اروتیـسم و اسطوره

 خجسته کیهان

تشکیل باورهای اسطوره ای در ذهن مردم به عهد باستان باز می گردد، زمانی که یکتا پرستی هنوز رواج نداشت و دین به مقوله ای تجریدی بدل نشده بود. در اسطوره های جهان خدایان، قهرمانان و شیاطین بی شمار ند و تا به امروز آثار آنها را در ادبیات، نقاشی، پیکر تراشی و حتی برخی مناسک دینی می توان دید. در گذشته اسطوره چارچوبی بود که هویت و تاریخ مردمان را در بر می گرفت. این که یونانیان خدای جنگ و خدای عشق داشتند دارای اهمیت است زیرا خدایان بیشتر در قلبها و آرزوها می زیستند تا در واقعیت؛ آنها تمایلات پنهانی و آمال مردم را می نمایاندند، آمالی که از زندگی مادی فراتر می رفت.

در این جستار کوتاه بعضی از حکایتهای اساطیری را در رابطه با اروتیسم نقل کرده ام که خود به قدر کافی گویا هستند.

 ونوس یا سیاره ی ناهید یا زهره که از 1600 سال پیش از میلاد مسیح توسط بابلی ها شناسایی شده بود، دارای سبملی است که در بیولوژی به عنوان نماد جنس مؤنث به کار می رود. همین سمبل( یعنی شکل دایره با یک بعلاوه چسبیده در زیر آن) نماد زنانگی نیز هست.

 ظاهرا پیوند ونوس با سکس و زنانگی به دوره ی 266 روزه ی تقارن و سپس دور شدن این ستاره مربوط می شود که مشابه زمان بارداری انسان است.

در رم باستان ابتدا ونوس الهه ی مزرعه ها و باغها بود و بعدا به الهه ی زیبایی تبدیل شد. برای پرستش ونوس معبدهایی ساخته بودند و روز اول آوریل" ونرالیا" یا روز ونوس بود.

 آفرودیت الهه ی عشق زنانه بود و سرزمینش شهوت و اشتیاق. آفرودیت زندگی اش را وقف شکار مردان کرده بود. او گاه هوسی شدید و مهار ناپذیر در زنان پدید می آورد. آرتمیس نیز الههی عشق بود، اما عفیف و باکره باقی ماند و شکار حیوانات را به شکار مردان ترجیح می داد. سرزمین آرتمیس مربوط به دختر بچه ها بود که هنوز بالغ نشده بودند و بعدا به سوی آفرودیت می رفتند.

دختران جوان پس از ترک سرزمین آرتمیس در تمام طول عمر دستخوش جنون آفرودیت باقی می ماندند. در آسیا آفرودیت نماد باروری حیوانات به شمار می رفت و در تمدن آشور به نام ایشتار پرستش می شد.

اما پیش از هر چیز آفرودیت الهه ی عشق بود و معابدش به ویپزه در کوه اریکس و در کورنت همواره پر از زنانی بود که خود را به رهگزران عرض می کردند. ابتدا این کار خاص دختران جوان بود که به این وسیله بکارت خود را به الهه هدیه می کردند، اما بعدا رفته رفته به کنیزان معبد آرتمیس اختصاص یافت که حرفه ای های عشق یا سکس بودند.

 

 زندگی آفرودیت آفرودیت دختر زئوس بود. افلاطون می گفت دو آفرودیت وجود دارد یک یکی نماد پاکی است و دیگری سمبل عشقهای "عادی".

آفرودیت با هپاستوس خدای لنگ ازدواج کرد، اما بعد عاشق آرس خدای جنگ شد و به شئهر خیانت کرد. هپاستوس که از ماجرای آفرودیت با خبر شده بود او را رسوا کرد و او به قبرس گریخت. از نزدیکی آفرودیت با آرس، اروس خدای عشق و آنت رس (عشق متقابل) به وجود آمدند.

آفرودیت الهه ی حسودی بود و قدرت زیادی داشت، بطوریکه می توانست هر کس را گرفتار عشق کند. او پریبوآ را گرفتار عشق گاوی به نام مینوس کرد.

 مینوس پسر زئوس بود که به شکل گاو در آمده بود تا اروپا را آبستن کند. او بتند پرواز و شجاع بود. مینوس خوش قیافه، قوی هیکل و جذاب نیز بود و زنان شیفته اش می شدند. او به پسران کم سن  وسال نیز علاقمند بود و کسی بود که هم جنس بازی را اختراع کرد.

مینوس بعد از مرگ شاه جزیره کرت( از جزایر یونان) که او را بزرگ کرده بود، برادران را شکست داد و ادعای شاهی کرد. برای اثبات این ادعا می گفت که خدایان همه ی آرزوهایش را برآورده می کنند. سپس از پوزایدون خدای دریاها خواست گاومیشی را از دریا به او بدهد تا برایش قربانی کند. پوزایدون فورا آرزوی او را بر آورده کرد و گاومیش را به او هدیه داد.

اما این گاومیش چنان زیبا بود که مینوس را شیفته ی خود کرد. این بود که گاومیش را به میان گله ی خود برد و گاو دیگری را قربانی کرد. پوزایدون از این کار خشمگین شد و پاسیفائه همسر مینوس را گرفتار عشق گاومیش و شهوتی سیری ناپذیر کرد. پاسیفائه که نمی دانست چگونه خو را ارضاء کند، از ددالوس کمک خواست و او با چوب و چرم گوساله ی ماده ای ساخت که او می توانست وارد آن شود و به سوی گاومیش برود. گوساله ی مصنوعی چنان خوب ساخته شده بود که گاومیش را گول زد. از جفت گیری پاسهفائه با گاومیش فرزندی با سر گاو و بدن انسان به وجود آمد.

