بخش اول

ش. میم بهرنگ

۱

دیالک تیک تنی و عالمی

حکم

     تنی زنده دل خفته در زیر گل

   به از عالمی زنده مرده دل

سعدی در این حکم، دیالک تیک کمیت و کیفیت را به شکل دیالک تیک تنی زنده دل و عالمی مرده دل بسط و تعمیم می دهد و برای تأکید بر تعیین کننده و اصلی بودن کیفیت، به فرمولبندی دیالک تیک تنی زنده دل مرده و عالمی مرده دل زنده مبادرت می ورزد :

یک نفر زنده دل خفته در زیر گل (بلحاظ کمی پست تر، ولی بلحاظ کیفی بر تر) بهتر است از یک عالم مرده دل زنده (بلحاظ کمی برتر، ولی بلحاظ کیفی پست تر.)

بهتر از یان نمی توان نقش تعیین کننده کیفیت بر کمیت را برای مردم قابل فهم ساخت.

۲

دیالک تیک صدف دردانه پر و صدف یکدانه در

 

حکم[۱]

 

صدف را که بینی ز دردانه پر

نه آن قدر دارد که یکدانه در

صدف مملو از دردانه های خرد (بلحاظ کمی برتر، ولی بلحاظ کیفی پست تر) ارزش صدق یکدانه در (بلحاظ کمی پست تر، ولی بلحاظ کیفی بر تر) را ندارد.

سعدی در این حکم، دیالک تیک کمیت و کیفیت را به شکل دیالک تیک صدف دردانه پر و صدف یکدانه در بسط و تعمیم می دهد و نقش تعیین کننده را به درستی از آن کیفیت (صدف یکدانه در) می داند.

در یکدانه از نظر کیفی ارزشمندتر و زیباتر از صدها دردانه خرد و کوچک است.

در گلستان، همین دیالک تیک را در مقایسه یک اسب تازی با طویله ای خر به کار می برد.

دیالک تیک کمیت و کیفیت در اواسط قرن نوزدهم، به همت مارکس و انگلس توسعه و تکامل فلسفی شگرفی می یابد و به عنوان شناخت افزاری مهم، برای توضیح روندهای طبیعی، اجتماعی و فکری بسیار بغرنج و پیچیده به خدمت گرفته شد.

۳

دیالک تیک سنگریزه و کوه

 

حکم[۲]

 

عدو را به کوچک نباید شمرد

که کوه کلان دیدم از سنگ خرد.

سعدی در این حکم، دیالک تیک کمیت و کیفیت را به شکل دیالک تیک سنگ خرد و کوه کلان بسط و تعمیم می دهد و قانون دیالک تیکی گذار از تغییرات کمی به تحولات کیفی را از آن نتیجه می گیرد، قانون بسیار مهمی را که در اواسط قرن نوزدهم از سوی مارکس و انگلس کشف و فرمولبندی می شود.

انباشت تدریجی سنگهای خرد برروی هم (تغییرات کمی)، پس از عدول از حد معین عینی، به پیدایش کوه کلان (تحول کیفی) منجر می شود.

۴

دیالک تیک مور و شیر

 

حکم[۳]

 

نبینی که چون با هم آیند مور

ز شیران جنگی بر آرند شور؟

سعدی در این حکم، دیالک تیک کمیت و کیفیت را به شکل دیالک تیک مور و شیر بسط و تعمیم می دهد و قانون دیالک تیکی گذار از تغییرات کمی به تحولات کیفی را از آن نتیجه می گیرد.

اتحاد و اتفاق موران (تغییر کمی)، پس از فراتر رفتن از حد معین عینی، به پیدایش نیروی کیفیتا نوینی منجر می شود که حتی شیر را تاب مقاومت در برابرش نمی ماند.

۵

دیالک تیک مو و زنجیر

 

حکم[۴]

 

نه موری که موئی کز آن کمتر است

چو پر شد، ز زنجیر محکمتر است.

سعدی در این حکم، دیالک تیک کمیت و کیفیت را به شکل دیالک تیک مور و زنجیر بسط و تعمیم می دهد و از آن، قانون دیالک تیکی گذار از تغییرات کمی به تحولات کیفی را نتیجه می گیرد.

همبستگی موران ضعیفتر از مو (تغییر کمی)، پس ازگذشتن از حد عینی معین، به پیدایش زنجیری مستحکم (تحول کیفی) می انجامد.

سعدی به قدرت توده ها واقف است :

او از پیوند سنگریزه ها، کوه کلانی را متشکل دیده است.

