اسپینوزا، عارفِ  متفکر

 

 از مدت ها پیش رسم بر این بوده که فلسفۀ غرب را در سده های هفدهم و هجدهم به دو مکتب مخالف تقسیم کنند- مکتب اصالت تجربه در انگلستان و مکتب اصالت عقل در برّ اروپا- و لاک و بارکلی و هیوم را بزرگترین تجربیان بشناسند و دکارت و اسپینوزا و لایب نیتس را بزرگترین عقلیان. مهم ترین مسأله از بسیاری مسائل مورد اختلاف بین آنان این بود که (اگر قضیه را بخواهیم به ساده ترین و خام ترین وجه بیان کنیم) عقلیان معتقد بودند آدمیزاد فقط با استفاده از ذهنش- یعنی با تفکر، با عقل محض- قادر به کسب شناخت های مهم دربارۀ عالم هستی است. تجربیان منکر این موضوع بودند و اصرار داشتند که تجربه همیشه یکی از عناصر ضروری است و هر شناخت ما از آنچه واقعاً وجود دارد، لزوماً باید دست آخر به نحوی از انحا از تجربه منشأ بگیرد. از این گذشته، همچنین از قدیم نظر بر این بوده است که این دو مکتب مخالف عاقبت در اواخر قرن هجدهم به سوی هم آمدند و در فلسفۀ ایمانوئل کانت با هم جمع شدند.

باروخ اسپینوزا (Baruch Spinoza) (1677-1632) و بعدها بندیکت دِ اسپینوزا (Benedict de Spinoza) فیلسوف مشهور هلندی است. او قابلیت‏های علمی فراوانی داشت و گستره و اهمیت آثارش تا سال‏ها پس از مرگ او به طور کامل درک نشد. امروزه، اسپینوزا یکی از بزرگ‏ترین خردگرایان (Rationalists) فلسفه قرن هفدهم و زمینه ‏ساز ظهور نقد مذهبی و همچنین عصر روشنگری در قرن هجدهم به شمار می‏رود. اسپینوزا به واسطۀ نگارش مهم‏ترین اثرش، اخلاقیات، که پس از مرگ او به چاپ رسید و در آن دوگانه‏انگاری دکارتی را به چالش می‏کشد، یکی از مهم‏ترین فیلسوفان تاریخ فلسفۀ غرب به شمار می‏رود. فیلسوف و مورخ، گئورگ ویلهلم فریدریش هگل، دربارۀ فیلسوفان هم عصر خود نوشت:شما یا پیرو اسپینوزا هستید، و یا اساساً فیلسوف نیستید.اسپینوزا در جامعۀ یهودیان هلند بزرگ شد و در آنجا تعلیمات یهودی را نزد تنی چند از بهترین خاخام‏های عصر خود فرا گرفت. اسپینوزا عهد عتیق و سایر متون یهودی را به خوبی فرا گرفت، اما با گذر زمان نظرهای بحث‏ برانگیزی دربارۀ سندیت عهد عتیق و سرشت امر مقدس پیدا کرد که به نظر می‏رسد در نهایت منجر به تکفیر و رانده شدن او از جامعۀ یهودیان در سن ۲۳ سالگی شد. حتی پیش از واکنش یهودیان، کلیسای کاتولیک کتاب‏های او را در فهرست کتاب‏های ممنوعه قرار داد و پروتستانهای هلندی این کتاب‏ها را به آتش کشیدند.

پیشۀ اسپینوزا تراش عدسی بود و زندگی آرامی داشت. او در طول زندگی، جایزه‌ها، افتخارات و تدریس در مکان‌های صاحب‏نام را رد کرد، و سهم ارث خانوادگی‏اش را به خواهرش بخشید. دستاوردهای فلسفی و شخصیت اخلاقی اسپینوزا زمینه ‏ساز آن شد تا ژیل دلوز، او را شاهزادۀفلسفه بنامد. اسپینوزا در سن ۴۴ سالگی، ظاهراً به خاطر بیماری ریه که احتمالاً سل یا سیلیکوز بوده و در اثر استنشاق گرد شیشه در زمان انجام کارش وخیم‏تر شده، در گذشت. اسپینوزا در صحن نیو کرک مسیحیان در لاهه دفن شده‌است.