 داستان لدا- لدا همسر پادشاه اسپارت بود.روز زئوس را دید که به شکل یک قو در آمده بود. لدا با او هم بستر شد و همان شب با شوهر خود نیز نزدیکی کرد. او بعدا دو دوقلو، یعنی چهار فرزند به دنیا آورد.

 نیمف ها دختران زئوس بودند. ملیا و نیادس در چشمه ها و جویبارها زندگی می کردند. البته نیمف های دیگری مانند نره ئید، دورآد و اوستائید هم بودند و اوستائید در دریا زندگی می کرد.

نیمف ها زنان جوان و جذابی بودند و معشوقهای بسیاری داشتند. از جمله پان، پیریاپوس، سایتر و کسانی که مثل آنها در طبیعت زندگی می کردند. حتی خدایان بلند پایه تحت تأثیر جاذبه های انها قرار می گرفتند. از جمله آپولن، هرمس . دیونی سوس معشوق آنها بودند. آنها گاه پسران جوان را جستجو می کردند و به خاطر زیبایی هیلاس جوان او را از هرکول دزدیدند و با خود به چشمه بردند.

 پیریاپوس خدای باروری بود و از حیوانات، نباتات و آلت مردانه محافظت می کرد. او پسر آفرودیت و دیونیسوس بود و مجسمه هایی از پیریاپوس را در باغها و کشت زارها قرار می دادند تا محصول فراوان شود. پیریاپوس آلت بسیار بزرگی داشت و رمی ها مجسمه ی او را در نزدیکی خانه ها قرار می دادند تا دزدان را بترسانند. پیریاپوس کسانی را که به حریم او تجاوز می کردند به سودومی تحدید می کرد.

 پن خدای امور توضیح ناپذیر و غرایز حیوانی. پن نیمه انسان و نیمه بز بود. یعنی قسمت پایین بدنش مانند بز بود. چهره ای پر چین و چروک و ریش درازی داشت. پن که پسر هرمس بود، بسیار هوسران بود. او مدام نیمفها را دنبال می کرد که از ترس فرار می کردند. در غارها صدای آنها که با پن هم بستر می شدند می پیچید. با این حال او از پسران که غالبا نیازهایش را برطرف می کردند، کمتر خوشش می آمد.

پاندورا زنی که مردان را اغوا می کرد و باعث سقوطشان می شد.

مردان بدون زنان زندگی می کردند. آنها مثل دانه از زمین می روئیدند. مردان با خستگی، پیری یا رنج بیگانه بودند. وقتی هنوز جوان بودند اسیر کام مرگ می شدند و چنان به نظر آسوده می رسیدند که گویی خفته اند.

زئوس که بر قله ی کوه المپ می زیست، هدیه ای برای مردان تدارک دید. از هپاستوس خواست خاک و آب را در هم آمیزد و پیکری بسازد. پیکری به زیبایی و جمال الهه ای جاودانی. همه ی خدایان نیومند به یاری اش آمدند :آتنا به آن موجود تازه وارد مهارتهای دستی آموخت، آفرودیت تناسب و اشتیاق و هرمس، شاید از سر شوخی، به او یاد داد چگونه دروغ بگوید و اغوا کند. آن موجود پاندورا بود با ظاهری آن جهانی، در حالیکه انسان بود.

زئوس پاندورا را به عنوان هدیه به اپی متوس، برادر پرومته ئوس داد که فردی حواس پرت، بی دست و پا و احمق بود. قبلا به او اخطار کرده بودند که هدیه ای از زئوس نپذیرد، ولی پاندورا با گردن بند مروارید، در ممتازترین لباسها در میان گلها مانند موجودی بهشتی بود.

با این حال این زن دامی بود. از آن پس مرد تنها نبود، بلکه باید با زن سازش می کرد، با نیازهایش، هوسها، ویرها و اشتهای جنسی اش. ناچار بود دل او را برباید، راضی اش کند و زندگی را طوری فراهم کند که در شأن او باشد، تا بتواند صاحب فرزند شود. او اغوا شده احساس حسادت می کرد و زن را ملک خود می شمرد، بطوریکه گاه ظالم می شد. از آن وقت همبستگی، درک هماهنگ و صلح از میان رفت. 

جعبه پاندورا با خود جعبه ی اسرار آمیزی آوردهبود که اجازه نداشت بازش کند. اما وقتی به عنوان همسر شروع به زندگی کرد، سخت کنجکاو شد. روزی جعبه را گشود و همه ی چیزهای شر را آزاد کرد. بدی ها در جهان پراکنده شدند و با خوبیها آمیختند بطوری که تمیز آنها از یکدیگر ممکن نبود. رنج و بیماری، پیری و مرگ، دروغ، دزدی و جنایت در شهرها و خانه ها و در میان مردان گسترش یافت.

پاندورا که از بیرون جهیدن بدی ها ترسیده بود؛ فورا در جعبه را بست. اما جعبه خالی شده بود و همه ی چیزهای ظالمانه و خشن از آن بیرون ریخته بود. آنچه ته جعبه مانده بود چیز کئچکی بود که جای زیادی نمی گرفت. چیزی که مثل سایرین نجهیده بود، بلکه آرام و به خود مطمئن بود. آن چیز امید بود. امید ته جعبهمانده بود، انگار حق نداشت در همه جا گسترش یابد. پاندورا شری دوست داشتنی بود: نماد همه ی تضادهای انسان.