او از اتحاد مورچه ها، نیروئی را به چشم دیده است که شیران جنگی را کلافه می کند.

او از همبستگی موران، زنجیری را متشکل دیده است که قطار تاریخ را به پیش می راند.

سعدی اما قصد آزاد سازی قدرت توده ها را برای امر پیشرفت اجتماعی ـ حتی ـ به مخیله خود راه نمی دهد.

او مهار کردن این قدرت تاریخساز را توصیه می کند.

احکامی از این دست را سعدی بدو دلیل بر زبان می راند :

اولا برای اخطار و بیدارباش به طبقه خویش، تا از جور بی حد و حصر بر توده دست بردارند، اقتصاد بی رمق کشور را به سبب فرار دهقانان و بنده ها نابود نسازند و راه به اصطلاح عدل و رعایت اندازه در ستم پیش گیرند.

ثانیا برای چپ نمائی و عوامفریبی، تا برای رهنمود و نتیجه گیری نهائی خویش، زمینه قبول مناسبی فراهم آورد.

سعدی یک سال بعد در گلستان هم همین اندیشه را در قالبی دیگر تکرار خواهد کرد :

حکم[۵]

 

پشه، چو پر شد، بزند پیل را

با همه مردی و صلابت، که او ست

مورچگان را چو بود اتفاق

شیر ژیان را بدرانند پوست

 

سعدی در هر دو مورد دیالک تیک کمیت و کیفیت را و گذار از تغییرات کمی به تحولات کیفی را به شکل تراکم خرده سنگها (تغییرات کمی) و تشکیل کوه (تحول کیفی)، اتحاد مورچه ها (تغییر کمی) و تشکیل قدرتی شیرافکن (تحول کیفی)، همبستگی موران مو مانند (تغییر کمی) و تشکیل زنجیری مستحکم (تحول کیفی)،  افزایش کمی پشه های ناتوان، کسب قدرت کیفی مهیب و زدن پیل (گذار از تغییرات کمی به تحول کیفی)، متفق شدن مورچگان ـ به تنهائی ـ ناتوان، کسب قدرت کیفی عظیم و کندن پوست شیر (گذار از تغییرات کمی به تحول کیفی) مطرح می سازد.

۶

دیالک تیک قطره و سیلاب

 

حکم[۶]

 

حذر کن ز پیکار کمتر کسی

که از قطره، سیلاب دیدم بسی

سعدی در این حکم، حدود هفتصد سال قبل از آموزگاران تئوری رهائی نهائی (مارکس و انگلسدیالک تیک کمیت و کیفیت را به شکل دیالک تیک قطره و سیلاب توسعه و تعمیم می دهد و از قانون فلسفی بسیار مهم گذار از تغییرات کمی به تحولات کیفی و بر عکس پرده بر می دارد.

تجمع تدریجی قطره ها (تغییرات کمی)، در گذر از حد معین عینی، به تشکیل سیلاب و رود و دریا و اقیانوس (تحولات کیفی) منجر می شود.

منظور سعدی از کمتر کسی مولدان و زحمتکشان شهر و روستا ست، که به قطرات آب می مانند و از تشکل، اتحاد و سازمان یابی شان، سیلی غول آسا قوام می یابد و نظم نوینی می تواند پی افکند.

سعدی در مواردی دیگر با بزرگواری فئودالی خویش، آنها را با سنگ خرد، مور،   پشه و مورچه مقایسه می کند، که ذکرش گذشت.

 

۷

دیالک تیک پنج از کمین و پانصد از روبرو

 

 

حکم[۷]

 

وگر خود هزاری و دشمن دویست

چو شب شد، در اقلیم دشمن مایست

شب تیره پنجه سوار از کمین

چو پانصد، به هیبت بدرد زمین

 

سعدی نمی تواند دیالک تیکی نیندیشد.

چگونه حکیمی در اعماق قرون وسطی، ششصد سال پیش از هگل، به چنین درکی از دیالک تیک رسیده، بی آنکه احتمالا کلمه دیالک تیک را شنیده باشد، از عینیتمندی دیالک تیک، از وجود عینی دیالک تیک در طبیعت و جامعه و تفکر حکایت می کند، که بطور خودپو در ضمیر حساس شیخ بی همانند شیراز منعکس می شود و مثل بذری در زمینی حاصلخیز، به بار می نشیند.

سعدی در حکم وگر خود هزاری و دشمن دویست، چو شب شد، در اقلیم دشمن مایست، دیالک تیک کمیت و کیفیت را در زمان و مکان مورد بررسی قرار می دهد، این گام فلسفی غول آسائی است و نقش و نشان لنین و هوشی مین را با خود دارد :

او دیالک تیک کمیت و کیفیت را در خطه دشمن (مکان)، به هنگام شب (زمان) در نظر می گیرد.

