فـرید ســیاووش
روشـنفکری در جهان سـوم از آرمانگرایی تا اسـتبداد نرم وسـخت
این نگاه یکی از دهها نگاهِ و پرداخت شرقیست به دلایل درونی و داخلی پدیدهی شکست روشنفکری در افغانستانِ جهان سومی، با تکیه بر تجربهای تاریخی مشخص {ورود زودهنگام روشنفکران عدالتخواه (حزب دموکراتیک خلق افغانستان) به قدرت سیاسی}.
پُرسش اصلی این است که چگونه جریانی با اهداف متعالی چون عدالتخواهی، روشنگری، آزادیخواهی، که رهایی و رفاه انسان و دفاع از حق زندگی انسان ها در سرلوحه مبارزاتی اش حک شده بود؛ به سرکوب، شکنجه و اعدام عبور کرد!؟
روشنفکری در جهان سوم (از جمله در کشورهای خاورمیانه، آسیای جنوبی و آفریقا) اغلب محصول آشنایی با مدرنیته غربی از طریق تحصیل یا ترجمه بود. اما این روشنفکری:
نتیجه این شد که: روشنفکر جهان سومی به جای «میانجی آگاه جامعه»، اغلب به «نمایندهی طبقهای کوچک، شهری، بیریشه» بدل شد که حرفهای بزرگی میزد اما از مردم، بهویژه طبقات دهقان و فرودست، دور بود.
در بسیاری از جوامع جهان سوم، روشنفکری با آرمانهای آزادیخواهانه، عدالتطلبانه و ضد استعماری ظهور کرد در کشور ما همچنان. این جریانها اغلب خود را حاملان «حقیقت تاریخی» و پیشقراولان نجات مردم از عقبماندگی، استبداد و وابستگی میدانستند.
اما در تجربهای که این نوشته بر آن تمرکز دارد، روشنفکرانی عمدآ شهری و دانشگاهی که هنوز نتوانسته بودند در دل و دماغ مردم عام پُل بزنند و نه توانسته بودند نهادسازی اجتماعی کنند، بهواسطه بحرانهای سیاسی و تحولات ناگهانی، به قدرت سیاسی کشانیده شدند. این ورود زودهنگام و بیپایه، نه تنها آنها را از مردم جدا کرد، بلکه زمینه را برای سرکوب، بیاعتمادی، و خشونت در درون خود جنبش و توطئه از بیرون را فراهم آورد.
...و گروهی دگر از فرزندان ملّت و هواخواهان دموکراسی، خاصه از جرگهی چپاندیشان، چونان که بیرق مخالفت با اجنبی برافراشتند و علم مبارزه با حضور شوروی «سوسیالامپریالیسم!» بر دوش گرفتند، تیغ برکشیدند و در کنار برادران مجاهد، به میدانی آکنده از خون و آتش پای نهادند. اما همان ها، چون بیگانهی دیگر از مغربزمین با ساز و برگ قدرت پای به خاک وطن نهاد، نه بانگ اعتراضی سردادند و نه عَلَمی برافراشتند، که اینبار، بر درگاه سلطان، زانو زدند؛ دست ارباب را بوسیدند؛ یکی در صف سفارت ایستاد، و دیگری کلید وزارت را به دست گرفت؛ گویی حافظهشان را نیز همانجا به امانت سپرده بودند!
و شگفت آنکه از این یاران مبارز، سخنی بلند یا نقدی رسا نشنیدیم که کدام کنششان صواب بود و کدام کردار، سزاوار ملامت؛ نه ترازویی برای سنجش، نه آیینهای برای تأمل.
روشنفکری جهان سوم؛ تعریف و بستر تاریخی
در جهان سوم، روشنفکری معمولاً برآمده از تجربه مدرنیته تقلیدی و حاصل ترجمه، تحصیلات غربی و نارضایتی از وضع موجود بود. روشنفکران این جوامع نه در دل نهادهای سنتی جامعه (مانند روحانیت یا ریشسفیدان) جای داشتند و نه تکیهگاه اقتصادی یا اجتماعی مشخصی در بین طبقات فرودست داشتند. قاعده از استثنا خالی نیست.
