علی کشتگر

 

  چرا فران ناسیونال(نئوفاشیست)

بزرگترین حزب فرانسه شد؟

  

فران ناسیونال دو برابر حزب سوسیالیست نماینده به پارلمان اروپا می فرستد! بسیاری از کسانی که به فران ناسیونال روی آورده اند از رای دهندگان به جریانات چپ بوده اند! بستر رشد این جریان، چیزی مگر فقر و بیکاری گسترده و نومیدی از احزاب سوسیالیست و سایر احزاب سنتی فرانسه نیست! ...

نه گوشی برای شنیدن ناله بر زمین افتادگان و نه چشمی برای دیدن فاجعه ای که در چشم انداز پدیدار شده. سنگدل، و زیاده خواه است سرمایه. خدای قهاری که پیامبران نئولیبرال در هنگامه جهانی شدن، همگان را به اطاعت محض از او فرامی خوانند. زمانی برای کار حریمی قایل بود. حتی صحبت از رابطه برابر کار و سرمایه بود. حالا اما خدای سرمایه در چنان جایگاه رفیعی نشسته که خود را از همه چیز بی نیاز می بیند.
سرمایه در فرایند جهانی شدن، همه جا بر فرش قرمز می خرامد. فرشی تا مقصد فاجعه. سرمایه بزرگتر از آن شده که در حصار و مرز هیچ سرزمینی محصور شدنی باشد. ماهیتا جهانی بود و حالا جهاندار شده است. کار اما فعلا زندانی سرمایه است. در ضیافت جهانی شدن همه درها و مرزها بر او بسته اند. مگر آنجا که سرمایه بخواهدش. آیا از قایق های مصیبت زده ی کار که هربار در مدیترانه به پای خدای سرمایه قربانی می شوند و ضجه کنان به قعر دریا فرو می روند خبر دارید؟
به راستی این خدای قهار چه خوابی برای سیاره ی زمین و سرنشینان آن دیده است؟
کارل مارکس گفته بود، انگیزه حرکت سرمایه فقط سود است.
از آنجا که سود کمتر است به جایی که سود بیشتر است می رود. سرمایه پای بند وطن، عشق، انسان باوری، اخلاق و همه واژه های دیگری که در فرهنگ کار جایگاهی دارند، نیست. فقط به سود و سود بیشتر کار دارد، همچنان که وامپیر به خون و خون بیشتر عشق می ورزد. مهم نیست که این سود از کجا، از چه راهی کسب می شود و پیامدهای دراز مدت آن چه خواهد بود؟ چرا که سرمایه کوته بین هم هست. مارکس بخاطر همین انگیزه سودجویانه سرمایه و حرکت مداوم آن به سوی سود بیشتر گفته بود، انقلاب در یک کشور بزرگ صنعتی به تنهایی محکوم به شکست است چرا که سرمایه به سرعت به سوی سرزمین های امن کوچ می کند و مدیران و کارشناسان زبده را نیز با خود می برد و... 
پس اگر قرار است تحولی به سود کار و مهار سرمایه اتفاق افتد باید همزمان در چند کشور پیشرفته سرمایه داری دگرگونی رخ دهد تا سرمایه به هر جا که رود آسمان همان رنگ باشد.
سرمایه در فرایند شتابان جهانی شدن، با مهارتی نبوغ آسا شرایطی پدید آورده که دیگر در چارچوبه های ملی حتی رفرمهای جزیی هم به سود کار و بهبود معیشت اقشار متوسط و تهیدستان غیرممکن شده است. هر تلاش کوچکی در این مسیر به دیوار سرد و سنگین سرمایه برمی خورد و سرودست تلاش گر را خسته و زخمی می کند. سرمایه اینک در قرن بیست و یکم با یکه تازی بی سابقه ای فرمان خود را به دولت ها دیکته می کند. سلطه یک طبقه چند هزار نفری (شخصیت های حقوقی و حقیقی) بر همه جهان!
در این سلطه جهانی و فراگیر سرمایه، منطق سود باید بر همه کس و همه جا حاکم شود. مهم نیست که سوداگری بیکران امروز، منافع و مصالح یک قرن، نیم قرن و حتی یک دهه دیگر را نابود کند. مهم نیست که این آزمندی بی حد و مرز طبقه برده دار جدید، نه فقط زندگی انسان بلکه اساسا حیات را در کره زمین به پرتگاه نابودی کشاند، مهم نیست که فقر و فلاکت میلیاردها انسان، صلح و دموکراسی را در دهه های آینده به خطر اندازد. مهم آن است که امروز سرعت انباشت ثروت این طبقه کوچک جهانی را ارضاء کند، همین و بس. مدرسه و دانشگاه باید سودآور شود. بیمارستان اگر سودآور نباشد باید تعطیل شود. مهم نیست که در آینده کیفیت بهداشت و درمان چه سرنوشتی پیدا خواهد کرد.
