چین و پایان دوران کلمبیائی

(لوسوردو)دومنیکو لوزوردو

 

قسمت اول

درچین هویت مبارزه طبقاتی و مبارزه ملی نسبتاً موجود با بپایان رسیدن قرن تحقیر از بین نرفت. هرچند در سال ۱۹۴۹ جمهوری خلق چین تاسیس شد ولی روند وحدت مجدد ملی و تامین تمامیت ارضی  هنوز بپایان نرسیده بود. کشور مجبور بود علیه کوشش‌های غرب برای تکه تکه کردن کشور (که جنبش‌های تجزیه‌طلبانه مثلاً در تبت، چینگ یانگ، در مغولستان درونی و نقاط دیگر را حمایت و از نظر مالی تامین می‌نمود) مبارزه کند. علاوه بر جنگ اقتصادی بیرحمانه جمهوری خلق چین همواره با تهدید حمله نظامی روبرو بود و بیهوده نبود که مدتهای مدیدی از عضویت این کشور در سازمان ملل متحد جلوگیری بعمل آمد.  ولی قبل از هرچیز این کشور یکی از فقیرترین کشورهای جهان بود و بنا بر بیانیه مائو که در روز ۱۶ سپتامبر ۱۹۴۹ انتشار یافت، بیم آن می‌رفت وابسته به آرد گندم آمریکا گردد و مستعمره آمریکا شود. تا پایان دهه ۵۰ این انقلابی چینی با تزهای خود هویت غالب و یا حداقل  همگرائی اساسی مبارزه طبقاتی و مبارزه ملی را زیر  سئوال نمی‌برد.

همگرائی اساسی مبارزه طبقاتی و مبارزه ملی با بقدرت رسیدن دنگ سیائوپین شکوفا شد. سیاست‌های رفرم و گشایش او اغلب نزدیکی چین به غرب و یا آغاز آرامش در صحنه بین‌المللی تعبیر شد. ولی این نوع برداشت بسیار سطحی است. با در نظر گرفتن برخی از جوانب این سیاست کوششی برای فرار از چنگ جنگ اقتصادی بود که به ویرانگرترین انواع خود هنوز ادامه داشت. در حالی که برای مدت نسبتاً طولانی حمله اتمی بشکل تجارتی آن برپا نگاه داشته می‌شد یک بازی ساده نیز در جریان بود: ایالات متحده امیدوار بود به کشور عظیمی که نیروی کار ارزان و محصولات ساده با سطح فن‌آوری ضعیف و قیمت‌های  نازل ارائه می‌دهد دست یابد و چین نیز بنوبه خود در نظر داشت به فن آوری پیشرفته که اکنون پس از بحران و تلاشی اتحاد جماهیر شوروی و اردوگاه سوسیالیستی در انحصار غرب قرار داشت دسترسی یابد و از این طریق از فاصله بین خود و کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری کاسته و اشکال اولیه نابرابری را از میان بردارد.

ولی این هدف که تحققش ساده نبود باعث شد که ایالات متحده آمریکا این کشور بزرگ آسیائی را مورد تحریم فن آوری قرار دهد. و امروز؟  این مسابقه تا کجا ادامه یافت؟ هانتینگتون در اواخر قرن ۲۰ نوشت: اگر صنعتی سازی و مدرن سازی که در این کشور آسیائی آغاز شده، موفق شود، در آن صورت صعود چین به قدرت جهانی فراسوی کلیه پدیده‌هائی مشابهی که ما در نیمه دوم قرن گذشته شاهد آن بودیم ، خواهد بود. هنوز ۲۰ سال از این گمان نگذشته و اکنون دیگر جای هیچ تردیدی باقی نمانده: چین هم اکنون به عضویت سازمان تجارت جهانی درآمده و ایالات متحده آمریکا دیگر قادر نیست این کشور را با حمله اتمی اقتصادی تهدید کند بطوری که بقول فرگوسن  با در نظر گرفتن تحولات دوران ساز در آسیا می توان نتیجه گرفت : آن چه که ما شاهدیم، پایان سلطه ۵۰۰ ساله غرب است. این طور که معلوم است هردو نویسنده نامبرده زمان مشابهی را در نظر دارند. اگر ۵۰۰ سال بعقب بازگردیم با کشف و تسخیر آمریکا و به آغاز آنچه که هلفورد ج. مک کیندر یکی از پدران ژئوپولیتیک آن را دوران کلمبیائی نامیده است، می‌رسیم: کشف و تسخیر سیاسی جهان توسط غرب  که شکوهمندانه خود را گسترش داد و تقریباً با هیچ مقاومتی روبرو نشد.