لایب نیتس (Leibniz) شخصیتی یکسره به عکس اسپینوزا داشت: درباری و دیپلمات و دائم السفر بود و در بسیاری از کشورها افتخاراتی کسب کرد. از این گذشته، یکی از بزرگترین کسانی بود که بر علوم متعدد احاطه داشت. مفهوم انرژی جنبشی [یا سینتیک] را او وضع کرد. بدون اینکه اطلاع داشته باشد نیوتن هم دست به چنین کاری زده، حساب جامع و فاضل [یا انتگرال و دیفرانسیل] را ابداع کرد و نوشته اش در این زمینه پیش از اثر نیوتن منتشر شد. در واقع ما هنوز تا امروز از نشانه های ابداعی او استفاده می کنیم نه از علامت های نیوتن.

دنیای هر دو فیلسوف، دنیای بسیار شگفت انگیزی است، ولی در هر یک از دو مورد کاملاً با دیگری تفاوت دارد. هر دو ادعا دارند که به پیروی از قواعد کلی دکارت، یک روش را دنبال می کنند. دنیای اسپینوزا یکتا و وحدانی است چون او می گوید تنها موجود حقیقی، کل جهان است که هم دارای ابعاد یا ممتد است- یعنی در مکان گسترده شده- و هم در عین حال نفسانی است، یعنی منظومه ای از تصورات یا معانی بهم پیوسته است. اما به نظر لایب نیتس، دنیای حقیقی مرکب از بی نهایت چیزهای صرفاً روحانی است. هر چیز مادی- حتی خود مکان، یعنی جایگاه ماده- صرفاً نمود یا ظهور (Phenomenon)، یعنی یکی از محصولات فرعی- جهان حقیقی است که خودش مرکب از شمار بیکرانی مراکز روحانی است.

درک این تصور برای خیلی از مردم بسیار مشکل است که کل هستی سراسر یک چیز است و همۀ اشیاء و امور، از جمله افراد انسان، فقط جنبه ها یا وجوه یا حالات مختلف آن هستند.

اسپینوزا در زمان حیاتش دو رساله را بیشتر منتشر نکرد اما بعد از مرگ او دوستان او آثارش را منتشر کردند. از آثار او اخلاق، رساله ی الهیات و سیاست، رساله در اصلاح فاهمه، شرح اصول فلسفه ی دکارت، تفکرات مابعد الطبیعی و رساله ی مختصر در باره ی خداوند، انسان و سعادت او است.

اسپینوزا را یک فیلسوف دکارتی می دانند. لایب نیتس معتقد است که فلسفه ی اسپینوزا همان فلسفه ی دکارت است که از حد اعتدال بیرون رفته است. ولی درست این است که اسپینوزا در روش دکارتی بوده یعنی از روش ریاضی استفاده کرده است و حتی می توان گفت که وحدت وجودی که در فلسفه ی دکارت بذرش کاشته شده بود او پرورش داده است. معمولا وقتی گفته می شود که مالبرانش و یا اسپینوزا و... دکارتی هستند نباید پنداشته شود که این فیلسوفان از خود چیزی نداشته اند و یا حد اکثر ادامه دهندگان راه دکارت بوده اند بلکه بر عکس هر یک از این بزرگان نوآوری های خاص خود داشته و چه بسا در بسیاری از امور هم با دکارت مخالف بوده اند.

1. اسپینوزا جواهر سه گانه ی دکارت را یک جوهر می داند.

2. اسپینوزا بر خلاف دکارت که بحث مابعد الطبیعه را زود جمع کرد- به فلسفه تا همان حد که پایه های علم را محکم کند اندیشید وبعد به علوم دیگر مشغول شد-تا آخر به مابعد الطبیعه پرداخت.

3. نتایجی که اسپینوزا از مقدمات خود گرفت سازگارتر از دکارت بوده است.

4. اسپینوزا فقط متاثر از دکارت نیست بلکه از دین یهود بخصوص از عرفان یهودی و فیلسوفان دیگری همچون جوردانو برونو متاثر بوده است.

5. اسپینوزا به حکمت عملی بیشتر توجه داشته یعنی به دنبال سعادت خود و دیگران بوده است و به همین خاطر مهمترین اثر او اخلاق است.

