اتوپیا، سیاست و تخیل اجتماعی

 پل ریکور

 ترجمه: امین ح

 این نوشته ترجمه بخش اتوپیا از مقاله مفصل ایدئولوژی و اتوپیا از کتاب از متن تا کنش نوشته پل ریکور فیلسوف برجسته فرانسوی است و به بازآفرینی مفهوم اتوپیا در کنشی سیاسی و در نسبت آن با تخیل اجتماعی می پردازد و کوششی است برای رهایی از نسبیت هرمنوتیکی و خلق دوباره فضایی برای تامل در مفاهیم سیاسی در عرصه تخیل اجتماعی که بعدها در آرای آلن بدیو فیلسوف رادیکال فرانسوی و در مفهوم مسیانیسم و خلق حقیقت و به تبع آن ساختن سیاست پیگیری می شود.

کارکرد اتوپیا عبارت است از؛ فرافکندن تخیل به خارج از امر واقع و در جایی دیگر که یک نامکان است. و این همان معنای اولیه واژه اتوپیا است؛ یعنی جایی که اینجا نیست، مکانی دیگر که یک ناکجاآباد است. در اینجا نه فقط از نا- مکان، بلکه از نا- زمان هم باید سخن گفت، برای اینکه نه تنها برون - بودگی مکانی اتوپیا (مکانی دیگر) بلکه برون - بودگی زمانی (زمانی دیگر) را هم در آن تعین ببخشیم.
باید مشخص ساخت چگونه اتوپیا، در معنای بنیادینش، مکمل ضروری ایدئولوژی در معنای بنیادینش است. اگر ایدئولوژی، واقعیت را حفظ کرده و به آن تداوم می بخشد اتوپیا آن را از اساس مورد تردید قرار می دهد. در این معنا، اتوپیا مبین تمام پتانسیل های گروهی است که خود را به وسیله نظم موجود سرکوب شده می یابد. اتوپیا نوعی خیال پردازی است، برای اندیشیدن به دگربودگی امر اجتماعی.
نگاهی به تاریخ اتوپیاها نشان می دهد هیچ عرصه یی، از زندگی در جامعه مورد غفلت اتوپیا نبوده است. اتوپیا رویایی است که مناسبات خانوادگی، مالکیت اشیا، مصرف کالا، سازماندهی زندگی سیاسی و حیات مذهبی، همگی شکل و شیوه یی دیگر در آن پیدا می کنند. با این حساب نباید متعجب شد که اتوپیاها، همیشه طرح هایی ارائه می دهند که هر یک با دیگری در تضادند چرا که وجه اشتراک تمام اتوپیاها این است که همگی بر کلیه اشکال نظم اجتماعی انگشت می نهند و نظم موجود هم ضرورتاً مخالفان گوناگونی دارد.
به این ترتیب مثلاً در مورد خانواده با طیف وسیعی از اتوپیاها مواجهیم که از پاکدامنی و عفت زاهدانه تا بی بند و باری، اشتراک و افراط در امور جنسی را دربر می گیرد. از حیث اقتصادی هم اتوپیاها متنوعند؛ از ستایش شدیدترین اشکال ریاضت پیشگی گرفته تا توصیه به فزون خواهی و عیاشی. امر سیاسی هم از سوی خیالپردازی های آنارشیستی و هم با طرح ریزی نظام های اجتماعی سختگیرانه و اقتداری مورد حمله قرار گرفته است.
از نظر مذهبی اتوپیا میان الحاد و خوشگذرانی، میان رویای مسیحیتی نوآیین و رهبانیتی بدوی در نوسان است. جای شگفتی نیست که ما قادر نیستیم مفهوم اتوپیا را، بر اساس محتوایش تعریف کنیم و مقایسه میان اتوپیاها با یکدیگر راه به جایی نمی برد چرا که وحدت پدیده اتوپیا نه از محتوای آن بلکه از کارکردش که همواره جامعه یی جایگزین را پیشنهاد می کند، ناشی می شود. به همین خاطر است که اتوپیا افراطی ترین و قاطعانه ترین پاسخ، به کارکرد همسان سازی ایدئولوژی است. جای دیگر و دگربودگی که مربوط به اتوپیا است، پاسخی قاطع به این گونه بودن و نه به گونه یی دیگربودن است که توسط ایدئولوژی - اگر به ریشه های آن بنگریم - ترویج می شود.
حال اگر دومین سطح اتوپیا را در نظر بگیریم، توازی دقیق میان ایدئولوژی و اتوپیا مساله یی را تایید می کند؛ اگر بپذیریم که کارکرد اساسی ایدئولوژی مشروعیت بخشی به اقتدار حاکم است، پس باید همچنین متوقع بود که اتوپیا هم - در هیئتی که باشد - تقدیر خود را در همان مرتبه یی رقم بزند که قدرت در آن اعمال می شود. در هر یک از زمینه هایی از زندگی اجتماعی که ذکرشان رفت، آنچه توسط اتوپیا مورد چالش قرار می گیرد، در نهایت همان شیوه اعمال قدرت است؛ قدرت خانوادگی، قدرت اقتصادی و اجتماعی، قدرت سیاسی، قدرت فرهنگی و دینی.