سعدی اینجا به غنی تر کردن فلسفه مارکسیستی ـ لنینیستی دست می زند.

فلسفه سعدی را باید به منابع و سرچشمه های دیگر مارکسیسم ـ لنینیسم (فلسفه کلاسیک بورژوائی آلمان، اقتصاد سیاسی کلاسیک انگلیس و سوسیالیسم تخیلی فرانسه) افزود.

هشدار سعدی کماکان از اعتبار بی چون و چرا برخوردار است :

گول هزار بودن (کمیت برتر) خود و دویست بودن (کمیت نازلتر) دشمن را نخور.

دیالک تیک چیزها، پدیده ها و سیستم ها را فراموش مکن!

فریفته کمیت صرف مباش.

کمیت فقط و فقط در پیوند تنگاتنگ دیالک تیکی با کیفیت، بیانگر چیزی است و نه به خودی خود.

سعدی مثل همیشه به اثبات ادعای خود می نشیند.

بدون دلیل قوی، ادعا به حکم منطقی بدل نمی شود و در ضمیر توده به بار نمی نشیند و به قدرت مادی مهیب مبدل نمی شود.

دلیل سعدی روشن است :

شب تیره پنجه سوار از کمین، چو پانصد، به هیبت بدرد زمین.

کمیتی کوچک، در زمان و مکانی دیگر، می تواند حتی خطرناکتر و مؤثرتر عمل کند، تا در زمان و مکان معمولی.

سعدی اکنون مقوله کمیت (پنجه سوار) را در رابطه با نحوه عمل دیگر (از کمین) و در شرایط زمانی مشخص دیگر (شب تیره) در نظر می گیرد و کیفیت نوین عملکرد آن را، مهابت آن را (چو پانصد، به هیبت) نشان می دهد.

تفکر مفهومی و متد دیالک تیکی را می توان از سعدی آموخت و باید هم آموخت.

کلام دیالک تیسین نابغه قرون وسطی را نباید سرسری خواند و رفت.

۸

دیالک تیک جوان و پیر

 

حکم[۸]

 

به پیکار دشمن، دلیران فرست

هژیران به ناورد شیران فرست.

برای جهاندیدگان کار کن

که صید آزموده است، گرگ کهن

 

سعدی دردیالک تیک کمیت و کیفیت، به کیفیت (تجارب و دانش) نقش مهمتری قائل می شود تا به کمیت (زور بی شعور).

جنگجویان سالخورده گنجی ازتجارب جنگی در اختیار دارند، تجاربی که در ضمیر نا خودآگاه آنان ته نشین شده است و به هنگام لزوم بطور اوتوماتیک فعال می شوند و به کار می افتند.

این که سعدی، که کاری جز تحصیل دانش نداشته، چگونه به این حقیقت امر وقوف یافته، از تفکر مستمر خستگی ناپذیر او حکایت می کند.

کمتر خردمندی یافت می شود که به سرمایه معنوی عظیمی از این دست، دست یافته باشد.

۹

دیالک تیک پیله و پروانه

 

حکم[۹]

 

چو پروانه آتش به خود در زنند

نه چون کرم پیله به خود در تنند

مقایسه کرم پیله و پروانه، بی اعتناء به اینکه سعدی آگاهانه انجام می دهد و یا بطور تصادفی، مقایسه ای ارزشمند است.

پروانه نیز در آغاز، کرم پیله ای بوده است و در روند توسعه، تحول کیفی یافته و پروانه شده است.

به خود تنیدن کرم پیله ، نه به معنی درجا زدن، گندیدن و زوال، بلکه به معنی تغییر کمی و تدریجی جسم و جان او ست، تا روزی به حد معین عینی برسد، تغییر ماهیت دهد، یعنی از کیفیت کهنه (کرم پیله) به کیفیت نوین (پروانه) بگذرد.

این پدیده را در فلسفه علمی گذار از تغییرات کمی به تحولات کیفی می نامند، که یکی از مهمترین قوانین دیالک تیکی را تشکیل می دهد.

اشتباه سعدی و شعرای دیگر اما در این است که میان پروانه و آتش رابطه خیالی عاشقانه برقرار می کنند.

این امر از سطح توسعه نازل بیولوژی در قرون وسطی حکایت می کند و ما را قصد خرده گیری بر سعدی نیست، که شعورش از ما بمراتب بیشتر بوده است و ما به گرد او هم نمی رسیم.