با وجود این، روشنفکران، خود را «وجدان بیدار جامعه» میدانستند و باور داشتند که با ایدهها و تئوریهایی که از غرب یا مارکسیسم، اندیشه های لنین یا ماهو، ناسیونالیسم یا لیبرالیسم برداشت کردهاند، میتوانند جامعه را نجات دهند. اما این ایدهها، اغلب بدون تطبیق با ساختار اجتماعی موجود، بدون مشارکت مردم، و بدون توجه به تضادهای درونی جامعه، به سیاست عملی تبدیل شدند.
ورود زودهنگام به قدرت؛ فرصتی مرگبار برای روشنفکری
یکی از تفاوتهای بنیادین میان تجربهی مدرنیته در غرب و شرق، جایگاه روشنفکران در فرآیند نقد قدرت و بازسازی فرهنگی است. در غرب، روشنفکران بهعنوان نیروهای مستقل و منتقد، همواره بیرون از ساختار رسمی قدرت قرار داشتند، اما در مرکز تحولات فکری و اجتماعی عمل میکردند. آنان با تکیه بر خرد نقاد، به مصاف سنتهای بازدارنده، کلیسا، دولت مطلقه و ساختارهای بسته رفتند و زمینههای دموکراسی و گفتوگو را فراهم کردند.
در تجربهی افغانستان اما، روشنفکر مستقل و کلاسیک مجال ظهور چندانی نیافت. آنچه شکل گرفت، بیشتر چهرههایی بود که به نام روشنفکری، در عمل به حاشیههای قدرت پناه بردند، در ساختار دولتی حل شدند، و نقش انتقادی خود را واگذار کردند. این پدیدهی «روشنفکر-کارمند» بهجای پرسشگری، به توجیهگری قدرت بدل شد.
با تسلط نظامیان بر عرصه سیاست و گسترش ساختارهای امنیتی، فضا برای شکلگیری گفتوگو، نقد و اندیشه روزبهروز تنگتر شد. روشنفکرانی که باید مدافع عدالت، آزادی و رهایی باشند، در شرایطی قرار گرفتند که ناگزیر یا ساکت شدند، یا ابزار مشروعسازی خشونت گشتند. بیآنکه فداکاریهای واقعی نیروهای نظامی و امنیتی در دفاع از کشور نادیده گرفته شود؛ جامعهِ امنیتی نه باید سیاسی میشد.
نتیجه روشن بود: نه نهادهای دموکراتیک شکل گرفت، نه گفتمان مدنی. بهجای آن، تمرکز قدرت، حذف گفتوگو و مهار اندیشه جایگزین شد. در این فرآیند، غیبت روشنفکران مستقل فقط یک کاستی فرهنگی نبود، بلکه ضربهای تاریخی بود که هنوز نیز آثار آن در ساختار سیاسی و اجتماعی ما باقی است.
در تحلیل تطبیقی تحولات مدرنیته در غرب و شرق، یکی از مهمترین نقاط تفاوت، جایگاه و کارکرد روشنفکران در فرآیند نقد قدرت و بازسازی فرهنگی جوامع است. در غرب، روشنفکر بهعنوان عنصری مستقل و منتقد، همواره در حاشیهی قدرت و در قلب گفتمان تحول حضور داشت. آنان در برابر استبداد سنتی، کلیسا، دولت مطلقه و ساختارهای اجتماعی بسته ایستادگی کردند و با اتکا به خرد نقاد، زمینههای گفتمان مدنی، دموکراسی و پیشرفت عقلانی را فراهم آوردند.
بهاینترتیب، آنچه ما تجربه کردیم، نه حرکت بهسوی نوسازی و آزادی، که عقبگرد بهسوی تمرکز قدرت، حذف گفتوگو، و مهار اندیشه بود. و در این مسیر، غیبت روشنفکران مستقل و آزاداندیش، نه تنها یک ضعف فرهنگی، بلکه یک فاجعهی تاریخی بود که هنوز تبعات آن گریبانگیر ماست.
