وقتی من بودم خدا نبود.  حال كه خدا هست من دیگر نیستم.

فرید سیاوش

عرفان یک شکلی از معرفت بشری است که بعد از پیدایش دین ، جادو و علم و  فلسفه بوجود آمده است .در بحث های گذشته آوردیم که دین همان شکلی از آگاهی آدمهای غار نشین و جنگل نشین را بیان میدارد که از پرستش اقتدارمند اشیاء تا پرستش ارواح را دربرمیگیرد، نکتۀ اصلی در این معرفت ، ایمان و پرستش بدون استدلال و سبب یابی است.

و اما فلسفه آن شکلی از آگاهی بشر است، که بر اساس استدلال و سبب یابی اشیا و پدیده ها استوار است و از فلاسفۀ باستان تا مرز پُست مدرن ، همین مسیر یعنی چگونگی معرفت طی کرده است.

عرفان یا پانته ایسم ( وحدت الوجود ) آن شکلی از معرفت بشر است که بین دین و فلسفه قرار میگیرد.

رسیدن به حقیقت در عرفان به معنای رسیدن به ذات حق است و این رسیدن نه از طریق استدلال ( که مربوط به علم و فلسفه میباشد ) بلکه از پس گذار از شریعت از راه شهود و مکاشفه ( طریقت ) و در مرحلۀ آخر با یکی شدن با ذات حق تکمیل میگردد.

به صراحت میتوان گفت كه عرفان در تمامی ادیان بزرگ جهان به درجات مختلف وجود داشته و دارد. آنچه عارفان در باره عرفان خود نوشته اند با وجود اختلافات فرهنگی موجود شباهت هایی را نشان می دهد.زمانی كه عارف سعی دارد تا عرفان خود را از طریق دین یا فلسفه ای خاص نسان دهد، زمینه فرهنگی عرفان مشخص می شود. البته عرفان به خودی خود به وجود نمی آید. معمولآ عارفان باید مراحل تزكیه را یكی بعد دریگر‍‍ ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍پشت سر بگذارند تا بتوانند به خدا برسند و این مراحل تزكیه شامل روش زندگی می شود وهم به جذبه فكری مربوط است.عارف بس از بشت سر گذاشتن این مراحل ناگهان به هدف خود دست می یابد و فریاد می زند كه من خدایم یا من تو هستم!.

برای خداشناسی ،  راهی جز خود شناسی نیست . (بایزید بسطامی)

عرفان در اصل به معنی احساس یگانگی و وحدت با خداست.دربسیاری از ادیان به این موضوع اشاره شده است كه میان خالق و مخلوق او پیوندی وجود دارد، ولی این بیوند برای عارف مشهود نیست.نفس عارف با طی مراحل صعود به خداوند متصل می شود.

آنچه در عرفان مطرح است دركل به این شكل قابل بیان است كه انچه من می نامیم من اصلی ما نیست.ما در لحظه ای كوتاه می توانیم با من بزرگتری یگانه شویم. بعضی از عارفان این من بزرگ را خدا می نامند و برخی دیگر نورمحض، مبدا هستی یا وجود مطلق.عارف به هنگام اتحاد با خداوند خود را در وجود او گم می كند او در خدا محو می شود درست مثل قطره آبی كه وقتی در دریا بیفتد با آن بیوند می یابد و در آن گم می شود.

یك عارف هندی در این مورد چنین گفته است: وقتی من بودم خدا نبود.حال كه خدا هست من دیگر نیستم.
در عرفانی که ریشه در ادیان یهودیت، مسیحیت و اسلام  دارد،عارف مدعی می شود كه خداوند را دیده است، زیرا اگر چه خداوند در همه جا و در روح انسان وجود دارد در عالمی بالاتر ای این جهان نیز حاضر است.در عرفان شرق آسیا یعنی در آهین بودا، آیین هندو و مذاهب چینی عارف مدعی می شود كه با خدا در هم آمیخته است. در چنین شرایطی است كه عارف مدعی می شود كه من خدا هستم زیرا در این مذاهب خداوند در وجود انسان جای دارد و بیرون از او نیست.

قرن ها پیش از افلاطون به ویژه در هندوستان عرفان وجود داشته است. سوامی ویوكاناندا كه مبلغ آیین هندو در غرب بود چنین گفته است: همانطور كه در بعضی از مذاهب كسی را مشرك می نامند كه به خدایی بیرون از وجود انسان اعتقاد ندارد ما هم كسی را مشرك خطاب می كیم كه به خود ایمان نداشته باشد برای ما عدم اعتقاد به روحی كه در درونمان است شرك محسوب می شود.

روش و متد شناخت که از طریق تزکیه و صفای قلب و تسلیم به دانش حاصل می گردد، معرفت نامیده می شود.کلمۀ مناسبتری که تصوف را وصف می کند عرفان می باشد که از معرفت(شناخت) مشتق شده است.معرفت به معنای حصول مرتبه ای از شناخت می باشد که هیچ زوایه ای از زوایا در مورد موضوع مورد تحقیق و تجسس یعنی انسان ناشناخته نمانده باشد و نهایتآ انسان با شناخت واقعیت خود به شناخت آفریدگار و دریافت علم مکنون و اسرار هستی دست یابد.معلم مکتب عرفان،عارف نامیده می شود.عارف حقیقت وجودی خویش را از طریق فنا در ذات آفریدگار و ثبات در حقیقت هستی کشف نموده است.

در اساس عرفان یک نظام و یک سیستم آموزش و پرورش است که سفر خود شناسی را میسر می سازد.سفری که انسان را به کشف واقعیت ثابت وجودی خود و نهایتآ واقعیت معبود رهنمون می گردد.

عرفا براى سالک (دانشجوى عرفان ) چهار سفر معتقدند:

1-      سفر از خلق به سوى خالق        

2-       سفر در خود خالق        

3-      سفر از خالقه به سوى خلق منتها همراه با خالق ; یعنى در حالى که با خداست به سوى خلق باز مى گردد        

4-       سفر و سیر در میان خلق است با حق

"شاید بهترین تعریف برای عرفان این است که بگوییم که عرفان " مکتب خودشناسی  است.... کشف حقیقت ذاتی فردی." عرفان به دانشجویان و سالکان طریقش می آموزد، چگونه استعدادات و قابلیات ناشناخته انسان را کشف کنند، تا از قید تعلقات و محدودیت های فرضی وارسته شده و قادر به سیر در عوالم لطیف و روحانی در درون خویش بشوند.