توان، ناتوانی، تفکر و آینده

 
 

 

نویسنده :  Bernard STIEGLER 

برگردان : مرمر کبير  

 

«تجربه سیاسی برای اکثر ما مترادف با تجربه "ناتوانی" می باشد » : این یکی از جملات آغازین «مانیفستی برای ضد حمله نظری و سیاسی» است که روز های ۲۷ و ۲۸ سپتامبر گذشته توسط ژئوفری دو لازاینوری و ادوارد لویی در نشریه لوموند به چاپ رسید. پس از دوران غرق گشتن در افکار منتقدانه نسبت به قدرت و در وهله نخست نقد قدرت سیاسی، بویژه توسط فوکو و در چارچوب عام «مکتب فرانسوی»، امروز می بایست به معضل «ناتوانی سیاسی» پرداخت ـ که بدیهی است به معنای محو هر شکل از قدرت نبوده و باز هم بدیهی است که تنها ناتوانی در عرصه سیاسی را در بر نمی گیرد.

تفکر در باره « ناتوانی» دشواراست چرا که بیانگر ناتوانی ذهن و عدم توان گذار از « اندیشه » به « عمل» می باشد. این امر لزوما به تفکر در مورد رابطه بین دانش و قدرت نیز منجر می شود.

 

مانیفستی که توسط ژئوفری دو لازاینوری و ادوارد لویی ارائه شده است سوالات اساسی ای را مطرح می سازد. اما به نظر من این سوالات فاقد دورنما می باشد و گاه، شاید برای تاثیر گذاری و تهییج افراد، در میان آنهااحکامی صادر گشته که در نقطه مقابل خود علت وجودی پرسش مورد نظر است ـ امری که به نظر من نه تنها قابل انتقاد بلکه حتی خطرناک می باشد. مثلا نامتجانس دانستن ترکیب «روشنفکر راست»،ویا حتی غیر ممکن شمردن وجود آن به نظر من به چند دلیل قابل پذیرش نیست.

«پرولتاریایی» شدن اشکال گوناگون دانش بشری را در بر می گیرد

اولا ، کسی که ادعای اندیشیدن به « ناتوانی » را دارد (و چیز هایی را به زبان می آورد که در گفتمان رایج نمی گنجد)، نه تنها می بایست کلمه عام « روشنفکر» را مورد انتقاد قرار دهد، بلکه حتی لازم است با دقت از ادای آن نیز بپرهیزد. « روشنفکر» صفت است و نه اسم عام. یدک کشیدن آن، خود به معنای پذیرش ناتوانی فکری و عملی در سیاست است. ابداع مفهوم فرد « روشنفکر» جای تاسف دارد چرا که بدون چون وچرا بر وجود افرادی که فقط لایق کار « یدی» اند در مقابل «روشنفکران» صحه می گذارد. ژئوفری دو لازاینوری و ادوارد لویی در این چارچوب اهمیت توجه به معضل طبقاتی را یاد آوری می کنند که البته به خودی خود لزومش مسجل است. بنا به واژگان موزیانه کسانی که خودخویش را « روشنفکر» قلمداد می کنند، برخی افراد کارشناس شعورو تفکراند و دیگران، راحت بگوییم، جای ابله گرفته می شوند.

در پس پرده همه این ها، « پرولتاریایی» شدن نهفته است که در دوران ما اشکال گوناگون دانش بشری را در بر می گیرد و در وهله نخست علم زندگی، دانش کار و خلاقیت را نابود می کند. افرادی که خود را« روشنفکر» می دانند، در واقع این وضعیت را به رسمیت می شناسند و حتی متوجه نمی شوند که خود نیز « پرولتریزه » شده اند. اینجا باید یاد آور شد که پرولتاریا در مانیفست حزب کمونیست، به زعم مارکس و انگلس، انسان « فقیر گشته» نیست بلکه به معنای کسی است که فاقد آگاهی می باشد (که فقر جزیی از آن است) و بنا به نظر آنها به تدریج «همه اقشار جامعه» را فرا می گیرد. پرولتاریایی شدن، علاوه بر منهدم ساختن دانش کار، علم زندگی ( فرهنگ مشترک) را هم در هم می شکند. «مصرف سرمایه داری» افرادرا مجبور به پذیرش نسخه ای می کند که بازاریاب ها برایشان پیچیده اند. از ابتدای قرن بیست و یکم، دانش نظری منهدم می شود و با رواج رفتار ها و ژست ها به جای آفرینش نظریات، « روشنفکران » پرولتاریزه می گردند.

