ققنوسی برای آواز های متفاوت

زبان شناسي

فلسفه ساختارگرايي وپساساختارگرايي

 


نويسنده: محسن آلوستاني مفرد


    طي سالهاي اخير در حوزه تفکر مغرب زمين ساختار گرايان و پساساختارگرايان نقش بسيار مهمي در فهم آدمي داشته اند. با وجود تفاوتهاي بسياري که ميان اين دو فلسفه زبان شناسانه وجود دارد مشابهت هاي فراواني نيز ميان آنها نمايان است. از جمله همساني ميان اين دو فلسفه زبان رويکرد انتقادي آنها است. زيرا در هر دوي اين فلسفه ها انتقادي از فاعل شناسا(1( )سوبژه) وجود دارد. واژه سوبژه به چيزي کاملا متفاوت از واژه دير آشناي همچون فرد اشاره مي کند. قدمت اين واژه به دوران رنسانس بر مي گردد، وبراين پيش فرض مبتني است که انسان فاعلي آزاد و عاقل است و فرآيندهاي انديشه از جبر شرايط تاريخي و فرهنگي رهانيد. اين ديدگاه درباره عقل را، انديشه فلسفي دکارت عرضه نموده است. دکارت با بيان اين عبارت که: من مي انديشم پس هستم درصدد توضيح اين نکته است که اين من کاملا هوشيار و بنابراين خودآگاه است. اين من نه تنها مستقل است که منسجم نيز هست. لوي - اشتراوس، يکي از ساختارگرايان پيشتاز فاعل شناسا، هسته مرکزي بودن - را توله ننرشده فلسفه مي ناميد. او معتقد بود که هدف نهايي علوم انساني نه تاسيس انسان که انحلال اوست. چنين نظريه اي شعار ساختارگرايي بود. از اينرو مي توان ساختار گرايي را فلسفه اي جدي در نقد مکاتب انسان شناسي همچون اگزيستانسياليسم دانست. از اينرو لوي آلتوسو فيلسوف پيشتاز چپ (2) در واکنش به اختيار گري سارتري (3) با تفسير مارکسيسم به مشابه يک نحله ضد انساني نظري، به انحلال فاعل شناسا پرداخت. پيشرفت ساختارگرايي نه تنها با قرائت نوين از مارکسيسم به انحراف يا توقف کشانده نشد بلکه بوسيله آن تسريع گرديد. پسا ساختارگراياني همچون ميشل فوکوبرآن اند تا مفاهيمي را که به کمکشان تاکنون انسان را شناخته ايم به نابودي کشان اند. واژه سوبژه (قاعل شناسا) به ما کمک مي کند تا واقعيت انساني را همچون يک ساختار و همچون فراورده اي از فعاليت هاي معنادار در نظر آوريم که هم به لحاظ فرهنگي دقيق و هم در مجموع ناخودآگاه است. 
    مقوله سوبژه نظريه خود مترادف با آگاهي را به محاق ترديد مي برد، در واقع آگاهي را از مرکزيت ساقط مي کند. بدين گونه ساختار گرايان برآنند که فاعل شناسا را منحل نمايند، و به روايتي مي توان گفت که فوکو و دريدا که از جمله فيلسوفان پسا ساختارگرايي يا ابرساختارگرايي هستند نظريه اي در مورد فاعل شناساندارند. اما لاکان که در زمره فيلسوفان پسا ساختارگرايي است از اين مجموعه استثنا است. او به فاعل شناسا اعتماد دارد. زيرا بافت فلسفي اش هلگي است و به روان کاوي