي گويد درست است که روشنگري خرافه را کنار گذاشته ، ولي خرافه جديدي را جايگزين کرده است. خرافه اي که کنار گذاشته دين است و خرافه تازه اي که جايگزين شده ، علم است. هگل معتقد است روشنگري همه چيز را جز خودش نقد مي کند بنابراين هگل به روشنگري نگاه نقادانه دارد، ولي در عين حال مقيد به ايده آل روشنگري است. تنها دستاورد شيرين روشنگري براي هگل آزادي فردي است (يا فرديت آزاد) اين فرديت آزاد از نظر هگل مهمترين دستاورد روشنگري است که درنقد دوم کانت (يعني فلسفه اخلاق کانت) آرام گرفته است. هگل اين ضلع روشنگري را حفظ مي کند و اضلاع ديگر روشنگري را نقد مي کند؛ مثل افراط در نگرش علمي ، عدم درک مناسب از مساله دين ، عدم درک نقش مسيحيت در تمدن غرب و... هگل رفرميسم و اصلاح ديني را مهمتر از رنسانس مي داند و صبح روشن دوره مدرن را اصلاح ديني و پروتستانتيسم مي داند و نه دوره رنسانس که مورد توجه برخي متفکران اروپايي است.

هگل معتقد است در دوره روشنگري تعارض انسان و طبيعت که از زمان دکارت شروع شده بود، تيز و تند است و بايد آرام تر شود. هگل مي گويد اگر دوره گاليله و دکارت ، انسان بخشي از طبيعت بود، در دوره روشنگري ، طبيعت ذيل انسان و مقولات سوبژکتيو کانتي قرار گرفته است و ما بايد به سمتي رويم که بين انسان و طبيعت جمع و آشتي برقرار کنيم و در اين صورت ما از عصر روشنگري عبور کرديم ؛ بنابراين از نظر هگل غلبه آگاهي طبيعي در دوره روشنگري از مراحل آگاهي در کتاب پديدارشناسي به معناي محافظه کار بودن دوره روشنگري و آگاهي طبيعي است ، چون هم دوره روشنگري و هم آگاهي طبيعي همواره محافظ اوضاع و احوال و وضع موجود خودشان هستند، در حالي که هگل معتقد است با پرسش از وضع موجود است که از آن گذر کنيم ، يعني روشنگري را نقد کنيم. همين طور از آگاهي طبيعي زماني مي توانيم عبور کنيم که در مرحله خودآگاهي از آگاهي طبيعي بپرسيم
البته هگل گذر کردن را به معناي کنار گذاشتن نمي داند. هگل مي گويد نقد به معناي اين است که اجازه دهيم امري تمام تمام بود خود را ظاهر کند. از اين رو هگل به استيفاي تمام بود عقل فلسفي غرب مي پردازد. به هر حال هگل سعي مي کند جدال معروفي که از آن به عنوان جدال قديم و جديد تعبير مي شد، جمع کند و آشتي دهد
هگل در پديدارشناسي راه خود را کوره راه و راهي که در واقع هموار نيست ، مي داند. به تعبيري که هايدگر به کار مي برد. اين راه ، راه جنگلي است يا راه دردناکي است ؛ چراکه براي گذشت از يک دوره ناچاريم آداب و رسوم ، داشته ها، چيزهايي که آرامش ظاهري ما را به بار مي آورد و... مورد پرسش قرار دهيم. بنابراين اين راه ، راه صعب و دشواري است. از اين رو برخي اين را به راههايي که حضرت مسيح به سمت صليب طي کرد، تعبير مي کنند يا به راه افلاطون يعني راه خروج از غار که راهي هموار نيست بلکه همراه با ديالکتيک است.