در یکی از کتاب های اخیرم نشان داده ام که آلن گرینسپن (رئیس سابق بانک مرکزی امریکا ـ م)، برای دفاع از خویش، در مقابل کمیسیون سنا که روز ۲۳ اکتبر ۲۰۰۸ برای رسیدگی به بحران مالی تشکیل شده بود گفت که دانش اقتصادی به ماشینها و رباتها منتقل شده بود و به این ترتیب، خود را نوع جدیدی از پرولتاریا خواند و بدین ترتیب بر نظریه مارکس که بر اساس آن «همه اقشار جامعه پرولتاریایی می شوند» صحه گذاشت.

اینجاست که مسئله « ناتوانی» مطرح شده و به این دلیل گسترش می یابد و مستقر می شود که همه ما را در هر کجا که باشیم در بر می گیرد و ما به وضعیتی که در آن قرار گرفته ایم آگاهی نداریم. نمی گذارد که بر آن فائق آییم چهره اش را عریان سازیم، نشانه اش رویم، با آن به نبرد برخیزیم و عقلانیتی نوین را در مقابلش قرار دهیم. چرا که « پرولتاریایی» شدن همانا «آنتروپی»، بی نظمی و زوال همه گیر، به عبارت دیگر رفتن به سمت انهدام زندگی است. این است افقی که در برابرمعضل نوین عقلانیت گشوده می شود.

یادآور شویم که آنتروپی در قرن نوزدهم به مثابه پدیده اجتناب ناپذیر ازبین رفتن انرژی تعریف گشت ـ هر چند در قرن بیستم ادعا شد که « زندگی» در مقابل این گرایش جهانشمول نوعی آنتروپی منفی بوجود می آورد، نوعی نفی آنتروپی که می تواند بی نظمی رو به زوال را از نو سامان دهد. در دوران ما به بی نظمی عظیمی که در آن سهم آنتروپی به صورت چشمگیری افزایش یافته « آنتروپوسن» می گویند که موجب جهش سیستمی می شود و نام آنرا «تغییرات آب هوایی» گذاشته اند.

باز گردیم به ترکیب لغوی « روشنفکر راست» که از نظر ژئوفری دو لازاینوری و ادوارد لویی نامتجانس می باشد، آنها ترجیح می دهند از عبارت « تفکر راست» استفاده کنند. متفکران بیشمار دست راستی در تاریخ وجود دارند، ازجمله فروید که « روشنفکر چپی » چون میشل اونفره وی را به تاریکخانه تاریخ می سپارد، البته خود اونفره بنا به مانیفستی که در اینجا مورد بحث است در حال خیانت به چپ می باشد ... در بین متفکرین راست می توان از هایدگر، لومن، بلانشو و بسیاری دیگر نام برد ارائه فهرست همه آنها از حوصله این متن خارج است.

آیا به جای ابراز چنین ادعاهایی که بیشتر برای پنهان ساختن بی بضاعتی نظری در دیگر زمینه هاست (به این ترتیب ناتوانی در عرصه های دیگر را کسی نمی بیند)، بهتر نیست «راست» و «چپ» را تعریف کنیم ؟ و ارتباطشان را با آنچه واژه «روشنفکر» ادعا دارد در بر گیرد، که به گمان من همان « واژه » متفکر است، روشن سازیم؟ برای اینکار ابتدا باید از یاد نبریم که تفکر بشری قبل از « راست و چپ » هم وجود داشت و انشالله بعد از آن هم وجود خواهد داشت.

بحران فکری کنونی موجب تغییرات اساسی نه تنها در زمینه سیاسی (سیاست فرانسه، اروپا، غرب وتمامی جهان)، سازماندهی اقتصادی و مالی (و لذا رابطه بین کار و سرمایه و کار و شغل) بلکه همچنین در زمینه آنتروپوژنز (روند رشد و تحول بشری)می گردد.