اسپینوزا می گوید که من به دنبال خیر حقیقی و خوشی دائمی بودم و دیدم که آنچه مردم در پی آن هستند نا پایدار است و اینکه مردم به دنبال عشرت و لذایذ حسی و مال و جاه می روند و اینها هر یک معایب خاص خودش را دارد و در نهایت باعث غم و اندوه می شود. هر چه که گشتم دیدم که خیر و بدی نسبی هستند و بد مطلق در جهان نیست و هر چیزی به جای خویش نیکو است لذا هیچ کس نمی تواند نظام حقیقی عالم را درک کند. دیدم هر کس حس می کند و معتقد است که در طبع انسان مرتبه ی کمالی هست بالاتر از آن که او خود دارد. و رسیدن به آن کمال مانعی ندارد پس خیر حقیقی رسیدن به آن کمال است. تا رسیدن به آن کمال این قواعد را پذیرفتم و از نظر عملی در پیش گرفتم:

1. موافق فهم مردم سخن بگویم و هر راه و رسمی را که مانع از وصول ما به مقصود نباشد بپذیرم.

2. از لذائذ تا آنجا متمتع شویم که برای حفظ سلامت لازم است.

3. و فقط تا آنجا در طلب پول یا بضاعت دیگر باشیم که بتوانیم با آنها زندگی و سلامت خود را حفظ کنیم.

مفاهیم بنیادی اسپینوزا برای ارائه‏ی دیدگاهش درباره‏ی هستی، که با آگاهی او از خدا تذهیب شده‏اند، ممکن است در نگاه اول عجیب به نظر آیند. در پاسخ به پرسش چه هست؟ اسپینوزا می‏گوید جوهر، ویژگی‏ها و وجوه آن.

اسپینوزا تحت تأثیر فلسفه‏ی دکارت بود. اما در تاملات متافیزیکی خود تلاش می‏کرد بر ثنویت دکارتی چیره گردد و خدا، روح و ماده را در پیوندی واحد به اندیشه درآورد. خدا برای اسپینوزا، خدایی آن جهانی نیست که جهان را از نیستی آفریده باشد. جهان ناآفریده‌است. نه آغازی داشته و نه پایانی برای آن در نظر گرفته شده. جهان برای اسپینوزا، خدای جاودانی و به عبارت دیگر صورت پدیداری الوهیت است. برای وی، خدا و طبیعت و جوهر این همانند. این، عالیترین مفهوم متافیزیک اسپینوزاست.

اسپینوزا بر خلاف آموزه‏های دکارت که به یک جوهر ناکران‌مند (خدا) و دو جوهر کران‌مند (روح یا اندیشه و ماده یا گستردگی) قائل بود، فقط خدا را به عنوان جوهر معتبر می‏دانست. برای او اندیشه و گستردگی، صفات جوهر یگانه هستند، ویژگی‏های عمومی ذاتی خدا.

اسپینوزا جوهر را چنین تعریف می‏کند: جوهر آن چیزی است که بخودی خود است و از طریق خود فهمیده می‏شود. مفهوم جوهر وابسته به هیچ مفهوم دیگری نیست. جوهر کامل ‏ترین ذاتی است که به اندیشه درمی‏آید و به جان هستی و به طبیعت آن تعلق دارد. سایر تعیینات جوهر: ناکرانمندی، بی‏زمانی، یگانگی، تقسیم‏ناپذیری و آزادی است. اسپینوزا جوهر را آزاد می‏داند، زیرا که از ضرورت طبیعت خود ناشی می‏شود و از طریق خود رفتارش را مقرر می‏کند.

روش اسپینوزا به صورتی سرسختانه ریاضی و خردگرا است. در استنتاج منطقی او که مدعی قطعیت مطلق است، تجربیات، نقشی بازی نمی‏کنند. در مهم‏ترین اثرش یعنی اخلاقیات تعاریف و اصل‏های موضوعه (آکسیوم‏ها) را مبنا قرار می‏دهد، گزاره‏های آموزشی را بر آن‏ها استوار می‏سازد، برهان‏ها را ارائه می‏دهد و توضیحات و نتیجه‏گیری‏ها را به آنان می‏پیوندد.

شناخت برای اسپینوزا در سه مرحله صورت می‏گیرد: در مرحله‏ی نخست، به یاری دریافت حسی و تصورات که هر دو پذیرشی غیرفعال و بدون بصیرت نسبت به دلایل و ارتباطات بر می‏انگیزند. دومین مرحله به یاری فهم صورت می‏گیرد که در آن انسان بطور فعال مفاهیم عمومی را در مورد تصورات و دیده‏ها و شنیده‏های خود به کار می‏گیرد و به بصیرت در مورد دلایل و علت‏ها نایل می‏شود. با این حال به نظر اسپینوزا این هنوز عالی‏ترین مرحله‏ی شناخت نیست. زیرا برای درک واپسین علت‏های تمام اشیا یعنی جوهر، باید فهم محدود انسانی را در مورد زنجیره‏ی نامحدود علت‏ها به کار برد و این از توانایی فهم ما خارج است. برای اسپینوزا سومین و عالی‏ترین مرحله‏ی شناخت آن است که به کمک شناخت شهودی به دست می‏آید. شناخت شهودی، شناخت درونی زنده و نگرش روحی جوهر و پی‏بردن به ذات واقعی همه‏ی اشیا است. اسپینوزا این شناخت را عشق روحی به خدا (The intellectual love of God) مینامد. در پرتو چنین شناختی است که انسان به ذات‏های واقعی، امور پایدار و صورت‏ها از یکسو و قوانین یعنی رویدادهای یکسان از دیگر سو پی می‏برد.

