بحران ها و نقد مارکس بر سرمایه

 
 
 

بحران ها: چرا نقد مارکس بر سرمایه در حال بازگشت است؟

آیا مارکس درست می‌گفت؟ این پرسش را هفته نامه بزرگ آلمانی اشپیگل در آغاز سال مطرح می کند، با تصویر نوینی از منتقد سرمایه و بنیانگذار کمونیسم مدرن

برنارد واسور، فیلسوف

 سرمایه داری نه تنها قربانیانی تولید می کند که در شکوه و شکایات خود محبوسند، بلکه قبرکنان و جانشینان خود را نیز به عنوان بازیگران سازنده آینده به میدان می آورد

تازگی سوال طرح شده توسط اشپیگل این است که بیش از آنکه تحلیل گر سرمایه داری و بحران های آن را مورد خطاب قرار دهد، به متفکر و کنشگر خروج از سرمایه داری که آنرا کمونیسم می نامد، می پردازد. زیرا به گفته این روزنامه، اعلام اینکه سرمایه داری دیگر کارآمد نیست و بنابراین باید به دنبال نوشتن صفحه جدیدی در تاریخ بشر با هدف غلبه بر آن باشیم، امری پیش پا افتاده است.

به طور خلاصه، دیگر ضد سرمایه‌داری، ضد فعالیتهای مخرب آن بودن (که با این وجود همچنان به عنوان نظر چپ رسمی باقی می‌ماند) کافی نیست، بلکه برای ساختن جامعه‌ای پس از سرمایه‌داری است که باید بحث و گفتگو شود. بنابراین ما در اینجا نیروی دیالکتیک مارکسی را می یابیم: سرمایه داری نه تنها قربانیانی تولید می کند که در شکایات خود محبوس شده اند و از آنها خواسته می شود تا این شکوه ها را به خشم علیه سرمایه داری تبدیل کنند، بلکه قبرکنان و جانشین های خود را نیز تولید می کند که به عنوان بازیگران آینده جامعه پسا سرمایه داری به میدان می آیند، زیرا - هر روز آشکارتر می شود - سرمایه داری پایان تاریخ نیست.

سرمایه داری با تصاحب تمام جهان شرایط تولید را بشکل بی‌سابقه گسترش داده است، اما کار سخت انسان ها را فرسوده کرده، بشریت را به بن بست کشانده است و حیات زیست محیطی را تهدید می کند.

بنابراین تصور کردن جامعه برتری که اصل اساسی آن توسعه کامل و آزادانه هر فرد است ( کتاب سرمایه مارکس) ضروری و فوری است، جامعه ای که فرض آشکار بر آنست که توسط افراد ذینفع آن باید ساخته شود. به عبارت دیگر، سرمایه داری با تصاحب تمام جهان شرایط تولید را بشکل بی‌سابقه گسترش داده است، اما کار سخت انسان ها را فرسوده کرده، بشریت را به بن بست کشانده است و حیات زیست محیطی را تهدید می کند. در اینجا با یک تمدن زدایی طبق بیان لوسین سِو روبرو هستیم که بسیاری از روشنفکران در کتاب‌هایشان شروع به بررسی آن کرده اند. و همچنین انجمن‌ها و جوانان بیشتر و رسا تر منطق سرمایه داری را به چالش کشیده اند. اینها همچنین سؤال هائی است که توسط جنبش آزادی زنان یا جنبش حمایت از پناهندگان که به اشتباه مهاجران نامیده می شوند، مطرح می شود و تمام حساسیت های بر انگیخته در ارتباط با نتایج و خاطرات استعمار و ریشه های نژادپرستی را به میدان می آورد.

همه اینها شاخه‌های مختلف مبارزه را تشکیل می‌دهند که امروزمی‌تواند پیشرفتی در راه رهایی انسان باشد که در همان هدف کمونیسم وجود دارد. اما این نیز درست است که این تنوع فاقد وحدتی است که به آن اجازه می‌دهد قوی‌تر شود، افراد هرکس در حوزه خویش و امور مربوط به خود فعالیت می کند. دلیل این پراکندگی روشن است: ایده خروج از سرمایه داری (که می تواند گفتمانی بدیع ونو آورانه باشد و همچون قطبی اتحاد را حول خویش بوجود آورد) در حال حاضر در نیروهای سیاسی مترقی بازتاب پیدا نمی کند. آیا این فقدان یک چشم‌انداز مثبت ومشخص وبحث در مورد آن نیست که در جریان انتخابات مختلف، موجب افزایش رأی ممتنع می شود و راست افراطی برآمده از فاشیسم خود را در دروازه‌های قدرت یا حتی در قدرت می‌بیند ؟

تحلیل‌های درست و مناسب مارکس ترس از سلطه را بوجود می آورد. اما مارکسیسم هنوز نتوانسته یک دیدگاه سیاسی مشخص ایجاد نماید.