درست است که «توطئه» علیه جریانهای ترقیخواه وجود داشت و دارد، بهویژه در جوامع وابسته به قدرتهای بیرونی یا ساختارهای فئودالی-الیگارشیک. اما این تهدیدات نباید منجر به:
جنبش روشنفکری در این نقطه، بهجای تعمیق دموکراسی درونساختاری، دچار پارانویا و خودکامگی اضطراری شد.
پیامدها:
چرا رهبران نتوانستند بر ناهنجاری ها غلبه کنند؟
علت این ناکامی را باید در سه سطح جستجو کرد:
١ - ساختاری: نبود نهادهای دموکراتیک، نبود فرهنگ سیاسی دگر پذیری، تعامل و تفاهم گرا، برخلاف تکیه بر سنتهای استبدادی.
٢ - فکری: برتر انگاری ایدئولوژی بر عقلانیت و تفکر ملی، نداشتن درک لازم تاریخی از قدرت، خشونت و ذهنیت حاکم در جامعه و نداشتن تحلیل دقیق و مشخص طبقاتی.
٣ - روانی: احساس تهدید دایمی، ترس از سقوط، و اعتماد به سرکوب بهعنوان ابزار بقا.
روشنفکری و قدرت
تجربه حزب دموکراتیک خلق افغانستان بهخوبی نشان میدهد که وقتی روشنفکر به جای نقش انتقادی، وارد ساختار قدرت میشود، اخلاق روشنفکری—یعنی صداقت، مسئولیتپذیری، و فاصله انتقادی از قدرت—به سرعت قربانی میشود. اینجاست که روشنفکر، به جای روشنگری، جذب ساختار دولتی قدرت شده در توجیه خشونت و تحمیق جامعه مشارکت میکند.
با بررسی تجربههای حاکمیت و شکست، این نتیجه برجسته میشود که نداشتن پیوند با مردم، ایدئولوژیزهکردن قدرت، حل شدن حزب در دولت و ناتوانی در ساخت نهادهای دموکراتیک، و توطئه بیرونی با ابعاد گسترده، عدم مدیریت دقیق امر مصالحه ملی اصلیترین عوامل این شکست، سقوط و فروپاشی حزب و دولت بودهاند. در رابطه به طرح مصالحه ملی پرسش مهمی قد برافراشته بودکه: حزبِ که در درون خود به مصالحه نرسد؛ آیا میتواند با دشمنان خود به مصالحه برسد!؟
درس تاریخی برای آینده روشنفکری
۱- قدرت بدون ریشه اجتماعی، به خشونت ختم میشود؛ ۲- روشنفکری باید منتقد قدرت بماند، نه ابزار آن؛ ۳- نهادسازی دموکراتیک مهمتر از اشغال قدرت است؛ ۴- تقدیس ایدئولوژیک به مرگ آزادی و حقیقت میانجامد؛ ۵- پیشرفت بدون مردم، همیشه علیه مردم و یا مردم علیه آن خواهد شد.
راهی دیگر ممکن است؟
شکست روشنفکری در تجربه مورد نظر، تنها یک حادثه نیست، بلکه بازتاب یک بیماری مزمن در فضای سیاسی-اجتماعی جهان سوم است. اگر قرار است کار مفید روشنفکری در چوکات یک ساختار سیاسی سازمان داده شود، باید:
· از ورود زودهنگام به قدرت پرهیز کند و بداند که قدرت از ارگ نه از دل مردم میگذرد؛
· با مردم، به ویژه طبقات فرودست، پیوند واقعی برقرار کند؛
· نقش انتقادی و مستقل خود را حفظ کند؛
· امر تفاهم و تعامل با سایر نیروهای ملی و دموکرات را جدی بگیرد؛
· بر ساختن نهادهای شفاف و پاسخگو تمرکز نماید؛
· و به الزامات روشنفکری( شناخت و آگاهی، اتکا به خرد نقاد، نوگرایی، الترناتیف سازی و اندیشه معطوف بعمل)پایبند بماند؛
· و به امر مبارزه وفادار بماند.
فـــــردا از دل امـــــروز میگذرد!