پروانه ـ در واقع ـ شعله شمع را با گل زرد عوضی می گیرد و برای تغذیه از شیره آن، به سویش پر می کشد، نه ازعشق بدان.

شعور نباتات در این زمینه و زمینه های دیگر، از شعور شعرای خیال پرست بیشتر است.

نباتات آگاهانه تولید رنگ و میوه و خار و غیره می کنند، تا راه بقا و تکثیر خود را هموار سازند.

نباتات به تئوری آخوندی رد تئوری بقا اعتقاد ندارند.

آنها با رنگ گل های خود به پروانه از منبع شیره خبر می دهند و پروانه ضمن مکیدن شیره آنها به انتقال گرده های نر و ماده می پردازد و بدین طریق جفتگیری و تکثیر گل ها امکان پذیر می گردد.

عشق گل به بلبل نیز از این قرار است :

اینجا نیز دیالک تیک داد و ستد است که در کار است :

شیره گل به ازای حمل گرده و امکان پذیر گشتن تکثیر گل.

با رواج شیوه مبارزه شیمیائی با آفات نباتی در ایران، به سبب بی خبری از این دیالک تیک داد و ستد میان حشرات و پرندگان و گل ها، بر تولید کشاورزی ضربات کمرشکنی وارد شد.

دیالک تیک عینی هستی را هرگز نباید سرسری گرفت و مثل پخمه های بی خبر از همه چیز زیر پا له کرد.

دیالک تیک قانون صرفنظر ناپذیر حیات است.

دیالک تیک را تمرین کرد، آموخت و بکمک آن آدم شد.

اخیرا ابلهی بی شعور از کوه قاف در یکی از سایت های انترنتی با راه انداختن گرد و خاک ابلهانه به بی اعتبار کردن این شناخت افزر بی بدیل بشری برخاسته بود.

با چنین تشبثاتی نمی توان جلوی تابش خورشید مارکسیسم را سد کرد.

علم ـ دیر یا زود ـ بر جهل پیروز خواهد شد و دیالک تیک بر متافیزیک در همه انواع و اقسامش.

عاشق کذائی سعدی و حافظ و شهریار و غیره، آشغال جامعه فئودالی است، که به تخریب خود خواسته می نشیند، انسانی بی فردا ست، مرده ای است، که هرگز زندگی نکرده است.

عاشق کذائی سعدی و حافظ و شهریار و غیره، به جای تغییر هدفمند طبیعت و جامعه و جهان به خودسوزی بیهوده می پردازد.

چنین پروانه ای به مراتب پست تر و حقیرتر از پیله ای است که در تلاش توسعه جسم و جان خویش و در پی پی افکندن فردای خویش است.

خود سعدی هرگز چنین پروانه ای نبوده است.

سعدی پرکارترین و زحمتکش ترین حکیمی است که شرق به خاطر دارد.

اگر سعدی موضعگیری طبقاتی دیگری می داشت، شاید جامعه او سیر و سرگذشتی دیگر می یافت.

تاریخ هر خلق در دیالک تیک شخصیت و جامعه ساخته می شود و سعدی در این دیالک تیک تاریخساز می توانست نقش مثبت و سازنده تری بازی کند.

عشق مورد نظر سعدی و حافظ، افیون جامعه و توده است.

چنین عشقی نیروی رهائی بخش توده را به بند خیال می کشد و تلف می کند.

فلسفه روشنگری باید علیه چنین افیونی مبارزه ای بی امان آغاز کند، انسان نوین را به سلاح رهائی بخش خرد مجهز سازد و ندانمگرائی و ایراسیونالیسم را در کلیه مظاهرش در هم شکند و تار و مار سازد.

ادامه دارد

۱] دکتر حسین رزمجو: بوستان سعدی، ص ۸ ـ ۱۰٫

 

[۲] دکتر حسین رزمجو: بوستان سعدی، ص ۲۷٫

[۳] دکتر حسین رزمجو: بوستان سعدی، ص ۲۷٫

[۴] دکتر حسین رزمجو: بوستان سعدی، ص ۲۷٫

[۵] گلستان با ب سوم، ص ۱۱۹٫

[۶] دکتر حسین رزمجو: بوستان سعدی، ص  ۴۷ ـ ۴۸٫

[۷] دکتر حسین رزمجو: بوستان سعدی، ص  ۴۷ ـ ۴۸٫

[۸] دکتر حسین رزمجو: بوستان سعدی، ص  ۴۷ ـ ۴۸٫

[۹] ایضا همانجا،  ص  ۷۹٫

 

دیالک تیک کمیت و کیفیت در جهان بینی شیخ شیراز بخش دوم

 

ش. میم بهرنگ

۱

دیالک تیک مقدار

حکم

     دلاور که باری تهور نمود

    بباید به مقدارش اندر فزود

سعدی در این حکم، دیالک تیک کمیت و کیفیت را به شکل دیالک تیک مقدار بسط و تعمیم می دهد: 

رزمنده ای که تهور و بی باکی از خود نشان داده، باید به مقدارش افزود.