ارتباط تنگاتنگ بین اقتصاد کازینویی، بازار یابی و بخش « تحقیق و توسعه»

بشریت با شگفتی متوجه می شود که آنچه مشخصه اش را تعریف می کند همان است که مارکس و انگلس در ابتدای ایدئولوژی آلمانی (۱۸۴۵) توضیح داده اند، یعنی قبل از هر چیز روند اگزوسوماتیزاسیون و یا ادامه تحول بشری از طریق اجزائ مصنوعی خارج از جسم انسانها ( پدیده ای که جان گوتفرید ون هردر ـ فیلسوف آلمانی ـ م، نیز هفتاد سال پیش از مارکس و انگلس در رابطه با نقش تکنیک در شکل گیری روابط اجتماعی و دانش، نوضیح داده بود).اما امروز این اجزائ اساسی خارجی مستقیما توسط بازار تولید و تحمیل می شوند و انتخاب دیگری را برای بشریت ممکن نمی سازند. تغییرات اساسی ای که به این ترتیب بوجود می آید تابع سودجویی سرمایه گذاران در بهترین حالت و در بد ترین شکل با اهداف صرفا سوداگرانه پیش می رود که نتیجه ارتباط تنگاتنگ بین اقتصاد کازینویی، بازار یابی و بخش « تحقیق و توسعه » در بطن سامانه اقتصادی دورانهای گذار کوتاه مدت واقغ و لذا صرفا سوداگرانه است.

این خصلت دورانهای گذار کوتاه مدت در فن آوری، که تحول و انتقالشان به جامعه بسیار سریع می باشد(نام آنرا نوآوری گذاشته اند) باعث گشته که آنچه برتراند ژیل سیستمهای اجتماعی می نامد (قانون، آموزش، سازماندهی سیاسی، دانش ...) در عمل به نوشداروی پس از مرگ سهراب تبدیل شوند. ممکن است از من ایراد گرفته شود و گفته هگل یادآوری گرددکه «فیلسوف» را به جغد مینروا تشبیه می کرد که کار خود را هنگامی آغاز می‌کند که روز رو به پایان است و تاریکی غروب بتدریج فضا را تیره می‌کند. فیلسوف هنگامی با تاخیر وارد میدان می شود که شکلی از زندگی دوران خود را گذرانده‌است.

البته، اما به نظر من در دوران کنونی این تاخیر غیر قابل دفاع و غیر منظقی است و می بایست تغییر یابد، نه با رد فن آوری و نقش آن در تحول جامعه بشری (خیالی باطل)، بلکه با تعریف برنامه ای جامع. ژئوفری دو لازاینوری و ادوارد لویی گله می کنند که چرا در این زمینه بحث روشنفکری در نمی گیرد. اما من از این گله مندم که چرا آنان همچون مانوئل والس، نخست وزیر، هرگز در مورد آسیب شناسی راست افراظی (جبهه ملی فرانسه)و وضعیت اضطرری تعمق نکرده اند.

بلاهت و تعقل قرن بیست و یکم ـ به نظر من آنچه در فرانسه و دیگر کشور ها «فرا ساختاری» می نامیم، وسیعا منجر به مشروعیت بخشیدن به گفتمان نئولیبرالی در ابتدا و سپس لیبرتری (مبارزه برای آزادی های صوری فاقد محتوای اجتماعی و طبقاطی ـ م) گشته و لیبرتر ها در عمل کارگزاران بی ثباتی اجتماعی شده اند. گسترش راست افراطی به این دلیل نیست که روشنفکران اسیر ایدئولوژی احساسی و لحظه ای گشته اند، به این علت است که هیچ اندیشه امروزینی که بتواند لیاقت اطلاق این نام را داشته باشد موجود نیست. و من که خود را به شدت «چپی» می دانم هرگز نمی گویم که اندیشه ای که بتوان آنرا واقعا امروزی دانست لزوما چپ است.