نيز معتقد است. آنچه را اکثر اين نظريه پردازان درک نمي کنند آنست که ساختار و سوبژه مقولاتي به هم وابسته اند. تصور ساختار با ثبات، در واقع وابسته به سوبژه اي است که تمايز از آن مي باشد. از اينرو مي توان ساختار گرايي و ابرساختارگرايي را فلسفه هايي دانست که به مبارزه عليه انسان شناسي هر روان کاوي فيلسوفاني همچون فرويد، يونگ، رايل برخاسته اند. از ديگر وجوه مشترک اين دو فلسفه ساختارگرايي و پسا ساختارگرايي اين است که آنان همچون نقد انسان شناسي به نقد تاريخ گرايي نيز مي پردازند. آنها نسبت به اين انديشه که يک الگوي سراسري در تاريخ وجود دارد به ديده ترديد مي نگرند. نمونه بارز آن انتقاد اشتراوس از نظريه سارتر درباره ماترياليسم تاريخي و باورش به اينکه جامعه امروزين از فرهنگ هاي گذشته برتر است مي شود. او سپس فراترمي رودو مي گويد که ديدگاه تاريخي سارتري درباره تاريخ، نوآوري شناختي بهتري نيست. از ديگر تشابهات اين فسفه ها ساختارگرايي و ابرساختار گرايي، انتقاد از معنا است. در حاليکه فلسفه در بريتانيا در خلال نخستين سالهاي اين قرن (بيستم) از نظريه زباني فيلسوفاني همچون آير، ويتگنشتاين متاخر به شدت متاثر بوده است ولي اوضاع در فرانسه که مهد اين دو فلسفه مورد نظر ما است بسيار متفاوت بوده است. از يک منظر مي توان گفت که ساختار گرايي در فلسفه فرانسه مقوله اي زباني اي است که بسيار با تاخير مطرح شده است. به طور مثال سوسور که نماينده اصلي ساختار گرايي برتمايزميان دال و مدلول تاکيد داشت. صدايي که با شنيدن واژه سيب در ذهن پديد مي آيد دال و مفهوم سيب مدلول است. رابطه ساختاري دال و مدلول يک نشانه زبان شناختي مي سازد. و زبان برآمده از اين نشانه ها است . نشانه زبان شناختي هويتي قراردادي است، اين بدان معني است که نشانه زبان شناختي به صورت قراردادي وکاربردعام و نه به دليل ضرورت به جاي مدلول مي نشيند سوسور همچنين اين نکته را بيان مي دارد که هر دالي ارزش معنايي خود را فقط از طريق جايگاه ممتازش در درون ساختار زبان کسب مي کند. در اين برداشت از نشانه توازني متزلزل ميان دال و مدلول به چشم مي خورد. هر دال ارزش معنايي خود را از رهگذر موقعيت ممتازي که در درون ساختار زبان حائز است کسب مي کند. در پسا ساختار گرايي مدلول تنزل مي کند و دال در منزلتي برتر مي نشيند. اين بدان معني است که تناظري يک به يک ميان فرضيه ها و موقعيت ها وجود ندارد. لاکان به عنوان نمونه از تحول دائمي مدلول به اقتضاي دال سخن مي گويد. دريدا فيلسوف پساساختار گرايي فراتر مي رود، او از نظام ناباب و ساده ي دال هاي شناور و سيال بي هيچ ارتباط معيني با مدلول هاي فرازبان شناختي گفت و گو مي کند.