پایان دوران کلمبیائی همزمان با آغاز پایان واگرائی بزرگ که شکاف عمیقی بین غرب و باقی دنیا پدید آورد و غرب را به قدرت فوق‌العاده نظامی تبدیل کرده بود است. از دید محدود تکامل پیشرفته اقتصادی و تکنولوژیکی نوعی نخوت و تکبر فرهنگی پدید آمد که اغلب دارای خصلت های نژادپرستانه بود. ولی اکنون چشم انداز یک تحول رادیکال  در تقسیم کار جهانی بوجود آمده است.  تقابل در سطح سیاسی، دیپلماتیک، و اقتصادی صورت می گیرد که هدفش حفظ تقسیم کار بین المللی  موجود و یا تغییر آن حتا در زمینه مبارزه طبقاتی در سطح جهان است. (مبارزه طبقاتی  برای تقویت روند رهائی و یا مبارزه طبقاتی و یا بلوکه کردن آن). برای مارکس و انگلس  سعی و کوشش برای غلبه بر تقسیم کار پدرشاهی  در خانواده بخش جدائی ناپذیر روند رهائی (و مبارزه طبقاتی) بود. بسیار تعجب آور خواهد بود اگر کوشش برای پایان بخشیدن به تقسیم کار بین المللی که در طول دوران کلمبیائی به زور سرنیزه برپانگاه داشته شده بود، جزئی از روند رهائی (وهمین طور مبارزه طبقاتی) شناخته نشود.

به هر صورت کاهش نابرابری جهانی دارای اهمیت زیادی است بویژه  از این جهت که رابطه جبری وحشتناکی را ممکن ساخت که تا امروز بسیار جان سختی نشان می دهد. آدام اسمیت دریافته بود که در زمان کشف و تسخیر آمریکا (و در نتیجه آغاز دوران کلمبیائی) برتری اروپائیان بقدری زیاد بود که آنها می توانستند بی هیچ مجازاتی هرنوع بی عدالتی در کشورهای دور اعمال کنند. مدتها بعد هیتلر خطاب به صاحبان صنایع آلمان گفت:

نژاد سفید عملاً وقتی می‌تواند موقعیت خود را برقرار نگاه دارد که تفاوت های موجود بین سطح زندگی در سطح جهان برقرار بماند. اگر امروز سطح زندگی مشابه و برابری در اختیار به اصطلاح بازارهای فروشمان قرار دهید، یعنی همان سطح زندگی که ما از آن برخورداریم ، خواهید دید  که موضع برتری که نژاد سفید  نه تنها در قدرت سیاسی ملت بلکه در موقعیت اقتصادی  فردی نیز انعکاس پیدا می کند دیگر قابل نگهداری نیست.

باید اتحاد شوروی را که به خود اجازه می دهد تا با عصای اقتصاد سرمایه داری به سنگین ترین رقیب اقتصادی برای کشورهای نژاد سفید مبدل گردد زیر نظر داشت. در دفاع از آن چه که ما امروز آنرا نابرابری جهانی می نامیم، هیتلر حاضر بود یکی از ارتجاعی ترین مبارزات طبقاتی را که تاریخ جهان هرگز ندیده بود، برپاسازد. این طور به نظر می رسد که مارکسیسم و پسا مارکسیسم ملهم از ترید یونیونیسم و پوپولیسم نسبت به این مسائل بی‌تفاوت است. مارکسیسم اعلام می کند که قصد دارد علیه نابرابری مبارزه کند، البته به این شرط که مسئله برسر نابرابری جهانی  که تا این حد خشن رفتار می کند و بین انسان ها دره های عمیقی را ایجاد می‌نماید نباشد.