«روشنفکران» ، چه «چپ» و چه «راست»، در تضاد قدیمی بین کار «روشنفکری» و «یدی» اسیرند که همان تقابل بین «طرح» و «اجرا» می باشد که مارکس با آن مبارزه می کرد و پایه ایدئولوژی «بورژوایی» می دانست. این امر توسط میراث داران آلتوسر و در وهله اول آلن بادیو به فراموشی سپرده شد. چرا که علی رغم نظر قهرمان بادیو، یعنی افلاطون، دانش نظری همواره با تکنیک شکل می گیرد و به این لحاظ رابطه اجتماعی ای را تعریف می کند.

با تعمق در رابطه با این موضوع است که می بایست تعریف «چپ» و «راست» را مجددا بررسی کرد. تمایز بین «چپ» و «راست» در طول انقلاب فرانسه به دلیل تغییر جامعه توسط بورژازی بود. چرا که تضادی که به پویایی جامعه منجر می شد دیگر نه تضاد بین اشراف و رئایا بلکه تضاد بین کار و سرمایه بود.

چپ در سنگر کار است و راست حامی سرمایه. فارغ از محدودیت های جامعه کهن، بورژوازی به ایجاد جامعه صنعتی کمر همت بست. این پدیده مشخصه دوران امپراطوری اول است که در آن شاهد همزیستی دو تضاد پویای کاملا متفاوت می باشیم. انقلاب و ضد انقلاب و چپ و راست. این تضاد ها دوران گذار را از زمان رژیم سابق تا ظهور ناپلئون سوم رقم زدند که در نوشته های بالزاک وفلوبر بویژه شاهد آنیم.

«چپ» و «راست» بین پیشرفت و نو آوری

در این چارچوب، که مفهوم «پیشرفت» به مثابه نتیجه «روشنگری» ظهور کرد، گفتمان چپ به بیان آنچه در جامعه صنعتی منطقی است پرداخت، یعنی آنچه مشخصه ترقی خواهی می باشد. به این ترتیب «مترقی» مترادف «چپ» تلقی شد. گفتمان راست مفهوم دیگری از منطق را در بر گرفت که غالبا در صدد محدود ساختن « پشرفت » بر می آمد ـ البته نه همیشه. گاه (به ندرت) پیش می آمد که راست جبهه «پشرفت » را تقویت کند، اما در رابطه با اثر اجتماعی آن در کاستن شکاف طبقاتی شک داشت. امروز اما اکثرا کسانی که زمینه ساز آنچه دیگر به آن « پشرفت » گفته نمی شود و «نوآوری» نام دارد، « دست راستی» اند. و آنهایی که از آن انتقاد کرده و گاه با آن مبارزه می کنند، «دست چپی». لذا همه چیز تغییر کرده است. مارکس وانگلس ظرفیت بورژواری در جامه عمل پوشاندن به « پشرفت » را تحسین می کردند در عین حال نا برابری اجتماعی ای را که موجب می شد به باد انتقاد می گرفتند ( تمام بخش اول مانیفست حزب کمونیست ـ ۱۸۴۸).

نادرند افرادی که به تحقیق در باره این تحولات پرداخته و نتایج آن را بررسی کرده اند. ـ آنچه موروزف راه «حل گرایی تکنولوژیک» می دانست از معدود بررسی ها در این زمینه است. شرایط پسامدرنی هم موقعیتی برای چنین بررسی ا ی به دست داد اما به نظر من به هیچ عنوان نمی توان به آن بسنده کرد و باید دانست که این امر سردرگمی وسیعی (برای چپ) به همراه هزاران سوال بی جواب بوجود آورد.

این سوآلات موجب بی ثباتی گشت. نو آوری هایی که عملا تنها توسط بازار آنهم تحت فرمانروایی سهامداران هدایت می شود، جامعه را متلاشی می سازد. تنها حاصل این امر آنچیزی است که نیچه (که بیشتر مخالف نظرات چپ بود و می توان وی را هوادار راست دانست) «کینه جویی» می نامید. نیچه به کسانی که در آنزمان هنوز آنها را «روشنفکر چپ» نمی خواندند بلکه «دموکرات» یا «سوسیالیست» می نامیدند اعتماد نداشت و به نظر وی آنها تجسم «کینه جویی» بودند.