پس برای اسپینوزا، عالی‏ترین هدف شناخت، شناخت جوهر است. به نظر او خطا، شناخت نادرست نیست، بلکه کمبود شناخت است. نظریه‏ی شناخت اسپینوزا بر ایده‏های فطری در انسان استوار است که او آن‏ها را مفاهیم عمومی (notiones communes) می‏نامد. این مفاهیم عمومی مقدم بر تجربه و در نفس انسانی وجود دارند. جوهر، آگاهی و مادیت از جمله‏ی این مفاهیم هستند که قوانین اندیشه‏ی منطقی به شمار می‏روند. همین مفاهیم عمومی هستند که تعیینات دیگری را که صفات جوهر هستند میسر می‏سازند.

صفت (attribute) برای اسپینوزا چیزی است که نیروی فهم به عنوان ذات متعلق به جوهر می‏شناسد. جوهر دارای بی‏نهایت صفات است و دلیل اینکه ما فقط دو صفت اندیشه و گستردگی آن را درک می‏کنیم، به شعور محدود انسان باز می‏گردد. اسپینوزا نفس انسان را وجهی (mode) از صفت اندیشه‏ی جوهر و جسم انسان را وجهی از صفت گستردگی آن می‏داند. وی اما زمان را جزو مفاهیم عمومی نمی‏داند و آن را تصوری کمکی برای انسان به عنوان موجودی فانی به شمار می آورد.

به نظر اسپینوزا، در فعالیت‏های روحی انسان باید اندیشه را از خواست و اراده تفکیک کند، اما نزد خدا، روح و اراده یکی است. اسپینوزا به غایتمندی در جهان باور نداشت. او می‏گفت که در جهان غایتی وجود ندارد، زیرا جهان در کل خود نمی‏تواند در خدمت غایتی باشد وگرنه غایت آن می‏باید بیرون از جهان قرار داشته باشد. اما بیرون از جهان چیزی وجود ندارد. اشیا جداگانه نیز، نمی‏توانند مطابق غایتی بوجود آمده باشند، چرا که غایت‏ها پیش ‏شرطی برای آن هستند که اشیا می‏توانستند طور دیگری باشند، در صورتی که همه چیز با ضرورت روشن چنین شده‌است.

اسپینوزا فلسفه‏ی اخلاق خود را بر نگرش‏های متافیزیکی و روان‏شناختی استوار می‏سازد. به نظر وی، وظیفه و هدف اخلاقی انسان باید حفظ خویشتن باشد. حفظ خویشتن، دربرگیرنده‏ی شناخت، فضیلت، آزادی، توانمندی، قدرت و نیک بختی است. در نقطه‏ی مقابل حفظ خویشتن، ویرانسازی خویشتن قرار دارد. خطا، رذیلت، بندگی، ناتوانی، درماندگی و نکبت در خدمت ویرانسازی خویشتن قرار دارند. به این ترتیب می‏توان گفت که برای اسپینوزا آنچه که در خدمت حفظ خویشتن است نیک و آنچه که در خدمت ویرانی خویشتن است شر است.