    اشتراک چهارمي که ميان ساختارگرايي و پساساختارگرايي مشاهده مي شود. اين است که هر دو به نقد فلسفه مي پردازند. (4)
    ساختارگرايي: ساختارگرايي نوعي روش شناسي است که در اصل در علوم اجتماعي استفاده مي شود و بعدهابا پرداختن به متون ادبي و به شکلي گسترده تر همه آثار هنري تطبيق يافت. نخستين منادي بزرگ آن سوسور بود که کارهاي نظراش در باره زبان شناسي سلف(5) مشترک همه ساختارگرايانه بعدي است. سوسور با اين گفته خود که از طريق روش شناسي اي که وي براي زبان شناسي اختيار کرده است. مي توان به تمام جنبه هاي زندگي اجتماعي پرداخت، خود انگيزه لازم را به کارهاي ساختارگرايانه بعدي بخشيد. رويکرد ساختار گرايانه چيزي است که سوسور آن را ايستا stali يا ناظر برهم زماني synchronie مي نامد. يعني اين رويکرد غير تاريخي ahistorieal است . مقطعي از موضوع مورد بحث خود را مي گزينند و تحليلي را از شيوه اي که در آن همه ي قسمت سامان بخش همراه با يکديگر عمل مي کنند تا کليتي متشکل و منسجم بسازند. چنين اجزايي فقط در قياس با ديگر اجزاء و از جايگاه خود در درون تماميت و کل نظام معنا يا اهميت و يا عملکرد مي يابند. در نظر سوسور بخشي از معناي کلمه يا آنچه وي آن را نشانه مي خواند در قياس با کلمات ديگر موجود در درون بافت يا سياق آن کلمه مشخص مي گردد. همچنين از روش شناسي ساختار گرايانه آنست که صرفا توصيفي باشد: اين روش شناسي تنها پديده هاي بالفعل و حادث شده اجتماعي را از اطلاعات خام خود بر مي گزيند و به ارزيابي يا قضاوت درباره آنها نمي پردازد. تمايز مهمي که سوسور قايل شد بين سطح عميق ترين زبان يالانگ langue يا قواعد و روال هاي معمول در درون يک زبان طبيعي با قشر سطحي گفتار يا رشته هاي کلامي ايجاد شده و تحديد شده با آن قواعد و روال ها است. تقسيم دولايه و مشابه ديگري را ساختار گرايان تطبيقي بعدي اختيار نمودند. براي نمونه لوي استروس تصور مي کرد که اسطوره هاي خاص مثال هايي از يک ساختار زير بنايي عميق تر يا الگويي مشترک در همه اسطوره ها هستند. (6)
    2- نشانه شناسي: نشانه شناسي يا علم نشانه ها عمدتا از آثار فردينان دوسوسورزبان شناس برگرفته شده است که يکي از منابع اصلي و الهام بخش ساختارگرايي بود اين نهضت کانون اصلي اش زبان شناسي يا تحليل نشانه شناختي است. به عقيده سوسور زبان نوعي نظام است و به صورت بسيار حساس نظامي از نشانه هاي مورد اجماع قراردادي که پاسخي قابل پيش بيني را از جانب فرد بر مي انگيزد. مطالعه زبان در اساس مطالعه روابط بين نشانه هاي مختلف آنست يعني مطالعه دستور زبان دروني نظام زباني. 
    زبان به نمونه اي براي چگونگي کارکرد همه نظامهاي نشانه هاي تبديل شد و سوسور ساخته و پرداخته شدن دانشي کلي تر به نام نشانه شناسي را پيش بيني کرد که چنين نظام هاي را مطالعه مي کند. (7) سوسور درباره کليت و جامعيت زبان مي گويد که :زبان جنبه ي اجتماعي گفتار است و در وراي فرد قرار دارد و فرد هيچ گاه به تنهايي نمي تواند آن را بيافريند يا دگرگون کند، زبان به موجب نوعي قرار داد که به امضاي همه اعضاي جامعه رسيده است به وجود آيد. ويژگي خاص اين قرارداد اين است که هيچ کس قبل از امضاي آن فرصت و امکان ارزيابي اش را پيدا نمي کند، فرد زبان را کسب مي کند قبل از آنکه بتواند هشتل از ديگران بينديشد، در واقع شرط آنکه فرد بتواند براي خود بينديشد کسب زبان است. 