مهمترین سوال دوران ما، آینده تحول جامعه بشری است، هنگامی که ابزار خارج از بشر موجب ادامه حیات آن (اگزوسوماسیون)، چنانچه مارکس وانگلس برای اولین بار به آن اشاره کردند، در دست سرمایه داری آنهم در بالاترین شکل سوداگرانه، بی مسئولیت و مخرب آن قرار دارد. اینجاست که به جای معضل «رحم جایگزین» که بحثهای «سوسیتال ـ اجتماعی مآبانه» داغی را در فرانسه به راه انداخت (که توجه را از فقر اجتماعی، سیاسی، روشنفکری و اقتصادی منحرف کرد)می توانست بحث هایی کاملا متفاوت در رابطه با این معضل واقعی اجتماعی در گیرد.

«رحم جایگزین» و یا «ارگانیسم های اصلاح شده ژنتیکی» اشکال نوین اگزوسوماسیون اند. در این چارچوب می بایست بررسی شوند، حال آنکه بازار آنها را به مثابه ابزار گسست و فنی بی ثباتی مورد استفاده قرار می دهد. برخورد « مترقی » و یا «ارتجاعی» با این امر به نوعی مترادف نفی واقعیت آن است ـ که می بایست به مثابه نتایج پیشرفت تکنولوژی زنده واقعا موجود بررسی شود و نه آنکه از آن در جهت به فراموشی سپردن معضلات اساسی استفاده ابزاری گردد. نگرانی عظیمی جهان را فرا گرفته است. این نگرانی می تواند وخیم تر شده، از اضطراب فراتر رود و به ترور یا وحشتی مهیب بدل گردد. برای کسانی که جسورانه به رویداد های کنونی جهان نگاه می کنند وجود چنین خطری که آینده انتروپوسن و یا تحول جامعه بشری را تهدید می کند واضح است. در این دورنما بشریت تحول دوران ژئولوژیک کنونی را محکوم به فنا می بیند.

برای تفکر می بایست واقعیت جهان را دید

همه ما کم و بیش بر این باوریم که احتمال فنای تحول نوع بشر از همه راهکارهای دیگر محتمل تر است. پس چرا آنرا به زبان نمی آوریم؟ هگل معتقد بود که نگرانی باعث تفکر می شود. اگر با نگرانی به تفکر ننشینیم، دچار ترس، اضمحلال و سپس وحشت مهیب می گردیم. چرا برای اندیشیدن در باره آنچه ژئوفری دو لازاینوری و ادوارد لویی تجربه «ناتوانی» می نامند بسیج نمی شویم تا آنرا به تجربه «تفکر» تبدیل کنیم و سوال اصلی در باره گسست و بی ثباتی به مثابه مرحله کنونی تحول جامعه بشری را بررسی نماییم.

به نظر ما برای مقابله با اضمحلال چند وجهی که مشخصه دوران ما می باشد، می بایست واقعیت جهان را دید و سامانه ماکرواکونومیک جدیدی را پیشنهاد نمود. این پیشنهاد می بایست به صورت ساختاری و منظم بر آنتروپی منفی به معنای هماهنگی در سیستم اجتماعی و انسانی مبتنی باشد ـ امری که مستلزم تعریف مجددارزش هاست، به همان شکلی که مارکس در نوشته ناشناخته ای به نام «قطعاتی در مورد ماشینها» بیان کرده بود.

آنتروپی، سرنوشت ماست و آنتروپی منفی یا نگآنتروپی سمتی که به آینده می دهیم. تا کنون آینده وسرنوشت به هم آمیخته بود. این است دلیل ناتوانی ما که بن بست تحول بشری راآشکار می سازد و زمینه نظری وسیعی را در برابر کسانی که هنوز قادر به تفکر مستقل بدون تکرار نظرات دیگران می باشند، می گشاید : لزوم تعریف نگانتروپولوژی با بازگشایی مباحثی در این رابطه که در نیمه دوم قرن بیستم در فرانسه و دیگر کشور هادر گرفت.

* این مقاله در روزنامه اومانیته به تاریخ ۱۵ اکتبر ۲۰۱۵ منتشر شد

Bernard STIEGLER

برنارد ستيگلر، فيلسوف و نويسنده ، از جمله آثار او:« فقر نمادين» ، در دو جلد، چاپ انتشارات گاليله پاريس 2004