مقدار ـ در آن واحد ـ حاوی دو معنی است :

مقدار به معنی کمی آن، با مفهوم تعداد، حقوق  و مزایا مترادف است و

مقدار به معنی کیفی آن، با مفاهیم عزت، مقام، مسئولیت، درجه و رتبه نظامی.

هدف سعدی از این رهنمود از سوئی تشویق مادی و معنوی رزمنده متهور است، تا تهور تصادفی و یکباره را به خصلتی ضرور مبدل سازد.

ثانیا می خواهد که او سرمشق رزمندگان دیگر قرار گیرد.

از هیم جا می توان درجه ژرف اندیشی حکیم قرون وسطی را تخمین زد.

امروزه باید گروهی از روانشناسان در دانشگاه ها جمع شوند تا به فرمولبندی همین رهنمود نایل آیند.

۲

کیفیت

حکم[۱]

 

به پیکار دشمن، دلیران فرست

هژیران به ناورد شیران فرست

 

سعدی در این حکم، برای اثبات نظر خود، دیالک تیک کمیت و کیفیت را به کار می برد و به نقش تعیین کننده کیفیت رزمندگان (دلیری و هژیری) اشاره می کند.

 

۳

تحول ماهوی

حکم[۲]

 

شنیدی که در روزگار قدیم

شدی سنگ در دست ابدال[۳] سیم؟

کسی که سعدی را به جبرگرائی (دترمینیسم ایدئالیستی) متهم کند، کسی که سعدی را به باور به همیشه همانی چیزها، پدیده ها و سیستم ها متهم کند، اکنون می تواند دلیلی قانع کننده برای تصحیح نظر خود بیابد :

سعدی در این بیت از تحول سنگ به سیم سخن می گوید، از تحول ماهوی چیزها، پدیده ها و سیستم ها سخن می گوید، اما نه ببرکت قانونمندی های درونی خود آنها، نه در سایه مبارزه اضداد، بلکه ببرکت نیروئی ماورای طبیعی.

این رؤیائی است که کیمیاگران قدیم (الشیمیست ها) در سر داشتند و هزاران آزمایش شیمیائی برای تحقق آن به عمل می آوردند.

سعدی ـ اما ـ سعدی در نظامیه بغداد آزمون و آزمایش نیاموخته است.

سیم شدن سنگ، یعنی تحول کیفی و حتی ماهوی چیزی عینی ـ واقعی به چیز عینی ـ واقعی کیفیتا و ماهیتا دیگر.

ما باید اشاره کوتاهی به فرق تحول کیفی با تحول ماهوی بکنیم.

تحول کیفی حتما نباید تحول ماهوی باشد.

آب مایع با حرارت دادن به حد عینی معینی می رسد و به جهشی به بخار بدل می شود.

آب تحول کیفی می یابد.

از حالت مایع به حالت گازی در می آید، ولی ماهیت آب مایع و بخار آب یکی است.

آنچه تغییر می یابد، ساختار مولکولی آب است، کیفیت آب است.

اما تحول سنگ به سیم، نه تنها تحول کیفی، بلکه ضمنا تحول ماهوی است.

سنگ عمدتا از اتم های سیلیسیوم تشکیل شده است و سیم از اتم های نقره.

تبدیل سنگ به سیم، یعنی تبدیل اتم های کوچک سیلیسیوم به اتم های بیش از چهاربرابر بزرگتر از خود :

مثلا اتم ۲۸ نانوگرمی را شیخی در دست می گیرد و به تصوری آن را به اتمی ۱۰۷ نانوگرمی مبدل می کند، یعنی وزن اتمی آن را ۷۹ نانوگرم سنگین تر می کند.

تجزیه رادیو اکتیو اتم های بزرگتر به اتم های کوچکتر می تواند در طول زمان امکان پذیر باشد، ولی تبدیل اتم های کوچک به اتم های غول آسا به این آسانی ها نخواهد بود، آنهم به نیروی باور به یکسانی سیلیسیوم و نقره.