غرب، چین و دو واگرائی بزرگ

درحالیکه واگرائی بزرگ جهانی کاهش می‌یابد، در درون جهان پیشرفته سرمایه داری  واگرائی بزرگ دیگری رشد می‌یابد. مدتی بود که این واگرائی دوم ظهور کرده بود ولی پس از بحران سال ۲۰۰۸ شدت پیدا کرد. دبیر روزنامه وال استریت جورنال فرانچسکو گرا در سال ۲۰۱۱ نوشت: در ایالات متحده آمریکا یک درصد جمعیت بیش از یک پنجم ثروت کشور را در اختیار دارد در حالی که ۱۵ در صد مردم زیر خط فقر زندگی می‌کنند. ما در این جا با آن چنان روابطی از قدرت روبرو هستیم که آزادی طبقات پائینی را غیرممکن می سازد: تنها ۲۷ درصد بیکاران از حمایت مالی دولتی برخوردار می شوند. این وضعیت به شرکت‌ها  امکان می‌دهد سندیکاها را مورد حمله قرار داده و کارگرانی را که قصد عضویت در سندیکا را داشته باشند تهدید کنند.(رایش ۲۰۱۱)  در اینجا این سئوال مطرح می شود که آیا این واگرائی بزرگ دوم دامنگیر کشوری که بیش از هرکشور دیگری واگرائی بزرگ اول را زیر سئوال قرار داده، خواهد شد؟ البته در چین نابرابری مطلق، یعنی بین مرگ و زندگی که در دوران‌ کمبودها و قحطی همیشه مطرح است، دیگر وجود ندارد ولی از طرف دیگر تقسیم ثروت اجتماعی رفته رفته بسیار نابرابر گردیده است. این دیالکتیک در تاریخ جنبشی که ملهم از انقلاب اکتبر است نو نیست. تروتسکی در سال ۱۹۳۶/۱۹۳۷ با اشاره به روسیه شوروی این پدیده را بخوبی توصیف کرده است:

در پریود اول خود، رژیم شوروی  بدون شک نسبت به امروز بمراتب تساوی‌گراتر و کمتر بوروکراتیک عمل می کرد. ولی یکسان سازی نتیجه نیاز کلی بود. امکانات کشور بقدری کم بود که جداسازی اقشار گسترده و ممتاز از درون توده، ممکن نبود. ولی همزمان با آن خصلت یکسان سازی دستمزدها باعث خفه شدن منافع شخصی می شد و رفته رفته به عامل ترمزکننده نیروهای مولده تبدیل می‌گردید. اقتصاد شوروی باید از ورطه فقر خود بیرون می آمد و به مرحله بالاتری می‌رسید تا بتواند چاق شود (امتیازات بوجود آید). (تروتسکی  ۱۹۸۸:۸۱۰)

باوجود لحن طعنه آمیز تروتسکی (این نقل قول از کتابی است که تیترش خیانت به انقلاب است) نقل قول بالا  بسیار روشن کننده است: اولاً نباید در فاز فقر عمومی درجا زد؛ ثانیاً در این مرحله دستمزدها یکدست شده است. به علامت چنگک توجه کنید که صفات در آن قرار داده شده. مسئله تنها برابری در فقر و بینوائی، ریاضت کشیِ عمومیِ جبری است، که مانیفست حزب کمونیست  صریحاً از آن فاصله گرفته بود و می توان آنرا تکمیل کرد، که می تواند به نابرابری مطلق کشده شود؛ ثالثاً برای رهائی از این شرایط باید رشد نیروهای مولده بجلو رانده شود و آنهم به این صورت که انگیزه های فردی ایجاد گردد. در نتیجه نابرابری‌هائی پدید خواهد آمد که توسط کیفیت و کمیتِ مختلفِ کارِ انجام شده مشروعیت می‌یابد که می تواند به امتیازات غیرقابل توجیهی متحول گردد.