    فردي مي تواند برخي از دانش هايي را که جامعه آشکارا به او مي آموزد نپذيرد مي تواند برخي باورهايي را که جامعه اجبار به او تحميل مي کند کنار بگذارد اما در همه حال کلمات و معاني را که از طريقشان اين دانشي ها و باورها به او منتقل مي شود از قبل پذيرفته است.(8) 
    3- پساساختارگرايي: در پساساختارگرايي همچون ديگر حوزه هاي ابرساختارگرايي نظريه ي زبان مبناي حرکت است.(9) جنبش پسا ساختارگرايي با انتشار سه کتاب بسيار مهم در يدا يعني نوشتار و تمايز، گفتار و پديده و درباب گراما تولوژي در سال 1967 آغاز شد. و به واقع مي توان گفت که گرچه ژيل دلوز نيز همزمان با ژاک در يدابه سم ت موضوع پسا ساختارگرايي پيش مي رفت به هر روي دريدا پيشگام بود و او را مي توان برجسته ترين شخصيت يا به عبارتي بنيان گذار اين شيوه تفکر دانست.(10) از ديگر پيش قراولان پسا ساختارگرامي توان به انديشمنداني همچون ميشل فوکو تبارشناس (11) ژاک لاکان اشاره نمود. اين انديشمندان در موضع فلسفي خاصي که مغاير با مفهوم ساخت و در عين حال کاملا ضد علمي است. مشترک اند. آنان در شانيت خود علم و امکان عينيت يافتن هر زبان توصيف يا تحليل ترديدي مي کنند.(12) نظريه زباني پساساختار گرا را دريدا با رد نظريه هوسرل درباب پديدار شناسي زبان بنا مي نهد. هوسرل از ديد يک فيلسوف من گرا به دنبال سطح حقيقي زبان است. از ديدگاه هو سرل زبان حقيقي الزاما و انحصارا انساني است. و او خط تمايز مطلقي بين نشانه هاي انساني و نشانه طبيعي مي کشد. اين ديدگاه او را به آنجا مي کشاند که تداعي هايي را که کلمات در ذهن شنونده به وجود مي آورند در ارتباط با معناي زباني تصادفي و فرعي تلقي مي کند. 
    چرا که پديده هاي غير کلامي طبيعي نيز ممکن است چنين تداعي هايي را در ذهن بيننده به وجود آورند. هوسرل بيان را زبان حقيقي مي داند و بيان از نظر او يعني معنا آنطور که مورد نظر و قصد گوينده است. بيان فقط زماني وجود داردکه ذهن فردي در زمان توليدگفتار به واقع درحال انديشيدن باشد. دريدا ديدگاه هوسرل را اينگونه بيان مي کند: بيان يعني خودآگاهي تمام و کمال که ارادي باشد. از ديدگاه هوسرل معنا ديگر صرفا معناي واژگان نيست بلکه معناي مورد نظر کسي از معناي واژگان است.(13) پافشاري هوسرل بر اين نظر که زبان حقيقني الزاما و انحصارا انساني است به او اين امکان را مي دهد تا وجود نشانه هاي کلامي عيني را به طور کامل به نفع وجود افکار انساني ذهني کنار بگذاره. شايد از ديدگاه يک فيلسوف من گرا اين نتيجه قانع کننده باشد. اما از ديدگاه هرآن کس که بخواهد زبان را واقعيتي مهم و قائم به ذات بداند اين نتيجه بسيار نامطلوب است. از همين رو است که دريدا در گروه دوم قرار مي گيرد. از اينرو او کل زنجيره ي بحث هرسرل را وارونه مي کند از ديدگاه دريدا زبان، حقيقي زبان در انساني ترين وجه خود نيست بلکه زبان در زباني ترين شکل خود، زبان در خودکفاترين شکل خود است حتي تا آنجا که مستقل از آحاد انسان است. در يدا بر ساختار منحصر به فرد زبان که به آن امکان مي دهد آنگاه که مفهوم از ادراک بيواسطه قطع شده است کاملا متکي به خود و قائم به ذات عمل کند پا مي فشارد. (14) برداشتي که در يدا با وارونه کردن کل زنجيره هاي هوسرل از زبان به دست داد به نظر هوسرل غير قابل مي نمود زيرا هوسرل بر ذهني که در پس معناي کلامي قرار دارد پا مي فشارد تا بدين ترتيب معناي کلامي را مهار کند. لکن از ديد در يدا مطلب کاملا متفاوت است آنچه در ذهن نويسنده است. 
    هيچ برتري ويژه اي بر معناي واژگان او ندارد. بر عکس نويسنده معناي کلمات خود را فقط هنگام نوشتن آنها کشف مي کند. دريدا به عبارتي از سوي همه ي نويسندگان اعتراف مي کند که براي من دال بيانگر چيزي است بيش از آنچه معناي مورد نظر من است و معناي مورد نظر من فرمانبردار است و نه فرماندار نشانه ي نوشتاري ارسال نمي شود بلکه فقط دريافت مي شود. حتي نويسنده خود فقط خوانند ه اي ديگر است. (15) 


    منابع:
    1- سوبژه وابژه از مفاهيم و اصطلاحاتي است که در فلسفه دکارت زياد بکار گرفته شده است. و از مفاهيم بنيادي فلسفه دکارت به حساب مي آيد.