تصور جوهر در فلسفه به معنای تصور چیزی است که حقیقتاً وجود دارد: یعنی اجزاء سازندۀ حقیقی جهان، به تفکیک از امور ثانوی یا اشتقاقی که صرفاً باید سایه یا جای پای هستی حقیقی محسوب شوند. دکارت جوهر را آن چیزی تعریف کرد که برای اینکه وجود داشته باشد نیازمند هیچ چیز جز خودش نیست. اگر این تعریف را به معنای حقیقی بگیریم، چنین لازم می آید که تنها جوهر حقیقی خداوند است- البته با فرض اینکه چیزی به اسم خدا وجود دارد (و دکارت معتقد بود می تواند ثابت کند که ضرورتاً باید وجود داشته باشد)- زیرا سوای خداوند، همۀ چیزهای موجود، مانند نفوس بشری و اشیاء مادی (از جمله جسم انسان)، در مرتبۀ وجود به خداوند محتاجند که آفریدگار آن هاست. بنابراین، هیچ چیزی جز خدا نمی تواند کاملاً مدعی عنوان جوهر باشد. دکارت عقیده داشت که خداوند یگانه جوهر مطلق است؛ ولی برخلاف اسپینوزا، این مطلب را گفت و گذشت و بر آن تأکید نکرد. قائل به این امکان شد که نفس و جسم دست کم می توانند به طور نسبی جوهر باشند و صرف نظر از قائم بودن به خدا، ثبوت و تقرر ذاتی داشته باشند و از این جهت با اندیشه و احساس و سایر آثار نفس یا شکل و اندازۀ جسم تفاوت کنند که به هیچ معنا جوهریت ندارند. اما اسپینوزا نکته ای را که دکارت گفته بود مبنی بر اینکه خداوند یگانه جوهر حقیقی است، کاملاً جدی گرفت و مصر بر این شد که تنها یک جوهر حقیقی وجود دارد و فقط یک چیز است که- اگر بخواهیم عبارت او را به طور تقریبی ترجمه کنیم- علت خودش است و ماهیتش علت وجودش است و طبیعت ذاتیش این است که وجود داشته باشد. نتیجه ای که او، برخلاف دکارت، گرفت این بود که یگانه چیزی که این حکم درباره اش صدق می کند، کل هستی است، یعنی مطلقاً همه چیز، نه خداوند آفریننده ای که از جهان آفریدۀ خودش متمایز و جدا باشد. تنها عنصر طرح عظیم اسپینوزا که به طور مبهم با شعور عادی سازگاری دارد این مدعای اوست که این جوهر یکتا، این کل مطلق شامل همه چیز، در واقع همان طبیعت، یعنی دنیای مادی و مکان و زمان، است که در عین حال (و این قسمت کمتر با شعور عادی وفق می دهد) همان خداست.

این یکی از برهان هایی است که اسپینوزا برای اثبات وحدت ذاتی و ربوبیت ذاتی هر چیز مشتق از مفهوم ذات نامتناهی خدا بکار برده است. اگر خدا نامتناهی باشد، هیچ چیزی نیست که خدا آن چیز نباشد. یا برای اینکه مطلب را کمی روشن تر بیان کرده باشیم، اگر جهان از خداوند جدا باشد، خدا دارای حد و مرز می شود و در آن صورت باید گفت متناهی است نه نامتناهی. اگر خدا نامتناهی باشد، حد صدقش مساوی با همه چیز می شود.

این قانع کننده ترین طرز استدلال در دفاع از نظریۀ اسپینوزا است که پیش از او هم در فلسفه سابقه داشته. او به بسیاری دلایل دیگر هم برای اثبات مدعایش متشبث می شود، ولی ماحصل همۀ استدلال ها این است که فقط یک چیز وجود دارد که علتش در خودش است. علت هر چیز دیگری خارج از خود اوست. این یک چیز را، چنانکه گفتم، اسپینوزا همان کل طبیعت می داند و از آن شگفت انگیزتر اینکه می گوید این همان خداست.

تنها خدایی که اسپینوزا حاضر به پذیرفتنش بود، خدایی بود که عین کل چیزهای طبیعی باشد.

مطلب به راستی مهمی که از اسپینوزا حاصل می کنیم بینش عارفانه ای دربارۀ چگونگی جهان است، نه سلسله ای از براهین. آن بینش را این طور ممکن است در قالب الفاظ بیاوریم که بگوییم اگر کل هر آنچه را هست طبیعت بنامیم، می توانیم علم داشته باشیم که، بر حسب مصطلحات ما، ممکن نیست چیزی فوق طبیعی یا قلمروی فوق طبیعی وجود داشته باشد و می توانیم بیقین بدانیم که ممکن نیست خدا بیرون از طبیعت باشد.

اعتقاد اسپینوزا همین است. برخلاف تعالیم سنتی دینی، خدا و طبیعت را نمی شود دو چیز متمایز تصور کرد چون در آن صورت هر کدام دیگری را محدود می کند. خدا موجودی ناقص خواهد بود که این فکر مستلزم تناقض است و جهان مخلوق هم ناقص خواهد بود چون آفرینندۀ آن موجودی ناقص و ناتمام است.