این روند شتابان، شالوده های دستاوردهای تاریخی کشورهای اروپایی که دموکراسی سیاسی ارزشمندترین آن است را با سرعتی باورنکردنی می فرساید و همه چیز را به سراشیب سقوط و نابودی می کشاند. فوکویاما پس از سقوط دیوار برلین و برافتادن دیکتاتوری های تمامیت گرای بلوک شرق با به کار گرفتن اصطلاح معروف "پایان تاریخ" هگل در کتاب "پدیدار شناسی روح"، پایان تاریخ (پایان همیشگی جنگ سرد) را اعلام کرد. اما خوشبینی او دیری نپائید. با این همه بگذار با اندکی گزافه گویی، بدبینانه بگویم سرمایه داری از آن جهت که اگر به شیوه کنونی ادامه یابد جهان را به نابودی می کشاند، شاید "پایان تاریخ" باشد!
"منطق سود" و سودپرستی با حمله به سلامت روح انسان و کشتن روحیه انتقادی،خریدن روشنفکران و کشاندن همه کس و همه چیز به زیر یوغ بازار بی عاطقه سود پرستی، جوامع انسانی را پریشان خاطر و رنجور کرده است. 
در این یادداشت، به رفتار رای دهندگان فرانسوی در انتخابات پارلمان اروپا اشاره دارم. دویست سال پیش این کارگران کارخانجات نساجی لیون و باراندازهای شهر مارسی بودند که در اعتصابات قهرمانانه خود نخستین سنگ بنای سندیکاهای جنبش های کارگری اروپا را پی ریخته و آغازگر مبارزاتی بودند که نقش بزرگی در گسترش و نهادینه کردن دموکراسی در فرانسه، اروپا و جهان ایفا کرد.
حالا دویست سال بعد، سرمایه که توماس پیکتی (
thomas piketty) در اثر درخشانش "سرمایه در قرن بیست و یکم" به نقش آن در رشد بی سابقه نابرابری و به خطر انداختن مبانی دموکراسی می پردازد، قصد جان همه سندیکاها و تشکل های کارگری و بطور کلی نابودی فرهنگ عدالت خواهانه کرده است. گویی می خواهد یکبار و برای همیشه به "زیاده خواهی" کار و کارگر پایان دهد.
جان اشتین بک در اثر جاودانه خود "خوشه های خشم" که بحران وخیم سالهای
۲۹ به بعد را با هنرمندی شگفت انگیزی با واژه های سحرآمیز به تصویر کشیده از زبان یک سرمایه دار عصبانی، سرخ ها را "مادرقحبه ها" می خواند. یکی از کارگران با معصومیتی خاص می پرسد "ارباب این مادرقحبه ها کجا هستند"، چه کسانی هستند. ارباب پاسخ می دهد: "همانهایی که مدام مزد بیشتر از من طلب می کنند و هرچه می گیرند می گویند کم است." کارگر می گوید: "ولی ارباب من هم که مادر قحبه نیستم مزد بیشتری می خواهم".
از سال
۲۰۰٨ که بحران مالی جدید سرمایه داری از آمریکا آغاز شد و به اروپا رسید، بسیاری از رسانه ها، سیاستمداران و تحلیل گران راست و میانه، بیکاری روزافزون در فرانسه و رکود صنایع و اقتصاد کشور را به حساب مقاومت سندیکاها که با کاهش دستمزد پایه و ساعات کار موافق نیستند، می گذارند. در این کشور مثل سایر ۲۷ عضو دیگر اتحادیه اروپا سرمایه هر روز در موضع تهاجمی تر و کار در موقعیت تدافعی قرار گرفته. در دهه گذشته مدام به موازات رشد نرخ بیکاری، قدرت خرید اکثریت مردم کاهش پیدا کرده و جمعیت زیر سطح فقر سیر تصاعدی داشته است. در همین مدت سود ۴۰ کمپانی بزرگ فرانسوی که شاخص بورس این کشورند (CAC۴۰) مدام افزایش داشته است.