در اینجا ما با یک تحلیل و یک هشدار روبرو هستیم که می تواند شامل حال چین نیز بشود. تغییراتی که در طی دهه‌های اخیر در این کشور صورت گرفته را می توان  با یک استعاره تعریف کرد: دو قطار از ایستگاهی به نام عقب ماندگی بسوی مقصدی به نام تکامل حرکت می کنند. یکی از دو قطار بسیار سریع در حال حرکت است و قطار دیگر سرعت کمتری دارد و در نتیجه روز بروز فاصله دو قطار از هم زیادتر می شود. اگر ابعاد قاره ای چین و تاریخ مشقت بار آن را در نظر گیریم خیلی ساده می توان سرعت های مختلف را توضیح داد: نسبت به مناطق سنتاً عقب مانده که به دریا مربوط نبودند و علاوه برآن در همسایگی کشورهائی قرار داشتند که با عدم رشد اقتصادی روبرو بودند، مناطق ساحلی که از اول دارای ساختارهای اساسی زیربنائی (هرجند ضعیف) بوده و در همسایگی کشورهای پیشرفته قرار گرفته و امکان تجارت با این کشورها را داشتند، از ابتدا از موقعیت مناسب تری برخوردار بودند. کاملاً برخلاف غرب. بسیاری از ناظرین در مورد این منطقه از جهان (غرب) از بازگشت فلاکتی که به نظر از بین رفته بود و اکنون آوار جامعه می شود سخن می گویند که طی آن ثروت در دست تعداد همواره کمتری از مردم متمرکز می گردد. ولی برعکس در مورد چین می توان گفت که رفاه و شرایط زندگی باعزت هرچند در چارچوب روندی کاملاً متضاد و هرچند با سرعت های متفاوت رفته رفته بازمی‌گردد ولی هردو قطار دارای یک مقصد مشابه‌اند.

پدیدآمدن و تشدید دومینواگرائی بزرگ و از بین بردن دولت اجتماعی  در ایالات متحده آمریکا و اروپای غربی توسط کارزار ایدئولوژیکی که هایک فارغ از هرنوع پیش اندیشی اقتصادی، حقوق اقتصادی و اجتماعی را از فهرست حقوق خط زد، آماده شد. در چین روند ایدئولوژیکی بطور معکوس صورت گرفت. هنگامی که دنگ سیائو پین در سال ۱۹۷۹ برای ایجاد تحول وارد صحنه شد، اصلاً در نظر نداشت حقوق اجتماعی و اقتصادی را محدود کند بلکه برعکس روی نقش مرکزی این حقوق تاکید کرد. او از مدل سابق انتقاد کرد زیرا قادر نبوده نیروهای مولده را تکامل بخشد و بر کمبودها غلبه کند و در نتیجه حق داشتن یک زندگی باعزّت را تحقق بخشد. نیاز به یک تحول اساسی احساس می شد. ولی باید درنظر گرفته می‌شد که فقر سوسیالیسم نیست و سوسیالیسم بینوائی را از بین می‌برد و به معنی تحقق بخشیدن به رفاه عمومی و خوشبختی خلق است. و براین اساس خصومت با سرمایه داری که می‌تواند تنها ۱۰ درصد مردم را توانمند و غنی ‌سازد و نه ۹۰ درصد بقیه را برقرار می‌ماند. او گفت  لازم است راهی را که در سال ۱۹۴۹ آغاز شده ادامه داد البته بدون این که به دامان  پوپولیسم افتاد که فکر می‌کند داشتن ثروت لکه دار شدن خلوص انقلابی است و عملاً  چون می خواهد هرنوع انگیزه مادی را از میان بردارد کارنکردن را ترویج می نماید. اگر اعتقاد خود به سوسیالیسم را حفظ کنیم و پرنسیپ های تقسیم (مارکس) را بکار بندیم که بنا برآن هرکس مطابق با کارش مزد دریافت کند، در آن صورت هیچ نوع نابرابری بیش از اندازه ثروت پدید نخواهد آمد. درست همانطور که صریحاً در برنامه نوین اقتصادی (نپ) ذکر شده باید سرمایه دولتی در کنار سرمایه خصوصی قرار گیرد که البته نقش اصلی باید از آن سرمایه دولتی باشد. (دنگ سیائو پین ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۵ جلد ۳ صفحه ۷۳، ۱۴۳، ۱۴۵)