اسپینوزا به علت قائل شدن به این نظر، برای بغرنج ترین مسألۀ به ارث رسیده از دکارت- یعنی مسألۀ کنش و واکنش بین نفس و ماده- پاسخی دندان شکن پیدا کرد و در مقامی قرار گرفت که بگوید به معنای مفروض ممکن نیست کنش و واکنشی وجود داشته باشد زیرا نفس و ماده در واقع یک چیزند که از دو جنبۀ مختلف لحاظ می شوند. به همین دلیل نظم هایی که ما درک می کنیم باعث این پندار باطل می شوند که رابطۀ علت و معلول وجود دارد.

شک نیست که رابطۀ نفس و جسم مشکل خاصی برای دکارت ایجاد کرد و او پاسخی دلیرانه، هر چند نه کاملاً خرسند کننده، به آن داد. او این دو قلمرو هستی را نوعاً متفاوت ولی، با این همه، در کنش و واکنش با هم می دانست و می گفت نفس گرچه ذاتاً بکلی غیرفیزیکی است، می تواند سیر جریان های فیزیکی را در دستگاه اعصاب منحرف کند. اسپینوزا، مثل خیلی از کسانی که بعد از دکارت آمدند، به هیچ وجه این فکر را قبول نداشت و به شیوه ای کاملاً خاص خودش آنچه را دکارت تقسیم کرده بود، یکی کرد. مورخان فلسفه اغلب معتقد بوده اند که بهترین راه فهم اسپینوزا، تصور او به عنوان کسی است که می خواسته همین مشکل دکارت، یعنی رابطۀ نفس و جسم، را حل کند. اما چنین تصوری از هدف اسپینوزا قدری نارساست. اسپینوزا در پی هدفی بزرگتر، یعنی برداشتی صحیح و همه گیر از امور است. وقتی این فرض بنیادی را بسط و پرورش می دهد که جوهر واحد، نامتناهی است، می گوید این جوهر همه چیز را در بر می گیرد و هیچ چیزی خارج از او نیست- تصوری که اگر مساوی تصور ناکرانمندی یا عدم تناهی نباشد، به هر حال نزدیک به آن است- و اضافه می کند که خدا یا طبیعت، یعنی همان جوهر واحد و کل هر آنچه هست، صفات بی نهایت دارد. این حرف سرگردان کننده است. سرگردان کننده است چون معلوم می شود که فقط دو تا از این صفات برای ما قابل فهم است و بقیه را باید صرفاً بر سبیل حسن ظن بپذیریم. باید هر طور شده این تصور بی شکل را هضم کنیم که آنچه هست، آنقدر صفات بیشمار دارد که برای ما قابل تصور نیست. دو صفتی که ما می شناسیم، یکی علم (Thought) یا آگاهی (Consciousness) است و دیگری بعد یا امتداد (Extension)، یعنی اشغال کردن مکان. اسپنوزا اضافه می کند که در بافت همه گیر این جوهر واحد، بعضی شکل های محلی و موقت، مثل چروک پارچه، به وجود می آید و اسم این چروک ها را حالات (Modes) می گذارد که طبیعت حقیقی آن چیزی است که ما معمولاً تصور می کنیم ذاتاً ثابت و پا برجاست، از قبیل میز یا صندلی یا خود ما یا دوستان ما یا کوه هیمالیا. هر یک از این چیزها، برای ما در زندگی روزانه، امری دارای هویت مشخص و حدود روشن و معین است ولی، به نظر اسپینوزا، یکی دیگر از شکل هایی است که بافت کل هستی اینجا و آنجا به خود می گیرد.

به نظر اسپینوزا، نفس و جسم جدانشدنی یا انفکاک ناپذیرند، کما اینکه او نفس انسان را تصور جسم او توصیف می کند. این نظر جایی برای جاودانگی یا بقای نفس باقی نمی گذارد. بقای نفس همچنین به موجب این نظریه علی الاصول رد می شود که نفس یکی از حالت هاست و همۀ حالات فانی و در گذرند.