توماس پیکتی با آمار و ارقام دقیق و اسناد معتبر بخوبی نشان می دهد که در نیم قرن گذشته گرایش عمومی در جهت تشدید اختلاف درآمد اقلیت دارا و اکثریت ندار بوده است. بنابه تحلیل موشکافانه او این روند بویژه در شرایطی که سود سرمایه از نرخ رشد اقتصادی بیشتر است (واقعیتی که در فرمول
R >G توضیح می دهد)، بیداد می کند.
رسالت ذاتی اکتشافات و اختراعاتی که به انقلاب دگرگون کننده علمی- تکنولوژیک انجامید آن بود که با افزایش نرخ بارآوری کار، از رنج ساعات طولانی کار و شدت کار به سود فراغت و رفاه بیشتر انسان کاسته شود، نه آن که علم و تکنولوژی این دستاورد کار و اندیشه در خدمت ثروت اندوزی اقلیت کوچک محافل مالی و سرمایه داران بزرگ بین المللی و به فلاکت کشاندن طبقه متوسط و گسترش کم سابقه بیکاری و فقر درآید، یعنی به ماهیت خود خیانت کند. بسیاری از سیاستمداران احزاب سوسیال دموکرات و میانه این حقایق را می دانند، و حتی در رقابت های انتخاباتی با انگشت گذاشتن بر انها وعده دگرگونی و اصلاح می دهند اما وقتی به قدرت می رسند میثاق های انتخاباتی فراموش می شود، اگر کمی عمیق تر بنگریم به همان دلایل پیش گفته کار چندانی از آنها ساخته نیست.
چرا که هر تصمیمی در زمینه افزایش مالیات بر ثروتمندان و اربابان مالی و سرمایه های بزرگ و هر تلاشی برای بهبود زندگی کارگران و تهیدستان در محدوده دولت-ملت ها موجب توقف سرمایه گذاری، فرار سرمایه ها و انتقال صنایع و تکنولوژی به کشورهای دیگر می شود. که نتیجه آن افزایش بیکاری و فقر بیشتر است. رئال پولیتیک هم یعنی تسلیم سیاستمدارن به منطق جهانی شدن به روایت نئولیبرالی آن و همکاری با محافل مالی و سرمایه های بزرگ جهانی. منطق سرمایه از دولت مردانی که بخواهند پا را از این دایره بیرون بگذارند به سختی انتقام می گیرد. بازهم به مارکس برمی گردم که می گوید انقلاب در یک کشور صنعتی شدنی نیست و ما حالا با استفاده از همان مدل مارکس اگر فقط واژه رفرم را به جای انقلاب بگذاریم می توانیم بگوئیم همان گونه که مارکس می گفت رفرم و دگرگونی در سرمایه داری معاصر کار یک حکومت و در محدوده جغرافیایی سیاسی یک دولت-ملت نیست. وقتی سرمایه می تواند به آسانی در اعتراض به افزایش مالیات بر ثروت و درآمد و بالا بردن دستمزدها از فرانسه قهر کند و به لهستان و یا به کشورهای نوظهور آسیا و آمریکا لاتین اسباب کشی کند، باید برای مهار زدن به شهوت سیری ناپذیر آن به دنبال راه حل های جهانی و فراملی بود. هیچ چیز ذلت بارتر از آن نیست که سیاستمداران احزاب چپ وقتی به قدرت می رسند در توجیه تسلیم خود به منطق نئولیبرالیسم، در پشت پرچم رئال پولیتیک پنهان می شوند. اگر
۲٨ کشور اروپایی عضو اتحادیه اروپا اراده ی آن را داشتند که در زمینه مالیات ها و دستمزدها حتی الامکان قوانین و مقررات یکسانی اعمال کنند و در گام بعدی، این هماهنگی به مناسبات اقتصادی و تجاری میان اروپا، آمریکا، ژاپن و اقتصادهای نوظهور در حال رشد امتداد یابد، جهان ما می توانست چهره ی انسانی تر و معقول تری به خود بگیرد. اما دریغا که این آرزو دست کم در شرایط امروز محال می نماید. چرا که نه آزمندی و کوته بینی محافل قدرتمند مالی اجازه آن را می دهند نه سیاست اراده آن را دارد. انگار تا همه دستاوردهای بشری در معرض نابودی قرار نگیرد و جهان از یک فاجعه بزرگ دیگر گذر نکند یکه تازی خدای سرمایه ادامه خواهد داشت.