به نظر مي رسد هگل مخالف اصالت فرد است که از خصايص روشنگري است؟ 
هگل معتقد است در دوره روشنگري يک اصالت فرد افراطي حاکم است و فرد به معناي اتميک آن اهميت پيدا کرده است و در اين وضعيت ، فرد معيار نظر و عمل خود را از دست داده است. به تعبيري ما بايد از اين سوبژکتيويته بيرون آييم. يعني سوبژکتيويته ، يک سويه است يعني آنجا که ما فقط به آمال و اميال فرد به ماهو فرد توجه کنيم ، فارغ از اين که چنين فردي تاريخ و سنتي دارد که مي تواند در آن معيار نظر و عمل خود را پيدا کند. اصلا راز بازگشت به هگل در قرن 20 به وسيله فيلسوفان سياسي اجتماعي اي مثل تيلور، مک انتاير و... عمدتا به همين وجه از تفکر هگل بازمي گردد، يعني نشاندن فرد در يک وضعيت. اين وضعيت مي تواند زبان ، دين ، سنت ، فرهنگ و تاريخ باشد
مساله آغاز و بازگشت به سرآغاز و بازگشت به آرخه مساله بسيار مهمي است. او براي گذر از بحران روشنگري تذکر به بازگشت به سرآغاز مي دهد. آغازهاي هگل آغازهاي گره گشا هستند. اين آغازها همان سنت است و اين امر بسيار مهمي است که با هگل و همچنين شلايرماخر (در حوزه اي ديگر) اهميت پيدا مي کند.

هگل را هم فيلسوف مدرنيته و هم نقاد آن دانستيد. اين دو چگونه در هگل جمع شده است؟ 
هابرماس در يکي از آثار خود مي گويد با هگل ، مدرنيته يک مساله مي شود و اصلا واژه دوره جديد (New age) را هگل اولين بار به کار مي برد. واژه مدرن را در تقسيم بندي تاريخ فلسفه ، هگل نخستين بار به کار مي برد؛ اما با همه اين اوصاف بايد بدانيم که هگل فيلسوف مدرن است. او سرانجام مدرنيته است. به عبارتي هگل در صدد رفو کردن رخنه هاي مدرنيته است ؛ بنابراين هگل از مدرنيته فراتر نمي رود. او به ايده ال هاي مدرنيته پايبند است. راز بازگشت هابرماس به هگل همين است. هابرماس مدرنيته را يک طرح ناتمام مي داند. يعني ما با تفسير دوباره از عقل مفاهمه اي به نوعي مي توانيم مدرنيته را هگل وار نقد و اصلاح کنيم. از اين منظر مي توان گفت هگل مآل مدرنيته است و اين که بعدها نيچه و گاهي هايدگر، هگل را پايان مدرنيته مي دانند علتش همين است. هيچ کدام از فلاسفه به اندازه هگل و مارکس مدرنيته را نقد نکردند و اتفاقا نقد هر دو هميشه بانشاط است ؛ اما هيچ کدام به فراتر از مدرنيته نظر نداشتند. بنابراين هگل ، فيلسوف پست مدرن نيست و نقد پست مدرن ها با نقد هگل متفاوت است ، چراکه پست مدرن ها نقد را متوجه ذات و هسته مدرنيته کردند. (يعني عقل را)

هگل فردگرايي مدرنيته را انتزاعي مي داند. آيا تحقق اجتماعي اي هم براي اين فردگرايي قائل است؟ 
تحقق اجتماعي آن را انقلاب فرانسه مي داند. يعني اراده هاي افسارگسيخته فردي که ملتزم به هيچ وضع ، تاريخ و سنتي نيستند. هگل مي گويد آنچه در انقلاب فرانسه رخ مي دهد آزادي نيست بلکه آزادي انتزاعي است (ترجمه subjective freedom به آزادي ذهن صحيح نيست بلکه آزادي انتزاعي بهتر مقصود هگل را مي رساند) اين نوع آزادي به لحاظ نظري در حکم اخلاقي کانت تحقق مي يابد و به لحاظ سياسي اجتماعي در انقلاب فرانسه محقق مي شود.

يکي از نقدهايي که به هگل مي شود انتزاعي انديشيدن است و جالب اين که خود هگل تجربه گرايان انگليسي را متهم به انتزاعي انديشيدن مي کند. مقصود از انتزاعي انديشيدن چيست؟ 
هگل مقاله اي دارد به نام چه کسي انتزاعي مي انديشد؟ اين مقاله به انگليسي ترجمه شده است. انتزاعي انديشيدن در نظر هگل يعني وجهي از يک مساله را گرفتن و آن را مطلق ديدن
به نظر هگل روشنگري انتزاعي مي انديشد، چون فقط وجهي از فرد را مي گيرد و به تمام حيثيت آن فرد تعميم مي دهد؛ بنابراين انتزاعي و انضمام.