به عقیدۀ اسپینوزا، مفهوم عادی آزادی یا اختیار که شعور عامه به آن حکم می کند- یعنی این تصور که فرد آدمی گاهی بتواند خودانگیخته عمل کند و بدون اینکه عملش معلول علتی دیگر باشد علت برای امور قرار بگیرد و با خودانگیختگی محض صاحب اختیار باشد- از محالات است؛ پندار پوچی است که به سبب بی اطلاعی ما از علل اعمالمان پدید می آید. از طرف دیگر، او همچنین می گوید که چیزی به اسم اسارت یا بندگی انسانی هست. ولی چون انسان ها تا ابد و به طور قطعی محکوم به بندگی نیستند و می توانند از این وضع خلاص شوند، به قسمی آزادی دسترس دارند. بندگی عبارت از این است که انسان به بعضی علت ها جز علل دیگر وادار به عمل شود. بعضی علل هست که ممکن است از آن ها تحت عنوان کلی عواطف انفعالی یا کارپذیر (Passive emotions) یاد کنیم، از قبیل کینه و خشم و ترس، و باعثشان در ما تأثیر ناکام کنندۀ بعضی از بخش های دنیای خارج است. ولی، به عقیدۀ اسپینوزا، علاوه بر اینها ما دارای عواطف فعال (Active emotions) هم هستیم که در نتیجۀ فهم ما از شرایطمان در دنیا، یعنی پی بردن به حقیقت رویدادها، بوجود می آیند. هر چه اعمال ما بیشتر معلول عواطف فعال و کمتر عواطف انفعالی باشند، کمتر در بندگی و اسارتیم و بیشتر خودمان هستیم. این تنها نوع آزادی انسانی است که اسپینوزا حاضر به قبول آن است.

ناکامی خودش معلول این است که می بینید اسیر نیروهایی هستید که سر از کارشان در نمی آورید. پی بردن به سر چشمۀ نهانی احساسات و اعمال به قبول و رضا می انجامد و قبول و رضا به نوبۀ خود به احساس رهایی از قید و بند و مضیقه ها منجر می شود و این نه تنها سعادت و خوشی شما را افزایش می دهد، بلکه خودش رمز سعادت است. این اندیشه به صورت های گوناگون بارها و بارها از زمان اسپینوزا به بعد مطرح شده است و، از جمله، اندیشۀ محوری در تفکر فروید و روانکاوی بوده است.

ممکن است نگرش اسپینوزا را نسبت به وضع انسان در جهان، مبتنی بر بی اعتنایی به لذت و رنج تلقی کنیم، یعنی اینکه دنیای دوروبر ما عنایت خاصی به ما ندارد و، بنابراین، بر ماست که با مهار کردن عواطفی که در نتیجۀ تأثیر دنیا به جوش می آیند، قدرت جهان را برای اینکه به ما رنج برساند، کاهش بدهیم.  البته حرف اسپینوزا منحصر به این نیست. او نمی گوید که ما می توانیم با یک تلاش عظیم و سهمگین این عواطف انفعالی اندوه برانگیز و اسف آور را سرکوب کنیم یا بر آن ها چیره شویم. می گوید از طریق عقل و با درک جهان می توانیم کاری کنیم که این عواطف کم کم محو و زائل شوند و عواطف فعال جایشان را بگیرند. والاترین اینگونه عواطف، به قول خود او، عشق عقلی به خدا ست که ملازم با درک فلسفی و عبارت از فهم همه جانبۀ طبیعت کل جهان است.

به یک تعبیر، قدری عجیب بنظر می رسد که مردم معمولاً تصور می کنند اسپینوزا متفکری دینی با شبه دینی است، در حالی که براستی او معتقد به وجود خدایی دارای صفات شخصی نبوده است و نه به بقای نفس ایمان داشته نه به آزادی اراده یا اختیار. اغلب او را وحدت وجودی (Pantheist) توصیف می کنند و حتی تصور بر این است که در میان فلاسفه همان طور که هیچ کس مثل شوپنهاور بدبین یا مثل هیوم شکاک یا مثل لاک آزادی خواه نبوده، هیچ کس هم در اعتقاد به وحدت وجود به پای اسپینوزا نمی رسیده.