در این مورد می توان گفت اتوپیاها طیف گسترده یی از تخیلات درباره قدرت را تشکیل می دهند. وانگهی در همین راستا است که کارل مانهایم در کتاب معروف خود ایدئولوژی و اتوپیا، اتوپیا را این گونه تعریف کرده است؛ شکافی بین امر واقعی و حوزه خیال، که تهدیدی برای ثبات و استمرار این واقعیت محسوب می شود. گونه شناسی اتوپیاهایی که توسط مانهایم معرفی شده اند، با این معیار انطباق کامل دارد. مانهایم به جای تامس مور مبدع واژه اتوپیا ترجیح می دهد بررسی پدیده اتوپیا را از توماس مونتسر آغاز کند که ارنست بلوخ او را متکلم انقلاب خوانده است.
به باور تامس مور، اتوپیا در حقیقت پدیده یی ادبی و در نهایت به کارگیری یک سبک ادبی محسوب می شد، اما با توماس مونتسر، اتوپیا بیانگر ادعایی بزرگ بود، یعنی تحققً- اینجا و اکنون- تمام رویاهایی که تخیلات بشر از یهودیت و مسیحیت اخذ کرده و در بازنمودهای پایان تاریخ انباشته بودند. اتوپیا به دنبال آن است که قیامتی تحقق یابد یعنی مونتسر می خواست، همه آنچه مسیحیت به پایان تاریخ موکول ساخته است را در میانه راه تاریخ - یعنی امروز - تحقق بخشد. به این ترتیب موانعی چون آگاهی تاریخی، انتظار و تلاش که در مقابل بشر قرار دارند، همگی برداشته می شوند و این از توقعی سازش ناپذیر ناشی می شود که می خواهد سلطنت خدا را از آسمان ها به زمین آورده و پایان تاریخ را در میانه راه آن محقق سازد.
اما با اینکه ما این ریشه گرایی اتوپیا را درک کرده و البته آن را می ستاییم، با این حال فوراً به ضعف آن نیز پی می بریم. هنگامی که اتوپیا قدرتی را پیشنهاد می کند، خبر از ظهور مستبدانی می دهد که از حاکمانی که اتوپیا با آنها می جنگد، به مراتب بدترند. این پارادوکس فریب دهنده، از نقصی اساسی ناشی می شود که کارل مانهایم آن را ذهنیت اتوپیایی می خواند، یعنی فقدان هرگونه تامل عملی و سیاسی در نقاط اتکایی که یک اتوپیا می تواند در واقعیت موجود، در نهادها و در آنچه من آن را امر باورپذیر قابل دسترسی در یک دوره می خوانم، پیدا کند.
اتوپیا سکوی پرشی است که ما را به جای دیگر پرتاب می کند و تمام مخاطرات ناشی از یک گفتار دیوانه وار و افراطی و احتمالاً خونبار را در پی دارد. زندان دیگری به جز زندان واقعی، در حوزه خیال و حول طرح هایی کلی شکل می گیرد که برای اندیشه بیش از هرگونه اجبار حوزه واقعیات، الزام آور است. بر این اساس جای تعجب نیست که ذهنیت اتوپیایی، با تحقیر و خوار شمردن منطق کنش همراه شده و اساساً از برداشتن نخستین گام در راه تحقق اتوپیا بر اساس واقعیت موجود، عاجز باشد.
به همین ترتیب از دومین سطح اتوپیا به سطح سوم می رسیم که در آن، آسیب دیدگی اتوپیا خود را بر عکس آنچه در ایدئولوژی شاهد آن بودیم، نشان می دهد. آسیب دیدگی ایدئولوژی را باید در تمایلش به وهم و خیال کاذب، پنهان سازی واقعیت و دروغ جست وجو کرد، حال آنکه در مورد اتوپیا وضعیت کاملاً برعکس است. در جایی که ایدئولوژی به تقویت آن چیزی می پردازد که مارکس جوان آن را زندگی واقعی - پراکسیس - می خواند، اتوپیا موجب این می شود که خود واقعیت از بین رفته و جای خود را به طرح هایی کمال گرایانه بدهد که در نهایت امر، غیرقابل تحقق اند. نوعی منطق دیوانه وار همه یا هیچ جای منطق کنش را می گیرد چرا که منطق کنش همواره از این امر آگاه است که امر مطلوب و امر تحقق پذیر با یکدیگر منطبق نمی شوند و کنش موجب پدید آمدن تضادهایی اجتناب ناپذیر می شود. به عنوان مثال توجه به کنش در جوامع مدرن، موجب تضاد میان عدالت خواهی و مساوات طلبی می شود.