تبدیل سنگ به سیم از دیالک تیک کمیت ـ کیفیت می گذرد.

این امر از تغییرات کمی سیلیسیوم، بزرگتر و بزرگتر شدن آنها (تغییرات کمی) آغاز می شود، پس از رسیدن به حد عینی معین، پس از رشد کمی اتم های سیلیسیوم از مثلا ۲۸ نانوگرم به ۱۰۷ نانوگرم، تحول ناگهانی کیفی صورت می گیرد و ماهیت و کیفیت اتم سیلیسیوم عوض می شود و اتم نقره با جلا و رنگ و وزن و مشخصات شیمیائی، فیزیکی، بیولوژیک و غیره دیگر پا به عرصه وجود می گذارد.

این امر را در فلسفه علمی گذار از تغییرات کمی به تحولات کیفی می نامند، که به نوبه خود تغییرات کمی دیگری را به دنبال می آورد.

سعدی راه حل دیگری برای تحول کیفی سنگ به سیم یافته است.

او برخلاف کیمیاگران، دنبال معجون شیمیائی نمی گردد، بلکه دنبال ابدال می گردد.

پس از یافتن ابدال، تبدیل سنگ به سیم به آسانی آب خوردن صورت می گیرد.

ابدال سنگ را به دست می گیرند و سیم تحویلت می دهند.

ابدال را می توان ماشین های تبدیل سنگ به سیم هم تلقی کرد.

چه نعمتی!

همه ملل عالم حسرت اهالی شیراز را خواهند خورد که چنین ماشین هائی را اختراع کرده اند.

خصوصیت اصلی ابدال و پارسایان بی اعتنائی به مال دنیا ست.

برای آنها سنگ و سیم یکسان است.

منظور سعدی تبلیغ بی اعتنائی به ثروت و مال و منال است.

قناعت یکی از مقولات اصلی در تئوری اجتماعی سعدی و حافظ است، که باید مستقلا مورد بحث قرار گیرد :

حکم[۴]

مپنداری این قول معقول نیست

چو قانع شدی، سیم و سنگت یکی است

سعدی را می توان منادی سوبژکتیویسم نام داد.

او عینیت اوبژکت ها، یعنی وجود مستقل از سوبژکت چیزها را انکار می کند و تحول آنها را به نظر سوبژکت های مقدس (ابدال) وابسته می کند.

جانشین بلافصل و هم طبقه او، در جدال با عرفای خردستیز همین خصیصه حضرات را به ریشخند خواهد گرفت و از آن حربه ایدئولوژیکی زهرآگینی علیه آنان تعبیه خواهد کرد :

 

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند؟

تصورات انسانها، چه ابدال و چه آشغال، در باره چیزهای مادی، مخلوق مستقل و دلبخواه ذهن آنها نیست، بلکه نتیجه انعکاس چیزهای مادی در ضمیر آنها ست.

ابدال می توانند به میل خود سنگ را سیم و سیم را سنگ، صندلی را هواپیما و هواپیما را صندلی تصور کنند، ولی تصور آنها تغییری در ماهیت این چیزهای عینی ـ واقعی نخواهد داد.

این امر به انعکاس غلط و مخدوش چیزها در آیینه ضمیر آنها دلالت خواهد کرد.

قانع بودن انسان می تواند موجب بی اعتنائی او به سیم و زر شود، آنسان که برایش سنگ و سیم یکسان باشد، ولی این امر به معنی تبدیل یکی به دیگری نخواهد بود.

برای اثبات صحت نظرات مترقی حتما نباید از روی لاشه حقیقت گذشت.

 

۴

مشخصه و خاصیت

حکم[۵]

گل خوشبوی، در حمام روزی

رسید از دست مخدومی به دستم

بدو گفتم که مشکی یا عبیری

که از بوی دلاویز تو مستم

بگفتا :

من گل نا چیز بودم

ولیکن مدتی با گل نشستم

کمال همنشین در من اثر کرد

و گرنه من همان خاکم که هستم.

سعدی در این شعر، برای اثبات نظر خود مثل امپیریستی (تجربه گرائی) کارآزموده وارد عمل می شود و گلی را که به عطر گل آغشته است و خوشبو شده است، مثال می آورد.

او ظل الله را به گل خوشبو و خود را به خاک بی بو و بی خاصیت تشبیه می کند، که صرفا به برکت همنشینی با گل خوشبو (پسند شاه) رنگ و بوئی و ارزش و ارجی یافته است.

او ماهرانه با یک تیر چند نشان می زند.