آیا پیروزی حزب فران ناسیونال (ترجمه این نام به جبهه ملی درست نیست چرا که جبهه ملی ایران یک جریان آزادیخواه و عدالت طلب است، در صورتی که فران ناسیونال یک جریان نئوفاشیست است) به رهبری خانم مارین لوپن در فرانسه قابل پیش بینی نبود؟ با سیاست های کلان اقتصادی اتحادیه اروپا که کمر کارگران و اقشار میانه فرانسه را شکسته و احزاب راست و چپ سنتی را یکی پس از دیگر در برابر افکار عمومی رفوزه کرده چه نتایج دیگری از این انتخابات قابل تصور بود؟ و البته رشد راست افراطی به فرانسه محدود نیست بریتانیا، یونان، فنلاند و دانمارک نیز کم و بیش شاهد رشد این جریانات است. و اگر بی ارادگی و تسلیم سیاست به اراده سرمایه و محافل مالی ادامه یابد باید گفت، "باش تا صبح دولتت بدمد، کاین هنوز از نتایج سحر است".
فرانسوا هولاند با توجه به نارضایتی عمیق رای دهندگان این کشور از سیاستهای اقتصادی اتحادیه اروپا که آلمان خانم مرکل در تدوین و دیکته آن فرادست است، در مبارزات انتخاباتی بهار
۲۰۱۲، نیکلا سرکوزی رئیس جمهور و کاندیدای حزب او ام پ را به تسلیم در برابر محافل مالی بین المللی و نرمش بیش از حد از دولت آلمان و کمیسیون بروکسل متهم می کرد. او می گفت دشمن شماره یک من محافل مالی جهانی هستند و من در برابر آنها خواهم ایستاد! اما در همان زمان نیز کم نبودند شمار رفقای حزبی او که می دانستند این حرف ها در حد شعار انتخاباتی باقی می ماند. چرا که سیاست در همه جا بویژه در فرانسه روز به روز بیشتر زندانی الزامات اقتصادی و تمایلات محافل مالی شده و از سیاستمداران کارزیادی ساخته نیست. از فردای انتخابات، دولت فرانسوا هولاند همان سیاست های اقتصادی و اجتماعی دوره ی نیکلا سرکوزی را ادامه داد و تازه در یکسال گذشته خود را مجبور دید که با شدت و حدت بیشتری سیاستهای اقتصادی و ریاضت کشانه کمیسیون بروکسل را دنبال کند. در این میان این حزب نئوفاشیست فران ناسیونال بود که در تبلیغات خود چون همیشه هر دو جریان بزرگ راست و چپ فرانسه را ادامه دهندگان یک سیاست واحد و هر دو را به یکسان مسئوول فقر و بیکاری و وضع موجود معرفی می کرد. واقعیتی که چهره واقعی فران ناسیونال در پشت آن پنهان شده بود.
وقتی چپ فرانسه با شعارهای عدالت طلبانه و همراهی با مطالبات قشر متوسط و کارگران فرانسوی به قدرت می رسد، اما از فردای انتخابات به همه وعده های خود پشت می کند و به مجری خواسته های محافل بزرگ مالی و دولت دست راستی آنگلا مرکل تبدیل می شود، چه انتظاری جز فاجعه انتخاباتی دیروز می شود انتظار داشت، فران ناسیونال دو برابر حزب سوسیالیست نماینده به پارلمان اروپا می فرستد! بنابه آمار موسسات آمار گیری فرانسه از جمله "ایپسوس" کسانی که به فران ناسیونال روی آورده اند از رای دهندگان به جریانات چپ بوده اند! پیروزی حزب فران ناسیونال در فرانسه برای سایر دولتهای عضو این اتحادیه نیز زنگ خطر را به صدا در آورده است. بستر رشد این جریان، چیزی مگر فقر و بیکاری گسترده و نومیدی از احزاب سوسیالیست و سایر احزاب سنتی فرانسه نیست. در صورت ادامه سیاستهای ریاضت کشانه کنونی احتمالا جریانات افراطی در سایر کشورهای اتحادیه سربلند خواهند کرد که برای موجودیت اتحادیه و یا دست کم تحکیم موقعیت آن خطرناک است. با آشکار شدن نتایج انتخابات و شکست سنگین حزب حاکم سوسیالیست، از همین امروز جناح چپ این حزب به رهبری خانم مارتین اوبری فرانسوا هولاند را برای تغییرات اساسی در سیاست های جاری زیر فشار قرار داده است. تجدیدنظر در سیاستهای جاری شکاف میان دو عضو اصلی اتحادیه اروپا یعنی آلمان و فرانسه را افزایش خواهد داد. در روزهای آینده خواهیم دید که این انتخابات چه تغییراتی در حزب سوسیالیست فرانسه و احتمالا در سیاستهای دولت فرانسوا هولاند ایجاد می کند.