بنابراین منطق اتوپیا، یک منطق همه یا هیچ است، که برخی را به سوی پناه بردن به نوشتار سوق می دهد، برخی را در غم و حسرت یک بهشت گمشده اسیر کرده و برخی دیگر را به کشتارهای دسته جمعی ترغیب می کند اما من نمی خواهم بر این جنبه منفی اتوپیا توقف کنم، بلکه برعکس مایلم کارکرد رهایی بخش اتوپیا که در پس توصیف های انتقادی و مسخره آن پنهان شده است را بنمایانم.
تصور یک نا- مکان، در واقع، باز نگاه داشتن حوزه امر ممکن است و اگر بخواهیم از همان واژگانی استفاده کنیم که در تامل مان در باب معنای تاریخ پذیرفتیم، اتوپیا چیزی است که مانع از این می شود که افق انتظارات با حوزه تجربه درهم آمیخته شوند و همین امر است که شکاف میان امید به آینده و سنت را حفظ می کند.
تاملات دوگانه یی که به ترتیب به ایدئولوژی و اتوپیا اختصاص دادیم، ما را به تامل در تلاقی ضروری میان ایدئولوژی و اتوپیا، در حوزه خیال اجتماعی رهنمون می شوند چرا که این حوزه خیال متکی بر کشمکش میان کارکرد یکپارچه ساز و کارکرد سرنگون کننده است. در اینجا حوزه خیال اجتماعی تفاوت بنیادینی با آنچه ما تحت عنوان تخیل فردی می شناسیم، ندارد. گاهی خود خیال، فقدان یک شیء موجود را جبران می کند و گاهی یک وهم فریبنده جایگزین شیء موجود می شود. این گونه بود که کانت توانست مفهوم تخیل استعلایی را روی تناوب میان تخیل باز سازنده و تخیل سازنده بنا کند.
ایدئولوژی و اتوپیا به ترتیب اشکالی از تخیل بازسازنده و تخیل سازنده هستند. به این ترتیب حوزه خیال اجتماعی، کارکرد واقعیت گریز خود را فقط از مجرای اتوپیا و کارکرد حفظ واقعیت را تنها از مجرای ایدئولوژی می تواند اجرا کند. اما این تمام مطلب نیست، چرا که ما نمی توانیم به حوزه خیال اجتماعی دست یابیم، مگر از طریق صور آسیب دیده که همان اشکال وارونه یی هستند که گئورگ لوکاچ آنها را - به تعبیر مارکسیستی - آگاهی کاذب می خواند. به گمان وی ما نمی توانیم قدرت خلاق تخیل را در دست بگیریم، مگر اینکه نسبتی انتقادی با این دو شکل از آگاهی کاذب برقرار کنیم.
اگر این مطلب صحیح باشد ما در اینجا به نقطه یی می رسیم که ایدئولوژی و اتوپیا در آن مکمل یکدیگرند، اما نه فقط به این دلیل که به موازات یکدیگر قرار دارند، بلکه به این دلیل که با یکدیگر در حال تبادل اند.
در حقیقت به نظر می رسد ما همواره به اتوپیا نیاز داریم، به خاطر این کارکرد اساسی اش که قدرت اعتراض به وضع موجود را به ما می دهد و می توانیم با آن خود را از وضع موجود ریشه کن کرده و به دیگر جا بیفکنیم و ایدئولوژی را از ریشه مورد انتقاد قرار دهیم. اما عکس آن هم صادق است، یعنی برای اینکه اتوپیا را از جنونی که در آن خطر نابودی وجود دارد نجات دهیم، باید کارکرد صحیح ایدئولوژی را به آن بخشیده و آن را قادر سازیم تا به یک جامعه تاریخی، معادل آن چیزی که می توان هویت روایی خواند، را اعطا کند.
من نوشتار خود را به پایان می برم، در حالی که هنوز هم بزرگ ترین پارادوکس- پارادوکس حوزه خیال اجتماعی- پیش روی ماست؛ برای اینکه بتوانیم، رویای دیگر جا را در سر بپرورانیم، باید پیش از آن یک هویت روایی را فرا چنگ آورده باشیم و کسب این هویت از طریق تاویل مدام و نوشونده سنت هایی که ما بدان ها تعلق داریم، امکانپذیر می شود. اما از سوی دیگر ایدئولوژی هایی که این هویت در آنها پنهان است، به نوعی آگاهی نیاز دارد که قادر باشد با شروع از یک ناکجاآباد در خویشتن نظر کند.
منبع:
۱- From text to action; oxfordpress;۱۹۹۸; p۴۳۹_۴۴۶ Paul Ricoeur; ۷A۰۰۱۰۱۲۳