او اولا فروتنی فئودالی می فروشد و خود را خاک بی ارزشی قلمداد می کند که تنها ببرکت توجهات ظل الله ارج و قربی کسب کرده است.

خاک، بنظر سعدی، مظهر بی ارزشی و پستی ا ست.

ثانیا بطرزی مستور، به مدح شاه دست می زند و خوشبوئی او را مشخصه ماهوی، خدادادی، طبیعی و ذاتی او قلمداد می کند.

ثالثا مشخصات و خواص چیزها را با کیفیت آنها یکی جا می زند.

مشخصات و خواص چیزها باید مستقل از شعور انسانی و مستقل از این که بوسیله انسانها درک و دریافت شوند و یا نه، در نظر گرفته شوند.

مشخصات و خواص چیزها بطور عینی به چیزها تعلق دارند و نمی توانند مجزا از چیزها، بمثابه ماهیت های مستقل وجود داشته باشند.

مشخصات و خواص چیزها را  فقط بطور فکری می توان از آنها مجزا ساخت.

مشخصات و خواص هر چیز در تأثیر متقابل آن با چیزهای دیگر خودنمائی می کند و لذا مشخصه و خاصیت معین نه بطور مطلق، بلکه در رابطه با چیزهای دیگر است که به آن تعلق پیدا می کند.

مشخصات و خواص هر چیز و نحوه بروز آنها، هم وابسته به ساخت[۶] خودویژه آن چیز است، هم وابسته به نوع  تأثیرمتقابل آن چیز با چیزهای دیگر وهم وابسته به ساخت چیزهای دیگر است.

مشخصات و خواص هر چیز، که با تعویض سیستم مختصات (یعنی با تغییر چارچوب تأثیرات متقابل با چیزهای مختلف دیگر) تغییر پیدا نمی کنند و ثابت می مانند، مشخصات و خواص ماهوی می نامند.

۵ ـ ۷

دیالک تیک کوتاه و بلند

دیالک تیک خردمند و نادان

دیالک تیک کوتاه خردمند و نادان بلند

حکم[۷]

کوتاه خردمند، به، که نادان بلند

سعدی در این حکم کوتاه، مثل صنعتگری ماهر و زبردست، چندین دست افزار دیالک تیکی مختلف را با یکدیگر ترکیب می کند :

او از سوئی دیالک تیک کوتاه و بلند را می سازد.

تفاوت انسان قد بلند و قد کوتاه ـ قبل از همه ـ یک تفاوت کمی است.

او از سوی دیگر، دیالک تیک نادان و خردمند را می سازد.

تفاوت انسان خردمند و نادان ـ قبل از همه ـ یک تفاوت کیفی است.

سعدی می خواهد به نقش تعیین کننده کیفیت در دیالک تیک کمیت و کیفیت اشاره کند و لذا از ترکیب آندو دیالک تیک مرکبی می سازد که هر قطب آن آمیزه ای از عنصر کمی و کیفی است :

دیالک تیک کوتاه (کمیت نازل) خردمند (کیفیت عالی) و بلند (کمیت عالی) نادان (کیفیت نازل)

او اکنون به داوری می پردازد و قطب اول را به قطب دوم ترجیح می دهد.

این به معنی تأکید مؤکد بر تقدم نقش عقل بر جهل، بود بر نمود، کیفیت بر کمیت است.

سعدی معیار قضاوت مرسوم در جوامع طبقاتی را زیر علامت سؤال می برد.

او برای قضاوت در مورد قضایا، معیار دیگری عرضه می کند، معیاری فراتر از ظاهر خوشایند و یا ناخوشایند.

مفاهیم کوتاه  و بلند بیانگر خصیصه کمی چیزها هستند.

برای قضاوت در باره هر چیز نمی توان جنبه کمی را مطلق کرد و بر اساس آن تصمیم گرفت.

قضاوت درست در باره چیزها، پدیده ها و سیستم ها تنها در صورتی می تواند درست باشد، که دیالک تیک آنها را در مد نظر قرار دهد، مثلا در این مورد خاص دیالک تیک کمیت و کیفیت انسانها را.

از این رو نمی توان انسان بلند قامت را چشم بسته برانسان کوتاه قد برتر شمرد، بلکه باید کیفیت آندو را نیز در نظر گرفت.

این لب مطلب سعدی است.

چه بسا انسان کوتاه قد بهتر از انسان بلند قامت است.

مثالی که سعدی در این حکایت ارائه می دهد، پسر کوتاه قدی است که خردمند است.

سعدی خردمندی او را عمده می کند و لذا او را بر بلند قامت نادان برتر می شمارد.