فیلسوف انگلیسی تقریباً معاصر او توماس هابز را در نظر می گیریم که بسیاری از عقایدش تا حد زیادی با نظریات اسپینوزا مطابقت داشته. هابز آدمی بود که هیچ چیز زنده دلی و نشاطش را از بین نمی برد و، با وجود این، علی الاصول نسبت به کائنات عموماً و به طبیعت بشر خصوصاً بدبین بود و گرچه بر سبیل ادب یا احتیاط گاهی اسمی از خدا می برد، آشکارا ملحد بود و تفاوت بزرگش با اسپینوزا در این بود که نگرش دنیوی راسخ داشت و اثری از دینداری و پارسایی و احترام به مقدسات در کارش نبود. اسپینوزا هم نظری بسیار شبیه هابز در خصوص طبیعت واقعی جهان داشت ولی برخوردش با آن بکلی متفاوت بود. برخورد اسپینوزا برخوردی است ذاتاً دینی، آمیخته بااحساس هیبت و احترام توأم با فروتنی و خشوع و استغراق در مراقبه و تفکر. ما به دلیل طرز فکر تنگ و محدودی که از مسیحیت کسب کرده ایم از درک حقیقت دینی برخورد اسپینوزا عاجزیم و شرط هایی قرار می دهیم که مصداق عام ندارند. برداشتی که در سنت فرهنگی ما از خدایی دارای صفات شخصی و قهار و غیور وجود داشته، در مورد اسپینوزا از کل نظام کائنات وجود دارد و، بنابراین، به این جهت نباید او را بیدین تصور کنیم. دینداری اسپینوزا تا اندازه ای شبیه دینداری ویلیام وردزورث، شاعر انگلیسی است.

اسپینوزا در یکی از نوشته هایش در بیان اینکه خدا و طبیعت را یکی می داند، تعبیر مؤثری بکار برده که بسیار به دل من نشیند. می گوید درک این امر برای هیچ کس دشوار نیست که کسی عشق شورانگیز به طبیعت داشته باشد؛ ولی اگر چنین کسی توقع کند که طبیعت هم متقابلاً به او عشق بورزد، خواهیم گفت دیوانه است. خوب، از آنجا که طبیعت همان خداست و غیر از او نیست، پس آنچه گفتیم در مورد خدا هم صدق می کند. عشق ورزیدن به خدا ما را به سعادت می رساند، ولی پوچ و بی معناست که توقع کنیم خدا هم عاشق ما باشد.

مشابه به این نظر دربارۀ جایگاه انسان در کائنات، در بعضی اقسام متعالی و ظریف کیش بودا هم دیده می شود. باید تصدیق کرد که در نظام عاطفی زندگی بشر به طور کلی، این چنین برخوردها حقیقتاً کیفیت دینی دارند ولو موضوعشان با موضوعات مألوف برخورد دینی در فرهنگ ما تفاوت کند.

نظر اسپینوزا دربارۀ دو تا از موضوعات سه گانۀ بزرگ فلسفی که کانت عنوان کرده- یعنی خدا و اختیار و خلود نفس- نزدیک به عقاید یهود است. خدای یهود، برخلاف خدای اسپینوزا، به طرز مقهور کننده ای دارای صفات شخصی است. ولی بقای نفس در دین یهود آنچنان جنبۀ محوری ندارد. در مورد اختیار، دین یهود در دایرۀ رابطۀ اخلاقی انسان با ذات باری، جایی به استدعا از خداوند و چیزی از او خواستن، اختصاص نمی دهد. هر چه خدا بدهد، باید همان را پذیرفت و شکر کرد، برخلاف طرز فکر مسیحی که متمایل به تذلل و تکدی است. در یهودیت، باید با نهایت شکیبایی و تسلیم و بردباری آنچه را خدا می دهد قبول کرد. این نظر کاملاً منطبق با نظر اسپینوزا است.

حکم تکفیر

عقیدهٔ همه-خدایی اسپینوزا منجر به صدور حکم تکفیر او از سوی روحانیون یهودی شد:

به قضاوت فرشتگان و روحانیون، ما باروخ اسپینوزا، را تکفیر می‌کنیم، از اجتماع یهودی خارج می‌کنیم و او را لعنت و نفرین می‌کنیم. تمامی لعنت‌های نوشته شده در قانون (منظور تلمود و تورات است) بر او باد، در روز بر او لعنت باد، در شب بر او لعنت باد. وقتی خواب است بر او لعنت باد، وقتی بیدار است بر او لعنت باد، وقتی بیرون می‌رود بر او لعنت باد و وقتی باز می‌گردد بر او لعنت باد. خداوند او را نبخشد و خشم و غضب خدا علیه او مستدام باد، خداوند نام او را در زیر این خورشید محو کند و او را از تمامی قبایل اسرائیل خارج کند. ما شما را نیز هشدار می‌دهیم، که هیچ کس حق ندارد با او سخن بگوید، چه به طور گفتاری و چه بطور نوشتاری. هیچکس حق ندارد به او لطفی بکند، کسی حق ندارد با او زیر یک سقف بماند، و در دو متری او قرار بگیرد، و هیچ کس حق ندارد هیچ نوشته‌ای از او را بخواند.