ایزابل گارو پروفسور فلسفه

بازگشت دوره‌ای مارکس، در رسانه‌های اصلی، کمی شبیه هالووین است: ما دوست داریم قبل از بازگشت به چیزهای جدی، لحظه‌ای دچار ترس و لرز شویم. اما این ادای احترام شرارت از فضیلت و دلالان بازار مالی از نظریه انباشت، با این وجود قابل تامل و نشان دهند سه نکته است. اولین مورد این است که سرمایه داری بیش از پیش در حال فرو رفتن در بحرانی است که بشریت و سیاره زمین را با خود بسوئی می کشاند که به منسجم ترین و گسترده ترین انتقادها و در درجه اول آنهائی که توسط نویسنده کتاب سرمایه مطرح شد، معنا می بخشد.

دوم آنکه این ادای احترام های گذرا و بی فایده، جای تحلیل مستمر و اعتراض دائمی را نمی گیرد، و در خدمت القای ممکن نبودن فرضیه ای هستند که موجب ترس و وحشت سلطه گران می شود: پایان سلطه آنها.

بنابراین، مورد سوم این است که مارکس و مارکسیسم، حداقل در حال حاضر، مترادف با دیدگاه سیاسی ملموسی نیستند.

اگرچه تنها مارکس و مارکسیسم هستند که به تضادهای موجود در جهان ما اشاره می کنند.

مارکسی که ما نیز باید بازنگری کنیم، همان مارکس "مبارزه طبقاتی ای است که تا پایان باید ادامه یابد "، مارکس استراتژیست، مشتاق اتحاد نیروهای حاضر برای مبارزه با استثمار و همه اشکال سلطه.

ما اکنون به خوبی می دانیم که سرمایه داری معاصر مترادف با نابودی قاطعانه و متعصبانه است که توقف یا حتی مهار آن غیرممکن است، چون قوانین سرمایه بسیار قدرتمند و کور هستند. بنابراین همه ما آشکارا یا پنهان می دانیم که تنها راه حل، تغییر کامل در شیوه تولید و شیوه زندگی است. راه حلی که هم اکنون در دسترس نیست، اما بایستی از این پس بدون تأخیر، در برابر خطر نابودی آنرا بوجود آورد. اما چیزی که ما هنوز نمی دانیم این است که چگونه می توان این تضاد را به یک شتاب جمعی و عظیم، تنیده از تمام مبارزات جاری تبدیل کرد. به همین دلیل است که اگر برخی از نشریات مهم جرأت کنند تشخیص دهند که مارکس قوانین ساختاری که ما را در هم میکوبد به خوبی توصیف کرده است، به طرز عجیبی فراموش می‌کنند که ذکر نمایند که مسئله اساسی سرنگونی سلطه‌گرانی است که مقاومت می کنند و حاضرند بهای آن هر چه هم باشد به ویران کردن بشریت و طبیعت ادامه دهند. و سرنگونی سلطه گران موعظه کمونیسم به عنوان یک آرمان مبهم، یک برچسب یا رؤیای یک شورش معجزه آسا نیست: مارکسی که ما نیز باید آن را بازنگری کنیم، "مارکس مبارزه طبقاتی ای است که تا پایان باید ادامه یابد ". مارکس استراتژیست، مشتاق اتحاد نیروهای حاضر برای مبارزه گام به گام با استثمار و همه اشکال سلطه می باشد.

این مارکس مبارز، انقلابی صبور و مصمم، نویسنده مانیفست، تحسین کننده کمون پاریس، وقایع نگار مبارزات مردمی (۱) در اروپا، ایالات متحده یا چین است که هر چه برجسته تر می شود. زیرا ساختن یک برنامه گسست، متقاعد کردن، جمع شدن فراتر از منافع گروهی و سازماندهی فراتر از فرقه گرایی، یک کار بسیار بزرگ و فوری است. جنبش اجتماعی قدرتمندی که در جریان است این را به ما یادآوری می کند.

(۱) - جلد اول مقالات از نیویورک دیلی تریبون به تازگی توسط نشر سوسیال منتشر شده است. دسترسی به مارکس کمتر شناخته شده.

Bernard Vasseur

استاد فلسفه و مدیر مرکز تحقیقات الزا تریوله و لوئی آراگون

Isabelle Garo

پروفسور فلسفه

لوموند