خردمندی و نادانی مطروحه در این مثال را می توان در رابطه با بلندی و کوتاهی قد جنبه های کیفی تلقی کرد.

کمیت قابل اندازه گیری است.

با حواس پنجگانه می توان به ادراک کمیت نایل آمد، کمیت را می توان دید، شمرد، اندازه گیری کرد.

کیفیت ـ اما ـ نامرئی است، حواس پنجگانه بدشواری قادر به درک کیفیت هستند.

برای درک و فهم کیفیت به تفکر مفهومی نیاز است، به گذار از ظاهر چیزها به باطن آنها، به گذار از نمود چیزها به بود آنها.

سعدی می گوید :

کوتاه خردمند، به، که نادان بلند.

این که سعدی به کنه فلسفی گفته خویش واقف است و یا نه، از اهمیت درجه دوم برخوردار است.

آنچه سعدی بر زبان می آورد، دیالک تیک کمیت و کیفیت است.

برای سعدی، کمیت (قد کوتاه و بلند) به تنهائی نمی تواند معیار قضاوت در باره چیزی و کسی باشد.

کمیت فقط در وحدت دیالک تیکی با کیفیت معنا پیدا می کند.

اما سعدی گام فراتر می نهد و از حقیقت علمی شگفت انگیز دیگری پرده بر می دارد و به اثبات امپیریستی (تجربی) آن می پردازد :

در حکم کوتاه خردمند، به، که نادان بلند، سعدی برای کیفیت در قیاس با کمیت نقش مقدم و تعیین کننده قائل می شود، او خردمند کوتاه را به نادان بلند ترجیح می دهد.

درک دیالک تیکی سعدی، هفتصد سال قبل از این، ستایش انگیز و خارق العاده است.

مقوله کیفیت با مقوله ماهیت در پیوند تنگاتنگی قرار دارد.

سعدی با این حکم خویش، درعین حال، از مقدم بودن ماهیت نسبت به پدیده، بود نسبت به نمود، باطن نسبت به ظاهر نیز پرده بر می دارد.

ولی سؤال این است که چگونه خردمندی در ظلمات قرون وسطی به چنین کشف بزرگی نایل می آید؟

برای پاسخ به این پرسش باید دو مسئله را در مد نظر داشت :

مسئله اول، عبارت از این است که مفاهیم دیالک تیکی منشاء عینی ـ واقعی دارند.

مفاهیم دیالک تیکی محصولات فکری صرف نیستند، بلکه انعکاس واقعیت عینی در ضمیر انسانی اند.

آنها تصاویر فکری و مفهومی واقعیت عینی اند.

مسئله دوم، تفاوت اساسی سعدی با حکما و شعرای دیگر است.

سعدی به سلاح تفکر مفهومی مجهز است.

سعدی نمی تواند طور دیگر بیندیشد.

کانت، رسول بزرگ روشنگری، می گفت :

تفکر یا تفکر مفهومی است و یا اصلا تفکر نیست.

طرز تفکر مفهومی سعدی،  در قلب قرون وسطی، از نبوغ عظیم این حکیم هنرمند حکایت می کند.

در عظمت و غنای فکری سعدی، نمی توان مبالغه کرد.

سعدی اندیشمندی زحمتکش، کوشا، خستگی ناپذیر و سرسخت است.

سطر سطر نوشته های سعدی با اندیشه عجین شده اند.

سعدی، بر خلاف میلیون ها شاعر چرندباف ایرانی، برای کشف حقیقت قضایا، برای داوری درست در باره چیزها، از پله های دشوار مفاهیم بالا می رود و به بنیاد آن چیزها، به ماهیت آن چیزها نفوذ  می کند.

او برای اثبات نظرات خود (چه درست و چه غلط) صدها دست افزار دیالک تیکی می سازد و به خدمت می گیرد.

بدون درک فلسفه مارکس، درک فلسفه سعدی دشوار خواهد بود.

از این رو ست که گنجینه فلسفی نهفته در میراث سعدی تاکنون نامکشوف مانده است.

 

پایان


[۱] دکتر حسین رزمجو: بوستان سعدی، ص  ۴۹ ـ ۵۰٫

 

[۲] دکتر حسین رزمجو: بوستان سعدی، ص ۱۳۹٫

[۳] مقدسین

[۴] دکتر حسین رزمجو: بوستان سعدی، ص ۱۳۹٫

[۵] گلستان دیباچه، ص ۶

[۶] Beschaffenheit

[7] گلستان با ب اول، ص ۱۸ ـ ۲۱٫

Popularity: 1% [?]