    2- هگل به دليل غامض بودن انديشه اش دو دسته شاگرد پرورش داده است که گروهي که به دسته راستي معروف هستند از لحاظ فلسفي الهي و از لحاظ اجتماعي محافظه کار و حافظ وضع موجود مي باشند ولي شاگردان دسته چپي که سردسته آنها فويرباخ و پيشقراولان آن مارکس و انگلس مي باشند به لحاظ فلسفي ملحد وغير الهي و به لحاظ وضعيت سياسي و اجتماعي به نقد وضع موجود جوامع مي پردازند.
    3- فلسفه اگزيستانس که به فلسفه انساني نيز مشهور است که آنچه در نزد اين فلسفه اهميت دارد انسان است از اينرو فيلسوفان اين مکتب همچن کارل يا سپرس، سارتر به مفاهيمي در حيطه انسان شناسي مي پردازد و به کاوش تحقيق مفاهيمي همچون آزادي، اختيار، مرگ، اضطراب و ... پرداخته و اين زمينه ها از امور مورد علاقه فلسفه اگزيستانس و فيلسوفان اين نحله مي باشد.
    4- ساراپ، مادان، راهنمايي مقدماتي برپساساختار گرايي و پسامدرنيسم، مترجم محمدرضا تاجيک، ص 12 - 9 
    5- زبان کاوي از جمله دل مشغولي هاي حوزه فلسفه اي جزيره يا آنگلوآمريکن يا آنگلوساکسون مي باشد که نحله هاي متفاوتي در اين زمينه بوجود آمده است. که مهمترين آنها فلسفه تحليلي مي باشد که حقيقت را در زبان و فهم زبان جستجو مي نمايد خود اين مکتب به دو مکتب زبان طبيعي و زبان مصنوعي تقسيم مي گردد.
    6- براون، استوارت، صد فيلسوف قرن بيستم، مترجم عبدالرضا سالاربهزادي، ص 430 
    7- همان ، ص 453 
    8- هارلند، ريچارد ، فلسفه ساختارگرايي و پساساختارگرايي ، مترجم فروزان مدجودي، ص 26 
    9- در حوزه تفکر مغرب زمين سه مفهوم باعث مي گردد که فلسفه هاي متفاوتي بوجود آورند که عبارتند از زبان، متافيزيک و فاعل شناسا، در هر برهه اي از زمان هر يک از اين مفاهيم برساير مفاهيم متسولي يافته و فلسفه هايي که متناسب با اين اصطلاحات بوده در حوزه فلسفه تفکر غرب اهميت بالاتري مي يافتند.
    10- هارلند، ريچارد، همان، ص 187 
    11- فوکو همچون ويگنشتاين به لحاظ انديشه به دو دوره تقسيم مي گردد. ويتگنشتاين در ابتدا به بيان اين مطلب مي پردازد که تمام مشکلات و مسائل فلسفي راحل نموده لذا فلسفه را رها مي نمايد از اينرو به خاطر فلسفه اوليه، ويتگنشتاين متقدم مشهور مي گردد. اما بعدها قانع مي گردد که فلسفه اش با ضعف هاي روبه رو است لذا با احياي فلسفه اوليا خود مي پردازد و نقدهايي بر فلسفه اوليه خود وارد مي کند از اينرو به خاطر فلسفه دوم به ويتگنشتاين متاخر مشهور مي گردد. فوکو نيز همين گونه است او در ابتدا به خاطر ديرينه شناس بودن به نوکوي ديرينه شناس مشهور بوده است و لکن بعد از مدت زماني تبارشناسي را مداقه خود قرار داده و به اين نام فوکوتبارشناس مشهور مي گردد.
    12- ساراپ، ماران، همان، ص 13 
    13- هارلند، همان، ص 188 
    14- همان، ص 190 
    15- همان ، ص 196 - 195